« فوریه 2006 | صفحه اصلي | آوریل 2006 »

31 مارس 2006

جایی برای من و تو ...

اینجا برای من و تو، دلیلی برای موندن نداره
اینجا هیچ کس نفس نداره، انگار دیگه نسیم، آهی برای کشیدن نداره
اینجا شب هاش ماه نداره، غوغای ستاره رو کسی باور نداره
اینجا خورشید توو روزهاش، توو دل آسمون جا نداره
اینجا مرگ، تصویر زندگی، هیچکی تصویر دیگه ای رو به خاطر نداره
اینجا رویا رنگی نداره، کسی توو شب هاش یک خواب راحت نداره
اینجا دیگه کسی، کسی رو دوست نداره، انگار دیگه هیچکی واسه دلش فرصت نداره
اینجا دیگه عشق معنا نداره، دیگه قلبی حوصله تپیدن نداره
اینجا برای من و تو، دلیلی برای موندن نداره....

30 مارس 2006

عشق هم قانون است

عشق زیباست چو پروازِ پرنده تا اوج،
همچو افتادن سیب،
همچو فوّاره ی آب؛
مثلِ یک برگِ درخت،
که می افتد در آب...

عشق هم قانون است.
مثلِ خورشید، پسِ هر فلقی؛
مثل باران که به هر حال به دریا ریزد،
و از آن برخیزد.

عشق هم، همچو گُل است؛
عشق، قانون تپش های دل است؛
عشق، گنجینه ی معنای تقلای دل است.

عشق هم قانون است.
عشق قانونِ کشش بین دو دل، بینِ دو قلب،
جاذبه بینِ دو فرد،
عشق قانونِ دل است...

عشق قانون ربایش هم هست؛
می رباید همه هوش از سرتان،
تا به این عشق که در دل مانَد،
راهتان را یابید،
به تمنّا برسید،
کوچه ی یاران را طی بکنید؛
و به فردا برسید.
... و بدانید که فردا هم هست!

وسرانجام بگویید به هم:
«عشق هم قانون است!»

29 مارس 2006

يادگاري...

دل شده ياغي، شدم از همه کس فراري
ديگه توي دلم عشقي نمونده باقي
ديگه نمونده برام نه اشکي نه آهي
ديگه دلم،عادت کرده به تنهايي
شدم عروسک خيمه شب بازي
يک روز مي گيريم به بازي
روز ديگه،از من مي کني بيزاري
دلم شده به مرگ رازي، ديگه نداره با کسي کاري
ميگن:" دنيا نمونده واسه هيچ کسي باقي"
تو هم ميري، اونوقت خدا ميشه بين من و تو قاضي
اونوقت نگي: منُ ببخش تا خدا هم بشه رازي
براي دلِ شکستم، جز نفرين تو، نمونده راهي
برو امَا يادت باشه، همه بديهات، مونده يادگاري

28 مارس 2006

راز زیستن

شکستن را باور کن؛ قصه جنون واقعی است!
فراموشی و پوچ شدن ذهن را باور کن ؛ راز زیستن، شوخی نیست!
مرگ را باور کن؛ ریشه هستی در خاک پنهان است!
و من...
من از معجزه دوباره زندگی، غافلم؟!
من باور دارم که مرگ هست، جنون هست و تن من ....
تن من، امانتی است از خاک!!! و مرگ، معنی از خاک به خاک!!!
گله ای نیست از فانی بودنم،خجل نیستم از خاکی بودنم
خاک به حرمت انسان بودنم، حریم روحانی یافت
قصه جنون را باور کن؛ راز زیستن، در" مرگ" پنهان است!!!

من خدایی دارم که ...

یکی بود، یکی نبود ... داستانی که می خواهم برای شما تعریف کنم، از خودم نیست؛ خیلی وقت پیش جایی شنیدم و تا حالا خودِ داستان و مفهومی را که از آن برداشت کردم، در خاطر دارم ... اما نه واقعاً می دانم این داستان از کجاست، نه یادم می آید که آن را چه کسی برای تعریف کرده است و ...

پس دوباره یکی بود، یکی نبود؛ زیرِ گنبدِ کبود یک بار یکی از فرشتگان مقرّبِ خدا، متوجه شد که خدا با یکی از بندگانش در حال صحبت کردن است و چنان توجه و تمرکزی در خواسته های او می نماید که، فرشته ی قصه ی ما، کمتر دیده بود.
فرشته مدتی سکوت کرد و محو تماشای پروردگارش شد ... کمی بعد تصمیم گرفت که بنده ی خاصِ خدا را، از نزدیک ملاقات کند. آخر برایش مهم بود که با دوستانِ خدا، آشنا و دوست باشد. پس راه افتاد و به تمامِ کنیسه ها، کلیساها، مساجد و معابد سر زد؛ اما بنده ی موردِ نظر را در آن ها پیدا نکرد ... غمگین از دیر رسیدن به جایی که آن بنده مشغولِ راز و نیاز بود، به درگاه الهی بازگشت و با تعجّب دید که آن بنده هنوز با پروردگارش سخن می گوید ... نزدیک تر رفت تا ببیند آن بنده کجاست ... چیزی را که دیده بود باور نمی کرد ... پس به سوی آن مکان رفت و آن چه دیده بود را درست یافت!
بنده ی خاصِ خدا، بشری بود که در بُتخانه ای، در جلوی بت بزرگ نشسته بود و با آن حرف می زد:« ... تو تنها کسی هستی که می توانی کمکم کنی، تو من را آفریدی ... ای بتِ بزرگ، تنها از تو کمک می خواهم ... اگر به فریادم نرسی، نابود می شوم ...»
فرشته با تعجب بازگشت ... با خود فکر می کرد که خدا چگونه به او توجه می کرد ... به درگاه الهی که رسید، پروردگارش امر فرمود که بیاید ... پروردگارش فرمود من همگی شما را آفریدم. همه ی شما را دوست دارم. پروردگارِ همه من هستم، حتی کسانی که نمی دانند. او نمی دانست که خدایش کیست، اما با خلوص نیّت و از عمقِ وجود، پروردگارش را می خواست؛ او واقعاً مرا در آن بت می دید. او به دنبال من بود و از من می خواست ... پس من چگونه پاسخِ بنده ام را نمی دادم ... وقتی یکی از بندگانم چیزی از من می خواهد، من شرم می کنم آن را به او ندهم ... او نمی دانست، اما من می دانستم!
...
در عنوانِ این مطلب گفتم:« من خدایی دارم که ... ». امّا حالا می گویم من بنده ی چنین خدایی هستم و این بندگی را با هیچ چیز عوض نمی کنم ... چه بسا، حتی در این نوشته هم ندانسته اشتباهی کرده باشم اما او همه چیز را می داند و همواره حکمش حکیمانه است!
التماسِ دعا

27 مارس 2006

مسيرزندگي....

