« مارس 2006 | صفحه اصلي | مه 2006 »

30 آوریل 2006

وداع با ققنوس

در شبِ خودسوزی و هجران
گفت ققنوس مرا در آخرین نجوا:
«تا کلامم خاطرَت مانَد،
یاد دار آن لحظه ی زیبای بودن را!

... ما کنار آتشی زیبا،
می سرودیم لحظه های همنشینی را؛
و چنین هرگز نمی شد در نظر پیدا،
شعله ای روزی بسوزانَد دل ما را.
می شنیدیم اَر دلی سوزد به عشقی،
زیرِ لب می خواندیم:
ما نمی سوزیم از عشق.
می سرودیم از خود.
می سرودیم از عشق.
سر خوش و آزاد ...
تا رها بودیم،
می خرامیدیم در دنیای خود تنها.
...
یارِ من، اکنون بسوزم من،
در وفورِ سردیِ دنیا، در این کوره!
اندر این خاکستر عشق، یا در این تنهاییِ تنها ...
رهاتر از گذشته،
از امروز و زِفرداها!
رها در این جدایی ها!
و تو هرگز نمی دانی ...
نگاهی با تعجّب بر جهانِ آتشین ... این نو گلستانِ زمینش من،
می اندازی و می بینی مرا در آن!
...
و تو هرگز نمی دانی ...
که من می سوزم از چه؟
نمی دانی چرا ماندَم در این آتش!
نخواهی دید،
تو هرگز معنی آن را نمی فهمی،
تو حتی گرمی آن را نخواهی دید،
و حتی یک شکوفه از گلستانش نخواهی چید!
مگر روزی بسوزی خود در این آتش!
و آن هنگام می بینی،
چه رنگی دارد آن رنگِ گلِ آتش!
و مستِ آن مِیِ آتش،
ببینی راستین عشقی،
و گویی : «سخت، سخت است، آتشین عشقی!»
و در حالی که تو هرگز نمی خواهی ...
بسوزی عاشقانه اندرونِ خود!
و در آن حال، می فهمی و می یابی
مسیرِ عشقِ خود را در نهانِ خود!
و من اکنون چنان راضی ... چنان سوزان
به تو گفتم هر آنچه فکر می کردم ...»
سخن را ناتمامم گفت ققنوس،
دلم افسرد.
و آتش سوخت ... جان را بُرد.
و در آتش نماند از او نشانی یادگاری!

از آن پس، همچو یک بوته گُل از آتش،
بیاید در نظر او گرم وَش، زیبا.
و من دارم هزاران یادگاری و نشانی تا بیابم خود!
و حالا گرمِ گرم، از او ... رهِ کویِ خدا جویم؛ رهِ کویِ تو را پویم!

بدان اینک ... که من عاشق تر از دیروز می میرم!

28 آوریل 2006

روز 10206

ساعت از نیم شب گذشته بود و اون به همراه الینو روی صندلی های راحت بالکن در حالی که قهوه می خوردن گرم صحبت بودن که امینون به خونه برگشت. از پله ها بالا رفت، سلام کرد و روی صندلی که روبروی هر دوتایی اونها بود نشست. خستگی صورتش از کم خوابی زیاد بود.

الینو یه فنجون قهوه به نوش تعارف کرد و گفت:
- البته بهتره که این رو نخوری و بری بالا کمی استراحت کنی.
+ آره، میدونم که خیل خستم ولی بهتره کمی هم پیش مهمونمون باشم.
اون در حالی که کنار الینو نشسته بود و داشت قهوش رو تموم می کرد گفت:
= حال رسمیا چطوره؟
+ خیلی بهتره، دوست داشت که تو رو ببینه. راستش باید ازت تشکر می کردم ولی تا الانه وقت نشد.
= من که کاری نکردم. بعد اگه وقت شد به دیدن رسمیا هم میام. من با الینو موافقم بهتره کمی استراحت کنی.
+ باشه، پس من میرم داخل. شب بخیر.

الینو در حالی که فنجون قهوش رو روی میز میذاشت گفت:
- میدونی امینون و رسمیا سالهاست که باهم دوست بودن، تقریباً اونها باهم بزرگ شدن. همدیگه رو خوب میشناسن. امینون یه نامزد داشت که البته باهاش ازدواج نکرد، متاسفانه اون دختره یهو گذاشت و رفت، و به هیشکی خبرنداد تا اینکه بعداً یه نامه فرستاد که بله نمی تونسته با امینون بمونه.
= به هم علاقه دارن؟
- چی بگم. اونها خیلی باهم خوبن ولی انگار هیچکدوم دلشون نمیخواد که تشکیل خانواده بدن.
= مگه رسمیا قبلاً ازدواج کرده بود؟
- نه، اون هیچ وقت ازدواج نکرد و نامزد هم نداشته.
= رسمیا خیلی سخت گیر نیست؟
- متاسفانه بله. اون بی نهایت سخت گیره. خیلی روی انجام هر کاری انرژی مصرف می کنه و دوست داره همه چیز کامل باشه. تو چی ازدواج کردی؟
= نه!
- بفکرش نیستی؟ کسی هست که دوستش داشته باشی؟
= الان کارهای مهمتری دارم، باید اول اونها رو انجام بدم.
- ولی انگار کسی هست که ذهنت رو مشغول کرده، این طور نیست؟
= بگذریم ...
صبح زود امینون بیدار شد، وقتی پایین رفت دید که اون یا یه سبد صبحانه آماده کرده و منتظرش نشسته تا باهم به پیش رسمیا برن.
- سلام صبح بخیر.
= سلام باز هم که از من زودتر بیدار شدی.
- پیش خودم گفتم که وقتی صبح میخوای پیشش بری من هم یه چند لحظه رسمیا رو ببینم.
= فکر خیلی خوبیه، دور هم صبحانه می خوریم.
- من زیاد اونجا مزاحم نمیشم، در ضمن صبحانه هم صرف شده.

باهم راه افتادن تا به خونه رسمیا برن. توی راه امینون به اخلاق عجیب اون فکر می کرد. اون با هیچ کس تعارف نداشت و خیلی هم خودمونی نمی شد. اون کمی جدی بود و اهل شوخی و صحبت زیاد هم نبود. در حالی که داشتن از کناز خونه دکتر گارلی رد می شدن گفت:
= دکتر گارلی دکتر خیلی خوبیه و همه دوستش دارن. آدم خیلی اجتماعی نیست اما همیشه به مردم کمک می کنه. با اینکه اینجا تعداد ما خیلی نیست اما انگار باز دکتر ترجیح میده که با کتاباش خودش رو سرگرم کنه.
- من فکر می کردم که اینجا لا اقل 50 نفر باید باشید!
= بودیم اما تعدادی هم الان رفتن به "سی اس آر" اونجا امکاناتش از اینجا خیلی بیشتر. و خیلی با اینجا فرق داره!
- توی نقشه ندیدمش و تاحالا اونجا نبودم، باید یه شهرک تحقیقاتی باشه؟
= درسته ساخت اونجا تقریباً از 5 سال پیش شروع شد، شورای مرکز تحقیقات تصمیم داره که تمام مناطق تحقیقاتی رو کم کم توی اونجا متمرکز کنه!
- یعنی چی؟ مگه میشه؟ اگه بخواد همه رو جمع کنه که میشه شهر!
= الانه هم بیشتر شبیه شهر شده تا شهرک. اونجا مثل اینجا نیست، کاملاً شهر شده، مردم اونجا دیگه لازم نیست کار کشاورزی و از این جور کارها انجام بدن. اونجا کافیه مثل مردم شهری بی تفاوت پشت میز بشینی!
- چرا پس شما نرفتین؟
= برای اینکه هنوز خیلی ها دوست دارن آزاد زندگی کنن.

