« ژانویه 2006 | صفحه اصلي | مارس 2006 »

28 فوریه 2006

قلب و عقل


خیلی دوست داشتم که با یکی صحبت کنم ولی احساس غربت نفسم رو تنگ می کرد. به فکرم رسید برم پیش پیرمرد ولی اون هرچی باید بهم گفته بود، شاید من فقط زمان رو از دست می دادم اما کاش فقط همین بود.

صدای صحبت کردنشون گنگ بود. هیچ وقت سعی نکرده بودم بشنوم. اونا مدام در حال مباحثه بودن ولی من توجهی نداشتم.

- دوستش داره.
= دلیلش چیه؟
- مگه دلیل میخواد. تو می فهمی دوست داشتن چیه؟
= هر چیزی دلیلی داره پس منطقی باش!
- حرف دل رو فقط دل می فهمه. به هرحال باید باهاش صحبت کنه.
= باید اول شرایط بررسی بشه؛ شاید طرفش به اندازه کافی آمادگی شنیدن حرفاش رو نداشته باشه. اگه با شنیدن حرفاش این قدر ناراحت بشه که ... ؟
- ولی اگه این قدر دیر بشه که از دستش بده چی؟ اون وقت نتیجش چه فرقی می کنه؟
= خیل خود خواهیِ!
- چی؟ اینکه دوست داره کنارش باشه، اینکه همش به فکرشِ، اینکه دوست داره اگه کمکی از دستش بر میاد براش انجام بده، اینکه تمام دنیا، تمام خوبیا رو میخواد، ؛ همه چیز رو نه برای خودش، برای این میخواد تا به پای عشقش بریزه؟!
= خیلی ساده ای فکر می کنی چقدر صداقت باور کردنیِ؟
- آره ممکنه من ساده باشم ولی می دونم که هر حرکت بجایی که از دلِ عاشقی که دچار یه عشق پاک شده سرچشمه بگیره، به دل سنگ هم میشینه.
= ولی من نظرم اینه که باید دلایلش رو بگه.
- دلیلی نداره دلایلی که میاره سرچشمش فقط منطق مطلق عقل باشه.
= فکر می کنی همیشه تصمیمات درستِ؟
- تو خودت چی، تا حالا چند بار جلوش رو گرفتی تا نذاری ببیندش؟ تو همش قانعش کردی که مزاحمش نشه و چشمش رو روی همه چی ببنده. تو نمی دونی واقعاً چقدر دوست داره که ببیندش ولی تو بارها و بارها دلایل خودت رو تحمیل کردی، اونم چه دلایلی ...
تا جایی که تونستی باعث بشی همیشه بدترین برداشت ها رو از کارهای اون بکنه؛ به خودش اجازه بده تا خودش رو جای اون قرار بده و در مورد کارهای خودش برداشت بکنه؛ همیشه به خوش بگه نکنه باعث بشم برنجِ، نکنه کاری کنم که توی رودروایسی بیفته، نکنه ناخواسته بهش ضرر بزنم، نکنه باعث دردسرش بشم، نکنه ... ، نکنه ... ، نکنه ...
= نه انگار توشرایط کلی رو اصلاً در نظر نمی گیری. واقعاً شرایط همچین حرکت بزرگی رو داره، طرفش چی؟
- من اصلاً نمی خوام حرکت رو کوچیکش کنم، ولی واقعاً تا حالا از خودت پرسیدی که برای شروع یه شناخت چقدر شرایط لازم؟
= اون بهتره خیلی شرایط رو داشته باشه تا بتونه اعتماد رو ایجاد کنه.
- میدونی مشکل کجاست. مشکل اینه که تو اصلاً درکی از عشق نداری.
= هاها؛ تو چی فکر کردی؟ ...

آره اینم همراهای همیشگی من که هیچ وقت باهم هم جهت نبودن. تصمیم گرفتم تمام قدرتم رو جمع کنم و جلوی این فرسایش درونی رو بگیرم. شاید بهترین راه انتخابم نباشه ولی تمام سعیم رو می کنم و از صمیم قلب آرزو می کنم تا لایق بشم که به بهترینم برسم.

25 فوریه 2006

دوتا اشک نقره ای


امروز خواستم مطابق آخر هفته ها مطلب بدم، اول رفتم سراغ نوشتن یه مطلب جدید، اما انگار یه چیزی همش توی ذهنم نمی ذاشت که تمرکز کنم. بعد گفتم بهتره برم سراغ مطالب نیمه کاره قبلی تا شاید بتونم یکی از اونا رو تموم کنم.
انگار منم دارم مثل یکی و شلمان به سیاه بودن جمعه ها پی می برم. بیرون نرفتن توی روز جمعه برام خیلی زجر آور شده؛ ولی بازم من دارم سعی می کنم تا شاید حواسم رو متمرکز کنم.
چرا با خودم لج کردم تا جمعه عصر ها رو حتماً خونه بگذرونم؟ شاید چون همیشه ازش بد شنیدم و خواستم ثابت کنم این جوری نیست و حالا ... . از صبح به دوستانم فکر می کردم و تمام عصر به پرسی عزیز، نمی دونم چرا ولی یه آهنگ لعنتی هم موزیک متن افکارم شده.
عجیب تر اینکه این آهنگی نبود که باهم خیلی گوشش داده باشیم! حالا دیگه کم کم داره از این آهنگی که دوستش داشتم متنفر می شم.

دو تا اشک نقره ای، رو صورت برفی تو
یه علامت سؤال، تو حس بی حرفی تو
دونه های زیر خاک، از تو گل و یار می گرفتن
وقتی شِعرام رو لبات، قدرت فریاد می گرفتن

ضربان آخرِ، قلب تو توگوشمِ
بار سنگین غمت، تا ابد رو دوشمِ
حالا من موندم و یک، خونه ی بدون کس
حالا من موندم و یک، قفس بی همنفس

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه

گونه های خیسمُ، دستای تو پاک می کرد
وقتی چشمام سینشُ، واسه غم هات، چاک می کرد
حالا اون دستای گرم، مونده زیر خاکستر
گرم بازارِ چشام، از حراج اشک درد

20 فوریه 2006

ساده بودن یا نبودن،مسأله این است...

تاحالا به سادگی و ساده بودن فکر کردی؟
تاحالا انقدرساده بودی که خودت رو زود لو بدی؟
تاحالا انقدر ساده بودی تا همه چیز و همه کس رو اونجور که نشون می ده باور کنی؟
تاحالا شده دیگران از سادگیت سوءاستفاده کنن؟
تاحالا شده حالت از سادگی خودت بهم بخوره؟

من نمی دونم ساده بودن خوبه یا بده؟ ولی بعضی وقتا خوبه که آدم یه خورده، فقط یه خورده سیاست داشته باشه.

خوب نیست که همه چیز رو اون طور که نشون میدن ببینی و یا همه آدمها رو خوب، یا اون طور که هستن ببینی و باورشون کنی.
2 تا چشم کافی نیست، باید یه چشم سوم داشته باشی برای دیدن واقعیت، برای دیدن باطن افراد، برای دیدن اون چیزی که هستن، نه اون چیزی که نشون میدن.
ای کاش آدما از جنس شیشه بودن، اون وقت به راحتی می تونستی ببینی تو دلشون یا تو فکرشون چی می گذره؟
می گم رو راستی هم بد چیزی نیستا! تاحالا امتحان کردی؟
چقدر خوب می شد اگرآدما با هم روراست بودن. ظاهرشون با باطنشون، زمین تا آسمون تفاوت نداشت.
چقدر خوب می شد اگرآدما نقاب به صورتاشون نمی زدن.
چقدر خوب می شد اگرآدما مثل آینه راست گو بودن، مثل آب زلال بودن.
به نظر من آدمایی که نقاب به صورتشون می زنن دارن از یه چیزی فرارمی کنن.
دارن خودشون رو از یه چیزی قایم می کنن. اونا از یه چیزی می ترسن. نمی دونم از چی؟ ولی هر چی که هست به خاطرش سالها چهره واقعیشون رو از همه پنهان می کنن.
این نقابها هر چقدر هم که قشنگ باشن یه تاریخ مصرفی دارن. یه روزی باید بندازیشون دور و یه نقاب دیگه بخری. یه روزی به خودت می یای و می بینی چقدر پول صرف این نقابها کردی و آخرشم هیچی برات نمونده جز چهره واقعیت.
به نظرت می ارزه که آدم همه عمر چهره واقعیشون رو از همه قایم کنه؟
خودش رو جوری جلوه بده که نیست؟ بالاخره که چی؟ حداقل یک بارهم که شده با خودت روراست باش. همین الان بلندشو و برو جلوی آینه. ببین خودت رو چطور می بینی؟ خوب فکر کن. به کارایی که کردی، به حرفایی که زدی.
چندتاش دروغ بوده؟ چندتاش راست بوده؟ سر چند نفرگول مالیدی؟ سر چند نفرکلاه گذاشتی؟ از سادگی چند نفر سوءاستفاده کردی؟...
به خودت بیا، یه روزی می شه که می بینی دیگه هیچی برات نمونده.
به خودت بیا...
امیدوارم یه روزی برسه که هممون ساده باشیم، پاک باشیم، مانند کودکان...

