بر مزارِ دلم مکن گریه
کآرَد(که آرَد) آن اشک، بر دلِ من درد
عاشقی را دَمی به یاد آوَر
تا ابد طعمِ آن به دل پرور
زندگی خالی از دردها بود
گر دلم، گریه را نمی فهمید
اشک هرگز نمی رسید از راه
جز به شوقِ حصولِ یک لبخند
کاش می شد دِگر نگویم کاش
فکرهایم نمی شدند در بند
دفترِ ذهنِ من شکوفا بود
کاش پاییز می شدم هم درد
... و هنوزم به شوق می گذرد
که به زردی خزیده، برخیزم
زیر پایم خوشی به یاد آرَم
خِش خِشِ خاطراتِ زردِ درخت
در خیابانِ خواب رفته ی شهر
شورِ بیدار باش، گردم
به نگاهم، جهانِ تازه دهم
به جهانم امیدِ نو بخشم