همون موقع بود که به خونه رسمیا رسیدن، و باهم داخل شدن. خونه کوچیک ولی قشنگی بود، وارد که می شدی تمام کف خونه از موکت خاصی فرش شده بود. وسائل خونه همه مرتب و تمیز چیده شده بودن، با اینکه کمی کهنه شده بودن ولی زیبا به نظر می رسیدن. به همه جای دیوار ها قاب هایی که توی اون برگ گیاهان و گل های خشک شده بود نصب شده بود. امینون بلند گفت:

= سلااااااااااام
+ سلام، بیا تو امینون.
هر دو تا وارد اتاق شدن. رسمیا روی تخت استراحت می کرد و کتاب داستانی روی میز کنار تختش بود.
اون سلام کرد و در حالیکه دست گل تازه ای که برای رسمیا چیده بود توی دستش بود پرسید:
- حالتون چطوره؟
+ خیلی بهترم. امینون لطف می کنی گل ها رو بگیری و توی گلدون بذاری؟
= حتماً، راستی صبحانه می خوری؟
+ آره خیلی گشنمه، فکر کنم که شما هم صبحانه نخورده باشین.
- من فقط اومدم تا ببینمتون و حالتون رو بپرسم، بهتره برم تا صبحانتون رو بخورید.
+ صبر کنید چرا با ما صبحانه نمی خورید؟ امینون براشون صندلی میاری؟
= حتماً
- ممنونم از اینکه من رو توی جمع خودتون راه میدید. اما من صبحانه خوردم. اگه شد بعداً پیشتون میام.

انگار احساس راحتی نمی کرد، دلش می خواست که زودتر هوای آزاد بهش بخوره و توی همین لحظه بود که راه افتاد تا از در بره بیرون.

+ اگه این جوری راحت ترید باشه؛ فقط باید ازتون تشکر کنم؛ برای همه چیز ممنون. من زندگیم رو به شما مدیونم.

اون در حالی که داشت از در بیرون می رفت گفت:
- فکرش رو هم نکنید. صبحانتون رو بخورید. زندگی جریان داره و معناش رو همین جوری بدست میاره.

امینون در حالی که لیوان های آب پرتقالی که اون براشون آماده کرده بود رو کنار تخت رسمیا میذاشت گفت:
= انگار با ما راحت نیست. از خودش هیچی نمیگه.
+ بنظر آدم خوبی می رسه اما انگار به ما اعتماد نداره.
= نمی دونم حتی الینو هم باهاش نتونسته ارتباط برقرار کنه.
+ خیلی جالبه یی کسی مثل اون که حتی اسم خودش رو به ما نگفته به این راحتی اعتماد ما رو جلب کرده اما خودش اصلاً بهمون اعتماد نداره.
= درسته ما حتی نمی دونیم اون کیه و چرا اومده اینجا یا اینکه چطوری از اینجای دور افتاده سر در آورده.
+ بنظرت اگه اون به من کمک نمی کرد باز هم همین طوری بهش اعتماد داشتیم؟
= خیلی دلم می خواد بدونم که اون کیه و چیکارس.
+ اگه نخواد بهمون اعتماد کنه ...
= چهرش خیلی آروم به نظر میاد اما الینو میگه درونش یه چیزی آرامش رو ازش گرفته.
+ منظورش عشقه؟
= شاید هم نفرت باشه!
+ گفتی صبح ها زود تر از همتون بیدار میشه؟
= آره، چطور؟
+ یه چیزی جور نیست، کسی که صبح اینقدر زود بیدار بشه و توی کارهاش دقیق و منظمه، چرا الان اینجا هیچ کار خاصی انجام نمیده؟ حتی برای دیدن اطراف و آشناشدن با چنتیا و آدماش از خونتون بیرون نمیاد؟
چرا حتی بعد از اینکه من رو به اینجا آورد، برای دیدن من نیومد ولی همیشه از الینو و تو حال من رو می پرسه؟ اگه براش مهم نبود می تونست نپرسه!
= نمی دونم ... .

بعد صبحانه امینون رفت بیرون تا اون رو پیدا کنه تا چنتیا رو بهش نشون بده؛ اول فکر کرد که برگشته خونه برای همین یه سر به خونه زد اما هیچ کس خونه نبود. فکر کرد که شاید الینو اون رو برده باشه به فروشگاه منطقه تا هم کمی با چنتیا آشناش کنه و هم اینکه کمی قدم زده باشن.
فاصله زیادی نبود و پیاده حدود 15 دقیقه راه بود، اونجا منطقه خیلی بزرگی نبود و همه دور هم جمع بودن. برای همین اون خیالش راحت بود که همین اطرافن برای همین بود که رفت به سمت گاراش تا کارهای نا تمامش رو تکمیل کنه. یه موتور پمپ آب بود که برای پر کردن مخزن اظطراری آب منطقه طراحی شده بود و اون یه هفته پیش خراب شده بود، خوشبختانه هنوز فصل گرما نرسیده بود اما باید هرچه سریع تر اون رو دست می کرد تا مخزن رو دوباره پر کنن.

حدس امینون درست بود، الینو با اون رفته بودن به سمت فروشگاه، توی راه از کنار مزرعه های تحقیقاتی که برای بررسی وضعیت و شرایط منطقه ای ساخته شده بودن رد شدن. چند نفر از همسایه ها رو هم دیدن و با اونا احوال پرسی کردن.

فروشگاه مغازه کوچیکی بود که توش همه چیز پیدا می شد، هر لوازمی که مردم لازم داشتن رو داشت و اگه چیز خاصی لازم بود براشون سفارشی میاوردن. فروشگاه رو یه زوج مسن اداره می کردن. اونها خیلی خوش برخورد بودن.
بعد از سلام و احوال پرسی الینو لیست چیزهای مورد نظرش رو بیرون آورد تا به اونها نشون بده تا اونها رو براش آماده کنن. و اون داشت به اجناس چیده شده داخل ویترین های فروشگاه نگاه می کرد. برای اولین بار بود که همچین فروشگاهی رو می دید ولی انگار این فروشگاه براش چیزی نداشت، اما یک دفعه یه چیزی پشت ویترین توجهش رو جلب کرد. یه آویز که روش حک شده بود "سیماترا".

27 آوریل 2006

وقتي بارون ميباره، تو رو يادم مياره ...

هوا بوي خاک بارون خورده مي داد، زمين خيس شده بود و من...
من توو خيالاتم گم بودم، نمي دونم چند ساعت راه رفتم، اما دلم مي خواست راه برم و نفس بکشم.
آروم قدم مي زدم، به هيچ کس نگاه نمي کردم، انگار آدم هارو نمي ديدم !!!
چشمام رو به آسمون دوخته بودم و به ابرها که دوباره خيال باريدن داشتن، نگاه مي کردم.
چه هواي خنک و نمناکي، انگار همه چيز بو و رنگ زندگي گرفته بود.
پاهام درد گرفته بود، اما من مي رفتم، دلم نمي خواست برسم، دلم مي خواست فقط برم!!!

تو خيالات شيريني بودم، ياد روزهايي افتادم که تا بارون مي باريد، مي رفتم زير شور شور بارون و از خيس شدن لذت مي بردم، اما...
اما خيلي وقت بود خيس شدن رو تجربه نکرده بودم، خيلي وقت بود وقتي بارون ميومد مثل خيلي از آدم ها چتر بالا سرم مي گرفتم تا مبادا لباسهام خيس بشه !!!
باز که بيش تر فکر کردم ياد وقتي افتادم که يک روز دستم رو گرفتي و باهم رفتيم زير بارون تا خيس بشيم، بعد تو مريض شدي و مامان تا خود صبح بالا سرت بيدار موند تا از تب نسوزي !!!
چه روز هاي شيريني بود، وقتي تو پيشم بودي و من باهات از غم هام مي گفتم !!!
وقتي مي رفتي اشک از چشمات سر ريز شد و گفتي: زود ميام اما نيومدي !!!
وقتي مي رفتي تنها کسي که گريه نکرد من بودم !!! يادته چقدر گله کردي؟؟؟
اما من وقتي توو اتاقم رسيدم، تازه نشستم گريه کردم !!!مي دونستم ديگه نمياي !!!
اون روز هم بارون ميومد، يادته؟ کاش مي دونستي چقدر دلتنگ مي شم وقتي مي خوامت و تو نيستي !!!
هنوز دارم راه مي رم، ديگه بارون شروع شده و من خيس شدم و جاي تو خاليه !!!
آروم زنگ در رو زدم، بابا در رو باز کرد و ايستاد جلو در و با يه لبخند پدرانه به من گفت: ياد خواهرت افتادي که زير بارون قدم زدي؟؟؟
گفتم:نه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! چرا اينو ميگين؟؟
گفت: آخه زنگ زده بود و گفت بهت بگم: امروز به ياد اون روزها زير بارون قدم زدم و خيس شدم !!!