18 فوریه 2006

پازل

فکر می کنم اگه تا حالا پازل بازی نکرده باشی لااقل دیدیش یا اسمش رو شنیدی؟! ولی اگه هم این جوری نیست بذار برات تعریفش کنم شاید خوشت اومد، اون وقت رفتی و یه پازل باز حرفه ای شدی؟

فکر می کنم اگه تا حالا پازل بازی نکرده باشی لااقل دیدیش یا اسمش رو شنیدی؟! ولی اگه هم این جوری نیست بذار برات تعریفش کنم شاید خوشت اومد، اون وقت رفتی و یه پازل باز حرفه ای شدی؟
متداول ترین شکل پازل یه تیکه مقواس که یه شکل یا طرح روش چاپ میشه، بعد این طرح توسط یه سری از خطوط خاصِ تفریباً مارپیچی، به قطعات کوچک و به نسبت هم اندازه و در ظاهر هم شکل تکه تکه میشه و بازی کن محترم باید با کنار هم قرار دادن این تیکه ها بصورت صحیح شکل اولیه رو بدست بیاره و این جوری بازی تموم میشه!
اول این بازی مال بچه ها بود و برای سرگرمی اونا کاربرد فراوانی داشت، اما بزرگترا چی مگه اونا دل نداشتن؟ قلوه نداشتن؟ جیگر نداشتن؟ پس به فکر افتادن که یه حرکت درست و درمون بکنن تا خودشون هم از این بازی جالب استفاده کنن ...
چی شد خیلی مسخره و بچه گانه بنظر میاد؟ مثل بچه ها بشینی و یه پازل 6000 قطعه ای رو بچینی تا رکورد بزنی ولی اگه این جوری بنظرت میاد میتونی بازی نکنی! بقیه مطلب هم بعیده به دردت بخوره پس بیخیال شو برو به کارت برس چون بقیش سرکاریه!

خوب می بینم خیلی هم از پازل بدت نیومده پس بذار بگم چه جوری پازل بازی کنی تا یه کار مفیدی هم کرده باشی.

میشه همه دنیا رو شبیه یه پازل ببینی، تمام چیزایی که توشِ تیکه های پازلن که کنار هم چیده شدن، امّا یه پازل کاملاً پویا! کم میشن، زیاد میشن، تغییر می کنن و ... . جالب تر اینکه میشه همون تیکه های پازل دنیا رو به شکل پازل های ریز تری دید که هر کدوم میتونن خودشون یه پازل باشن و این روند ادامه پیدا کنه.
خیلی چیزا رو میشه شبیه پازل دید پس میخوام چند تا از واضح ترین هاشون رو برات بگم بقیش رو هم میذارم به عهده خودت.

زندگی خودش یه پازلِ گٌندس؛ از یه بعد میشه این جوری پازلش کرد که خانوادت، دوستانت، اطرافیانت، کارِت، تفریحت، آرزوهات، علایقت، استعدادهات، اعتقاداتت، آرمانات، امکاناتت، دارائی هات و ... همه تیکه های پازلِ زندگیتن که بعضی هارو داری و بعضی ها رو باید بدست بیاری و سرجای درستش بشونی تا جایی که Game Over بشی!

من مشکلات و مسائل رو شکل پازل می بینم و میگم باید حلش کنم وگرنه روحم آروم نمیشه چون از حل کردنش لذت می برم. هرچی پازل سخت تر باشه آخرین تیکش رو که بذارم از حل شدنش بیشتر لذت می برم. چون میشه دلگرمی، افتخار، روحیه که آره زدیش تو رگ، حالشو بردی!

به نظر من یکی از جالب ترین پازل های دنیا پازل افرادِ، تو باید تیکه تیکه شخصیت یه فرد رو کنار هم بذاری تا بتونی بشناسیش، ولی این تیکه تیکه ها پیدا کردنش چقدر طول می کشه؟ و واقعاً کی میتونه ادعا کنه تونسته پازل شخصیت یکی دیگه رو تموم کنه؟
من مطمئنم عمراً کسی پیدا بشه که بتونه ادعای تموم کردن پازل شخصیت یه نفر دیگه رو اثبات کنه!

حالا میخوام از قواعد پیشنهادی بازی برات یه چیزایی بگم.
بعضی ها با قیچی میفتن به جون پازل بدبخت و به زور تیکه براش می برن! ولی هیچ وقت سعی نکن یه پازل رو بزور تموم کنی! میدونی چرا؟ چون اون پازل باید بعد از تموم شدنش یه طرح رو نشون بده و وقتی این کارو نکنه؛ خیط کاشتی.

یه سری آدم های روان شاد از زمان بی خبر، 365 روز سالِ غیر کبیسه، 3ماه فصل، 31 روز 6 ماه اول و 30 روز 6 ماه دوم، 7 روز هفته، 24 ساعت شبانه روز، میشینن پای فقط یه پازل و بدون آب و غذا، تلاش بی وقفه ای برای اتمام پازل جلوی روشون، از خودشون بروز میدن! ولی تو هیچ وقت سعی نکن این کارو بکنی چون ممکنه یهو اشتباهی پازل عُمر و زندگیت رو تموم کنی. تازه اگه هم شانس بیاری و این کارو نکنی بدون اینکه پازل های دیگه ای رو حل کرده باشی و یا حتی دیده باشی، تاریخ انقضات سر می رسه و الفاتح!

حالا موقع معرفی پازل خورهای علافِ؛ این افراد هرچی پازل به دستشون می رسه میذارن جلوشون و یه تیکش رو شروع می کنن به حل کردن و تا پازل جدید دیدن میرن سراغ اون یکی و همین جوری لَه لَه می زنن برای پازل که یکیش رو بِخَرن، بدزدن یا هدیه بگیرن! اما تو سعی نکن این کارو بکنی، چون بدون اونا یه چیزی رو ندید گرفتن و اون هم اینکه با این کارشون تمام تیکه های پازل های دور و ورشون رو باهم قاطی کردن، درسته که طرح و شکلِ برش پازل ها باهم فرق می کنه ولی وقتی تویِ یه خَروار تیکه پازل غرق شدی اون وقته که به قول یکی از دوستان بد میچروکی!

خوب لوطی؛ بینم حالا نظرت در مورد پازل چیه؟

17 فوریه 2006

?


تا حالا شده یه علامت سؤال گنده قرمز دیده باشی. شاید یه فکر ابلیسانه به سرت بزنه که بری و دستگاه ضد جاذبه اون علامت سؤال رو از کار بندازی تا علامتِ بیفته، نه شاید هم اون وقت بخوای اون علامت رو برداری و با تمام قدرت بکوبیش تو سر کسی که اون علامت بالای سرشِ. بعد با صدای بلند هیستریک بخندی به جوجه هایی که دارن دور سر طرف جیک جیک کنان تانگو می رقصن! تا دلت خنک شه؟

16 فوریه 2006

روز عجیب

روزی عجیب در دنیای آدما وجود دارد که در آن بعضی وِلَن تا این روز تموم بشه!
این روز جالب رو برای این اختراع کردن تا دو نفر بتونن به همدیگه حرفای عشقولانه بگن و بعد بِرَن جلوی آینه، بادی به غبغب انداخته وبه خودشون بگن که عاشقن. هر چند به طور عمومی این روز مختصِ آدماست، ولی می خوام به عنوان یه موجودِ بی طرف بگم که:«آی آدما، یه جاهایی از این مراسم با شکوه میلنگه!»