يک روز آمدم ، بي آنکه کسي از من بپرسد : دوست داري،باشي؟؟
من متولد شدم،آن هنگام که هيچکس منتظرم نبود.
من بزرگ شدم،آن هنگام که هيچ کس،انتظارش را نداشت.
من عاشق شدم،آن هنگام که عشقم را کسي باور نداشت.
من در عشق شکست خوردم ،آن هنگام که معشوقم ، درکي از عشقم نداشت.
من مُردم ،آن هنگام که براي هيچ کسي،زندگيم ارزشي نداشت!!!

24 مارس 2006

سمیر


میخواهم جاری شوم،
تا ابد راهی شوم.

شاید رودی شوم،
سرخوش و پاک و زلال
نرم و بی آلایش روم
تا رسم به اصل کمال.

شایدم گل سرخی شوم،
دست عاشق بگزم،
دست معشوقه رسم.
خاطری خوش زنده کنم
با این زمان کوتهم.

...

23 مارس 2006

کاش من هم


ای پاکترین مظهرِ پاکی ها،
ای جاودان مظهرِ جاودانی،
با تو می گویم ...
ای یار
جان بخشیدی، بی آن که بهایی سِتانی؛
جهان بخشیدی، بی آن که مزدی بگیری؛
عشق بخش، پیش از آن که امانت بازستانی!

عشق یعنی تو، عشق تجلّی حضور توست. عشق شاید میعادگاه انسان و انسانیت باشد و شاید فراتر از آن...
هر آن که عشق تو را بفهمد، به همه ی کائنات عشق می ورزد؛ که همه را به راستی، هدایایی می بیند از سوی تو. چگونه عاشق، هدیه ی معشوق را نبیند؟ و چگونه عاشق در طلب خود معشوق نباشد؟
اگر عاشقش شوی همه چیز، یگانه می شود ... همه چیز، او می شود، حتی خودت!
او بهتر از هر کسی می داند عشق چیست؛ زیرا او خود عشق است و برتر از آن چه ما می دانیم، عشق را آفریده است...
کاش من هم ...

22 مارس 2006

یادمون نره!!!

یک سال گذشت، با شادی با غم !!!چه روزهایی که خندیدیم و چه شب هایی که گریه کردیم.
چه حسرت هایی که روی دلمون موند!!!
چه تپه هایی که فتح کردیم و چه قله هایی که هنوز جرات فتحشون رو پیدا نکردیم.
چه روزهایی که قلبمون تپید و یک پله به عشق نزد یک شدیم… اما ترسیدیم و جا زدیم!!!
یک سال گذشت، چند تا دل رو بخاطر دل خودمون شکستیم؟؟اشک رو، روی نگاه چند نفر نشوندیم؟؟
چند نفر رو تو سالی که گذشت از دست دادیم قبل از اینکه بهشون بگیم:"چقدر دوسشون داریم"؟؟
یک سال گذشت!!!
چند شب تا صبح بیدار موندیم و با خدا راز و نیاز کردیم؟؟
چند بار به خودمون قول دادیم آدم خوبی باشیم، اما زیر قولمون زدیم؟؟
اما باز هم آرزوهامون رو به روزها و دقایق سال جدید بستیم، باز موقع سال تحویل قول دادیم به خودمون، به خدا که آدم خوبی باشیم !!!
یادمون نره که چی گفتیم و از خدا چی خواستیم!!؟
یادمون نره پای قول و عهدی که با صاحب دل بستیم، مردونه بایستیم.
یادمون نره!!!

20 مارس 2006

لحظه تحویل سال

در مکاشفه غرقه بودم که ناگاه بانگی بر آمد، تازه شو.
بی حواس در کار خود شدم که صدا نهیبی دوباره زد، تازه شو.
تکرار سه گانه این ندا دیگر مجالی برای بی تفاوتی نگذاشت.

در من نبود در وجود بود این بانگ که برخیز و بیا کنار من، گر تو همچنان در کارت بی خویشتن باشی آن نیز ارزشی برای آخر نخواهد داشت. شنیدم این سخن و سخت در فکر فرو رفتم که این چه بوده و من به آن بذل توجهی نداشتم.

به راه افتادم تا به کنارش رسم. در راه اندیشه این بود که چرا این چنین تنها و خسته، رها شده می بایست بماند. ولی انجام کاری لازم بود که تا حال از آن غافل بودم، پس خواستم که این بار کنارش روم تا، تنها سخنانی که گفته بود، تفسیر شوند.

نزدیک بودم، گامی بیش نبود ولی لختی مکث کردم تا بتوانم با خلوص به آن مزار نزدیک گردم. نشستم در کنار.
گفت: کناره نباش این دیار از آن توست پس این گوشه نشینی معنی نخواهد داد.
احساس غریبی بود ولی غربت نبود. بوی خوش و آشنا به مشام می رسید. گویی سالیان بسیار از آخرین لذت محض سپری شده و من دوباره آن را در ذهن تداعی می کردم.
گفت: فکر زیباست و سازنده، ولی افکار بی تنظیم صدایش گوش خراش و تنیجه اش معلوم.
نیاز به بیان کلام نبود چون هر چیز خود راوی مضمون خویشتن بود حتی من. پس می بایست این بار طریقی تازه آغاز کنم.

چشمانم را بستم تا بتوانم به ژرفای وجود رخنه کنم تا با حبوط آزاد شوم.

بر مرمر غبار زده گردی آب زدم. دستی گشیدم به سر و رویش، با جرعه ای بیشتر صفایش جلوه گر شد. وای که برق آن هیچ گاه اینقدر خیره کننده نبود. این آب؛ عطر نبود ولی درک این که معطر شده بود سخت می نمود، تنها همان آب خالص و گوارای همیشگی که این بار مقدس شده بود. با سلامی چیدن آغار نمودم:

سمیری خوش آغاز شد؛
سپهر، آیینه ی دیدارها شد؛
سپنت مینو، دوبـاره بیدار شد؛
سیب، شرابی تازه بهر حوّا ها شد؛
سماحت، علتی برای تمایز آدمها شد؛
سپندار، درخشنده به مثال روشنکها شد؛
ماهی من، سرخ به رنگ خون سیاوش ها شد؛
سبزه سفره، سبز به سبزی صورت سلمان ها شد.