24 آوریل 2006

روز 10205

طبق عادت همیشگیش صبح زود قبل طلوع آفتاب بیدارشد. دیشب خیل خوب خوابیده بود، یه تخت خواب مناسب، توی یه اتاق که نه گرم بود و نه سر، بدون مزاحمت پشه ها و جک و جوونورهای دیگه باعث شده بود که خیلی سرحال بیدار بشه.

لباس هاش رو پوشید و رفت کنار پنجره اتاق، از اونجا توی تارک و روشن صبح تقریبا می شد فهمید که از اونجا میشه بیشتر قسمت های دشت رو دید. بعد از اتاق رفت بیرون تا به طبقه پایین بره،
وارد آشپزخونه شد تا ببینه برای صبحانه چی میتونه درست کنه که دید الینو اونجاس.
- سلام.
= سلام صبح بخیر.
- آ، راستش میخواستم صبحانه درست کنم اما انگار که شما از من زودتر بیدار شدید.
= من همیشه صبح های زود بیدار شدم. اما بر خلاف من امینون خوابش خیلی سنگینه و معمولاً دیر بیدار میشه.
- اگه کاری باشه که بتونم انجام بدم خوشحال میشم.
در حالی که الینو داشت دوتا لیوان قهوه می ریخت به اون گفت:
= میتونی از داخل یخچال هر چیزی که برای صبحانه میل داری بیاری سر میز بذاری، مربای تمشک هم دارم که اگه دوست داشته باشی همون جا داخل قفسه اولی هستش.

تقریباً چیدن میز صبحانه تموم شده بود که امینون نسبتاً خوشحال از در اصلی خانه وارد شد. الینو پرسید:

- حال رسمیا چطوره؟
= نیم ساعت پیش بیدار شد، اومدم تا براش صبحانه ببرم.
- راستی سلام ...
و نمی دونست که به چه اسمی به اون سلام کنه!

موقعی که اون دوتا داشتن باهم صحبت می کردن اون توی یه سبد چند تیکه نون تست شده، مربا، خامه و یه شیشه آب پرتقال با دوتا لیوان گذاشت و زمانی که امینون بهش سلام کرد برگشت و اون سبد رو بهش داد و گفت: صبح بخیر. امینون کمی تعجب کرده بود اما چون می خواست به سرعت برگرده پیش رسمیا؛ تشکر کرد و به با عجله رفت.
الینو گفت بیا ما هم شروع کنیم قهوه ها سرد میشن و بعد هر دو نشستن تا صبحانه بخورن.

بعد از اینکه صبحانه رو صرف کردن الینو به اون گفت که میتونه بره اطراف یه دوری بزنه و با اونجا کمی آشنا بشه.اما اون بهش گفت که قصد داره تا اول به وسائلش یه سر و سامونی بده و لباس های توی کولش رو بشوره. الینو بهش گفت که میتونه تمام لباس هاش رو بیاره تا با ماشین لباسشوئی شسته بشن.

رفت داخل اتاقش، کولش رو باز کرد و شروع کرد به چیدن وسائل داخل کمد. بعد نوتبوکش رو برداشت و رفت پایین پیش الینو؛ در حالی که داشت لباسها رو داخل سبدی لباس چرکها میذاشت پرسید:
- اینجا چطوری میشه با جاهای دیگه ارتباط برقرار کرد؟
= اگه میخوای به "گلوبال نت" وصل بشی از مودم ماهواره ای من استفاده کن.
- میتونم به نوتبوک خودم وصلش کنم؟
= حتماً چرا که نه؛ ازش استفاده کن. راستی من چند ساعتی بیرون کار دارم. اگه چیزی خواستی بردار و از خودت پذیرایی کن.
- ممنون، حتماً.

توی راه نوتبوک اون ضربه خورده بود و مودم ماهواره ایش از کار افتاده بود و برای وصل شدن به گلوبال نت که یه شبکه بین المللی چند منظوره برای اتصال سریع بود؛ که برای تماس های شبکه ای و مکالمات تلفنی از راه شبکه استفاده می شد؛ به یه مودم ماهواره ای مثل همونی که الینو روی دستگاهش بود نیاز داشت. اون تقریباً تا عصری پای دستگاهش نشسته بود و تنها برای خوردن نهار پایین رفته بود.

عصری که شد الینو رفت بالا و در اتاق رو زد:
- بفرمائید
= لباس هات رو اتو کردم.
در حالی که اون بلند شده بود تا لباس هاش رو از الینو بگیره گفت:
- واقعاً ممنونم، شما به من خیلی لطف دارین.
الینو هم دحالی که داشت بیرون می رفت گفت:
= خواهش می کنم تو هم مثل نوه خودمی. اگه بخوای میتونی بیای پایین توی بالکن باهم کمی صحبت کنیم.
- اگه باشه برای بعد شام خیلی بهتره چون کمی کارهای ناتمام دارم.
= حتماً.

بعد رفت تا لباس هاش رو داخل کمد کنار وسائلی که چیده بود یعنی یه دست لباس دیگش، مکان یاب ماهواره ایش، موبایلش، پوتین هاش، کولش، یه چاقوی نظامی و یه اسلحه کمری و ... بذاره.

23 آوریل 2006

روز 10204

بعد از ظهر بود و گرمای آفتاب بی داد می کرد. یک ساعتی بود که از جنگل دور شده بودن و توی دشت داشتن حرکت می کردن. نا صافی جاده ای که داشتن توش حرکت می کردن باعث می شد تا بیشتر از یه حدی نتونه گاز ماشین رو بگیره.

کنار اون ها پسر جوانی بنام "اِمینون" با موتور خودش همراهیشون می کرد. موقع حرکت از کلبه اون با بیسیم ماشین با چنتیا تماس گرفته بود و خبر داده بود که چه اتفاقی افتاده و برای همین امینون به عنوان راهنما وسط راه به کمکشون رفته بود. وقتی که رسیدن حدود 15 نفر منتظرشون بودن.

چند نفر کمک کردن تا رسمیا رو به داخل خونه دکتر "گارلی" ببرن. بعد از اینکه رسمیا رو روی تخت مخصوص گذاشتن، دکتر از همه خواست برن بیرون تا اطراف رسمیا خلوت باشه. اون از دکتر پرسید: "حالش خوب میشه؟" دکتر گارلی با لبخند همیشگی خودش گفت: "بهتره یه کمی استراحت کنی تا بعد خبرش رو بدم".
- امینون در حالی که قمقمه آبی رو به اون تارف می کرد گفت: "اسم من امینونه، اسم تو چیه؟"
= اون درحالی که قمقمه رو ازش گرفت تا کمی آب بنوشه گفت: "من اسم ندارم!"
- اینجا همه همدیگه رو خوب میشناسن و باهم خیلی راحتن.
= خوبه لا اقل دیگه بهم لازم نیست دروغ بگن چون مثل شهر های بزرگ نیستش.
- چند روزه که توی راه بودی؟
= خیلی وقته درست یادم نیست، خیلی خستم، باشه برای بعد؛ اشکالی که نداره؟
- نه اصلاً فقط یه چیزی ...
امینون پسر خیلی خوش برخوردی بود و اصلاً براش مهم نبود که واقعاً چرا اون این جواب رو داده و ادامه داد: "ازت دعوت می کنم تا بیای خونه ما تا کمی استراحت کنی."