خب من دقیقاً آدما رو نمی دونم، اما در مورد چند تا موجود دیگه اطلاعات جالبی دارم که بد نیست بشنوید(اگه صدایی نمیشنوید، میتونید یه خط پایین تر بخونیدشون. -نویسنده-) :
مثلاً گنجیشکا برای هم جیک جیک میکنن تا بگن چقدر همدیگه رو دوست دارن؛ اما نه فقط یه روز از سال! البته دوستی میگفت : «گنجیشکا جیک جیک میکنن تا صبحا که از خواب پا میشن صداشون باز بشه ... و بعد جیک جیک میکنن تا همه ی ما آدما رو به صورت فرسایشی از خواب بپرونن! و جیک میزنن تا اعلام کنن که جوجه هاشون به دنیا اومدن، کرایه لونه ندارن به درختشون بدن ... و از هم بپرسن شام چی میخوان بخورن!!!»
کاملاً واضحه که نظر این دوست قابل قبول نیست، چون ایشون آدم بودن و نمی تونن به عنوان بی طرف در این بحث شرکت کنن!!
از سایر جونورهایی که میشه مطالبی ذکرکرد، غیبی ها هستن که به دلیل Hidden بودن تا کنون هیچگونه رفتار عشقولانه ای از اونا دیده نشده ... حتی یک روز در سال!
البته به عنوان یک دلیل علمی میشه گفت، غیبی ها کاربرد آینه رو نمی دونن، پس نمیشه انتظار داشت که حتی یک بار هم جلوی این وسیله ی به درد نخور به خودشون گفته باشن که: «ها ... ما هم عاشق شدیم!»
گروه بعدی جنّی ها هستن که اصرار دارن تأکید کنم با اجنّه تفاوت دارند! در مورد جنّی ها باید گفت اونا همیشه یه جورایی عاشقن! چون که تنها عنصر وجودیشون آتیشه، چه عاشق باشن و چه نباشن؛ دارن میسوزن و به نظر عاشق می رسن! پس نمیشه گفت اونا هم یه روز خاصی از سال رو برای عشق کنار میذارن!!!
چند نوع جونور هم میشناسم که اصولاً تعریف یا تحریفِ عجیبی از عشق دارن! بعضیهاشون عشق رو همون بَع بَع کردن مهربانانه میدونن. بعضی دیگه (مثل واتو واتو و خیلی بعضیای دیگه -نویسنده-) دارای خوشه ای پربار از قلب در سینه هستند که در هر دانه ی آن آرایه ای از اسامیِ نازنازهایشان موجود می باشد، و باز هم صد البته می دانید به این جانوارن در اصطلاح زیست شناسی، جانداران دریا دل میگویند! نوعی موجودِ دو زیست هم وجود دارد که به آن وزغ میگویند، این جانور زیبا از هر موقعیتی برای غُر زدن سر اهل و عیال استفاده می کند، که عملی است بسیار عاشقانه! تا حدّی که آب مرداب از نمک زندگی آنها شور می شود!! در مورد سایرین هم فقط تکرار می مونه و بس ...
حالا شما که من رو نمی بینین (یعنی اگه بخواین هم نمی تونین ببینین -نویسنده-)، پس با هم رو راست باشین و بگین یعنی وضع شما آدما اینقدر خراب شده که باید یه روزی تو سال باشه و یادتون بندازه شما هم عاشقید؟!؟ آخه 500 سال پیش پدرجدّ شماها به ما غیبی ها، فخر می فروختن که ما لیلی ومجنون داریم، شیرین و فرهاد داریم، ویس و رامین داریم و ... اصلاً از همون موقع بود که ما از خجالت شروع کردیم به Hidden شدن!
باز خدا پدر اون کشیشِ نَلَتی(از اصطلاحات جنّی ها میباشد! -نویسنده-) رو بیامرزه که یه کاری کرد یاد دلتون هم بیفتید! گاهی سعی می کنم مثل آدما فکر کنم (البته ما اصلاً نمیتونیم فکر کنیم، فقط ادای فکر کردن رو درمیاریم. -نویسنده-) و به این نتیجه میرسم که تو این دوره و زمونه آدما واسه ی رسیدن به دلشون هم تاکسی میگیرن! تازه با این ترافیک عشقولانه ی شهر زیبای دود آلودِ ما، هیچ وقت به دلشون نمیرسن ... خودتون نظر بدید!

15 فوریه 2006

روز عقشولی ها!

امروز، سه شنبه، روز عقشولی ها می باشد. دراین روز همه به عقشولی هایشان کادو می دهند. امروز در مغازه های شکلات فروشی جای نخ و سوزن نمی باشد.

برادرم هم برای عقشولیش کادو خریده است. دل من خیلی آب می باشد. هیچ کس من را دوست ندارد و برای من شکلات نمی خرد. من عقشولی هیچ کس نیستم. امروز من به همراه دوستم یاس برای یک گفتمان به پارک می روم. همان طور که من درحال غم انگیزناک بودم، توسط دوستم سولفیلیز شدم و او به من که عقشولیش بودم یک دسته گل نرگس و یک شاخه گل سرخ و یک دفترچه قشنگ کادو داد. من خیلی خوشحال می باشم از اینکه فهمیدم یک نفر من را دوست می دارد. او خیلی مهربان و خوش قلب می باشد. من هم خیلی او را دوست می دارم. اودر لیست عقشولی های من می باشد. همان طور که در راه می رفتیم، یکی از کسانی که در چهار راه ها گل می فروشد زد به شیشه ماشین و من وقتی که شیشه را پایین کشیدم، او یک دسته گل خرزهره در ماشین انداخت و گفت که این دسته گل را ماشین بغلی برای شما خریده است. و من هرچه اصرار کردم که دسته گل را پس بدهد، او قبول نکرد. من از خجالت رنگم مثل لبو سرخ می باشد. ما به پارک رسیدیم. اینجا پراز عقشولی می باشد. هرجا را که نگاه کنی دو تا عقشولی می بینی که کنا ر هم نشسته اند و برای هم شعرگونه از خودشان در می کنند. بعضی ها هم با حرکات فیزیکی به هم ابراز عقش می کنند. من چشمانم را می گیرم که بد آموزی نشود. ما طبق معمول به رستوران می رویم. اینجا فضا خیلی عقشولانه می باشد. آدم رمانتیکش می گیرد. روی هر میز یک عدد جعبه کادو با یک عدد قلب قرمز می باشد، به من حالت تهوع دست داده است. من نمی دانم اگر سال ها پیش آن کشیش از خدا بی خبر عقشولی ها را با هم مزدوج نمی کرد، الان این ها به چه بهانه ای می خواستند برای هم کادو بخرند و حرفها ی عقشولانه از خودشان درکنند؟

زیر 18 سال بخوانند:
من در حال برگشتن به خانه برای یکی از عقشولی هایم کادو خریدم. من او را خیلی دوست می دارم. او پسر خیلی خوبی می باشد. ما حدود 3 ماه است که با هم دوست می باشیم. من به مناسبت این روز اورا چندین بار بوسیدم و چیزی که برایش خریده بودم به او دادم. او خیلی خوشحال می باشد و فوراً به سراغ آن می رود. او خیلی گردو دوست می دارد. اسمش stuart little است. او پدر موش های من می باشد.
من امروز خیلی خوشحال می باشم، چون از طرف یکی ازعقشولی هایم کادو گرفته ام. ولی هیچ کس حرف من را باور نکرد که من کادوی روز عقشولی را از یک دختر گرفته ام …

