« دسامبر 2005 | صفحه اصلي | فوریه 2006 »

31 ژانویه 2006

مهندس گرافیک!

امروز که سه شنبه باشد من به همراه مادرم راهی دانشگاه برادرم می باشیم.امروز برادرم مهندس گرافیک می شود و پدرو مادرم خیلی کیفولی می باشند.برادرم همه کارهایش را مثل قاب عکس به دیوار زده است و همه مشغول نگاه کردن می باشند واز او تعریف میکنند.من خنگولانه همه جا را نگاه می کنم و پیش خودم می گویم اینا که زده به دیوار یعنی چه؟

هر کسی با یک دسته گل وارد می شود.پدرم هم قرار بود گل بگیرد ولی وقتی آمد اثری از دسته گل نبود.مادرم از عصبانیت رنگش مثل لبو می باشد.برادرم وسایل پذیرایی را آماده کرده است و مادرم برای همه کافی قاطی درست می کند و من هم مشغول پذیرایی از خودم می باشم.اینجا همه هنری می باشند.پسرها با موهای بلند در حالیکه دکمه پیراهنشان را بالا وپایین بسته اندو نصف بلوزشان از شلوارشان بیرون می باشدودخترها هم با مانتوهای آب رفته و دماغ های عمل کرده برای هم یک ریز خالی می بندند.من هم الکی بیکارمی باشم.استاد برادرم برای دیدن کارهایش می آید و برادرم مشغول پاچه خواری می باشد.عقشولی برادرم هم چپ و راست به او خوراکی می دهد که یک وقت فشارش نیفتد.حالا نوبت نمره دادن می باشدو برادرم قلبش سر جایش نمی باشد و رنگ صورتش مثل پیراهنش سفید می باشد.ناگهان خوشحال از در وارد می شود و می گوید 20 شدم و همه برایش کف می زنند.برادرم جوگیر می شود و عقشولیش را... من چشم هایم را می بندم که بد آموزی نشود.پدرومادرم مشغول افتخار کردن به برادرم می باشند.ساعت نزدیک به 2 می باشد ومن خیلی گشنه هستم.ما درحالیکه هرکدام چند دسته گل زیر بغلمان گرفته ایم و کیفولی می باشیم به خانه برمی گردیم.امروز برادرم مهندس گرافیک شد...

28 ژانویه 2006

سه دوست

مجالیست تا من نیز از سه یار حکایت کنم.

یکی می اندیشد؛ غرقه در افکار خویش، گم شده در زمان.
جویای پاسخی، سؤالی محوتر در ذهنش نقش می بندد؛ سؤالی که شاید هرگز پاسخی نداشته. مهرخود را خون پیمان دوستی کرده. تحمل دیدن ندارد، طاقت شنیدن صدای ضربان ادامه ی حیات، خرد شدن دوستانش زیر ضربه های بیدرنگ زندگی تا پیوستن به ابدیت را ندارد.
می اندیشد و به عواقب آن نمی اندیشد.

دیگری؛ پنجه در پنجه مسائل انداخته؛ با عظمی راسخ.
در مسیر حیات چراغ فانوس راهش، هستی از وجود اصیلش می گیرد. در تحمل ضربه های بی رحمانه زندگی شکایت نمی کند. مانند همه بهترین راه را نمی داند، ولی بهترین انتخاب اوست.

آخرین دوست؛ دارای نیروی عظیم، خفته و بی افسار، در وجود بشریت.
تا کنون غافل از عظمت وجود؛ ولی حال برخاسته تا او نیز قامت سپر ضربه های سنگین و بی شفقت نیروهای رام نشده ای که مخلوق هستی اند کند.

پس کدامین اسطوره فارغ از چشیدن شیرینی بوسه تلخ زندگی به اتوپیا عروج کرد؟

27 ژانویه 2006

LOVE





LOVE is genre
LOVE is kind
LOVE is when tow hearts combine
LOVE is hopeful, strong and giving
LOVE is the source of joy, in living!