امینون با مادربزرگش "الینو" زندگی می کرد، خودش توی کارهای فنی تخصص خاصی داشت و به عنوان مکانیک وسائل و تجهیزات اونجا مونده بود اما تقریباً توی خیلی کارها سررشته داشت. مادر بزرگش باستان شناس بود و روی فسیل های مربوط به جانداران کوچک کار می کرد. اما مدتی بود که دیگه بیشتر به نوشتن کتاب و کارهای تحقیقاتی و تهیه مقاله مشغول بود تا کارهای عملی.

خونه ها توی چنتیا با اینکه با مصالح بتنی و پیش ساخته درست شده بودن، اما امکاناتشون مناسب بنظر می رسید. برق، حمام، آب گرم، سیستم تهویه و ... .

22 آوریل 2006

سفر

سفر واژه غریبی است.مثل دریا عمیق و مثل کویر پر رمزوراز.
کوله بارم را از عشق و امید پر می کنم.عشق به دیدن زیبایی های تازه و دست یافتن به تجربه ای جدید، و امید به برگشتنی دوباره.
سفر یعنی دل کندن و رها شدن.سخت است،اما می تواند اراده انسان را تقویت کند.
می روم،چون می خواهم زیبایی های جهان را ببینم.می خواهم ببینم آیا آسمان همه جا همین رنگ است؟می خواهم ببینم انسان ها در آنجا چگونه زندگی می کنند؟می خواهم با فرهنگ های مختلف آشنا شوم.می خواهم تجربه کسب کنم.می خواهم از وطنم،از دوستانم،از کسانی که دوستشان دارم،دور باشم تا قدرشان را بیشتر بدانم.
دوری دوستانم را با امید به دیدن دوباره آنها تحمل می کنم و از آنها می خواهم که دعایشان را بدرقه راهم کنند تا برگردم،با دست پر برگردم.
می روم،چون ناگزیرم.
برمی گردم،چون وطنم را دوست دارم...

در انتظار چه هستي؟! (تقديم به تو که دوستت دارم)

در انتظار چه هستي؟! نگاه، عشق يا بخشش؟
در انتظار نگاه، حسرت دو چشم که با عشق به تو بنگرند و ببخشند به تو وصل را!!!
در انتظار چه هستي؟! روشني، اميد، آرزو؟
در انتظار راهي روشن با قلبي آکنده از اميد که در انتهاي راه کلبه آرزوهاست!!!
در انتظار چه هستي؟! تولد، زندگي، مرگ؟

در انتظار تولد پاکي، زندگي سرشار از احساس و مرگ پليدي ها!!!
در انتظار هر چه هستي باش، دستانم براي ساختن هر چه تو بخواهي آماده است!!!
و معجره احساس به قدم هايم توان راه رفتن بر سنگلاخ هاي سختي را مي دهد ...
اما پيش از آمدن تو، من در انتظار هيج کس و هيچ چيز نبودم!؟!؟
من از زندگي زخم ها خورده بودم و در انزوا خاطره دوستي را از ياد برده بودم!!!
آموخته بودم از زندگي، از تجربه، که ببخشم احساس اما طلب نکنم از ديگري و اگر محبتي ديديم
منت آن را به جان بخرم!!!
آموخته بودم از زندگي که فراموش کنم لبخند عاشقانه صبح را و ببخشم همه خاطره عشق را به شب
تنفر و جدايي!!!
آموخته بودم، که دل دهم، اما هر لحظه در انتظار آن باشم که درِ خانه احساسم زده شود و قلبم باز پس
فرستاده شود.
آموخته بودم از زندگي که بتازم بر اسب تيز پاي زمان و حسرت را به مرگ دقيقه ها بسپارم!!!
چه زشتي ها آموخته بودم !!!!
آموخته بودم که قفسي بسازم از تن، روحم را اسير کنم و صداي خواهش قلبم را در هر لحظه در
گورستان نا اميدي و تنهايي به خاک بسپارم!!!
آموخته بودم که هر چه دارم در راه دوست دهم، اما از دوست، دوست داشتن را خواهش نکنم!!!
چه زشتي ها آموخته بودم از واژه پاک دوست!!!
من در تاريکي ها مانده بودم و ستاره خاموشي بودم تا...!!!
تا تو آمدي درست آن هنگام که انتظار آمدنت را نداشتم و آرزو آمدنت را از خاطر برده بودم.
صبح آرزوها و خورشيد اميد در آسمان تنهايي من پديدار شد و تو با لبخند شيرينت با
صداي مهربان و قلبي از صداقت و راستي به من آموختي که زيبايي در سادگي است!!!
با من حرف از دل و احساس زدي، حرف از زخم ها و خستگي ها!! و دست دوستي را در عين صداقت
به طرف من دراز کردي و تن خسته من را از دستان تنهايي گرفتی و به آغوش صميميت بردي........
عزيزکم، چه بگويم از اين همه روشني که تو به من بخشيدي!!!
بخشيدي به من قلب و احساس دوستي را بي منت، بي خواهش!!!
به من آموختي که در دوستي از دو من، مي توان يک ما ساخت!!!
و حالا باور دارم که نسيم، دستانم را خالی و قلبم را تنها نخواهد گذاشت!!!
اين نوشته با همه احساس، تقديم تو باد!!!

21 آوریل 2006

روز 10203

نفس هاش به شماره افتاده بودن، به سختی می تونست ببینه، پاهاش براش سنگین شده بود، خستگی تمام وجودش رو گرفته و دوست داشت بشینه و استراحت کنه اما نمی شد.

می دونست زمان به سرعت داره میگذره و اوضاع "رِسمیا" وخیم تر میشه، خون زیادی ازش رفته بود، و آب قمقمه اون هم تموم شده بود و نیم ساعت بود که از حال رفته بود، باید عجله می کرد تا اون رو هرچه زودتر به کُلبه درختی برسونه. پانسمان پای رسمیا از دو روز پیش که توی غار زخمی پیداش کرده بود عوض نشده بود و همش نگران عفونت کردن زخمش بود.

کم کم داشت نگران می شد که نکنه راه رو اشتباهی داره میره و کلبه رو پیدا نکنه که یهو درخت قدیم و بلندی که کلبه بالای اون ساخته شده بود رو دید. درختی تنومند که 10 نفر لازم بود تا دستشون رو به دست هم بدن و دور درخت حلقه بزنن تا اولین نفر دستش به آخرین نفر برسه.
نردبان درختی کلبه به اندازه کافی محکم بود، اما دید که نمی تونه درحالی که اون رو به کول داره از اون بالا بره، برای همین دختر رو به آرامی روی زمین گذاشت تا بره بالا و ببینه چیزی توی کلبه پیدا می کنه تا اون رو باهاش بالا بکشه.
توی کلبه طناب، گیره، قلاب، و سگک های مخصوصی رو پیدا کرد که مخصوص صخره نوردی و بالا رفتن از درخت های بلند بود. خوشبختانه شاخه ای از درخت که محکم هم بنظر می رسید بالا تر از سقف کلبه با وضعیتی نسبتاً مناسب وجود داشت تا اون بتونه رسمیا رو بالا بکشه.

کار سختی بود ولی بالاخره اون تونست دختر رو بیاره توی کلبه. بدون اینکه استراحت کنه شروع کرد به گشتن اونجا تا ببینه چه چیز بدرد بخوری هست، خوشبختانه یه بطری پر آب پیدا کرد. به سرعت رفت بالای سر رسمیا و سعی کرد تا کمی از آب رو به اون بخورونه. خیلی باید احتیاط می کرد چون ممکن بود توی اون شرایط آب وارد نای اون بشه. بعد از اینکه رسمیا کمی آب خورد، اون به گشتن ادامه داد و بالاخره جعبه کمک های اولیه رو پیدا کرد. به سرعت شروع به عوض کردن پانسمان پای رسمیا کرد، زمانی که پانسمان قبلی رو بازکرد اتفاقی که دوست نداشت بیفته افتاده بود و جراحت دختر عفونت کرده بود. در حالی که داشت پانسمان جدید رو می بست به این فکر بود که اگه هرچه زودتر برای رسمیا کاری نکنه اون وضعش بدتر میشه. برای رسیدن به چنتیا راه زیادی بود و نمی تونست همین جوری اون رو به اونجا ببره. پیش خودش فکر کرد شاید بتونه بیسیم یا وسیله ارتباطی پیدا کنه تا از اون طریق کمک بخواد. پس بعد از اینکه کارش رو تموم کرد، شروع کرد به گشتن کلبه، توی وسائل یه کلید پیدا کرد که بنظر برای یه ماشین می رسید اما اطراف کلبه چیزی ندیده بود. از بالا یه نگاهی به پایین انداخت تا اطراف رو بررسی کنه که درست پشت درخت در کمال نا باوری چیزی رو که باید پیدا کرد، یه ماشین شاسی بلند که پشتش برای برای جابجایی بار هم جا داشت.
به سرعت پایین رفت تا ببینه ماشین سالم هست یا نه. به ظاهر همه چیز رو به راه بنظر می رسید و ماشین هم روشن شد و هم بنزین داشت. اما اون باید دوباره رسمیا رو پایین می آورد تا سوار ماشینش کنه.