11 فوریه 2006

یار و یار

صبحدم خونین دل آن خورشید ناب


سر برآورد آن تنورین آفتاب

گفت با آهی پر از سوز آسمان


من کجا و تو کجا ، نا مهربان


این دل من چون گل پژمرده ای


از جفایت هم نگیرد خُرده ای

من برایت راه ها پیموده ام


وَز رَهَت جان و دلم فرسوده ام

خواب را کردی حرامم ، عشق من


توشه ی راهم نمودی ، عشق من

مِهرِ تو سوزاند ، جان و دل مرا


شد دلیلِ مهر نامیدن مرا

هر کجا باشم نگارِ من تویی


روضه ی رضوان و آرامم تویی

در تو امید هزارن ساله ام


من تو را همواره تنها واله ام

اولین تیر نگاهت چون نمود


در تو آیات حضور او نمود

نَک چو او را من ببینم دم به دم


من به او گردم دوان هر صبحدم

من به دنبال یکی بودم ولی


عشق تو گشته مرا شرکِ جلی

چون هزاران در پی گل ها شدم


در پی گلها بُدَم ، تنها شدم

با نگاهی عاشق و شیدا شدم


با گُلِ زیبایِ خود همپا شدم

عشقِ من ، شرکِ به او ، راهی از او


تا بیابم معنیِ یکتایِ او

چون یکی شد آن گُلِ من در جهان


یافتم معنایِ یکتایِ روان

وحدتی در لامکان و هر مکان


بوده جاری و روان در جانمان

جذبه ای کز راز او ما بی خبر


تا زِ کسرت های دنیا بی خبر

چون که آگه گشته ای از این کسور


جز به وحدت می نبینی در حضور

آن دلیل کوری نفس است و بس


این دلیلِ وحدت اصل است و بس

تا نباشد روشنی در آفتاب


می نیابد جلوه ای آن ماهتاب

پس مرا ای آسمان این شرک ، بِه


تا زمانی که نباشد عشقِ بِه

چون در این شرکم به توحیدش رسَم


آن که در اندوه و غم شد مونسم

مونسِ غم های من او بود و بس


عشق های این جهان بو بود و بس

رنگ ها را هر که از کسرت شناخت


چون گذشت از کسرتش نوری شتافت

چون یکی نور است، جمعی یک شویم


تا در این نورِ خدایی بِه شویم

گفته ام اینک حدیث یار و یار


گر خدا خواهد رِسَم در کوی ِ یار

روزهای هفته

می دونی روزای هفته چه رنگیه؟ تاحالا بهش فکرکردی؟ تاحالا سعی کردی رنگ هر چیزی رو که قابل دیدن نیست ببینی؟ من این کارو کردم. روزای هفته برای من رنگ دارن، معنی دارن، مفهوم دارن. مثلاً شنبه واسه من نارنجیه، رنگ خورشید، رنگ آفتاب، صبح شنبه که ازخواب پا می شم احساس می کنم گرممه، احساس می کنم خورشید همه نورش رو داره رو من می تابونه. می خواد بهم انرژی بده تا بتونم یه هفته خوب رو شروع کنم. یکشنبه واسه من صورتیه، صورتی پررنگ. رنگ عشق، رنگ مهربونی. دوشنبه واسه من سبزه، سبز چمنی، شاده، هر وقت نگاش می کنم بهم لبخند می زنه. سه شنبه بنفشه، بنفش یاسی ، رنگ دوست خوبم یاس، پراز آرامش، پراز احساس. چهارشنبه واسه من سبز پر رنگه، خیلی با کلاسه، سنگین، متین و با شخصیته. پنج شنبه واسه من آبیه، آبی آسمانی. پراز آرامش، درعین حال پراز تحرک و هیجان پنج شنبه ها رو خیلی دوست دارم. نمی دونم چرا؟ شاید به خاطر اینکه فرداش تعطیله. شایدم به خاطر رنگشه. چون من آبی رو خیلی دوست دارم. و اما جمعه... جمعه سیاهه، تاریک و پراز وحشت، ترس، شایدم انتظار... نمی دونم ولی هرچی که هست خیلی دلم می گیره. دلم می خواد زودتر تموم بشه. می دونم الان داری تو دلت به من می خندی، شایدم بگی این دختره دیوونس. عیبی نداره؛ مهم اینه که من مجبورت کردم حتی 5 دقیقه هم که شده روی رنگ ها فکر کنی. سعی کن رنگ چیزهای نا مرئی رو ببینی. ولی مواظب باش برای هرچیزی بهترین رنگ رو انتخاب کنی. چون توی معنی و مفهوم اون چیز خیلی تاثیر داره. حالا یه خورده فکر کن و ببین روزای هفته از نظر تو چه رنگیه؟

شیشه بی احساس

بعضی ها میگن شیشه هیچ احساسی نداره؛ نه سردِ سردِ، نه گرمِ گرمِ؛ حتی از نور زندگی ای که بهش می تابه بی تفاوت رد میشه و قلبش گرم نمیشه!

همون ها میگن باز به آینه که لااقل:
وقتی نگاهش بکنی، نگـاهت می کنه؛
وقتی بهش بخندی، اونم بهت می خنده؛
وقتی بهش اخـم بکنی، بهت اخـم می کنه؛
وقتی باهاش حرف نزنی، باهات حرف نمی زنه؛
وقتی کم محلیش بکنی، بهت کم محلی می کنه؛
وقتی باهاش صحبت بکنی، باهـات صحبت می کنه؛
وقتی از عصبانیت خوردش بکنی، اونم خوردت می کنه.

من واقعاً هیچی در مورد آینه و شیشه نمی دونم؛ ولی یه چیزی رو خوب می دونم که همون شیشهِ بی احساس، وقتی بُغ می کنه، کافیه روش از عشق بنویسی تا اشکشو در بیاری!

10 فوریه 2006

کاج

در هوایِ سکوتِ زردیِ برگ،
من به انبوهِ کاج ها خیره،
من به یارانِ سبز می نگرم.
و به این سبز پوشیدگان به خزان،
می خورم غبطه!

در تلاقی این نگاه و رویایم،
من تو را می بینم.
و نمی دانم من
که به رویایت، آید شادی؛
یا غم و اندوهی؟
...
بی گمان شادی دیدارِ مجدد برجاست!
لیک اندوه نشیند، در دل
که نباشی با من، آن جا، ای یار.
و به خود می گویم
می شود همچون کاج،
سبز ماند و خندید.
و زِ پاییز گذشت،
و زمستان را ماند.
غصه ی سردِ زمستان را چید،
نیم خورده، به کناری انداخت؛
و رسیدن به بهارِ حضورت را، خواند.

واتو واتو

توی اطراف من آدم کم نیستن، بعضی از اونا رو خیلی خوب میشناسم و بعضی هاشون رو خیلی نه. اما یکی از کسانی که اطرافم هست و کم هم نمی بینمش به نظر من خیلی خارق العاده و اعجاب انگیزه.

تا جایی که خودم رو میشناسم، همیشه سعی کردم توی مسائل کسی فضولی نکنم و بخصوص در یه مسائل خاصی تا حد امکان قاطی نشم؛ اما این بار علی رغم میل باطنیم پام رو کشوندن وسط ماجرا.
والا قضیه از این قرار بود که چند وقت پیش نفهمیدم یهویی چی شد که این موجود افتاد وسط زندگی من! چشمتون روز بد نبینه، این جاندار به تمام حرکات من گیر می داد، از راه رفتنم توی خیابون گرفته تا ظرف شستنم توی آشپزخونه. حالا چرا؟ برای اینکه من و اون توی فضای برداری 2 بعدی با اغراق در تمام موارد 180 درجه مخالف هم در حال حرکتیم.

از مشخصات ظاهری این موجود (که اولین بار اون رو این جوری دیدم) میشه به هیکل آرنولدی در رده فوق سنگین، مو های متوسط تیره، لباس های رده WXL، بارونی چرمی بلندو کفش های مخصوص، از همون هایی که کار گران معادن ذغال سنگ استعمال میکنن اشاره کرد.

اول فکر می کردم که یه زززززززز تمام عیاره ولی در آخرین برخوردی که با این موجود داشتم متوجه این قضیه شدم که نه بابا این جوری ها هم نیست نظریه ایشون بر این پایه استواره که زنان ضعیفه هایی قابل پاچه خواری هستند!

یکی از اعتقادات راسخ ایشون اینه که نباید نعماتی که در اطراف بشر وجود داره حیف و میل بشه، و باید بصورت کامل از اون ها استفاده بشه. در اولین برخورد به راه رفتن من در خیابون گیر فرمودن که چرا به اندازه کافی و وافی در بذل توجه به اطرافم و بخصوص موجودات انوث به اندازه سهم خودم انجام وظیفه نمی کنم.
بعد از اون لطف کردن و یک بار درحال شستن ظرف، من رو توی آشپز خونه مورد عنایت قرار دادن و حسابی مسخرم کردن که ای زززززززز بدبخت تو آدم نمیشی، بیچاره همین کارها رو میکنی که از ترس جی افت (Girl Friend) حتی سرت توی خیابون بالا نمیاد! البته با اینکه نتونستم متقاعدش کنم که بابا ظرف شستن برای خودش عبادتیه، ولی پیش خودم خوشحال بودم که لااقل تونستم بهش بفهمونم که نه من آدمم و نه اینکه اصلاً جی افی در کاره.

در مرحله بعد لطف عیال ایشون شامل حال این حقیر شد و طبق اون نصیحت والا که همیشه پدر گرام به من می فرمودن، زبان سرخ من سر سبز من بر باد خواهد داد، گفتن حقیقت فوق باعث تنگ شدن روزگار بر من شد.
آه از این روزگار که این جوری خواسته بود؛ دل مهربون و کوچولوی این موجود به حال من سوخته بود و بعد از به سُخرِه گرفتن من که ای بیچاره ی، بی عیالِ، زن ذلیلِ، بی دست و پای ...
نمی دونم چرا بی دلیل با عیالش تصمیم گرفتن که دست منو بند کنن. وارد جزئیات نشیم که من بخت برگشته با چه مشقتی از زیر حملات گسترده و حساب شده فرماندهان این جنگ تحمیلی، در حالی که از موضعم عقب نشینی نکردم زنده بیرون اومدم.

یکی دیگه از عجایب این بشر که بیشترین فشار مخالف برداری رو به هیکل من وارد می کنه و روی اعصاب من پاتیناژ میره، اونم با قَرَنِی، اینه که ایشون یکی از هوا داران و اشاعه دهندگان مسلک Multi GFing ( بخونید مولتی جی افینگ) یا همون چند عشقولانه ای هستن. این موجود نه تنها به شدت موقع صحبت با عیالش حرف های عشقولانه می زنه بلکه در تمام لحظات بخصوص موقع قدم زدن توی پارک، توی کافی شاپ یا رستوران، پارتی یا مهمونی، توی خیابون، مترو، و خلاصه هر جایی که موجود انوث حضور داشته باشه به شدت سعی می کنه نصیحت شاعر خوش قریحه ما، که شخصاً برای ایشون سرودن: «تا توانی دلی بدست آور – که دل شکستن هنر نمی باشد»؛ رو سرلوحه اعمالش قرار بده!
شاید باورتون نشه که کار بجایی رسید که یه دفعه این موجود بخاطر زیارت دانشکده هنر های معاصری که بنده در حال تحصیل توی اونجا هستم من رو خفت کرد و مثل کَنه بهم چسبید تا به زیارت این مکان تاریخی بیاد. تا اینجای کار خیلی مشکلی نبود؛ اما وخامت اوضا اون جایی بود که چشم ایشون بعد از رویت تنی چند از هم دانشکده ای های بنده ناگهان به دل مبارک دستور دادن تا پروانه ای بشه و دل ایشون هم به عقلشون امر فرمودن که یه کاری بکنه، نمی دونم شاید هم به علت نقص فنی در سیستم کنترلی این موجود قلبشون یک ضرب به عناصر حرکتیشون فرمان صادر کردن که منو خَفه کنه که برم و براش مخ بکوبم!

