مهندس گرافیک!
امروز که سه شنبه باشد من به همراه مادرم راهی دانشگاه برادرم می باشیم.امروز برادرم مهندس گرافیک می شود و پدرو مادرم خیلی کیفولی می باشند.برادرم همه کارهایش را مثل قاب عکس به دیوار زده است و همه مشغول نگاه کردن می باشند واز او تعریف میکنند.من خنگولانه همه جا را نگاه می کنم و پیش خودم می گویم اینا که زده به دیوار یعنی چه؟
هر کسی با یک دسته گل وارد می شود.پدرم هم قرار بود گل بگیرد ولی وقتی آمد اثری از دسته گل نبود.مادرم از عصبانیت رنگش مثل لبو می باشد.برادرم وسایل پذیرایی را آماده کرده است و مادرم برای همه کافی قاطی درست می کند و من هم مشغول پذیرایی از خودم می باشم.اینجا همه هنری می باشند.پسرها با موهای بلند در حالیکه دکمه پیراهنشان را بالا وپایین بسته اندو نصف بلوزشان از شلوارشان بیرون می باشدودخترها هم با مانتوهای آب رفته و دماغ های عمل کرده برای هم یک ریز خالی می بندند.من هم الکی بیکارمی باشم.استاد برادرم برای دیدن کارهایش می آید و برادرم مشغول پاچه خواری می باشد.عقشولی برادرم هم چپ و راست به او خوراکی می دهد که یک وقت فشارش نیفتد.حالا نوبت نمره دادن می باشدو برادرم قلبش سر جایش نمی باشد و رنگ صورتش مثل پیراهنش سفید می باشد.ناگهان خوشحال از در وارد می شود و می گوید 20 شدم و همه برایش کف می زنند.برادرم جوگیر می شود و عقشولیش را... من چشم هایم را می بندم که بد آموزی نشود.پدرومادرم مشغول افتخار کردن به برادرم می باشند.ساعت نزدیک به 2 می باشد ومن خیلی گشنه هستم.ما درحالیکه هرکدام چند دسته گل زیر بغلمان گرفته ایم و کیفولی می باشیم به خانه برمی گردیم.امروز برادرم مهندس گرافیک شد...