بر سجاده عمر کوتهم سجده کردم و برای خویشتن خویش گریستم در آنگاه بود که همه زنده شدند تا در این لحظات زیبای تحویل سال آرزوهایی خوش نثارشان سازم.

ای نفس باد، تو سائلی ولی ساج بودن نیز گهی روحت را به آرامش هدایت خواهد کرد. آنچنان سرخوش و مستِ راهی که غایت به تمام زِ دستت رها شده، دیگر نمی دانی چرا آمدی و به کجاخواهی رفت، سرمست از عطری شدی که تنها گوشه ای از آن اصیل را بوییده ای.
بیدار شو، تو می بایست به خود آیی که چه هستی، و این آمدن تو از بهر چه بود. خویشتن را بشناس که تنها راه برایت همین خواهد بود. مرزهای نا باوری و فراموشی را بشکن که جز این؛ خیالی زیبا پرورده به ذهن تو، توهمی بیش نیست و خیره شدن به آن تو را از تجربه هایی شیرین باز خواهد داشت.

ای آرمان مرد بپاخیز، این بار تویی که می بایست خویشتن را باز یابی، این بار من نیستم که در بندم، این تویی که می بایست خود یاری رسان را برای خویشتن طلب کنی. بخوان، به نام آنکه عشق را زاینده بود. طلب کن از عشق که تو راهت را خواهی یافت و این یافتن نتیجه و زمانش بسته به راهی است که خواهی رفت.
راهت را بشناس و آنچه در انتظار توست درک کن، که آنگاه هراسی از ناشناخته ها نخواهی داشت. این تنها اوضاع نیستند که باید دستخوش تغییر شوند، منعطف ترین می بایست خویشتن ثابت ما باشد.

ای دختر بی آمیغ، این بار راهت را یافته ای بی گمان راهی است درست ولی به دید خود چه می بینی که آن در صدر است. بپاخیز، با قامتی افراشته زره به تن کن، سپر در دست گیر تا تحمل ضرباتی که بر تو فرود خواهند آمد، تا تو را از ادامه راه باز دارند، آسان تر گردد.
بر تو نوید سختی خواهم داد تا آماده باشی، لیک گر عظم کنی هیچ درد نخواهد بود، گر طلب کنی سهل خواهد شد، گر باور در وجودت رخنه کند تو نیز آزاد خواهی شد و هیچ چیز و هیچ کس جلودارت نخواهد بود.
بدان که گر ادامه ندهی هیچ گاه به کمال نخواهی رسید، این نهایت راه است ولی تحمل در راه بسی ارزشمندتر از رسیدن به آن است.

ای رخسانه، در دوردست ها عزیزی، تنها نیستی چون من تا ابد در کنار کسانی که دوستشان دارم خواهم ماند. فواصل اهمیت خود را در زمان گم خواهند کرد، تونیز باید بیشتر از این هشیار باشی. تو سلیم رای و سندری و بسیار صفاتی در توست که می توانند مسحور کننده باشند ولی می بایست آنرا تنها به آنکه لایق است تقدیم کنی و هیچ گاه قدر نعماتی که به تو عطا شده فراموش نکن که گر چنین نکنی ظلمی عظیم بر خویشتن کرده ای.
تنها آنچه باقی خواهد ماند، نیک سیرتی در میان گذر ایام است.

ستاره کوچک من، می دانم از سخنان سردی که در تمام گذر ایام عمر از آنان که عاشقانه دوتشان داشتی شنیدی، رنجیدی؛ بهترین ها را برای عزیزترین هایت خواستی و تمام وجودت را وقف آنها کردی. در سخنانی ناچیز تنها می توان گفت: ای آنکه زندگی بخشیدی و تمام هستی را برای خوشبختی آنها می خواهی با تمام وجود عاشقانه می بوسمت.

ای رود همیشه جاری، ای آنکه دست گرم تو همیشه پشتوانه ی آرزوهای من بوده، ای آنکه لحظاتی پر خاطره زِ تو در من تا ابد حک شده، دستت به گرمی می فشارم و آنگاه که پشتوانه هایم سست بنظر می رسند تو در آنجایی که خلاف آنرا ثابت کنی، عاشقانه در آغوشت خواهم کشید و خواهم گفت تو بزرگی، دوستت می دارم.

ای هدایت شده، تو نیز می بایست کنار دوستان می بودی چون اینگونه رقم خورده بود که همگی جمع باشید. برای آنچه آرزو داری تلاش کن و به آنچه ایمان آوردی توسل جوی که راهی است مطمئن. آنچه خواهی از او بخواه که تنها توانا و تنها شنونده ی توست. می دانم که می دانی و می دانم که نمی دانم پس تنها برای تو آنچه صلاح است خواهم خواست.

ای آنکه می شنوی من زمزمه ای بیش نیستم، بشنو و خود تدبیر کن.

در نهایت برای تمام عزیزان بهترین و شاد ترین ایام، زیباترین زیباییها، صلاح ترین پیشامدها و در یک کلام بهترینها را طلب می کنم.

تولدی دیگر

خوبه که هنوز سال جدید شروع نشده. تمام حوصلم از بین رفته. انگار تمام انرژی ای که توی سال پیش داشتم رو خوب تقسیم بندی نکرده بودم و برای این مدتی که مونده چیزی ازش باقی نمونده. این مطلب رو نخونی بهتره چون دلیل نوشتنش رو هم نمی دونم و دوست ندارم کسل بشی. مطلبم اصلاً محتوا نداره می دونم چون این رو همین الانه احساسش می کنم قبل از اینکه شروع کنم به ادامه نوشتنش. از اون جایی که یه عالمه فکر توی ذهنم در حال چرخیدنه و نمی تونم حال و هوای خاصی رو بگیرم پس بهتره برای اینکه دچار اشتباه توی برداشتت از این نوشته نشی، تمام پیش فرض هات رو نسبت به من و نوشتم حذف کنی، با اینکه اصرار نمی کنم چون اهمیتی نداره.