در مورد قدرت باصره این جاندار عرض شود، با وجود سالیان زیاد تحقیق و تفحص و همچنین صرف هزینه های هنگفت و سر سام آورِ دانشمندان خارجی؛ هنوز کاشف به عمل نیومده که چطوری میشه با وجود عینک ظریف نمره 18 و آستیکمات ایشون، دیدش حتی در شب از سالم ترینِ آدم ها قوی تر باشه و بتونه یه موجود انوث رو در 97 یاردی به وضوح تعیین هویت کنه!

و اما اجازه بدید از قدرت بصیرت این موجود چیزی نگم تا اینکه خدایی نکرده سکته ناقص نزنید!

این موجود جالب به همون اندازه ای در زنده بودنش جهان رو دچار تناقض وجودی می کنه، مطمئنم پس از پیوستنش به دیار باقی، باز هم می تونه اثرات شگفتش رو بجا بذاره. حتماً می پرسید چطوری؟ خوب میشه این جوری نگاه کرد که اگه قرن های آینده، پس از فوت ایشون، یه موقع باستان شناسانِ اون زمان با تجهیزات مجهز خودشون بخوان جنسیت این اسکلت رو تعیین کنن، دچار تناقض معنایی میشن، چون که همیشه یکی از مواردی که به اون ها در این راه کمک می کنه توجه به ساییدگی فکِ، که در مورد این جسد، حتی با در نظر گرفتن باقی نشانه های موجود، باز هم مطمئنن اون ها برعکس واقعیت، تشخیص مونث بودن رو خواهند داد!

9 فوریه 2006

انتخابات!!!

امشب که چهارشنبه باشد، من به همراه پدر و مادرم برای دیدن دسته ها به یکی از تکیه های محله آمده ایم. .هوا بارانی است و من خیلی یخ می باشم. اینجا خیلی شلوغ می باشد. پدرم می گوید انتخابات است. من نمی دانم انتخابات چه می باشد؟ مادرم می گوید هرسال دهه اول محرم، دخترها و پسرها به بهانه عزاداری به خیابان ها می آیند و عقشولی مورد علاقه شان را انتخاب می کنند. من پیش خودم می گویم امام حسین نمی دانست که با این کارش چه خدمتی به این جوانان می کند.

مردم به عشق امام حسین تیپ می زنند، به عشق امام حسین بیرون می آیند، به عشق امام حسین عقشولی انتخاب می کنند و موقع شام به عشق امام حسین به غذاها یورش می برند. من از دیدن این صحنه ها خیلی غمگین می باشم. بارون شدید می باشد. ولی عاشقان امام حسین دست برنمی دارند و مشغول انتخابات می باشند.
بیچاره ها خیلی تلاش می کنند. من هم اگر جای آنها بودم و این همه نامزد انتخاباتی را یک جا می دیدم نمی توانستم به راحتی یکی را انتخاب کنم. البته پدرم می گوید این انتخابات مثل انتخابات ریاست جمهوری نیست که حتماً یک نفر را انتخاب کنی، می توانی مثل انتخابات شورای شهر چندین نفر را انتخاب کنی.
ساعت نزدیک به 11 می باشد و تقریباً 2 ساعت از وقت خواب من گذشته است. انتخابات همچنان ادامه دارد. ما همین طور که 3 تایی زیر چتر رفته ایم که خیس نشویم، به خانه برمی گردیم من تصمیم گرفتم که وقتی بزرگ شدم هیچ وقت در انتخابات شرکت نکنم.

و حالا یک سخن جدی:
ای کاش می شد آدمها به جای فکرکردن به ظاهر حماسه عاشورا و بزرگ کردن آن، یه ذره، فقط یه ذره به نفس قضیه نگاه می کردن و به قول یکی از دوستانم به نتیجه اخلاقی ماجرا نگاه می کردن. یعنی اون چیزی که نسل به نسل گشته تا رسیده به ما...

اینم به خاطر آقای x که گفت مطلب زور وده (-:

بارون

دیشب که بارون میومد، تو کوچه ها قدم زدم، تنهایی با خودم، سکوت لحظه ها رو رقم زدم.

- بارون رو دوست دارم، نه بخاطر طــراوتش کـه منو از نــو تــازه می کنه.
- بارون رو دوست دارم، نه بخاطر زیبـــاییش کــه روحـــم رو شـــاد مـی کنه.
- بارون رو دوست دارم، نه بخاطر بزرگیش که وجود من رو تو خودش تحمل می کنه.
- بارون رو دوست دارم، نه بخاطر پاکیش که اشکای رو گونه هام رو پاک می کنه.
- بارون رو دوست دارم، نه بخاطر سردیش که آتیش وجودم رو خاموش می کنه.
- بارون رو دوست دارم، نه بخاطر مهربونیش که من رو تو آغوش می گیره.

- بارون رو دوست دارم، بخـــاطر اینـکه تــو رو یــــادم میــــاره.

8 فوریه 2006

رد پای حسرت

یه شبی حوصله نداشتم، توی این شهر بزرگ هیچ، جا نداشتم.
پرسه می زدم بی هدف تو کوچه راه زندگی، پشت سر رد پای حسرت جا میذاشتم.

با سوزش تیغ اولین اشعه های صبحدم چشام به سختی باز شد. هنوز به خودم نیومده بودم که پیر مرد پرسید: چایی یا قهوه؟
گفتم: چایی.
پرسید: از کی اینجایی؟
گفتم: دیشب اومدم.
پیر مرد اومد و درحالی که لیوان رو بهم میداد کنارم نشست و گفت: فکر کنم قبلاً اینجا دیدمت.
لیوان رو ازش گرفتم و گفتم: ممنون؛ شاید، ولی خیلی اینجا نمیام.
گفت: جالبه که هیچی همراهت نیست. شب اینجوری خیلی خطرناکِ.

باهم در حالی که از عطر چای لذت می بردیم، نگاهمون رو به افق دوختیم تا تولد یه روز تازه رو شاهد باشیم.

گفتم: واقعاً چایی خوش طعمی بود. گرمم کرد.
گفت: هرچی هم بود از گرمایی که دیشب قلبت رو گرم نگه داشت تا زنده بمونی گرمتر نبود!
پرسیدم: از چی حرف می زنی؟
گفت: اصلا میدونی دیشب هوای اینجا چند درجه بود؟ من میدونم که نصف شب اینجا اومدن یعنی چی. تمام شب رو تک و تنها بدون اینکه از هیچی بترسی بشینی اینجا و فکر کنی یعنی چی. کار هر کسی نیست. اون چیزی که تو رو کِشونده اینجا مطمئنن خیلی قدرتمنده، مطمئن باش که اگه این جوری نبود الان باید یخ زده بودی!
گفتم: من قبلاً زمستون ها اومدم اینجا.
پیر مرد در حالی که داشت توی کولَش دنبال چیزایی می گشت خنده ای کرد و گفت: یعنی از من بیشتر زمستون دیدی؟!
سرم رو به اشاره نه تکون دادم.
گفت: پس فکر نکنم بخوای بگی که از من آدم بیشتر دیدی؟!
هیچی نگفتم و خندیدم.
پرسید: صبحانه که میخوری؟
گفتم: آره مرسی. کمک میخواین؟
گفت: نه، ولی بهتره یواش یواش پاشی یه تکونی به خودت بدی تا خون تو بدنت راه بیفته وگرنه برای رفتن مشکل پیدا می کنی.

در حالی که پیر مرد مشغول حاضر کردن صبحانه بود، سعی کردم یواش یواش بلند شم، خیلی کرخ شده بودم و پاهام سِر شده بودن، پاهام تا رون کاملاً گزگز می کرد و برای اینکه نیوفتم مجبور بودم، درخت چنار بلندی که تمام شب رو بهش تکیه داده بودم، رو بگیرم.

گفت: صحبت کن
تا اومدم بگم از چی بگم گفت: با من نه !
انگار فکرم یخ زده بود، منطقی نبود، نمی تونستم فکر کنم که اون می دونه.
ادامه داد: مواظب باش که دیر نشه. صحبت کن قبل از اینکه حرفات توی دلت سنگ بشه.

تعجب کرده بودم، چون انگار همه چی رو در مورد من میدونست. انگار می دونست که من دیشب چرا اومدم اینجا.

پیر مرد درحالی که زیر انداز رو پهن کرده بود و داشت سفره رو میچید، گفت: خیلی سخت نیست، من سنی ازم گذشته، فکر می کنی وقتی توی این برف، نصف شب، یکی این همه راه رو تک و تنها تا اینجا بالا میاد تا از همه شلوغی ها دور باشه، پای قله میشینه زیر درخت و به آسمون چشم میدوزه تا فکر کنه، ستارش رو نگاه کنه ... اون وقت از خستگی فکر زیاد تو این وضعیت خوابش می بره، ...
ادامه داد: باهاش حرف بزن، صحبت کن وگرنه قلبت می پوسه.
من که نمی دونستم چی بگم، بهت زده مونده بودم، و فقط داشتم بهش نگاه می کردم که گفت: بیا دیگه صبحانه از دهن میفته.