او و او !

از آنها چه بگویم که آنقدر مشهورند، که نیازی به معرفی ندارند. آنقدر بزرگند که این چند خط ناقابل نه تکریمی است بر آنها و نه می تواند از ابهّتشان بکاهد!

دو شاعر، دو اسطوره و دو انسان ... با تمام نمادهای انسانی و نمودهای انسانیّت. دارای اقبالِ ناب مردمی و جاودانگی نام ویاد! در کنارِ همه ی مردم و با همه ی مشکلات آن ها:
سعدی و سهراب. دو شاعر با فاصله های زمان، سبک و حتی شاید نحوه نگریستن به دنیا. با دو نگاه زیبا به زندگی، دو زندگی متفاوت در دو جای مختلف ... اما با عشق!
از سعدی چه می شود گفت ... مگر نه اینست که آدم زنده وکیل و وصی نمی خواهد! پس چه بگویم از او، که «مردِ نکونام نمیرد هرگز.» و سهراب دوستی عزیز که خود گفته:
« به سراغِ من اگر می آیید، نرم و آهسته بیایید، مبادا...»
کلام سعدی چنان روان و در دسترس است که گاهی مورد بی مهری قرار می گیرد ... اما هرگز کلام سعدی نخواهد مُرد؛ زیرا ما به زبان سعدی سخن می گوییم.
شعرِ سهراب هم همین ویژگی سادگی را دارد و او هم گاهی موردِ بی مهری قرار می گیرد. اما فراموش نخواهم کرد که سادگی سخن، همواره تنها مفاهیم ساده را در بر ندارد؛ و سعدی و سهراب نمونه های خوبِ این نکته هستند. آن ها همواره باهمین کلام ساده، مطالبی مهم و بزرگ را گفته اند.
یادشان جاویدان، و نگارینه ی عمر و خرد و همّتشان!

20 آوریل 2006

سیماترا

روز 10201:
کم کم صدای آواز پرنده ها بیشتر می شد، عطر شکوفه های تازه باز شده فضا رو پر می کرد. با افتادن قطره شبنم روی صورتش بیدار شد.

یه صبح دل انگیز دیگه شروع شده بود. چند دقیقه طول کشید تا قصد بیرون رفتن از کیسه خوابش رو پیدا کنه. دیشب خیلی خوب خوابیده بود و امروز احساس خوبی داشت. آتیشی که دیشب درست کرده بود خاموش شده بود و باید برای آماده کردن صبحانه دوباره آتیش درست می کرد.
راه افتاد رفت کنار رودخونه و دست و صورتش رو شست و یه ظرف آب هم برداشت برای درست کردن چای، چند تا تیکه چوب خشک سر راهش بود که اونا رو هم برای درست کردن آتش برداشت.
دست کرد توی کوله پشتیش، نصف قرص نان، یه خورده پنیر و ظرف چایی رو بیرون آورد، یکمی چای خشک ریخت توی "یقلاوی" که آب توش قل قل می کرد. بعد چند لحظه با یه تیکه برگ درخت "کادی" با احتیاط یقلاوی رو از روی آتیش برداشت و ازش کمی چای توی لیوانی که کمی شکر توش ریخته بود، خالی کرد.
بعد از خوردن صبحانه و بستن وسائلش، راه افتاد.

هفته ها بود که داشت توی این جنگل بی سر و ته جلو می رفت دستگاه مکان یاب ماهواره ای که داشت خراب شده بود و با یه قطب نما و نقشه ای که توی اون راه های منطقه بصورت حدودی کشیده شده بودن. به سمت منطقه "چنتیا" که توی غرب بود می رفت. چیزی که اون از چنتیا می دونست این بود که یه منطقه دور افتاده تحقیقاتی کوچولوست با 50 تا سکنه و کمترین تمدن. اما برای رسیدن به همون جا هم دست کم 2 هفته دیگه باید راه می رفت.
نزدیک ظهر گرما کمی اذیت کننده به نظر می رسید، تنها یه تیشرت نازک و شلوارک پاش بود اما پوتین های سنگین و حشرات مزاحم کمی ناراحت کننده بودن. یاد روزهایی بود که توی کویر بدون سایه، پر از جک و جوونورهای سمی دووم آورده بود و با این فکر، گرمای جنگل و بقیه چیزا رو تحمل می کرد.

عصر بود و اون بدون اینکه برای استراحت و خوردن نهار توقف کنه یک بند راه رفته بود و خسته و گرسنه داشت ادامه می داد. میدونست اگه توقف کنه به اون صخره بلندی که توی نقشه بهش اشاره شده و شاید پناهگاه خوبی برای شبش باشه نمی رسه.
هوا تاریک شده بود که به اون صخره رسید. از دور خوب بررسی کرد و یه بخش خالی غار مانند، کمی بالا و نرسیده به قسمت کمری صخره، دید که می تونست برای یک شب مناسب باشه.
شروع کرد به بالا رفتن تا به پناهگاه رسید. داخل حفره خیلی تاریک بود و اون چیزی نمی تونست ببینه، از توی جیب کناری کولش چراغ قوه ای که داشت رو بیرون آورد تا نگاهی به داخل بندازه ولی انگار باطری تموم کرده بود. تصمیم گرفت داخل نشه و همون جلو شب رو به صبح برسون. اما خواست قبل خواب یه مقدار میوه درختای جنگلی ای که سر راه چیده بود رو بخوره که یهو یه صدای ناله عجیبی از پشت سرش شنید!

19 آوریل 2006

لبخند بزن!!!

لبخند بزن، براي چشماني که در انتظار شکفتن آن بر روي لبانت هستند.
لبخند بزن، براي قلبي که از هر لبخند تو، تندتر مي تپد.
لبخند بزن، به خاطر دلي که از غم سرشار شده و تشنه يک لبخند شيرين تو مانده!!

لبخند بزن، براي مردمي که ديگر لبخند نمي زنند و غم بر چهره نشانده اند.
لبخند بزن به آسمان تا از غم نبارد، ببارد براي دو عاشق که وصل را در زير باران مي جويند.
لبخند بزن، به خورشيد تا با غم غروب نکند، به مهتاب تا اشک پشت ابر سياه شب، نريزد.
لبخند بزن، به گل، تا دليلي براي زيبايي و طراوت داشته باشد..
لبخند بزن، براي من!!! براي کسي که ديگر لبخند زدن را فراموش کرده!!!
لبخند بزن، براي من!!!براي کسي که عشق را در لبخند تو مي جويد!!!
لبخند بزن، براي من، براي زندگي!!!براي هر آن کس که شايد تو دليل زندگي او باشي!!!

17 آوریل 2006

تنها عشق برایم مانده

تشرین، ای عزیزتر از جانم؛ می دانم که مدتی است برایت ننوشته ام. سوال کردی و من می بایست پاسخ دهم. اما پاسخ به چنین سوالی برایم بسیار سنگین است.

برایت می نویسم در حالی که سرمستم از عشق و تو هرگز نباید این نامه را که خواندی اندوهگین باشی یا غمگین شوی. چون می دانی بزرگترین عذاب برای من دیدن چشمان اندوهگین عزیزانم است.