نمی دونم چرا بد جوری الان که خواستم افکاره مخشوشم رو پیاده کنم، توی این بهبهه ی شادی عید، برای عنوان نوشتم به یاد سریال تولدی دیگر (شاید هم بهتره بگم تولدی دوباره) افتادم. چقدر جالبه عوض شدن، تازه شدن، نو شدن، اما این سریال محتوای معنایی بالایی نداشت و اغلبش به وقت گذرونی بچه گانه تبدیل شده بود. اون موقع خیلی از دوستا بخاطر خانم لعیا زنگنه این سریال رو می دیدن. یکیشون عاشق ایشون بود و می گفت: این لعیا عجب خوشگله و بد جوری آرایشش دلم رو برده! همیشه هواداریش رو می کرد و لا اقل بارها با یکی دیگه از بچه ها که اون طرفدار هدیه تهرانی بود کل کل عجیبی داشتن. منم توی دلم می گفتم خوب این خانم زنگه با اون همه لوس بودنش هیچ برتری یا کمتری نسبت به خانم تهرانی با اون وضعیته؛ بگذریم.
من خودم روی هیچ ورزشکار، هنرمند، اندشمند و ... ای تعصب ندارم با اینکه تا همین لحظه می گفتم از قمیشی بخاطر محتوای درونی آهنگ هاش، از سلندیون بخاطر خانواده دار بودنش و ... خوشم میاد. حالا باید یه باز نگری توی تمام این قضیه ها داشته باشم چون شاید گفتن همین خودش القای تفکری خاص رو تداعی کنه.

آره داشتم می گفتم که این قضیه خیلی جالب که بشه عوض شد. بخصوص برای خیلی از آدم های ظاهر بین که به صورت ظاهر اهمیت میدن. همیشه هر کسی اول می بینه که چه شکلی هستی. آره صورتت، هیکلت، نحوه لباس پوشیدنت و تن صدات.
برای من عادت شده و دیگه انگار کم کم اهمیت نداره که همه اول به لباس های من نگاه می کنن و هر چیزی رو که میخان در مورد عقایدم برداشت می کنن، به صورتم نگاهی میندازن و خیلی راحت درمورد من قضاوت می کنن. خوبه نه عالیه چون من هم میتونم عکس العملی جالب تر نشون بدم که همیشه ازش نفرت داشتم یا اینکه ... .

صورت های زیبا همیشه همراه سیرت های زیبا نیستن یا بلعکس؛ اما چرا باید همیشه صورت تداعی کننده شخصیت باشه؟ مثلاً چرا توی کار، دوستی یا ... متناسب با ظاهر اون فرد به سرعت اعتماد می کنن یا نمی کنن؟؟؟ و چرا باید لباس یک نفر نشون دهنده شخصیت محض یک نفر باشه؟ من اول فکر می کردم که این رو من احساس میکنم و یا شاید چون از بعضی از اطرافیانم شنیدم درست نباشه؛ ولی وقتی آمار رسمی چاپ شده توی یکی از همین رسانه های اطرافمون خوندمش، اون وقت خیلی ناراحت شدم که این قضیه صحت داره که ظاهر اینقدر تاثیر مهلکی داره.
در مورد نحوه لباس خوب این راحته که یک جور دیگه پوشید، ولی صورت رو باید چیکارش کرد؟ چقدر باید خرجش کرد؟ شاید چقدر باید خرج اطرافیانت بکنی که بهشون بفهمونی کی هستی. به هرحال باید خرج کنی، فقط می میونه که چی خرج کنی پول، زمان، انرژی یا ... ؟
راه حل دیگه ای هم هست هیچ کاری نکنی! هر کسی که دوست داره بیاد و اجازه بگیره و بشناسه. خوبه هیچ هزینه اضافی نداره ولی معایب زیادی داره که خوشحال کننده نیستن و در ایده عال ترین حالت توی تنهایی خودت تا ابد می تونی کتاب بنویسی، ساز بزنی، فکر کنی به چیزهای خوب و ... البته اگه استداد داشته باشی!!! ولی هیچ وقت ته دلت خوشحالی رو احساس نمی کنی.

شاید دیگه هیچ وقت مثل امروز ننویسم، شاید دیگه نتونم خودم باشم، شاید نقابی جدید بخرم، شاید بخاطر اینه که اطرافم نقاب زدن و من بی نقاب رو دوست ندارن ونمی تونن تحملم کنن. وقتی نقاب رو برداشتم سردی نگاه های اطرافم خُردم کرد، خستم کرد، انگار گناه کردم که این کار رو کردم. خواستم خودم باشم، خواستم دیگه دروغ نگم لااقل به خودم ولی ... همشون نه، این همش هم نبود ولی موجی منفی باعث شد نقابم رو دوباره دستم بگیرم و لمسش کنم، دوست داشتم در حالی که چشمام رو بستم دست کم تا آخر سال توی همین حالت بمونم شاید این جوری کمی استراحت کنم. و برای سال جدید تمرکزی دوباره داشته باشم.

جواب خیلی سوالات رو ندارم و به دنبال خیلی چیزها هستم که شاید هرگز به اون ها نرسم ولی زیبایی فکر کردن بهشون خیلی برام قشنگه.

نمی دونم چرا بازم خیلی خستم، همش دارم موج منفی می گیرم، امسال اصلاً دوست ندارم که موقع سال تحویل مثل همیشه باشه. هرسال همه فامیل جمع میشیم دوره هم خونه مادربزرگ. قصد دارم که این بار رو یه جوره دیگه باشم. نمی دونم دیگه مگه مهمه که بقیه چی فکر می کنن؟ لااقل فعلاً که نقابم توی دستمه اهمیتی نداره.
واقعاً خوشحالی یعنی چی؟ بهانه خوشحال بودن چیه؟ اما بهتره بپرسم چی ناراحت کننده است؟ و چی باعث میشه که دلیل خوشحالی از بین بره؟ مگه غیر از اینه که دلایل رو خودمون می سازیم؟ پس چرا این همه ضربه رو باید به بدترین نحو تحمل کنیم تا اینکه شادی رو از بین این همه اندوه بکشیم بیرون و تماشاش کینم؟
عجیب ترین حس زمانی بود که دیدم در این حوالی کسی هست که احساس خوشبختی می کنه ولی نمی تونه خوشحال باشه! این حسی آشنایی بود ولی چرا نفهمیده بودم؟

عجیبه الان که دارم می نویسم زمزمه بد ترین آهنگی که هیچ وقت دوست نداشتمش رو دارم میشنوم. واهمه داشتم که نکنه یه روز از این آهنگ خوشم بیاد!
تا حالا هیشکی رو ندیدم که شنیده باشدش و خوشش اومده باشه.