نگاه تازه


بر مزارِ دلم مکن گریه
کآرَد(که آرَد) آن اشک، بر دلِ من درد

عاشقی را دَمی به یاد آوَر
تا ابد طعمِ آن به دل پرور

زندگی خالی از دردها بود
گر دلم، گریه را نمی فهمید

اشک هرگز نمی رسید از راه
جز به شوقِ حصولِ یک لبخند

کاش می شد دِگر نگویم کاش
فکرهایم نمی شدند در بند

دفترِ ذهنِ من شکوفا بود
کاش پاییز می شدم هم درد

... و هنوزم به شوق می گذرد
که به زردی خزیده، برخیزم

زیر پایم خوشی به یاد آرَم
خِش خِشِ خاطراتِ زردِ درخت

در خیابانِ خواب رفته ی شهر
شورِ بیدار باش، گردم

به نگاهم، جهانِ تازه دهم
به جهانم امیدِ نو بخشم

خوشا به حال کسانی که می توانند اشک بریزند


تا به حال فکر کردید، که به چه دلیل اشک می ریزیم؟ آیا اشک دارای پیامی است؟ و اگر هست، مضمون این پیام چیست؟ یا اصلاً این قطرات از کجا سرچشمه می گیرند؟

اشک را می توان یک موهبت دانست، زیرا باعث می شود که رطوبت مورد نیاز چشمانمان، تأمین شود و محیطی سالم، برای سیستم بینایی ما ایجاد گردد.
اما به راستی هر وقت اشک می ریزیم، به خاصیت آن فکر می کنیم؟!؟ تا کنون حتی یکبار هم نتوانستم این گونه اشک بریزم! اما من فکر می کنم، اشک چیزی فراتر از این هاست، یا لااقل معمولاً پیامی والاتر دارد. اشک را معمولاً همزاد غم و غصه، و نقطه ی مقابلِ شادی و خنده می دانند ... چیزی که اگر راستش را بخواهید زیاد با آن موافق نیستم.
بگذارید چند مثال بزنم: برخی افراد، اشک را همان گریه می دانند؛ و گریه را هم هرگز بدونِ جیغ های بنفش، فریادهای شش دانگ و غش کردن های پیاپی، صرف نمی کنند!! بعضی دیگر، در این کار استعدادِ گروه اول را ندارند؛ در نتیجه از روش ها و وسایل کمکی، مثل خودزنی، پیاز و ...، استفاده می کنند! و گروه دیگر که استعداد و نبوغ کافی ندارند، دست بر چشمانِ خود گذارده و ادای گریه کردن را در می آورند.
اما از روش های مختلف که بگذریم، به مکان هایی می پردازیم که اشک ریختن در آن ها بسیار زیاد مُد می باشد، که آن هم به نوبه ی خود جالب است: گذشته از مراسمِ ختمِ یک عزیزِ از دست رفته که گاهی هم اصلاً او را نمی شناسیم، می توان به مراسم پُر فیض ادعیه نیز اشاره ای پُر رنگ داشت. (به خصوص این رنگ، با رنگِ سفره ی مربوطه ارتباط مستقیم و تنگاتنگ دارد.) البته برخی ممکن است که بر این حرف من خرده بگیرند، اما در پاسخ آن ها، می گویم که بدونِ شک، طعامی که در چنین مجالسی حاضر می گردد، شفاست. ( در نتیجه افرادی هم که رژیم دارند، خیالشان راحت باشد!) و اما، در این جا دوست داشتم، که اشاره ای هم به گلِ سر سبدِ این گونه مراسم، یعنی "دهه ی محرّم" می کردم، که متأسفانه به علت حذف قسمتِ عمده ای از اشک های این مراسم و پرداختن به کیفیاتِ دیگر، از موضوع بحثِ ما خارج می باشد! (ولی در گذشته های خیلی خیلی دور، یکی از مرثیه های سوزناکِ آن عزاداری این بود که: « سینه زنانِ حَرَمِ توپخونه، شام تموم شد همه رفتند خونه! »)
اما جدا از سفره ها و جیغ های رنگارنگ، اشک، می تواند اصیل باشد.
اشک می تواند هنوز از سرچشمه های زلال انسانیت، جاری گردد. بارش این گوهرهای ناب است، که هنوز می تواند غبار غصه های انسان را بشوید؛ بارشی که در پسِ آن، پُلی از جنسِ رنگین کمان، آدمی را به افق های متعالی می رساند.