موقع پایین رفتن داشتم به حرفای پیرمرد فکر می کردم؛ واقعاً خیلی خوب میشه، اگه که عاشقا بجای قلبای پوسیده از حرف های نگفته، دل های تازه بهم هدیه بِدن.

یکی بود یکی نبود

یکی بود، یکی نبود ... یه دختری بود که مثل همه ی قصه ها نشسته بود تو خونه اش تا شاهزاده ی قصه ها بیاد و اون رو، روی اسب سفیدش سوار کنه و با هم بِرَن که خوشبخت بِشَن و قصه زودتر تموم بشه!!!

اما یک لحظه صبر کنید! شاید این بار، قصه ی ما این طور نباشد. چون قدیم ها، آن موقعی که این داستان ها رخ می داد، با امروز چند تا فرق جزیی داشت:

الآن دیگر اسب جواب نمی دهد؛ حتی لازم نیست امتحان کنید؛ اگر باور نمی کنید، کافیست یک نگاه به اطرافتان بیندازید، تا ببینید که پسرها با اسب در خیابان ها ظاهر نمی شوند. آخ، حیف شد! می خواستم کم کم به این موضوع بِرِسم که، دیگه دخترها هم در خانه منتظر نمی نشینند تا شاهزاده ی قصه ها فرصت کند، از میان انبوه کتابها سر برآورد ... اصلاً دیگه کسی قبول نمی کنه که شاهزاده ی قصه ها، حتماً پسر باشه!!!
و یک مطلب خیلی خیلی مهم دیگر، که اگر چه من یادم رفته بود، ولی اگر شما یادتان برود، برای همه گران تمام می شود: «دیگر این روزها موجودی به اسم شاهزاده منقرض شده است!» البته اگر به ناصرخسرو و داروهای مشابه اعتقاد داشته باشید، امروزه موجوداتی جهش یافته پیدا می شوند، که به آنها خودتان میدانید چه می گویند!
اما مشکل این گونه داستان ها فراتر است، مثلاً اگر یکی از آنها را برای یک بچه ی دو ساله هم تعریف کنید تا بخوابد؛ نه تنها جواب نمی دهد، بلکه تا صبح صدای شلیک های خنده را که به سوی شما هدفگیری شده اند، خواهید شنید.
اگر بخواهیم روراست باشیم (که قطعاً نمی خواهیم)، این خود ما هستیم که به خاطر ترس از اسب سواری، قصه هایمان را فراموش می کنیم و همه چیز را گردن زمانه و روزگار می اندازیم! این ما هستیم که شاهزاده های (بخوانید آقازاده های) خوشبختی را یکی یکی پَر می دهیم! و شاید این هم ما باشیم که این نوشته ها را می خوانیم و تنها به تفاوتهای آن می خندیم!!
باور کنیم، کسی را که می خواهد در کنار ما و با ما، خوشبخت شود! خیلی سخت نیست ... دنبال علامتِ خاصی هم نباشیم؛ این روزها همه ی علایم لو رفته اند!!! پس اگر در رویایتان یک اسب سفید دیدید، منتظر شاهزاده اش نباشید که شاید، هیچگاه از راه نرسد؛ در نتیجه یا از رویا خارج شوید و وانمود کنید که چیزی ندیدید، یا خودتان، شاهزاده ای سوار بر اسب گردید ... و مطمئن باشید، کسی منتظر شما خواهد بود!

6 فوریه 2006

Ferrari Enzo


فراری انزو بهترین و گرون ترین اتومبیل سوپر اسپرت دنیا مجهز به موتور دوازده سیلندر V شکل 6 لیتری. به قدرت 660 اسب بخار و حداکثر گشتاور 485 پوند- فوت. دیفرانسیل عقب و دارای گیربکس 6 دنده دستی. قیمت فروش:652000 دلار معادل 670 میلیون تومن تو ایران.
دلایل انتخاب: عملکرد منحصر بفردِ گیربکس و شاسی عالی؛ موتور پرقدرت، ترکیبی از اتومبیل های مسابقه ای و خیابونیه.

نوع موتور : 12 سيلندر
سوپاپ ها : 4 سوپاپ در بر هر سيلندر ، سيستم زمانبندی متغير
قدرت : 660 اسب بخار در 7800 دور
گشتاور : 485 در 5500 دور
حداکثر دور موتور : 8200
حداکثر سرعت : بيش از 200 مايل در ساعت معادل 350 کیلومتر در ساعت!
شتاب جانبی در مارپيچ 200 فوتی : 1.02g
قيمت پايه : 652000 دلار معادل 670 میلیون تومن بدون عوارض گمرکی و ...!


انزو ماشيني پرقدرت، پرشتاب، زيبا و بي همتاست كه بحق میشه گفت از نوادر قرن ۲۱ است. نام انزو كه روي اين مدل مي بينيم به نشان قدرداني از تلاش هاي آقاي انزو فراري (موسس كمپاني فراري) است كه به دليل اهميت اين مدل نسبت به مدل هاي ديگه ی شركت اسمش رو انزو فراري گذاشتن. كمپاني فراري کلی به خودش فشار آورده و هرچی تجربه توی ساخت ماشین های مسابقه ای فرمول یک داشته بکار گرفته و تا تونسته چنین ابر ماشین فوق پيشرفته رو توليد كنه.

انزو اولین بار که در نمايشگاه ماشين پاريس ارائه شد يكي از سريع ترين ماشين هاي نمايشگاه بود. تنها ۳۹۹ دستگاه از اين مدل توليد شده كه قيمت پايه هر کدوم ۶۶۰ هزار دلار بود و جالب اين كه تمامي ۳۹۹ دستگاه قبل از نمايشگاه خريده شده بودن!
انزو مجهز به يك موتور ۱۲ سيلندريِ كه ۶۶۰ اسب بخار قدرت داره و ۶۸۰۰ دور در دقيقه رو براش مهيا مي كنه. در اصل اين موتور داراي يك طراحي كاملا جديدِ و براساس تجربيات كمپاني فراري در مسابقات فرمول يك ساخته شده است. بدنه تا حد قابل توجهي به مدل رسا (ROSSA) كه يك سال قبل براي اولين بار توليد شده بود و طراحی بدنش شاهکاری از طراح معروف پينيفارين (Pinifarin) بود شبيهِ، و براي رسیدن به سرعت هاي بالا پينيفارين اين ماشين رو از نظر آيروديناميكي به شکلی طراحي كرده بود كه احتياجي به بال نداشت و سيستم طراحي بدنه در قسمت هاي جلوي ماشين به گونه اي است كه توانايي كافي رو به انزو براي رسيدن به سرعت ۲۲۰ مايل در ساعت مي دهد.
اين ماشين ۶ دنده است و ترمزهايش با همكاري شركت برمبو (Brembo) ساخته شده كه از مواد مركب كربوسراميك براي بالا بردن توان ترمز و تكنولوژي ساخت ترمز هواپيما استفاده كردن. انزو در عرض ۶۵/۳ ثانيه سرعتش از صفر به ۶۰ مايل معادل 95.5 کیلومتر در ساعت می رسه. طول و پهنا و ارتفاع اين ماشين به ترتيب ۱/،۸۵ ۱/۸۰ و ۲/۴۵ اينچ هستند با وزني حدود ۲۶۶۶ پوند برابر با ۱۲۵۵ كيلوگرم حداكثر سرعتش ۳۵۰ كيلومتر در ساعتِ. بالانس آيروديناميكي انزو به وسيله يك جفت دريچه كه روي تيغه هاي (Slide) جلويي قرار گرفته تنظيم مي شه.

اولين تست فراری انزو 2003




او در حاليکه دستانش بر روی فرمان D شکل بود به من نگاهی کرد و منتظر عکس العمل من شد. من به جز براوو چه می توانسنم بگويم؟ يک قسمت کامل از پيست مسابقه با يک ابر بزرگ از دود سفيد لاستيک پوشانده شده بود. اين يک تست معمولی نبود و اين خودرو نيز يک خودروی معمولی به هيچ وجه نبود. اين خودرد يک فراری انزو 660 اسب به بالا بود با قيمتی معادل 650 هزار دلار که به زيبايی توسط يکی از راننده های اصلی مارانلو بنام داريو بنوزی هدايت می شد. من بدون شک از قدرت نمايش داده شده توسط هر دو منحير شدم. هدف بسيار ساده بود. ببينيم که آخرين مدل فراری چقدر سريع است ! صحبتی که قبل از اين مطرح بود اين بود که اين مدل فراری در عين حال که بسيار قوی است، برای رانندگی نيز بسيار لذت بخش است و برای راندن آن به مدرک فورمول يک احتياجی نيست، هرچند که در پروسه ساخت اين خودرو از مشاوره مايکل شوماخر(دارنده 5 مدال فورمول يک) بسيار استفاده شده است.

