صفحه اصلي | ژانویه 2006 »

30 دسامبر 2005

نیمرو وتلاش برای سلامتی

امروز که جمعه باشد،من به همراه دوستم به مجموعه انقلاب ورزشی آمدیم.مادرم می گوید ورزش برای سلامتی خوب می باشد.به نظر می آید اینجا همان جایی است که هیچ کس به فکر سلامتی نمی باشد.

ما به پیاده روی در جاده تندرستی مشغول می باشیم.همه با عقشولی هایشان به اینجا آمده اند و سخت برای سلامتیشان تلاش می کنند.اینجا بعضی از پسرها باد توی بیلدینگشان کرده اند.ما حدود 15 دقیقه برای سلامتیمان تلاش کردیم.حالا هردوی ما گشنه می باشیم.این مجموعه انقلاب ورزشی پر از رستوران است و ما از بس که ورزش کرده ایم و لاغر شده ایم برای خوردن صبحانه به یکی از این رستوران ها یورش می بریم.در رستوران یک آقایی که خیلی با تیپ می باشد کار می کند.من و دوستم عقشولانه به او نگاه می کنیم.ما 2 پرس نیمرو سفارش دادیم و به خاطر حساب کردن پول صبحانه من و دوستم مشغول کتک کاری می باشیم.آقای ژیگولی گفت دعوا نکنید ! هر کسی پول خودش را حساب کند.اینجا همه ورزشکاران،دلاوران،نام آوران،... با عقشولی هایشان آمده اند و برای سلامتیشان سخت تلاش می کنند و دو لپی مشغول خوردن می باشند و یک ریز برای عقشولی هایشان خالی می بندند.بعد از خوردن صبحانه،مجموعه انقلاب ورزشی را که سمبل ورزش می باشد،ترک کردیم.

29 دسامبر 2005

قرعه کشی

امشب، پنجشنبه جشن قرعه کشی پاساژ بوستان می باشد.من ومادرم هم می باشیم.جشن خیلی خوب می باشد.مادرم همین طور که دست مرا گرفته و به این طرف و آن طرف می رود می گوید سنگ پا گم شده است.من نمی دانم تا کی باید دنبال سنگ پا بگردیم. اینجا خیلی آدم می باشد.صدای آهنگ همه جا پخش میشود و همه دست بندری می زنند.آدم یه جوریش می شود و دلش می خواهد حرکات موزون از خودش در کند.مجری برنامه بهروز مقدم می باشد.من از مادرم می پرسم قرعه کشی چه می باشد؟مادرم می گوید این مغازه دارها سالی چند بارسر مشتری هایشان را گول می مالند و به بهانه دادن کادو،جنس های بنجلشان را به آنها غالب می کنند.من نمی دانم بنجل چه می باشد؟ولی حتماً چیز خوبی می باشد که این همه آدم آن را خریده اند.آقای مجری اسم اولین برنده را می خواند.یکدفعه صدای جیغ در سالن می آید.آن خانم از خوشحالی قلبش سر جایش نمی باشد.همه برای او دست می زنند و او برنده یک عدد دستگاه آب چرخ کن برقی دیجیتال با 3 روز گارانتی می شود و خیلی کیفولی می باشد. بعد از قرعه کشی حمید ماهی صفت می آید.مادرم می گوید مستربین ادای او را درمی آورد.او تعدادی جوک می گوید.جوک های او خیلی بی تربیتی می باشد.مادرم گوش های مرا محکم گرفته است.یک دفعه صدای آهنگ می آید و یک خانم که صدایش شبیه حمیرا می باشد آواز می خواند.همه چشم هایشان از حدقه در آمده است. مادرم می گوید این برنامه ها بدآموزی می باشد،بیا برویم.من گشنه می باشم.مادرم برایم یک لیوان ذرت می خرد و می گوید این ها خیلی گران می باشد.انگار پول خون پدرشان را از آدم می گیرند.من از شنیدن این حرف حالم بد می شود.ما به خانه برگشتیم و من هنوز در این فکرم که حمید ماهی صفت صدای حمیرا را از کجایش در می آورد...

27 دسامبر 2005

پیتزای عقشولانه!

امشب سه شنبه می باشد.ما به همراه خانواده به یکی از پیتزا فروشی ها که صاحبش در به در شده است،دعوت می باشیم.

اینجا خیلی به آدم احترام می گذارند و همه به ما سلام می کنند وخوش آمد می گویند.به قول یکی از دوستانم:مفت خوری هم عالمی دارد.من پیتزا خیلی دوست دارم.مادرم می گوید باید منتظر برادرت بشویم.چند دقیقه بعد برادرم با عقشولیش وارد رستوران می شوند.عقشولی او خیلی با تیپ می باشد و ازسر تا پایش مارک می باشد.همه از دیدن این صحنه چشم هایشان در حرقه می باشد.برادرم عقشولانه به دوستش نگاه می کند و در حال کف می باشد.فضا خیلی دل انگیزناک است.پیتزا هارا می آورند.دوست برادرم شام نمی خورد،او همیشه رژیم دارد.از بس که لاغراست تا چند وقت دیگراز صحنه روزگار محو می شود.من خیلی سیرمی باشم و نمی توانم زیاد غذا بخورم.به مادرم می گویم بقیه را ببریم فردا نهار بخوریم.مادرم از خجالت رنگش مثل لبو شده است.از رستوران بیرون می آییم و من در حال ترکیدن می باشم.برادرم می خواست که دوستش را به خانه اش برساند،من هم مثل بختک سرشان خراب شدم و گفتم که من هم با شما می آیم.من درتمام طول راه یک ریز حرف زدم و نگذاشتم که از خودشان حرفهای عقشولانه در کنند.عقشولی برادرم می خواهد که سر به تن من نباشد.ساعت 10 می باشد.ما به خانه رسیدیم.پدرم می گوید شلمان 1 ساعت از وقت خوابت گذشته است و من همان طور که در حال ترکیدن می باشم به رخت خواب می روم.