اما در کنار این ها، به نظرِ من، یکی دیگر از قله های رفیعِ اشک، شادیِ حقیقی است؛ که می تواند گونه ای را تَر کند و دلی را مهیّای آشتی با لبخند!
جدا از نقش هایی که دیده ایم یا خود بازی کرده ایم، من به نوبه ی خود، یک قطره اشک بی ریا را به دریایی گریه و شیون، نمی فروشم، زیرا که آن را روزنه ای به حقیقت می پندارم.
پس من به خود قول می دهم که اشکم، در این دنیا، نه ابزاری باشد برای رسیدن به اهدافم و نه سلاحی برای پیشرفت! اشکم را تنها به او می بخشم، که آن را می فهمد!

22 ژانویه 2006

عادت

تا به حال به معنای زندگی فکر کردید؟ حتماً می دانید که زندگیتان، بیشتر به چه کارهایی می گذرد.

دقت به پیرامون مهم است، زیرا موجب می شود که زندگی معنا پیدا کند. گاهی تا سوالی مطرح نشود، نمی توانیم چیزهایی را که درست جلوی چشمانمان هستند، کشف کنیم. یکی از این مسایل که نه تنها جلوی چشمان ما، بلکه حجابی بر ابعادِ زندگیِ ما می باشد، عادت است.
پس بیاییم از خود سوال کنیم: چرا و چقدر کارها را از روی عادت انجام می دهیم؟ آیا اگر از روی عادت کار نکنیم، زندگی روزانه مان بیهوده می شود؟؟ یا خودِ ما هستیم که، برای این که روزهایمان پُر شود و خالی نماند، آن را از عادت پر می کنیم؟ مگر روزهای خالی چه عیبی جز، تلف شدنِ ملموس و آشکارِ زندگی، دارد؟
عیبی که، حُسنی بزرگ، در بر دارد؛ ضربه ای که موجب می شود به اصالتِ انسانی برسیم. بیاییم به جای پُر کردن لحظات زندگی از رفتارهای تکراری، به زندگیِ مفید برسیم؛ مگر چند بار زندگی می کنیم؟

21 ژانویه 2006

BIOS


(Basic Input/Output System) بايس نرم افزاري است كه در كامپيوتر وجود دارد و آن بدون نياز به دسترسي به ديسك سخت مشخص مي سازد كه كامپيوتر چه قابليتهايي دارد.

در كامپيوترهاي شخصي بايس شامل تمام كد هاي مورد نياز براي كنترل صفحه كلد ، نمايشگر، درايوهاي ديسك، ارتباطات سريال و عوامل گونا گون مي باشد. بايس معمولاً در چيپ ROM ذخيره شده است. بدين ترتيب بايس هميشه در اختيار است و با خرابي احتمالي ديسك آسيب نمي بيند. همچنيــن امكان آن وجــود دارد كه كامپيوتر به خودي خود بوت شود. از آنجايي كه RAM سريعتر از ROM مي باشد، بعضي از توليد كننندگان كامپيوتر سيستم ها را طوري طراحي مي كنند تا بايس از ROM به RAM منتقل شود كه به اين تكنيك shadowing گفته مي شود. بعضي از كامپيوترهاي شخصي جديد داراي فلش بايس (flash bios) هستن، بدين معني كه نرم افزار بايس بر روي چيپ حافظه فلش ذخيره شده تا در صورت لزوم آنرا به روز كنند. بايس كامپيوترهاي شخصي تقريباً استاندارد شده اند و تمامي كامپيوترها در اين سطح شبيه به هم مي باشند (اگر چه نسخه هاي متعددي از بايس وجود دارد).

20 ژانویه 2006

Pierre Omidyar

پاریس؛ 21 ژوئن 1967. تولد پیشگام ایرانی زاده بنام "پییر امیدیار"(Pierre Omidyar). پدر ایرانی، مادر فرانسوی.
کالیفرنیا؛ 21 ژانویه 2006. موسس و رئيس شرکت eBay. دومین ثروتمند زیر چهل سال دنیا با ثروتی بالغ بر ۷ میلیارد دلار.