می میرم

می میرم برات
نمی دونستی می میرم بی تو، بدون چشات
رفتی از برم
نمی دونستی که دلم بسته به ساز صدات
آرزومه که نمی دونستی که من می میرم برات
می میرم برات
عاشقم هنوز
نمی خام که بمونی، بسوزی به ساز دلم
گفتی من میرم
نمی تونستی بری به فرداها گل خوشگلم
برو راهی نیست تا فرداها یار خوشگلم بمون با دلم
سفرت بخیر اگه میری از اینجا تک و تنها به یه شهر دور
برو که رفتن بدون ما میرسه به یه دنیا نور
برو که رفتن بدون ما میرسه به یه دنیا نور
به یه دنیا نور
سفرت بخیر
برو گر شکستی زمن بتونی دوباره بساز
با دلی شکسته و نا امید تو بازم بساز
تو بازم بساز

نمی خوام بیای نمی خام میون تاریکی من تو حروم بشی
نمی خوام ازت
نمی خام مثه یه شم بسوزی برام تا حروم بشی
برو تا تو بزرگی که میخام فقط آرزوم بشی
آرزوم بشی
آرزوم بشی
آرزوم بشی
...
می میرم برات

بزن ای برف و باران
بزن بر تن خشگ این بیابان
ببار ای ابر تیره
سرد و سوزان
بزن ای رعدخشک و تر بسوزان
بزن آتش به قلب خسته ی من
نگاه کن این دل بشکسته ی من
آواز عشق و زگرمای وجودت
بسوزان قلب من با تار و پودت

بزن باران
بزن باران
دوباره
دل عاشق هنوزم بی قراره
ببار ای ابر تیره، ابر خسته
دل عاشق ببین اینجا شکسته

تو ای رعد غرشی تازه بپاکن
دل عاشق رو از ماتم رها کن
بزار تا آسمون بارون بباره
آخه دلم دیگه طاقت نداره

بزن ای برف و باران
بزن

بزن ای برف و باران
بزن
بر تن خشک این بیابان

بزن ای برف و باران
بزن


عجیبه که یه زمان با شنیدن این آهنگ بد جور احساس غربت می کردم، احساس می کردم همه چیز می تونه درست پیش نره ولی حالا دیگه اصلاً فکر کردن در مورد هیچ چیزی توی این شرایط درست نیست. باید استراحت کنم واقعاً بهش احتیاج دارم.
زمان کوتاهی مونده و من باز هم عقبم و باید از همین چیزهایی که برام مونده درست استفاده کنم، هدر دادنش کُفره و نتیجش هم معلوم.
میرم که خودم رو آماده تغییرات جدید و بزرگ بکنم.
براتون آرزوی موفقیت می کنم چون کاره دیگه ای فعلاً ازم بر نمیاد.

14 مارس 2006

ققنوس

روزگاری در دور
در کنار آتش
می نشستیم با هم،
باققنوس.
قصه ها می گفتیم.
و حکایتهایی از یاران.

یادم آید یک شب،
در شبِ بی مهتاب
خاطره می گفتیم؛
و در آن شوق و غم دیده ی هم می مردیم؛
و سرانجام، مساوی، غمِ هم می خوردیم،
یا کمی بیش و کم از نیمه ی خود!
...
داشتم می گفتم ...
در شبِ مهتابی،
در سکوتِ آبی،
پُر زِ آرامش و غم،
ناگهان بی تابی،
سر به پا پیکر ققنوس فشرد.
او نشست و لرزید؛
گاه گاه می خندید،
خنده ای با تلخی.
گفت بعد از چندی:
« یادم افتاد، که خود، خاطره ام در فردا!
و اگر می روم از این جا من،
خاطرت می آید،
آتشی بود، شبی بود و من.
در کنارِ آتش،
گرم تر از آتش،
و به گرمای دلم،
آن شبِ سرد، بسوزاندم من.»
این بگفت و آهی ...
چشمهایش را بست.
و به امیدِ قدم در راهی،
که سرانجام به یارش برسد،
عشق آغاز نمود ...
گفت: « عاشق شده ام!
اما هیچ،
من نمی دانم از عشق.
گر تو می دانی راه،
یا که دیدی روزی آنجا را،
شبِ سردم را تو،
نور بخش و روشن ساز!»
من نگاهش کردم؛
خسته تر از آن که،
بتوانم که تعجب بکنم،
یا بگویم: « تو خودت می دانی،
من ندانم از عشق،
اندکی، حتی کم!»
من نمی دانم او،
سردی و بُهتِ نگاهم را دید؟
یا در انبوه تفکرهایش،
غوطه ور، محو شدم از یادش!
و سرانجام سکوت،
که توانمند، بدین سردیِ شب می افزود،
باز با آهی سرد،
سردتر از شبِ سرد،
کوله بارش را بست؛
و زِ اطرافِ شب و آتشِ ما، رفت که رفت.
و کلام ققنوس،
شبِ سردِ ما را،
اندکی گرم نمود:
« هر چه می اندیشم،
عشق زیبا به نظر می آید!
گر چه من معنی آن را، ندانم اکنون،
سوی آن خواهم رفت،
و خودم معنیِ آن می فهمم!»
من به او خندیدم.
او به من سر جنباند.
از کنارِ آتش برپاخاست
و در آن حال به من گفت: « تو هم می خواهی
با من امشب به سماوات قدم بگذاری؟»
باز هم خندیدم،
و بگفتم او را:
« آسمان جای کبوترهایی است،
که پَر و بال بسوزند به عشق.»
چشم خود را بستم،
لحظه ای را به خیال پرواز،
من گذر دادم در ذهن!
لحظه ای زیبا بود.
چشمها را بگشودم که بگویم: « آری، می آیم! »
لیک ققنوس نبود ...
آتشی بود و من!
و من از دور صدای پَرِ پروازش را،
می شنیدم تنها!
لحظه ای چشم نهادم بر هم،
و به تردید، نرفتم تا عشق.
لیک اکنون تو ببین فاصله را؛
من کجا و پرِ ققنوس کجا!

