تولدی دیگر
خوبه که هنوز سال جدید شروع نشده. تمام حوصلم از بین رفته. انگار تمام انرژی ای که توی سال پیش داشتم رو خوب تقسیم بندی نکرده بودم و برای این مدتی که مونده چیزی ازش باقی نمونده. این مطلب رو نخونی بهتره چون دلیل نوشتنش رو هم نمی دونم و دوست ندارم کسل بشی. مطلبم اصلاً محتوا نداره می دونم چون این رو همین الانه احساسش می کنم قبل از اینکه شروع کنم به ادامه نوشتنش. از اون جایی که یه عالمه فکر توی ذهنم در حال چرخیدنه و نمی تونم حال و هوای خاصی رو بگیرم پس بهتره برای اینکه دچار اشتباه توی برداشتت از این نوشته نشی، تمام پیش فرض هات رو نسبت به من و نوشتم حذف کنی، با اینکه اصرار نمی کنم چون اهمیتی نداره.
نمی دونم چرا بد جوری الان که خواستم افکاره مخشوشم رو پیاده کنم، توی این بهبهه ی شادی عید، برای عنوان نوشتم به یاد سریال تولدی دیگر (شاید هم بهتره بگم تولدی دوباره) افتادم. چقدر جالبه عوض شدن، تازه شدن، نو شدن، اما این سریال محتوای معنایی بالایی نداشت و اغلبش به وقت گذرونی بچه گانه تبدیل شده بود. اون موقع خیلی از دوستا بخاطر خانم لعیا زنگنه این سریال رو می دیدن. یکیشون عاشق ایشون بود و می گفت: این لعیا عجب خوشگله و بد جوری آرایشش دلم رو برده! همیشه هواداریش رو می کرد و لا اقل بارها با یکی دیگه از بچه ها که اون طرفدار هدیه تهرانی بود کل کل عجیبی داشتن. منم توی دلم می گفتم خوب این خانم زنگه با اون همه لوس بودنش هیچ برتری یا کمتری نسبت به خانم تهرانی با اون وضعیته؛ بگذریم.
من خودم روی هیچ ورزشکار، هنرمند، اندشمند و ... ای تعصب ندارم با اینکه تا همین لحظه می گفتم از قمیشی بخاطر محتوای درونی آهنگ هاش، از سلندیون بخاطر خانواده دار بودنش و ... خوشم میاد. حالا باید یه باز نگری توی تمام این قضیه ها داشته باشم چون شاید گفتن همین خودش القای تفکری خاص رو تداعی کنه.
آره داشتم می گفتم که این قضیه خیلی جالب که بشه عوض شد. بخصوص برای خیلی از آدم های ظاهر بین که به صورت ظاهر اهمیت میدن. همیشه هر کسی اول می بینه که چه شکلی هستی. آره صورتت، هیکلت، نحوه لباس پوشیدنت و تن صدات.
برای من عادت شده و دیگه انگار کم کم اهمیت نداره که همه اول به لباس های من نگاه می کنن و هر چیزی رو که میخان در مورد عقایدم برداشت می کنن، به صورتم نگاهی میندازن و خیلی راحت درمورد من قضاوت می کنن. خوبه نه عالیه چون من هم میتونم عکس العملی جالب تر نشون بدم که همیشه ازش نفرت داشتم یا اینکه ... .
صورت های زیبا همیشه همراه سیرت های زیبا نیستن یا بلعکس؛ اما چرا باید همیشه صورت تداعی کننده شخصیت باشه؟ مثلاً چرا توی کار، دوستی یا ... متناسب با ظاهر اون فرد به سرعت اعتماد می کنن یا نمی کنن؟؟؟ و چرا باید لباس یک نفر نشون دهنده شخصیت محض یک نفر باشه؟ من اول فکر می کردم که این رو من احساس میکنم و یا شاید چون از بعضی از اطرافیانم شنیدم درست نباشه؛ ولی وقتی آمار رسمی چاپ شده توی یکی از همین رسانه های اطرافمون خوندمش، اون وقت خیلی ناراحت شدم که این قضیه صحت داره که ظاهر اینقدر تاثیر مهلکی داره.
