« تولدی دیگر | صفحه اصلی | یادمون نره!!! »

لحظه تحویل سال

در مکاشفه غرقه بودم که ناگاه بانگی بر آمد، تازه شو.
بی حواس در کار خود شدم که صدا نهیبی دوباره زد، تازه شو.
تکرار سه گانه این ندا دیگر مجالی برای بی تفاوتی نگذاشت.

در من نبود در وجود بود این بانگ که برخیز و بیا کنار من، گر تو همچنان در کارت بی خویشتن باشی آن نیز ارزشی برای آخر نخواهد داشت. شنیدم این سخن و سخت در فکر فرو رفتم که این چه بوده و من به آن بذل توجهی نداشتم.

به راه افتادم تا به کنارش رسم. در راه اندیشه این بود که چرا این چنین تنها و خسته، رها شده می بایست بماند. ولی انجام کاری لازم بود که تا حال از آن غافل بودم، پس خواستم که این بار کنارش روم تا، تنها سخنانی که گفته بود، تفسیر شوند.

نزدیک بودم، گامی بیش نبود ولی لختی مکث کردم تا بتوانم با خلوص به آن مزار نزدیک گردم. نشستم در کنار.
گفت: کناره نباش این دیار از آن توست پس این گوشه نشینی معنی نخواهد داد.
احساس غریبی بود ولی غربت نبود. بوی خوش و آشنا به مشام می رسید. گویی سالیان بسیار از آخرین لذت محض سپری شده و من دوباره آن را در ذهن تداعی می کردم.
گفت: فکر زیباست و سازنده، ولی افکار بی تنظیم صدایش گوش خراش و تنیجه اش معلوم.
نیاز به بیان کلام نبود چون هر چیز خود راوی مضمون خویشتن بود حتی من. پس می بایست این بار طریقی تازه آغاز کنم.

چشمانم را بستم تا بتوانم به ژرفای وجود رخنه کنم تا با حبوط آزاد شوم.

بر مرمر غبار زده گردی آب زدم. دستی گشیدم به سر و رویش، با جرعه ای بیشتر صفایش جلوه گر شد. وای که برق آن هیچ گاه اینقدر خیره کننده نبود. این آب؛ عطر نبود ولی درک این که معطر شده بود سخت می نمود، تنها همان آب خالص و گوارای همیشگی که این بار مقدس شده بود. با سلامی چیدن آغار نمودم:

سمیری خوش آغاز شد؛
سپهر، آیینه ی دیدارها شد؛
سپنت مینو، دوبـاره بیدار شد؛
سیب، شرابی تازه بهر حوّا ها شد؛
سماحت، علتی برای تمایز آدمها شد؛
سپندار، درخشنده به مثال روشنکها شد؛
ماهی من، سرخ به رنگ خون سیاوش ها شد؛
سبزه سفره، سبز به سبزی صورت سلمان ها شد.

بر سجاده عمر کوتهم سجده کردم و برای خویشتن خویش گریستم در آنگاه بود که همه زنده شدند تا در این لحظات زیبای تحویل سال آرزوهایی خوش نثارشان سازم.

ای نفس باد، تو سائلی ولی ساج بودن نیز گهی روحت را به آرامش هدایت خواهد کرد. آنچنان سرخوش و مستِ راهی که غایت به تمام زِ دستت رها شده، دیگر نمی دانی چرا آمدی و به کجاخواهی رفت، سرمست از عطری شدی که تنها گوشه ای از آن اصیل را بوییده ای.
بیدار شو، تو می بایست به خود آیی که چه هستی، و این آمدن تو از بهر چه بود. خویشتن را بشناس که تنها راه برایت همین خواهد بود. مرزهای نا باوری و فراموشی را بشکن که جز این؛ خیالی زیبا پرورده به ذهن تو، توهمی بیش نیست و خیره شدن به آن تو را از تجربه هایی شیرین باز خواهد داشت.

ای آرمان مرد بپاخیز، این بار تویی که می بایست خویشتن را باز یابی، این بار من نیستم که در بندم، این تویی که می بایست خود یاری رسان را برای خویشتن طلب کنی. بخوان، به نام آنکه عشق را زاینده بود. طلب کن از عشق که تو راهت را خواهی یافت و این یافتن نتیجه و زمانش بسته به راهی است که خواهی رفت.
راهت را بشناس و آنچه در انتظار توست درک کن، که آنگاه هراسی از ناشناخته ها نخواهی داشت. این تنها اوضاع نیستند که باید دستخوش تغییر شوند، منعطف ترین می بایست خویشتن ثابت ما باشد.