تست پرهيجان ما در يک روز صبح آغاز شد، با يک انزو زرد رنگ که دستگاههای اندازه گيری به آن نسب شده بود و يک قرمز رنگ که من و بنوزی در آن بوديم. پس از 30 سال تست کردن مدلهای فراری،هيچ کس اين خودرو و پيست تست آن در فيورانو را بهتر از بنوزی نمی شناسد.
هر دو خودرو در حال سکون قرار گرفتند، 1.3 ميليون دلار ارزش و 24 سيلندر و 96 سوپاپ در حال کار کردن هماهنگ بودند. تکنيسين ها علامت دادند و ما به سرعت آنتن دستگاه GPS مغناطيسی را به سقف با چسب وصل کرديم ( بدنه انزو از جنس فيبر کربن است). من با راننده در مورد تست صحبت کردم و قرار شد يک دور کامل نيز با سرعت بزند تا در پيچهای مختلف، نيروی جانبی g را اندازه گيری کنيم. او سپس در را بست و 5 دقيقه بعد بازگشت.شتابهای ثبت شده برای صفر تا صد 3.8، 3.5 و 3.3 ثاينه بودند.

آيا ما فکر می کنيم که انزو، سريعترين خودروی جاده است که تا به حال ساخته شده است ؟ بله.


حتی از اطلاعات ثبت شده توسط دستگاههای اندازه گيری نيز مشخص است که اين مدل که پس از نام بنيانگذار فراری نام گذاری شده است ، بدون شک سريع است و شکل بدنه بسيار آیروديناميک آن به همراه تايرهای بريجستون سفارش فراری و تجهيزان الکترونيکی فورمول يک و موتورو شاسی بسيار خوب اين خودرو ديگر جايی را برای شک باقی نمی گذارد.

4 فوریه 2006

از برره تا maxx...

امروز که جمعه عصر باشد من به همراه دوستانم دوباره به مجموعه انقلاب ورزشی آمده ایم. هوا خیلی دونفره می باشد. ولی ما نشستن در رستوران را به پیاده روی ترجیح می دهیم. چون در رستوران آب و هوا خیلی بهترمی باشد. اینجا همه خیلی با تیپ می باشند. همان طور که می دانید همه دخترها و پسرها در رستوران نشسته اند و برای سلامتیشان سخت تلاش می کنند...

ما همان طور که دور یک میز نشسته ایم و مشغول غیبت کردن می باشیم، یکدفعه چشممان به یک آدم نخراشیده می افتد که قد و هیکلش من را به یاد شیرعلی قصاب می اندازد. او کسی نمی باشد جز آقا قوله، قول برره. ما از تعجب چشمهایمان درحدقه می باشد. او خیلی قول می باشد. من می ترسم که شب خواب بد ببینم و چشمهایم را می بندم. چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که چند عدد پسر ژیگولی وارد رستوران شدند. یکی از آنها خیلی قلوه می باشد و ادیسون شخصاً موهای اورا مورد لطف خود قرار داده و همه روی هوا سیخ شده اند. ما هرسه عقشولانه به او نگاه می کنیم. او کسی نبود جز نیما شاهرخ شاهی، کسی که در فیلم maxx نقش زیرنویس را بازی می کرد وادای جوان های نسل محکوم را در می آورد که به او ظلم شدهاست. در حالیکه یک مرفه بی درد بیشتر نبود. او با بازی در این فیلم احساس می کرد که brad pitt می باشد و ابروهایش را هشتادوهشت کرده بود و هیچ کس را تحویل نمی گرفت و ادای محمدرضا گندمزار را در می آورد. او خیلی مغرور می باشد، ما هم با دیدن این صحنه تحویلش نگرفتیم. اگر مادر بزرگم اینجا بود می گفت: گربه دستش به گوشت می رسه... ما فکرکردیم که اگر همین جوری اینجا بشینیم همه بازیگران سینما و تلوزیون به اینجا می آیند و ما برای اینکه بیش از این ذوق مرگ نشویم به خانه برمی گردیم.

عشق


عشق یعنی آفتاب صبحدم

عشق یعنی خواندن آواز غم





عشق یعنی غنچه ای زیبا و پاک

عشق یعنی رویش زیبای خاک

عشق یعنی پویش معنای یار

عشق یعنی جوششِ شورِ دیار

عشق یعنی من درونِ قلب تو

عشق یعنی قلب من در رقصِ تو

عشق زیبا همچو دیدار دیار

عشق معنای کمال وصف یار

عشق یعنی تو ، حضور اصلِ مهر

عشق یعنی ما، حصولِ وصلِ مهر

عشق یعنی گُل، کنارِ بوستان

عشق یعنی ما به جمعِ دوستان

عشق معنای حضور مِهرِ توست

عشق هم رنگِ حصول رویِ توست

اوضاع ماشین سال بعد چطوره



این روزها یکی از داغترین تاپیک ها توی رسانه ها بحث ماشینِ، هرجا میری و هر تیکه روزنامه ای میبینی لااقل یه چیزی در مورد ماشین یا چیزای مربوط به اون نوشته. ولی واقعاً سال بعد چه بلایی سر بازار شام ماشین میاد؟

خوب یادم میاد یه زمانایی پیکان چراغ بنزی 1 میلیون تومن بود. پژو تازه اومده بود و همه توی کفش بودن و بالاش دوملیون و نیم پول می دادن. ولی یهو چی شد، یه برخورد نزدیک از نوع سوم بین تورم و بازار ماشین داشتیم! نتیجه اینه پیکان یهویی شد 3 میلیون و پژو سقف 8 میلیوووووون رو داغان کرد؟!
اما حالا چی شده 5 سالِ که یه تعادل نسبی تو بازار ماشین های نو مثل پیکان خدا بیامورز، 405، سمند، RD و پراید پیدا شده؛ حتی 206 معکوس کشید و تا 25% ارزش کم کرد!! دلیلش هم تولید انبوه و سرسام آورِ، که در سال 83 تولید انواع ماشین ها به 900 هزار دستگاه رسید تا عطش سیری ناپذیر بازار رو خاموش کنه، بود؛ نتیجش رو هم در دوجهت سازنده و مخرب توی جامعه می بینیم که بیتره بخش خوبش رو بررسی کنیم!

رقابتی شدن بازار


خوب انتظار میره که با گذشتن تولید خودرو از مرز 1 ملیون دستگاه توی سال و واردات بیشتر و آزادتر ماشین، رقابت نفس گیری شروع بشه و تاجایی پیش بره که سود فروش هر خودرو کمتر از 10% بشه که اگه اینجوری بشه عالیه و باید یکی به نفع اون یکی بکشه کنار و بازار گرفتار رقابت شدید و حذف کننده میشه و نتیجش هرچی باشه به نفع مصرف کننده ها میشه.
از اون جایی که همین آلانش صنعت ماشین سازی ما لااقل 10% کمتر از حداکثر توانش تولید می کنه، با ورود ماشین های جدیدی مثل Rio و 206 SD که همون 206 صندوقداره، هیوندای، گل و فیات بازار تغییرات کم نظری رو شاهدش خواهد بود. حتی بجای تولید 450 هزار تایی اون ها اگه 300 هزار تا هم وارد بازار بشه، چون رنج قیمتی اون ها 7 الی 13 ملیونِ که 90% بازار مصرفی ما رو تشکیل میده، پس احتمالاٌ تا 10% قیمت ماشین ها میکشه پایین.


L90



از اون جایی که مدیران تولید کننده این ماشین سبک (هم قیمتی و هم وزنی!) جدی ترین برنامه ریزی رو برای ورود این خودرو به بازار ایران انجام دادن تا آبان 85 اون رو بریزن تو بازار. قرار با تولید 60 هزار تا ازش تا آخر 85 و تولید 200 هزار تایی ازش توی 86، ضربه هولناک خودش رو به کمر بازار ماشین های رده 7 ملیون یعنی پراید و RD بزنه و 25% کل بازار سواری رو قبضه کنه!!
البته از اون جایی که اوایل تولید، تیراژ اندکی داره و بازار ایران هیچ خودرویی توی رنج قیمتی 8 و 9 ملیون نداره قاعدتاً براش بازار سیاه و از این جور حرفا خواهیم داشت و باید حدود 9 ملیون معامله بشه. ولی بعداً قیمتش به رنج هفت و نیم ملیون میرسه و اون وقته که پراید و RD باید یه تکونی بخورن،چون اگه قیمت رو نکشن پایین باید تولید رو کم کنن.


Rio


Rio یک خودرو مناسب بازار ایرانِ که کیفیت و امکانات مناسب مشابه ورنا (اما یکم پایین تر) داره. Rio آلان تولید زیادی نداره ولی قراره سال بعد 70 هزارتاش رو بریزه توی بازار که اگه موفق بشه با این یک حرکت حساب و هدفگیری عالی 206 و سمند رو حسابی زیر فشار میزاره تا ناک اوت بشن.