زمانی را به یادت می آورم که کنار یکدیگر بودیم، من و تو باهم و کنار هم. دنیا، دنیای ما بود و هردو در آن شریک بودیم. هرچیز اتفاق می افتاد و اثراتشان همچنان بود اما در این گیر و دار چیزهایی بنظر ثابت می رسیدند. ما دنیایی از هم جدا بودیم و در عین حال فاصله ها معنی نداشت. من به راه خود می رفتم، ما در کنار هم بودیم و تو نیز به راه خود. من می خواستم به اوج برسم، به کمال، به همه چیز و تو نیز به آرمان های خویش.

در این دنیا عشق و دوستی سرمشقمان بود و دوستان در کنارمان. روزها می آمدند و می رفتند، دوستان نیز همینطور و من نمی توانستم پاسخی برای این آمدن و رفتن ها بیابم.
می دانستم که نمی توانم دوست داشتن را کنار بگذارم ولی تصور من این بود که هرچه اتفاق بیفتد، تو همیشه در فاصله ای اندک در کنار من هستی و پشتوانه ای برای محبت خالصانه من و من نیز برایت همینگونه بودم.

می دانی که به بازی روزگار اعتقادی ندارم و همواره به ساخت آینده با دستان و وجود خویش پرداخته ام. سوالاتی چند برایم باقی ماند که دیگر به دنبال پاسخ آنها نیستم چون می دانم جوابشان را به زمانش بدست خواهم آورد.
اما هرگز نمی توانستم دوری از تو را تصور کنم. چون این برایم بسی اندوه به ارمغان می آورد. هر دوی ما می دانستیم که برایمان آزمونی بسیار سخت پیش روست و ما می بایست از عهده آن براییم.

روزگار زمان موعودش را بر ما خواند و دستت از دستم جدا شد و در این دیار بی مرام گمشده ای برایم باقی گذاشت. تو رفتی به سرزمینی که باید می رفتی و من نیز ماندم چون می بایست بمانم.

می دانی که به آنچه باور ندارم کسی را رهنمون نمی شوم. تو در کنارم بودی که من دل از همه چیز بریدم و رها شدم از این دنیای بی مروت تا بتوانم بمانم اما هرگز دلم از عشق جدا نشد. زمانه دستی گرم را از دستم ستود ولی من گرمی آنرا همواره احساس می کنم.
بی آنکه من و تو بخواهیم دست تقدیر قبل از رفتن تو سفری برایت رقم زد تا من در آن نباشم و تنهایی را هر دو تجربه کنیم! تکرار این دوری همه و همه برای این بود که ما برای آنچه در پیش رویمان بود ناخواسته آماده کند.
یادت می آید شبی را که من تنها چند ساعتی می توانستم در کنارت باشم با این وجود من به خانه بازگشتم تا در کنار تو و خانواده باشم. هیچ گاه لذت آن شب را فراموش نمی کنم. ما در آغوش هم بودیم. یادت می آید که چطور مرا در آغوش کشیدی؟ تمام دنیا به حال ما قبطه خوردند چون عشق معنی کرده بودیم.

می دانی که هیچ گاه جز اعتقادم برایت نگفتم، حال نیز از آنچه باور دارم می گویم: ما در کنار هم هستیم درست مانند آن روزهایی که بی آنکه بدانیم شبی تا صبح دور از هم نخوابیدیم تا فردایش یکدیگر را بی آنکه بدانیم قرار است چه اتفاق بیفتد ببینیم. دستانمان سرد نیست چون گرمی از عشق می گیرد. فاصله دور نیست چون ما هموراه به یاد یکدیگریم. زمان کند نیست چون ما در حال آزموده شدنیم و نهایت راه برایمان معلوم است.

ای دختر خورشید، به تو نوید آینده ای روشن می دهم، به تو می گویم که شیرینی آنچه برای ما در انتظار است را فراموش نکنی. بدان همیشه ما برای هم خواهیم بود و عشقمان پاکترین عشق هاست.

16 آوریل 2006

از من مخواه!!!

من در قلب خویش برای تو بهشتی خواهم ساخت از جنس عشق،
من از امید پلی خواهم ساخت تا تو از آن عبور کنی و دست
مرا بگیری و با خودت به انتهای ادراک بشریت برسانی.
من از احساسم برایت سایبانی خواهم ساخت تا از داغی آفتاب
عشقم ، تن بی گناهت نسوزد .

من از چشمان خویش برایت دریایی از اشک خواهم ساخت تا
با قایق غرور در سرخیه غروب چشمانم سوختن و خاکستر
شدن خورشید جانم را به نظاره بنشینی.
من از آرزوهایم برایت بستری خواهم ساخت تا شب ها خواب های
شیرین ببینی و دیگر کابوس سیاهی ها را به فراموشی بسپاری.
من از ستاره برایت فانوسی خواهم ساخت تا دیگر از تاریکی شب
نهراسی.
من از نسیم برایت بهترین دست نوازش گر خواهم ساخت تا موهایت
را با نرمیه دستانش، شانه کنی.
من از خون خویش برایت گلها را آبیاری خواهم کرد تا همه گلها به
حرمت رنگ عشقم، سرخ گردند.
من ...
من از هر چه از جان و روح، تو طلب کنی، به تو خواهم بخشید.
اما نازنینم برای این همه شور
از من مخواه که عشق ببخشم و از تو آن را تمنا نکنم.
از من مخواه که جان در راهت سپارم، در حالی که چشم به راهت مانده ام!!!
از من مخواه!!!

15 آوریل 2006

سلطان جنگل

یکی بود،یکی نبود.زیر گنبد کبود،یه جنگلی بود که خیلی سرسبز و قشنگ بود.توی اون جنگل کوچیک،چند تا حیوون بودن که دوستای خیلی خوبی برای هم بودن و در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی می کردن.
سلطان اون جنگل،یه آقا شیره بود که خیلی مهربون بود و همه حیوونای جنگل اون رو دوست داشتن و براش احترام قائل بودن.