13 مارس 2006

نامه

سلام.
اول به خودم گفتم شروع کنم و بگویم که امروز که دوشنبه می باشد ...، اما نتونستم؛ پس گفتم بذار اینجوری شروع کنم که از امروز با خود عهدی بنهم که مبادا زندگانی دیگری را تباه سازم به پوزخندی کوته و ...
نه اصلاً انگار جواب نمیده ... پس شروع می کنم به روش غیبی ها گفتن ...
گاهی اوقات زندگی، به نوعی پیش می رود که فرد از آن راضی نمی شود (چه غیبی، چه جنّی و چه از سایر موجودات، حتی آدمها!). شاید بشود با اطمینان گفت، از کودکی که توانایی نوشتن این مطلب را دارد، تا پیر سفید موی 8523 ساله ای که هنوز وبلاگ ما را می خواند، همگی این حس را تجربه کرده اند. خود من در مورد آدمها بارها دیده ام که چگونه از تغییرات ناراحت می شوند، یا از تکراری شدن وقایع و یا از هر اتفاقی که منتظرش بوده اند یا نبوده اند!!! اما نفهمیدم که بالاخره چه اتفاقی میفتد که گاهی هم ناراحت نمی شوند. مثلاً از رسیدن بهار ناراحت نمی شوند، با این که آمدن بهار دیگه خیلی تکراری شده است! یا از یک اتفاق هیجان انگیز گاهی لذت هم می برند، اما تا به حال آن را تجربه نکرده بودند.

واقعاً مثال عجیبی زدم ... خودم هنوز بعد از 3 بار خواندن بندِ بالا، باز هم تعجب می کنم که چرا این را نوشتم!!
دیدار مجدّدِ دوستان، طلوع خورشید، پیمودن سرزمین های آشنا، شکوفایی یک غنچه و تمام زیبایی های نظیر این ها در جهان را می توان دید و یا ندید! اگر ببینیم، باید درست و کامل ببینیم. باید عمیق و پاک ببینیم. این گونه زیبا می بینیم.
( این قسمت را می توانید نخوانید : وقتی در رویش یک گل محو می شوید، شکفتن آن را به نظاره می نشینید و در نهایت از بین رفتن و خشک شدن آن را می بینید؛ زیبایی رخ یار را در آن دیده اید، حکمت و توانایی او را و ... اما عمیق ندیده اید، کامل ندیده اید، درست ندیده اید! سالی بر مزار آن گل بنشینید، تا گلستانی ببینید.
اگر یک سال بنشینی و باز هم تنها رویش یک گل را نظاره کنی، تنها تکرار یک زیبایی را می بینی. اما اگر نیک بنگری، شکوفایی خودت را می بینی و زیباییِ تغییرات را! )
اگر یک تکرار برای من تکراری شود، تغییرات را ندیده ام. چه بخواهم و چه نخواهم هر لحظه تغییر می کنم و جهان پیرامونم نیز ... پس تکرار با تغییراتِ موجود تکراری نمی شود؛ اگر شد آنگاه «چشمها را باید شست ...» و اندیشید مگر چند بارِ دیگر فرصتِ دیدارِ تکرار لطف و مهر را داریم؛ چه زیبا بود آیینه ی کامیونی که راننده اش در کنارِ آن، نوشته بود : «گل عزیز است غنیمت شمریدش صحبت...»!
«ای کاش می توانستم نگویم ای کاش» این جمله را در میانِ نوشته های گذشته ام یافتم. همیشه «ای کاش» ها وابستگی شدیدی به تغییرات دارند. گاهی به آرزوی تغییری و زمانی در اندوه رُخداد ِ تغییری، آه می کشیم و می گوییم «ای کاش». شاید گاهی با تغییرات مبارزه کنیم، یا تغییرات را قبول کنیم و شاید گاهی هم خودمان تغییرساز شویم. به هر حال در برابر تغییرات باید کاری کنیم، نه این که کارها را رها کنیم. عدمِ انجامِ یک کار اگر بر یک منطق و دلیل درست، استوار باشد، خوب هم هست؛ امّا اگر بی انگیزگی، از همه چیز بُریدن و بهانه هایی مثل این ها، تنها نشانه ی بی تفاوتی نسبت به اطرافیان و پیرامونمان و حتی خودمان است. اگر می خواهید یک حداقل از عکس العمل محیطِ اطراف را داشته باشید، کافیست که فرض کنید فردی نسبت به شما این چنین بی تفاوت باشد، در حالی که رفتارِ او برایتان مهم است، شما در پاسخ به این فرد چه بلایی سر او می آورید! حالا این نتیجه را به جمعی منتظرِ شما که بی تفاوت از کنارشان گذشته اید تعمیم دهید ...
من یکبار این روش را برای یک نفر توضیح دادم، و او در نهایت به من گفت برای تلافی رنجشی که از تغییر روش گروهی برایش به وجود آمده، دیگر نمی خواهد هیچ کاری برای کسی انجام دهد تا زمانی که آرام شود! و وقتی فهمیدم او اصلاً زمانی هم برای آرامش و بازگشت به جامعه متصوّر نیست، من که در این کشاکش نقشی نداشتم و فقط می خواستم به دوستی کمک کنم، می توانستم به صورت کاملاً داوطلبانه میزان خشم یک فرد از او را، نشانش دهم!! اما در یک تصمیم گیری سریع، قبل از هر برخوردی، او را از اجتماعِ اطرافِ خود بیرون انداختم ... نمی دانم شاید روزی برگردد، ولی اجتماع امروزِ من هم او را آن گونه بی تفاوت تحمّل نخواهد کرد.
به هر حال قرار بود من یک مطلبی بنویسم و چون حوصله نداشتم که امروز به اطرافم نگاه کنم و به اصطلاح در مودِ «پیچِ گسترده» قرار دارم (که نمی دونم چرا!!)، پس برای این که شما خوانندگان عزیز نفهمید، شروع کردم یه نامه ی سرگشاده نوشتم، و در آن به جای هر چیز، قصه گفتم. به هر حال به همین سادگی منبرِ امروزِ ما هم تموم شد، تا دفعه ی بعدی که براتون برم بالای منبر، خداحافظ!

12 مارس 2006

در اوجم


احساسم رو نمی تونم وصف کنم، چون برام خیلی سخته. همیشه همین مشکل رو داشتم. شاید خیلی احساساتم رو نمی تونم کنترل کنم و یا اینکه در بیانشون هم سخت ترین روش رو انتخاب می کنم.
نوشته زیر رو تقدیم می کنم به بهترین دوستانم.