در مورد نحوه لباس خوب این راحته که یک جور دیگه پوشید، ولی صورت رو باید چیکارش کرد؟ چقدر باید خرجش کرد؟ شاید چقدر باید خرج اطرافیانت بکنی که بهشون بفهمونی کی هستی. به هرحال باید خرج کنی، فقط می میونه که چی خرج کنی پول، زمان، انرژی یا ... ؟
راه حل دیگه ای هم هست هیچ کاری نکنی! هر کسی که دوست داره بیاد و اجازه بگیره و بشناسه. خوبه هیچ هزینه اضافی نداره ولی معایب زیادی داره که خوشحال کننده نیستن و در ایده عال ترین حالت توی تنهایی خودت تا ابد می تونی کتاب بنویسی، ساز بزنی، فکر کنی به چیزهای خوب و ... البته اگه استداد داشته باشی!!! ولی هیچ وقت ته دلت خوشحالی رو احساس نمی کنی.
شاید دیگه هیچ وقت مثل امروز ننویسم، شاید دیگه نتونم خودم باشم، شاید نقابی جدید بخرم، شاید بخاطر اینه که اطرافم نقاب زدن و من بی نقاب رو دوست ندارن ونمی تونن تحملم کنن. وقتی نقاب رو برداشتم سردی نگاه های اطرافم خُردم کرد، خستم کرد، انگار گناه کردم که این کار رو کردم. خواستم خودم باشم، خواستم دیگه دروغ نگم لااقل به خودم ولی ... همشون نه، این همش هم نبود ولی موجی منفی باعث شد نقابم رو دوباره دستم بگیرم و لمسش کنم، دوست داشتم در حالی که چشمام رو بستم دست کم تا آخر سال توی همین حالت بمونم شاید این جوری کمی استراحت کنم. و برای سال جدید تمرکزی دوباره داشته باشم.
جواب خیلی سوالات رو ندارم و به دنبال خیلی چیزها هستم که شاید هرگز به اون ها نرسم ولی زیبایی فکر کردن بهشون خیلی برام قشنگه.
نمی دونم چرا بازم خیلی خستم، همش دارم موج منفی می گیرم، امسال اصلاً دوست ندارم که موقع سال تحویل مثل همیشه باشه. هرسال همه فامیل جمع میشیم دوره هم خونه مادربزرگ. قصد دارم که این بار رو یه جوره دیگه باشم. نمی دونم دیگه مگه مهمه که بقیه چی فکر می کنن؟ لااقل فعلاً که نقابم توی دستمه اهمیتی نداره.
واقعاً خوشحالی یعنی چی؟ بهانه خوشحال بودن چیه؟ اما بهتره بپرسم چی ناراحت کننده است؟ و چی باعث میشه که دلیل خوشحالی از بین بره؟ مگه غیر از اینه که دلایل رو خودمون می سازیم؟ پس چرا این همه ضربه رو باید به بدترین نحو تحمل کنیم تا اینکه شادی رو از بین این همه اندوه بکشیم بیرون و تماشاش کینم؟
عجیب ترین حس زمانی بود که دیدم در این حوالی کسی هست که احساس خوشبختی می کنه ولی نمی تونه خوشحال باشه! این حسی آشنایی بود ولی چرا نفهمیده بودم؟
عجیبه الان که دارم می نویسم زمزمه بد ترین آهنگی که هیچ وقت دوست نداشتمش رو دارم میشنوم. واهمه داشتم که نکنه یه روز از این آهنگ خوشم بیاد!
تا حالا هیشکی رو ندیدم که شنیده باشدش و خوشش اومده باشه.