یه روز از روزا برای گربه جنگل یه مشکلی پیش اومد.آقا گربه خیلی ناراحت بود.ولی هیچ وقت حرف دلش رو به کسی نمی گفت.همه حیوونای جنگل می دونستن که آقا گربه یه چیزیش هست ولی اون انکار می کرد و به تنها کسی که مشکلش رو گفت،سلطان جنگل بود.آقا گربه عاشق شده بود ولی نمی دونست چه جوری باید به عشقش بگه.آقا شیره خیلی ناراحت شد.نمی دونست باید چی کار کنه؟نمی دونست چه جوری باید مشکلش رو حل کنه.خیلی غصه می خورد.هر کاری از دستش بر می اومد واسه آقا گربه کرد تا حالش بهتر بشه و تونست یکمی بهش کمک کنه.
چند روز بعد،یه مشکلی واسه لاک پشت جنگل اتفاق افتاد.لاک پشته خیلی ناراحت بود.نمی تونست تنهایی مشکلش رو حل کنه ویه غمی تو دلش سنگینی می کرد.بالاخره تصمیم گرفت مشکلش رو با آقا شیره درمیون بذاره.اون سردرگم شده بود.احساس می کرد به پوچی رسیده،می خواست جنگل رو ترک کنه.آقا شیره دوباره خیلی ناراحت شد.می خواست هر جور شده به لاک پشته کمک کنه و این کار رو هم کرد.بهش کمک کرد تا خودش رو دوباره پیدا کنه و به زندگی به یه چشم دیگه نگاه کنه.بهش فهموند که نباید یک بعدی نگاه کنه.باید همه چیز رو زیبا و قشنگ ببینه.
همه چیز داشت خوب پیش می رفت و همگی شاد بودن.ولی این اوضاع زیاد ادامه نداشت و بعد از چند روز،آهو خانم جنگل یه مشکلی پیدا کرد.یه عالمه سوال تو ذهنش بود که هیچ کدوم جواب نداشت.
آهوی زیبا خیلی غمگین بود.از چشماش معلوم بود که ناراحته ولی حرف دلش رو به کسی نمی زد.فکر می کرد با این کار بقیه حیوونا رو ناراحت می کنه.اون خودش رو فراموش کرده بود و به خودش اصلاً اهمیت نمی داد.آقا شیره مثل همیشه رفت که بهش کمک کنه.اون مثل همیشه طاقت دیدن ناراحتی حیوونای جنگل رو نداشت.خیلی سعی کرد که کاری برای آهو خانم بکنه ولی انگار اون خودش نمی خواست که به خودش کمک کنه.آقا شیره دیگه بریده بود.دیگه نمی دونست باید چی کار کنه.حیوونای جنگل هیچ کدوم مشکلاتشون رو به اونا دیگه نمی گفتن.انگار به هم اعتماد نداشتن.انگار همدیگرو قبول نداشتن.ولی همشون حرفاشون رو به آقا شیره می گفتن و از اون می خواستن که کمکشون کنه.اما آقا شیره هم تا یه حدی توان داشت.اون تمام زندگیش رو وقف حیوونای جنگل کرده بود و خودش و مشکلاتش رو فراموش کرده بود.همه دغدغش این بود که بتونه به حیوونای دیگه که دوستاش بودن،کمک کنه و اونارو از ناراحتی در بیاره.
روزای زیادی اومد و رفت و آقا شیره کم کم داشت پیر می شد.در حالیکه هیچ وقت از جوونیش استفاده نکرد و تمام عمر خودش رو در اختیار حیوونای جنگل گذاشته بود تا به اونا کمک کنه.
هرکدوم از حیوونا ی جنگل سروسامون گرفتن و ازاون جنگل رفتن.تنها کسی که مونده بود،سلطان جنگل،آقا شیره بود.تنهای تنها!هیچ کس نبود که اون رو از تنهایی در بیاره و از غم وغصه نجاتش بده.همه رفته بودن پی زندگی خودشون و یادشون رفته بود که یه روزی همین آقا شیره بود که وقتی دچار مشکل می شدن،به اونا کمک می کرد و بهشون روحیه می داد.
هیچ کس نیومد سلطان جنگل رو از تنهایی نجات بده و آقا شیره تا آخر عمرش تو همون جنگل موند تا....

کوچولوهای عزیز،قصه ما به سر رسید ،ولی آقا شیره هیچ وقت به آرامش نرسید.
حالا اگه گفتین نتیجه اخلاقی این داستان چی بود؟

11 آوریل 2006

کویر

به نام آن یگانه خالقی که کویر را آفرید و گرمی خاصی در دل آن نهاد که هیچ موجودی نتواند از اسرار آن باخبر شود.
در بیابانی دور،آفتاب می تابد.هیچ گل و گیاهی در آن نیست.پر از گردوغباروشن،پراز آوای غریبانه گرما.در کویر،هر قدم که پیش بروی،آب رامی بینی.اما وقتی که به آن نزدیک می شوی،آب پنهان می شود و خورشید داغ تر.
در کویر گرمایی هست که هر جنبنده ای را از پای می افکند و آفتاب ظالمانه به شن ها می تابد.پای عریان آدمی مجروح می شود با خاری که ریشه آن در شنهای داغ فرورفته و خشکیده است.
کویر سرابی بیش نیست!هرچه بیشتر بجویی ،کمتر می یابی.اگر آدمی درآن وارد شود،آنقدر بی کران است که درآن غرق می شود.
چه می توان گفت؟ زبان انسان قاصراست از توصیف این همه زیبایی،این همه جلال،این همه عظمت!
بارخدایا! به من جرأتی بده تا بتوانم در کویرقدم بگذارم،نیرویی بده تا بتوانم اسرار آن راکشف کنم و قدرتی بده تا بتوانم آن چه یافتم،درک کنم.

امید

در اتاقی تاریک در کنج دیواری که از فرط تنهایی ترک خورده بود،نشسته بودم وبه یاد غروب دریایی که هیچ عشقی در آن پرسه نمی زد.
در تاریکی بی آغاز پایانم،حتی دری در روشنی در انتظارم نیست.چه بی کس و تنها!
من کجا بودم؟کجا رفتم؟
شاید زندگی ام در جای دیگری نوسان داشت.انگار همه درهای گمشدگی و بی پاسخی بر روی من باز مانده بودند و کسی نبود که بیاید و این درهارا ببندد.من درانعکاس تنهایی ام گمشده ام.
در غروبی نشسته بودم.ریشه روشنی ام پوسیده و فروریخت.می خروشید دریا،هیچ کس نبود که صدای مرا بشنود.لکه ای نیست در دریا که به آن خیره شوم.خودم را مانند قایقی شکسته بر ساحل می دیدم.هیچ کس نیست که بیاید و مرا درآب بیندازد.
یک لحظه خودم را در آن اتاق تاریک دیدم و باصدای تیک تیک ساعت سکوت درهم شکست.
امشب تکیه گاهم دیوار است که از فرط خستگی احساس می کنم که می خواهد برای همیشه از پشت من فرو ریخته شود و با نفس های خشک، انتظار امید را می کشم تا آن را باز یابم.

9 آوریل 2006

دلم می خواد...

دلم مي خواد،توو اشک هاي چشم تو آب بازي کنم
دلم مي خواد،توو خونة دل تو، هوس بازي کنم
دلم مي خواد،قلب تو،احساس تو ويرون کنم
دلم مي خواد،توو خونِ دل خوردنات،يک کمي بازي کنم
دلم مي خواد،وقتي غصّه داري،پريشون حالي
بشينم تا صبح برات،شادي و پاي کوبي کنم
دلم مي خواد،توو حسرت نگاهت،عکسِ خودمو فقط تماشا کنم
دلم مي خواد،زجرتُ ببينم،توو خوابت مثل کابوس بشينم
دلم مي خواد،بي کسي تو ببينم،پشيمونيُ توي چشمات ببينم
اونوقت بهت بگم:برو ديگه بريدم،بسِ برام هرچي سختي کشيدم
اونوقت بهت بگم:ديگه تو رو بخشيدم،امّا نفهميدي من چه زجري کشيدم!!!

8 آوریل 2006

پوچي ذهن....

پوچي ذهن و هزاران باور دور،و من خسته و دلگير،فارغ از عشق و ظهور.

من آبم به نام باران، من خونم به نام زندگي، من مرگم به نام تولدي ديگر.

من زنده ام و زندگي تنها چارة آدمي است.....


من نمي دانم که چقدر عشق زيباست، با آن که از آن سرشارم.

من نمي دانم که زمين اسير من است يا من اسير زمين.

من نمي دانم که چرا، سادگي جرم است.

من نمي دانم ....


اي کاش به جاي حرف از عشق، عاشقانه زندگي کنيم.

اي کاش به جاي تظاهر به زيستن، واقعاً زندگي کنيم.

اي کاش به جاي دروغ، با حقيقت زندگي کنيم.

ای کاش......

5 آوریل 2006

دلم گرفته !!!

می گن وقتی دل می گیره، همون زمانیه که خدا داره آدمو صدا می کنه؟! نمی دونم شاید!!
وقتی دستم رو روی پیشونیم می زارم، می بینم سرم داغه، انگاری یه کوره آتیش
توی سرم داره می سوزه!! احساس می کنم غم همه اطرافمو گرفته؟!
سعی می کنم غمم رو توی واژه ای به نام بیماری پنهان کنم. وانمود می کنم که بیمارم، جسمم بیماره، اما هیچوقت نمی گم: این روحم که بیمار شده!!!