ای دختر بی آمیغ، این بار راهت را یافته ای بی گمان راهی است درست ولی به دید خود چه می بینی که آن در صدر است. بپاخیز، با قامتی افراشته زره به تن کن، سپر در دست گیر تا تحمل ضرباتی که بر تو فرود خواهند آمد، تا تو را از ادامه راه باز دارند، آسان تر گردد.
بر تو نوید سختی خواهم داد تا آماده باشی، لیک گر عظم کنی هیچ درد نخواهد بود، گر طلب کنی سهل خواهد شد، گر باور در وجودت رخنه کند تو نیز آزاد خواهی شد و هیچ چیز و هیچ کس جلودارت نخواهد بود.
بدان که گر ادامه ندهی هیچ گاه به کمال نخواهی رسید، این نهایت راه است ولی تحمل در راه بسی ارزشمندتر از رسیدن به آن است.

ای رخسانه، در دوردست ها عزیزی، تنها نیستی چون من تا ابد در کنار کسانی که دوستشان دارم خواهم ماند. فواصل اهمیت خود را در زمان گم خواهند کرد، تونیز باید بیشتر از این هشیار باشی. تو سلیم رای و سندری و بسیار صفاتی در توست که می توانند مسحور کننده باشند ولی می بایست آنرا تنها به آنکه لایق است تقدیم کنی و هیچ گاه قدر نعماتی که به تو عطا شده فراموش نکن که گر چنین نکنی ظلمی عظیم بر خویشتن کرده ای.
تنها آنچه باقی خواهد ماند، نیک سیرتی در میان گذر ایام است.

ستاره کوچک من، می دانم از سخنان سردی که در تمام گذر ایام عمر از آنان که عاشقانه دوتشان داشتی شنیدی، رنجیدی؛ بهترین ها را برای عزیزترین هایت خواستی و تمام وجودت را وقف آنها کردی. در سخنانی ناچیز تنها می توان گفت: ای آنکه زندگی بخشیدی و تمام هستی را برای خوشبختی آنها می خواهی با تمام وجود عاشقانه می بوسمت.

ای رود همیشه جاری، ای آنکه دست گرم تو همیشه پشتوانه ی آرزوهای من بوده، ای آنکه لحظاتی پر خاطره زِ تو در من تا ابد حک شده، دستت به گرمی می فشارم و آنگاه که پشتوانه هایم سست بنظر می رسند تو در آنجایی که خلاف آنرا ثابت کنی، عاشقانه در آغوشت خواهم کشید و خواهم گفت تو بزرگی، دوستت می دارم.

ای هدایت شده، تو نیز می بایست کنار دوستان می بودی چون اینگونه رقم خورده بود که همگی جمع باشید. برای آنچه آرزو داری تلاش کن و به آنچه ایمان آوردی توسل جوی که راهی است مطمئن. آنچه خواهی از او بخواه که تنها توانا و تنها شنونده ی توست. می دانم که می دانی و می دانم که نمی دانم پس تنها برای تو آنچه صلاح است خواهم خواست.

ای آنکه می شنوی من زمزمه ای بیش نیستم، بشنو و خود تدبیر کن.

در نهایت برای تمام عزیزان بهترین و شاد ترین ایام، زیباترین زیباییها، صلاح ترین پیشامدها و در یک کلام بهترینها را طلب می کنم.

نظرات

دوستت دارم عزیزم برات یه لیوان چایی بریزم؟

نظر خود را بگوييد

( نظر خود را در مورد اين مطلب بگوييد. نظرات شما، بعد از دريافت مجوز انتشار از سوي مسئولان سايت، قابل مشاهده مي باشد.
منتظر نظرات شما هستيم!
از نظرات و صبر شما متشکريم.)

نام(Name):

آدرس پست الکترونيکي شما(E-Mail):

آدرس وب سايت شما(URL):

نظر شما(Comment):
(حتي الامکان از تگ هاي HTML استفاده نکنيد!)