می میرم
می میرم برات
نمی دونستی می میرم بی تو، بدون چشات
رفتی از برم
نمی دونستی که دلم بسته به ساز صدات
آرزومه که نمی دونستی که من می میرم برات
می میرم برات
عاشقم هنوز
نمی خام که بمونی، بسوزی به ساز دلم
گفتی من میرم
نمی تونستی بری به فرداها گل خوشگلم
برو راهی نیست تا فرداها یار خوشگلم بمون با دلم
سفرت بخیر اگه میری از اینجا تک و تنها به یه شهر دور
برو که رفتن بدون ما میرسه به یه دنیا نور
برو که رفتن بدون ما میرسه به یه دنیا نور
به یه دنیا نور
سفرت بخیر
برو گر شکستی زمن بتونی دوباره بساز
با دلی شکسته و نا امید تو بازم بساز
تو بازم بساز
نمی خوام بیای نمی خام میون تاریکی من تو حروم بشی
نمی خوام ازت
نمی خام مثه یه شم بسوزی برام تا حروم بشی
برو تا تو بزرگی که میخام فقط آرزوم بشی
آرزوم بشی
آرزوم بشی
آرزوم بشی
...
می میرم برات
بزن ای برف و باران
بزن بر تن خشگ این بیابان
ببار ای ابر تیره
سرد و سوزان
بزن ای رعدخشک و تر بسوزان
بزن آتش به قلب خسته ی من
نگاه کن این دل بشکسته ی من
آواز عشق و زگرمای وجودت
بسوزان قلب من با تار و پودت
بزن باران
بزن باران
دوباره
دل عاشق هنوزم بی قراره
ببار ای ابر تیره، ابر خسته
دل عاشق ببین اینجا شکسته
تو ای رعد غرشی تازه بپاکن
دل عاشق رو از ماتم رها کن
بزار تا آسمون بارون بباره
آخه دلم دیگه طاقت نداره
بزن ای برف و باران
بزن
بزن ای برف و باران
بزن
بر تن خشک این بیابان
بزن ای برف و باران
بزن
عجیبه که یه زمان با شنیدن این آهنگ بد جور احساس غربت می کردم، احساس می کردم همه چیز می تونه درست پیش نره ولی حالا دیگه اصلاً فکر کردن در مورد هیچ چیزی توی این شرایط درست نیست. باید استراحت کنم واقعاً بهش احتیاج دارم.
زمان کوتاهی مونده و من باز هم عقبم و باید از همین چیزهایی که برام مونده درست استفاده کنم، هدر دادنش کُفره و نتیجش هم معلوم.
میرم که خودم رو آماده تغییرات جدید و بزرگ بکنم.
براتون آرزوی موفقیت می کنم چون کاره دیگه ای فعلاً ازم بر نمیاد.


گذاشتم روز اول سال نو جوابتو بنویسم....
تو گفتی رو هیچ کی تعصب نداری... ما اینو بدون که بدجوری میخوامت نازنین.....
شب بیا باغ
دوست دارم
انصافا منو که میبینی انرژیت بالاتر نمیره؟
البته ما جنیها از درجه حرارت آتیشمون میفهمیم که چقدر انرژی داریم!
حالا تو منو میبینی علی ولی اللهی داغتر نمیشی؟
میخوامت قناری ، چه چه بزن
نويسنده: آق مهدی مشکی | مارس 2006
sar be saram nazar ke delam pore
.......yani chi ?
نويسنده: arya | مارس 2006
وای داش گلم من رو هیشکی تعصبی برخورد نکنم با تو این جوری تا میکنم
بزن بریم باغ ببینم شاید کمی زغال ازت گرفتم
بریم فرحزاد اون جا کاری می کنم تمام زد قناری ها کنارمون چه چهه بزنن
:)
_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_
جناب آریا خان والا من از جمله آخرتون چیزی نفهمیدم!!!
:(
نويسنده: Sahand | مارس 2006
salam,in avvalin commentiye ke emsal daram minevisam,chi shode?to ham mesle man ghati karde boodi?eybi nadare,in chiza joze khosoosiyate bache haye hashalhafte :-)
vali az man be to nasihat,bi neghab kheyli behtari...
نويسنده: shelman | مارس 2006
من حسین هستم
حقیقت محض این داستان منم داش
آره برادر: آدمی که در فکر و خیال دنبالش میگری
اینجاست عییزه دلم
تا سال دیگر و چرب زبانی دیگری از شما
خدا حافظ
=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=
سهند:
سلام حسین خان
ممنون بابت تعریفت :)
راستی منظورت از جمله آخرت این نبود که تا سال بعد نمی خوای که دسم رو روکنی دیگه؟
D:
نويسنده: حسین | اکتبر 2006