GOL



این ماشینِ جوون پسند و اسپرت که کلی خواهان داره ولی تیراژ نداره، سهم خیلی کوچولویی از بازار اسپرت رو داره و حتی فکر می کنم کمتر از 10% تولید 206 رو داره. امسال که تا آخر سال احتمالاً 5000 تاش تولید بشه ولی اگه سال بعد بتونه 30 هزارتاش رو بده بیرون، مجبوره برای فروشش قیمتش رو کم کنه تا بتونه توی گروه قیمتی 12 میلیون دووم بیاره.


Verna



این محصول هیوندای که خیلی خوب تونسته خودش رو تو بازار ایران جا کنه و کلی طرفدار داره و البته حق هم داره چون کیفیت و امکانات مناسبی رو هم داره تولیدش تا آخر سال احتمالاً به 3000 دستگاه می رسه در حالی که قرار بود طبق برنامه اعلام شده از طرف مدیران کرمان خودرو، 12 هزار تا ازش تولید بشه. اگه سال بعد بتونن 80 هزارتایی که گفته بودن تولید کنن بازار رقبای این ماشین که البته تنها رقیبش Peugeot 405 هستش حسابی کساد میشه و البته این ماشین باید برای فروش قیمت رو بکشه پایین و بیاد زیر 12 میلیون تا فروشش رو حفظ کنه.


206 SD



این ماشین جدید الورود که هم قیافه و هم قیمت عجیب و قریب 14 میلیونی داره و حتی فعلاً توی سایتش دیدم که مصرف دنده اتوماتیک رو هم در هر 100 کیلو متر زده 3.7 یعنی عجیب ترین موتور دنیا هم با 16 سوپاپ و cc 1600 بودنش امکان چنینی مصرفی رو نداره!
حالا که تیراژ تولید این ماشین کمِ ولی من نمی دونم زمانی که تولیدش به سالی 60 هزار تا رسید با وجود کلی ماشین تو همون رنج قیمتی مثل گل، ورنا، سمند ال ایکس و پروتون چطوری میخاد دووم بیاره؟ تازه این وسط شرکت "بن رو" قراره کلی فیات تو ایران بریزه.


FIAT



شرکت بنیان توسعه صنعت پارس به ریاست منوچهر غروی مدیر عامل اسبق ایران خودرو در همین سال پیش قراردادی با فیات ایتالیا بست تا تولید 6 نوع فیات رو با تیراژ 100 هزار تا در سال توی سال 2005 شروع کنه که هنوز هیچ خبری نیست و چشمم آب نمی خوره که حالا حالا ها بتونیم یه تست جاده اساسی از این فیات ها بگیریم. به هرحال اگه واقعاً این فیات ها بیان احتمال قوی یه تغییرات درست و درمونی توی ترکیب بازار میدن.


بازار ماشین پولداری



واردات 8 هزار خوردو در 9 ماه اول سال به طور جدی بازار رو متحول کرد خودرو های گران تولید داخل رو تحت الشعات قرار داد و کاهش 50 تا 70 درصدی فی خودرو های لوکس خارجی مثل B.M.W و بنزهای 1999 تا 2004 رو به ارمغان آورد چون هرکسی ماشین لوکس میخاد میره در نمایندگی پول میده و ماشین رو درجا میکشه بیرون و میندازه تو جاده.

در حال حاضر تویوتا با عرضه 2 مدل کمری ایکس ال و کمری گراند بخش 30 و 40 ملیون رو تسخیر کرد و در نتیجه بخشی از مشتری های ماکزیما و رونیز رو قُر زد؛ تازه با این حال هر دوتاشون مجبور به کاهش قیمت و حتی کاهش تولید شدن!

تویوتا با ارائه دو مدل از پرادو دنده ای و پرادو اتوماتیک با قیمت های 42 و 68 میلیون تومان، موسو و پاجیرو رو هدف قرار داد.

جمع بندی


خوب حالا می رسیم به آخر خط که من نه میتونم توصیه کنم ماشین بخرین یا نخرین و یا اینکه اگه خواستین بخرین چی بخرین. چون که توی مقاله بالا اصلاً وضعیت نرخ بنزین و تغییرات پیش بینی نشده ای مانند تحریم اقتصادی ایران توسط شورای امنیت و ... اعمال نشده پس خرده نگیرین و خودتون بشینین فکر کنین که چکنین.

3 فوریه 2006

... یاد اون روزها به خیر

یاد اون روزها به خیر که آدما هوای همدیگرو داشتن، به جای فحش ونا سزا به هم حرفای محبت آمیز می گفتن. یاد اون روزا به خیر که آدما صبح که از خونشون می اومدن بیرون گل لبخند رو لباشون جوونه می زد و به خورشید سلام می کردن و صبح به خیر می گفتن.

چرا بعضی از آدما حرف دلشون رو به هیچ کس و هیچ چیز نمی گن؟ اون قدر تو دلشون نگه می دارن که اون حرفا اونجا فسیل بشه. شاید این خصوصیات آدمای قرن 21 باشه، شایدم دنیای کامپیوتر و اینترنت دیگه جایی برای حرف زدن باقی نذاشته. چرا این روزا آدما باید این جوری زندگی کنن؟ مثلاً چرا ما باید کفشامون رو به قیمت پاهامون بخریم؟ چرا باید زیبایی های زندگی رو فقط تو دوران کودکی ببینیم؟ در صورتی که ما خودمون مجهز به نبوغ زیبا سازی منظومه هاییم. منظومه ها می چرخن و ما رو با خودشون می چرخونن. یادمون باشه که کسی مسئول دلتنگی ها و مشکلات ما نیست. اگر رد پای دزد آرامش و سعادت رو دنبال کنیم به خودمون می رسیم. این روزا آدما حرف همو نمی فهمن، این روزا آدما سر هیچ و پوچ زندگی رو برهم می زنن، سر تیم های استقلال و پرسپولیس دوستیشون رو برهم می زنن، این روزا آدما با هیچ کسی کار ندارن، تو زندگی یه هدف راست ندارن، این روزا آدما رفیق و همدم ندارن، دوستاشونو همین جوری جا می ذارن، این روزا آدما همش بهونه می گیرن، پول ندارن، همه چیزو نسیه می گیرن، مگه می شه جون رو هم نسیه داد؟ این روزا آدما فقط پول می گیرن، پدر بی پولی بسوزه که چه کرده با آدما، این روزا آدما فقط باج می گیرن..
آره داشتم می گفتم،یاد اون روزا به خیر...

2 فوریه 2006

... معمای باران

باورش مشکله، چه کسی بارون رو کشف کرد؟ بارون چیه جز خاطرات مغشوش کهکشان ها که برسر انسان می ریزه.

بعد از اون شب بود که انسان رو همه دیدن، با اون چتری که روی سرش گرفته بود تا بارون خیسش نکنه. راستی اگه بارونی وجود نداشت هیچ وقت چتری هم ساخته نمی شد. کسی که چتروساخت عاشق بود. یادم می یاد من و بارون اون شب زیر چتر قدم زدیم. رفتیم و رفتیم تا رسیدیم به هیچ جا... تو هیچ جا پنجره ای ساختیم و ایستادیم به تماشا. بیرون پنجره رو که نگاه کردیم دیدیم انیشتین نشسته کنارآتیش و داره سیب زمینی تنوری می کنه. خیلی قشنگه که بشرتونسته آتیش رو کشف کنه وقشنگ تر اینکه یاد گرفته سیب زمینی رو رو آتیش تنوری کنه و بخوره. راستی اگه یه وقت سیب زمینی تو هیچ کجا پیدا نشه اون وقت بشر چی کار می کنه؟
من و بارون دستامون رو حلقه کرده بودیم و زیر چتر تو کوچه های روشن و تاریک می پیچیدیم. راستی بارون تو نگاهش چی داره که آدم رو این جوری عاشق خودش می کنه؟ شاید یه روز یه نفر یه جا بتونه معمای بارون رو کشف کنه؟؟؟

1 فوریه 2006

!!! سه کله پوک

حالا که همه دارن از دوستاشون حرف می زنن بذارین منم از دوستام بگم. من دوست زیاد دارم ولی دوتاشون مثل خواهر می مونن برام. البته این دوتا انقدر بزرگن که اگر بخوام توصیفشون کنم نه تنها در این صفحه، بلکه گاهی در غالب کلام هم نمی گنجند. حالا یکمی از خصوصیاتشون روبه شوخی می گم:

سارا و ساره:
دوجسم در دو بدن، درست مثل سیبی که از وسطش یه تریلی 18 چرخ رد شده باشه هیچ شباهتی به هم ندارن، اولی 24 ساعته در حال فکر کردنه، دومی 24 ساعته در حال ضدحال زدنه، اولی اهل درس، دومی اهل کار، اولی آینده نگره، ولی دومی تو حال زندگی می کنه. اولی همیشه استرس داره، ولی دومی خونسردو بی خیاله، اولی خوددارو راز نگه داره، دومی رک گو ورازنگه نداره، اولی خودشو با کتاب پرمی کنه ولی دومی با آش دوغ (-:
خلاصه هرچی که هستن من خیلی دوسشون دارم و می دونم که اگر این دو کله پوک نبودن من الان صحیح و سالم ننشسته بودم اینجا برای شما قصه بگم...