امروز با عزیزترین دوستانم بودم. دوستانی که همیشه دوستشان داشتم و هر آنچه بیشتر می گذرد به آنها نزدیک تر می شوم و زیبایی این دوستی بیشتر بر من نمایان می گردد. چون دوستانم در کنارم ماندند تا با سخنان صادقانه و کلام گرم خود آنچه در کوله بار تجربه داشتند بر من بخوانند تا مرا در بدترین شرایط یاری رسان باشند و این زیبا ترین لحظات بر من بود.

یکی از این دوستان در کلمات ساده و بی آلایش خود نکات ظریف و پند آموزی را بر من عرضه می دارد.
دیگری با قالب خاص سخن می کوشد تا هر آنچه می تواند از تجربیات خویش بیان دارد به طریقی که تفکر در من زنده گردد.
دیگر دوست سعی می دارد تا در تکمیل سخن دوستان به جهت دهی افکار و بحث، تا رسیدن به نتیجه مطلوب، بپردازد.

این خود مرا راسخ تر کرد تا عهدی با خویشتن بنهم که هر آنچه در توان دارم بکار گیرم تا در کنارشان بمانم و در صورت توان یاری رسانشان باشم تا شاید بتوانم بدین ره گوشه ای از محبت صادقانه عزیزانم را جبران کنم.
در انتها از صمیم قلب برای سلامت و موفقیتشان آرزو می کنم.
با امید به اینکه این دوستی پایدار بماند.

به امید دیدار...

تاحالا فکر کردی چرا همه چیز تکراری شده؟ چرا همه اتفاقاتی که قبلاً افتاده دوباره داره تکرار می شه؟ همش تکرار مکررات. هیچ چیز جدیدی وجود نداره.
شلمان دیگه حرف جدیدی برای گفتن نداره. مجموعه انقلاب ورزشی مثل همیشه می مونه، رابطه برادرم با عقشولیش مثل قبله، سفره خونه های سنتی مثل سابق دارن به کارشون ادامه می دن، موش های من دارن مثل قبل زندگی می کنن، امسال هم روز عقشولی مثل هرسال بود، بدون هیچ تفاوتی.
انتخابات هرسال دهه محرم داره انجام می شه، روزهای هفته هنوز همون رنگین که بودن، معمای بارون هنوز سرجاشه، هنوز هیچ کس حلش نکرده، اون روزا که حسرتش رو می خوردیم هیچ وقت دیگه برنمی گردن، ما سه کله پوک مثل همیشه داریم زندگی می کنیم....

می بینید که همه چیز داره تکرار می شه. هیچ اتفاق جدیدی نمی افته. با این اوصاف دیگه من حرفی برای گفتن ندارم. همه چیز مثل همیشه می مونه. نمی دونم تا کی باید به این زندگی یکنواخت ادامه بدم؟ احساس می کنم عزرائیل همین اطرافه (دکتر عزرائیل خودمون رو نمی گما!) مدت هاست که دارم فکرمی کنم که من با خودم چی می خواهم ببرم؟ تو کوله بار من چیه؟یه مشت ناله و نفرین که برای خودم خریدم. ناله ونفرین کسایی که ناخواسته آزارشون دادم و ناراحتشون کردم.
تاحالا شده ناخواسته کسی رو برنجونی؟
تاحالا شده ناخواسته با حرفات کسی رو آزار بدی و از خودت دورکنی؟ شده؟
آره شده، بارها و بارها برای من اتفاق افتاده که اطرافیانم رو رنجوندم، آزار دادم، ناراحت کردم.
می فهمی منظورم چیه؟ نه! می دونم که نمی فهمی. هیچ کس نمی تونه بفهمه.
ای کاش می فهمیدی تو دل من چی می گذره؟ مدت هاست که حرفامو ریختم تو دلم. یه روزی مثل کوه آتشفشان منفجرمی شم. هیچ کی نمی دونه من چه عذابی می کشم...
دلم می خواد از اینجا برم. برم یه جا که هیچ کس نباشه. یه جا که هیچ کس منو نبینه. یه جا که مجبور نباشم کسی رو از خودم برنجونم. یه جا که مجبور نباشم کاری کنم که طرفم از من متنفر بشه. نمی دونم، شاید دارم از خودم فرار می کنم. می دونم کارم اشتباهه، ولی چاره ای جزاین ندارم. می خوام برم یه جا که بتونم خودم رو پیدا کنم. با چیزای جدید، با اتفاقات تازه، با حرفای نو!
ای کاش می تونستم خودم رو عوض کنم. ای کاش می تونستم چشمام رو روی حقایق تلخ ببندم. ای کاش می تونستم غم رو تو چشمای اطرافیانم نبینم، یا ببینم و بی تفاوت از کنارشون بگذرم. ای کاش می تونستم بی خیال دنیا وآدمهاش بشم. ای کاش می تونستم فقط برای خودم زندگی کنم. ای کاش چیزی مثل ترحم، دلسوزی، همدردی و خیلی چیزای دیگه تو خصوصیات من نبود.
من فقط یه آرزو دارم. از خدا می خوام انقدر به من عمر بده که بتونم یه روزی از همه کسایی که اذیتشون کردم و باعث ناراحتیشون شدم، معذرت بخوام و حلالیت بطلبم. دلم می خواد رنگ بخشش و رضایت رو تو چشماشون ببینم. ای کاش اون روز هرچه زودتر برسه.

درآخراز همتون که تو این مدت به من کمک کردین تا بتونم بنویسم، تشکرمی کنم و یه خبرخوب بهتون می دم که دیگه نمی نویسم! خوشحال شدین نه؟ می دونستم :)
نمی نویسم چون حرف تازه ای برای گفتن ندارم. دلم می خواد دوباره برگردم. دلم می خواد مطالبی بنویسم که در شأن بروبچه های این سایت و مطالبشون باشه.
پیشاپیش عید رو به همتون تبریک می گم و ازته دل برای همتون آرزوی سلامتی، شادی، طول عمر باعزت و موفقیت در تمامی مراحل زندگی رو می کنم و ازتون می خوام که دعا کنید من هم هرچه زودتر به آرزوم برسم.

7 مارس 2006

سرزمین بی مقیاس

در حال از سرزمین همیشه تنها برگشتم. توشه راهم چیزی جز هیچ نبود، و سوغات این سفر لذت محض از اندیشه. شنیده هایم تاکید بر آن داشت که هر آنکه به این سفر تن در دهد، به هر آنچه خواهد رسد؛ اما بشنو از آنکه رفت بی دلیل و به آنچه نباید نرسید. پس در راه قدم بنه که گر آغاز نکنی به انتها نرسی.