قهرمان داستان ما 6 ساله بوده که به همراه خونوادش به مریلند آمریکا مهاجرت می کنه. توی 14 سالگی دومین برنامه ی کامپیوتری خودش رو برای کتابخونه مدرسشون می نویسه و پا به دنیای بیتها میذاره؛ هرچند اون موقع فکرش رو هم نمی کرد پیشوندهای مگا و گیگا رو به همون راحتی که برای بیت ها به کار می برن برای ثروتش هم بکار خواهند برد. پییر لیسانس کامپیوترش رو توی سال 1988 از دانشگاه تافتس ((Tufts University میگیره و توی یه شرکتی کارش رو با برنامه نویسی سیستم های مکینتاش (Macintosh) شروع می کنه. بعد با کار توی شرکت کلاریس (Claris) که وابسته به شرکت اپل (Apple) بود زندگیش رو ادامه میده. 3 سال بعد یعنی 1991 برای تاسیس شرکت Ink Development Corp همکاری کرد که البته بعداً شرکت به eShop تغییر اسم داد.
حالا سال 1995 وقت اینه که پیشگام قصه ما زندگیش متحول بشه! جریان این بود که "مگ ویتمن" (Meg Whitman) دوست (Girlfriend) پییر عاشق جمع کردن PEZ (که يک نوع شيرنيه که معمولا توی يه ظرف کوچولوی پلاستيکي به شکل عروسک قرار ميگيره و براي بیرون آوردنش بايد سر عرسک رو به پايين فشار بدن) برای کلکسیونش بود. یه شب که دوتایی رفته بودن بیرون که یه شام رمانتیک بخورن، مگ شروع کرد به آه و ناله که هیچ شریکی توی سانفرانسیسکو برای کلکسیونش پیدا نکرده و ... که همین باعث شد تا پییر به فکر این افتاد که از طریق اینترنت یه شریک برای مگ پیدا کنه و برای این کار روی وب سایت شخصیش بخشی به اسم Auction Web برای اینکه کاربرا بتونن وسائل مختلف خودشون (از جمله کلسیون PEZ) رو لیست کنن درست کرد. خیلی سریع توی سایت سر و کله فروشنده ها و خریدارها پیدا شد و تعداد کاربرای سایت زیاد شد و کلی خرید و فروش انجام شد. تا اینکه پییر بهتر دید که یه سایت مجزا براش بسازه و اسمش رو هم eBay گذاشت. البته گرفتن شیتیل 25 سنت تا 2 دلار از فروشنده ها برای اجازه معرفی و حراج و درصدی هم از خرید و فروش لازم بود.

حالا برگردیم به ادامه ماجرای کاری پییر. سال 1996 بود که شرکت Microsoft شرکت eShop رو میخره. اما پییر به شرکت General Magic که توسط Apple حمايت مي شد می پيونده. بعد از 9 ماه که اولين حراج در سايت eBay انجام شد، او شغل خود در General Magic رها می کنه و تمام وقت خودش رو صرف سايت خودش، eBay می کنه. سال 1998 تصميم می گیره از مگ که فارغ التحصيل رشته بازرگاني شده براي رونق دادن به eBay کمک بگيرد. که بعد از مدتي eBay شعبه هایي در آلمان, ژاپن , کانادا و استراليا ايجاد می کنه و روز به روز رونق می گیره.

آخر سال 1998 کاربرای سايت به 2.1 ميليون نفر می رسن که ۷۵۰ میلیون دلار حجم معاملات و حدود ۸ میلیون دلار سود به هم زده بود. سال 1999 قسمت رومانتیک قصه بود. پيير با دختر عاشق کلکسیون PEZ یعنی همون مگ ازدواج می کنه. همسرش حالا بيش از 400 تا PEZ تو کلکسيونش داره. سال 2000 بود که پییر علاوه بر eBay، توی هيئت مديره ePeople هم مشغول کار می شه.

آلان بعد از گذشت ۸ سال eBay شرکت بزرگی شده با بیش از ۶۰۰۰ کارمند، ۴۶ میلیون مشتری ثبت شده و ۴۴۱ میلیون دلار سود خالص توی سال 2005! قهرمان پیشگام قصه ما دومین ثروتمند زیر چهل سال و بیست و نهمین ثروتمند دنیا با ثروتی بالغ بر ۷ میلیارد دلاره!!!

من هميشه به کمک کردن به مردم براي آنکه از آنچه که هستند بهتر باشند، معتقد هستم. «اميديار»

نتیجه اخلاقی داستان اینکه؛ دخترا باید هی نغ بزنن تا پسرا بالاخره یه تکونی بخورن و بگیرنشون.

18 ژانویه 2006

خرگوش و موش


امروز که چهارشنبه می باشد،دخمل همسایه ما که اسمش ثنا باشد به خانه ما آمده است.او عقشولی مادرم می باشدو خیلی اورا دوست دارد و من همیشه به او حسادت می کنم.