ترانه همیشه همراهت، سکوت قدم ها خواهد بود. بی آنکه خواهی بشنوی به رویای همیشه همراهت گوش فراخواهی داد. سعی نکن قانون وجود را بشکنی که جز پوچی، بدست نخواهی آورد.

در دیاری که ساخته نشده؛ جز وجود، مقیاسی برای قیاس نیست تا بتوانی هر آنچه بر تو گذر می کند به راستی وصف کنی. هیچ نخواهی دید، صدایی نیست، رنگی نیست، بویی به مشام نمی رسد و هیچ لمس نخواهی کرد جز آنچه خود بر خود می خوانی.
در این دیار هیچ اجباری نیست جز زاده شدن؛ کماکان می توان نبود، می توان گذشت، می توان ماند و می توان احساس کرد. بشنو از ژرفای درون، صدای وجود، هستی. می توان به تماشای محو شدن تپشی بر صورت سوزان بی حسی نشست.

حال خود بساز آنچه بر تو گذشته، ببین چه کرده ای با خود؟! چه کسی آرزوی بخشودگی این ظلم را طلب خواهد کرد. ضربان را کند خواهی یافت، سخت خواهد بود؛ شرم، خجلت، غم، اندوه، عذاب و دغدغه ی دیدن. بزن بزن، بزن از شادی؛ ولی هیچ چیز پایدار نخواهد بود پس آسوده باش.
هراس حکم لازم الاجرایی به دست جلاد حاضر در محکمه قضاوت وجدان همیشه آگاه و بیدار توست، پس به خود اطمینان کن.
سخن همچو شمشیر آخته، سرکش و بی حواس، آب دیده زِ زهر جهالت با لبه دیگری همچو پر طاووس جذاب و دل ربا در دست کوچک کودک بازی گوش توست.

درود بر این دیار که هیچ برتر نیافرید. بنگر به خط راست، ولی این جهت کجاست؟ بدان که خواهی پرسید ولی سوالت به این خطاست. زمزمه خواهی کرد:

روزی زِ خیال، هیچ بر آن نبودیم که زِ زیر به بالا نگه کنیم
حال مجبور به آنیم که دنیا بدین ره نظر کنیم
و برای ابد بیاد داشته باش که در این دیار مرگ معنایی جز نفی بودن نیست.

5 مارس 2006

كاش ايراني بودن و ايراني زندگي كردن مد بشه

چند وقتي شديداً عاشق مد شدم. چقدر قشنگه كه لباس هامون داره پرميشه از رنگ، چقدرخوبه كه
طرحهاي اصيل ايراني با ترمه و روسري تركمن و هزارتا چيز قشنگ ديگه داره از تو كتابها و موزه ها برميگرده به متن زندگيمون قبلاً براي ديدن طرحهاي ترمه و پارچه هاي زري دوزي شده بايد يا ميرفتيم سراغ كمد مادربزرگ يا موزه و مغازه هاي صنايع دستي يا فيلم هاي قديمي، چقدرقشنگه كه اصيل بودن مد بشه.

بعضي وقتها آدم دلش از اين همه بي هويتي تو يه سرزمين ريشه دار ميسوزه از اينكه حتي موسيقي اصيل اين كشور از نظر جوونهايش دمده شده. هر وقت ميخواهم به رويايي ترين جايي كه ميتونم فكر كنم يه تصوير تو ذهنم زنده ميشه يه خونه قديمي با آجرهاي سه سانتي پنجره ها و درهاي بلند چوبي كه پشت همشون حصيره، يه حوض آبي كه دورتادورش پر از شمعدونيه با يه حياط پر از سروهاي بلند.
ظاهراً تو دنياي امروزمون همه دوست دارن با مد پيش برن؛ ميشه يكي بره و به طراح مد بگه ديگه همه كتابهاي پائولو كوئيلو و جبران خليل جبران رو خوندن، لطف كنيد خوندن شاهنامه وگلستان رو مد كنيد. چهار پنج ساله تمام شهرهاي تركيه رو از كنسرت ابي و اسي و ... مستفيض كرديم؛ لطف كنيد به مردم ديدن زيباييهاي بكر كردستان، زندگي هاي متفاوت خوزستان و دنياي كوير رو به جاي دبي و تركيه توصيه كنيد. بهشون بگيد هويت و اصالت مال كتابهاي كهنه و تاريخي نيست ما به سرزمينمون بدهكاريم ما يه عمر ازش استفاده ميكنيم ازخاكش، زيبايي هاش، اسمش، تاريخش، افتخاراتش، ولي خيلي كم هستن. اونهايي كه يه خورده از دينشون رو به ايران ادا ميكنن مثل من نوعی فقط ادعا ميكنيم كه درباره مملكتمون ميدونيم از تمدنش از تاريخش ولي خودمون هم ميدونيم كه يا هيچي نميدونيم يا اونقدر كمه كه بهتره به زبونش نياريم.
چند وقت پيش يه اس ام اس برام اومد كه بدجوري با ديدنش احساس شرم و غرور بهم دست داد؛ شرم از اينكه چرا به اين موضوع توجه نكرده بودم و غرور از اينكه سه هزار سال پيش تو تقويم سرزمين من و شما روزي وجود داشته براي گراميداشت عشق. چند سالي ميشه كه ما ولنتاين رو جشن ميگيريم حتي گاه گداري از اينطرف و اونطرف ميشنويم كه ميگن ببينيد اين خارجي ها همه چيزشون سر جايشه ولي اگر ما سنت هايمون رو فراموش نميكرديم الان دنيا بايد رسوم زيباي ما رو ميديد و حسرت ميخورد. حتي دلمون نخواست رسوم باقيمانده رو حفظ كنيم. اگر از بزرگترها بپرسيد جزو زيباترين خاطراتشون مراسم چهارشنبه سوريه؛ پر از قاشق زني و پريدن از روي آتش و آهنگ و رقص و جمع شدن فاميل و ... اما ما چي؟ چهارشنبه سوري تو تقويم ما يه جايي بين جنگ جهاني اول و دوم پر از موشك نارنجك و ديناميت و سيگارت و هزار تا كوفت و زهرمار ديگه و دلهره شنيدن يه خبر بد تو هر لحظه از اين شب كذايي... همه اينا رو گفتم كه يه آرزو كنم: كاش ايراني بودن و ايراني زندگي كردن مُد بشه.