او با خرگوشش که برفی نام دارد به اینجا آمده است.خرگوشش در حال کما می باشد و خنگولانه همه جا را نگاه می کندومن برایش هویج می آورم و او به جای هویج دست مرا لیس می زند.ثنا به سراغ همسترهای من می رود که با آنها بازی کند.آنها به تازگی صاحب 8 فرزند شده اند.مادرم می گوید فرزند بیشتر،زندگی کمتر.ثنا موش های من را فشارمی دهد و من هم گوش خرگوشش را می گشم.یکی از موش های من دست دخمل همسایه را گاز می گیرد.دل من خیلی خنک می باشد.دخمل همسایه با خرگوش خنگش به خانه اش می رود. من 17 عدد پسته به مادر موش ها می دهم.او همه را در لپش قایم می کند.پدرم می گوید زنها هم مثل موش ها همه چیز را قایم می کنند.من به پدرم هم پسته می دهم و با او احساس هم دردی می کنم...

17 ژانویه 2006

حرکت

حرکت انواع مختلفی دارد. حرکت مستقیم، حرکت دورانی، حرکت زیگزاگ، حرکت رو به عقب، حرکت پیچشی و ... . اما با شنیدن کلمه ی "حرکت"، اولین چیزی که به ذهنم می رسد، "جلو رفتن" است؛ حرکتِ رو به جلو با گام های استوار! این یکی از چیزهای خوبی است که برای هر کسی می تواند خوشایند باشد.
شاید بپرسید چرا می گویم : "می تواند" و چرا حرفم را قطعی بیان نمی کنم؟
خوب، من در پاسخ، ابتدا یکبار دیگر جمله ام را تکرار می کنم :
"حرکتِ رو به جلو، یکی از چیزهای خوبی است که برای هر کسی می تواند خوشایند باشد."
دلایلِ من از این قرارند :

1. حرکتِ رو به جلو یا پیشرفت، به سمتِ سع%D

10 ژانویه 2006

سفره خانه فرشته

امشب که سه شنبه باشد،ما به سفره خانه فرشته واقع در خیابان فرشته دعوت می باشیم.در اینجا خیلی ترافیک می باشد.نمی دانم چرا همه دخترها و پسرها در ماشین هایشان نشسته اند و با زبان کرولال ها با هم صحبت می کنند.

مادرم می گوید آنها مشغول تبادل اطلاعات می باشند.ما به سفره خانه رسیدیم.هوا خیلی سرد می باشد.اینجا پراز فرشته است.یک آقای ژیگولی که پشت موهایش من را به یاد کامبیز باغی می اندازد،در حال آواز خواندن می باشد و ادای محمدرضا علفزار را درمی آورد.من اصلاً از این محیط خوشم نمی آید.همه دخترها از شدت سرما روسری و مانتو هایشان منقبض شده است و با شال و کلاه آمده اند.پدرم می گوید اینجا بد آموزی دارد.من نمی دانم در این شهر کجا خوب آموزی دارد؟مادرم برای اینکه من یاد نگیرم می گوید اینها آدم برفی هستند.برادرم حدود 1 ساعت است که در حال صحبت کردن با عقشولیش می باشد.من نمی دانم این ها چقدر حرف برای گفتن دارند.اگراز بچگیشان هم شروع کرده باشند الان باید تمام شده باشد.حالا نوبت یک خواننده دیگراست که انگار دیشب سکته کرده است و یک طرف صورتش لمس می باشد و هی می گوید: حالا...حالا.... فرشته ها کم کم دارند به پرواز درمی آیند و آقای خواننده می گوید حرکات موزون ممنوع می باشد!
من نمی دانم حرکات موزون چه می باشد؟پدرم می گوید ندانی بهتر است.اینجا مراسم قرعه کشی هم دارند.من می دانم قرعه کشی چه می باشد.اسم من هم در لیست می باشد.آقای مجری می خواهد اسم برنده هارا اعلام کند.قلب من سر جایش نمی باشد.یکدفعه اسم من را می خواند و از خوشحالی پوستم به من نمی گنجد.من برنده یک عدد ساعت دیواری می باشم.برادرم زیر زیرکی به من می خندد.مادرم می گوید از حسودیش می باشد.ما در حال برگشتن به خانه می باشیم و من در حالی که ساعت دیواری را محکم در بغلم گرفته ام به خواب می روم.