نمی دونم دلم از خودم گرفته، از آدم ها یا از خدا!!!
آره خدا، گاهی خیلی از دستش شاکی می شم و اونوقت تو خلوت شبانم ازش می پرسم:
باز منو فراموش کردی؟
اما می دونم، فردا صبح یه اتفاق خوب منتظرمه!!! مثل همیشه، می دونم که بعد سیاهی، سپیدیه!!! می دونم، صبح منم سر می رسه!!!
نمی دونم آدم های دیگه وقتی دلشون می گیره چیکار می کنن؟! اما من وقتی دلم می گیره فقط دوست دارم با خدا حرف بزنم، گریه کنم و از غم و اندوهم بهش بگم!!! چون اون تنها کسیه که می دونم، حرفامو گوش میده و صدامو می شنوه و بهم آرامش میده.
نمی دونم، چرا اکثر آدم ها وقتی دلشون می گیره از دیگران می خوان که براشون دعا کنن؟!
اما باید، خودمون دعا کنیم، مثل مریضی که دردشو رو در رو به طبیبش می گه!!
باید بگیم، باید ازش بخوایم:
اگه غمی هست، صبرمون بده؛ اگه دردی هست، درمون بده؛ اگه عشقی هست، دل بزرگ بهمون بده؛ اگه شکستی هست، قدرت ایستادن و ایستادگی بهمون بده....
قانون طبیعت یادمون نره!!!
یادمون نره باید یه چیزهایی نابود بشه تا یه چیزهای دیگه به وجود بیاد و ساخته بشه؟!
یادمون نره، برای ساختن میز و صندلی و هر چیز چوبی، دل درختی شکسته شده؟!
یادمون نره، برای ساختن جسم خاکی ما آدم ها، دل زمین آزرده شده!؟
یادمون نره، گاهی باید دلمون بشکنه، بغضمون بترکه و صورتمون از داغیه اشک بسوزه تا...
تا وقتی دوباره شکسته های دلمون رو با چسب تجربه بهم چسبوندیم، معنی خیلی چیزها رو بفهمیم!!
بفهمیم: خنده و شادی یعنی چی!! افتخار، موفقیت، قدرت و پیروزی یعنی چی!!
اونوقت، معنی زندگی و زنده بودن رو می فهمیم...

4 آوریل 2006

نامه ای به خدا (1)

خدایا ازت گله دارم! می دونم دارم اشتباه می کنم، می دونم تو این دنیا بدون اراده تو حتی یه برگ هم از درخت نمی افته.خدایا می دونم هرچی که برای ما آدما پیش می یاد صلاحمونه، تقدیر و سرنوشتمونه. ولی آخه چرا؟ حداقل دلیلشو بهمون بگو تا یکم آروم بشیم، تا بتونیم راحت تر تحمل کنیم.
خدایا چرا این روزا باید تو دل همه جوونا پراز غم و غصه باشه؟ چرا باید به جای خنده همیشه چشماشون پراز اشک باشه؟

* خدایا ازت می خوام به همه اون جوون هایی که عاشقن صبر بدی. خدایا ازت می خوام عشق واقعی رو بهشون نشون بدی تا دیگه چله زمستون بلند نشن نصف شب برن سر به کوه و بیابون بذارن.

* خدایا ازت می خوام همه اونایی که عاشقن رو به معشوقشون برسونی، بهشون جرأت بدی تا بتونن به محل کار اونی که دوسش دارن زنگ بزنن و حالشو بپرسن تا آروم بشن.

* خدایا مگه نمی گن شفا دهنده همه مریضا تویی؟ ازت می خوام همه مژان هایی رو که رو تخت بیمارستان افتادن و دارن با مرگ دست و پنجه نرم می کنن شفا بدی. ازت می خوام به همه مهدی هایی که چشم انتظار برگشتن عزیزشون هستن صبر بدی تا بتونن سختی های زندگی رو تحمل کنن و امیدوار باشن.

*خدایا ازت می خوام به همه جوون های وطن پرست قدرتی بدی که بتونن میهنشون رو اونجورکه می خوان بسازن و فرهنگ ایرانی رو برای همیشه زنده و جاویدان نگه دارن.

* خدایا ازت می خوام به همه اونایی که نتونستن عشقشون رو ابراز کنن جرأتی بدی که بتونن حرف دلشون رو بزنن و چشم بصیرتی بدی تا بتونن اطرافشون رو خوب ببینن. اگر دلی براشون می تپه حضورش رو حس کنن، قبل از اینکه اون رو برای همیشه از دست بدن.

* خدایا ازت می خوام به تمام جوون هایی که دور از مملکتشون ،برای مملکتشون تلاش می کنن تا چیزی یاد بگیرن و علمشون رو در راه آبادانی وطن خودشون به کار بگیرن، سلامتی بده و کاری کن که همه جای دنیا نام جوون های ایرانی همیشه سربلند باشه.

* خدایا ازت می خوام به همه اونایی که دور از وطنشون با سختی دارن زندگی می کنن جرأتی بدی که بتونن به کشورشون برگردن و طعم شیرین آزادی رو تو کشور خودشون بچشن.

* خدایا ازت می خوام که به همه آدمهای دنیا سلامتی بدی که این از همه چیز مهم تره. ازت می خوام که همه ما رو به راه راست هدایت کنی.خدایا ازت می خوام که راه راست رو جلوی پامون قرار بدی. ازت می خوام قدرتی بهمون بدی تا بتونیم در مواقع حساس درست تصمیم گیری کنیم و به بی راه نریم.

خدایا می دونم خیلی پرتوقعم، می دونم خیلی پرچونگی کردم. می دونم در مقابل این همه چیزی که ازت خواستم، هیچ کاری برات انجام نمی دم. ولی دلم خیلی پر بود. دیگه نمی تونستم ببینم اطرافیانم همشون تو دلاشون پراز غمه ولی خم به ابرو نمی آرن. خدایا ازت می خوام به همشون کمک کنی.
خدایا منو ببخش به خاطر ناسپاسیم، منو ببخش به خاطر توقع بالایی که دارم، منو ببخش به خاطر اینکه بنده صالحی نبودم و در مقابل این همه نعمتی که در اختیارم گذاشتی، نا شکری کردم. خدایا در آخر ازت می خوام که همه مارو عاقبت به خیر کنی تا بتونیم اون دنیا سرمون رو بالا بگیریم.
بنده حقیرتو
شلمان

واقعیت کور

با صدای همیشگی زنگ بیدار شدم. به شدت سرم درد می کرد. واقعاً دلم نمی خواست روز رو شروع کنم. به شدت احساس بدی داشتم. تنم درد می کرد و سرم گیج می رفت. حالت خوبی نداشتم.
عادت همیشگیی رو عوض نکردم. من جزو این بچه های پاچه خوارم که همیشه سر کلاس هاشون حاضر میشن و غیبت توی کارشون نیست. بمیر ولی روز کاریت رو کنسل نکن.
هیچ وقت اگه توی تب بسوزم، حتی اگه در حال مرگ باشم چشمم رو روی واقعیت نخواهم بست، و واقعیت این بود که این روز هم رسیده بود.

صبح مامان گفت: میخواد برای مهمونی بجای شیرینی کیک بگیره.
خیلی دلم می خواست که هیچ وقت این حرف رو نزنه. اما دیگه بهم گفته بودش. خیلی دلم میخواست که من توی این حال و روز نباشم ولی بودم. پس باید خودم رو یا مامان رو ناراحت می کردم. سعی کردم که هیچی نگم ولی صحبت ها ادامه داشت و من رو مجبور کرد بگم: میدونم مثلا شما میخواید غافلگیرم کنید، می دونم که برای تولد من نقشه دارید، من از روز تولدم متنفرم. دلم نمیخواد هیشکی یادش باشه، هیشکی به روم بیاره، بهم تبریک بگه، برای زاده شدنم که خودم انتخاب نکردم که حالا براش شاد باشم. کی حق داشت بدون پرسیدن از من به من حق حیات بده؟ کی میگه من مختارم و انسانی آزاد با حق انتخاب، مگه انتخاب من بود که بیام، مگه من میخواستم ....
لعنت به من که نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و این جوری برخورد کرده بودم. از همه بدتر متنفرم که ناراحتی رو توی صورت کسی ببینم، مهم نیست که من باعثش شده باشم یا کسه دیگه ای. متنفرم که کسی بخواد زیادی دل داریم بده، متنفرم از این همه عشق توخالی که می بینم، متنفرم از دو رویی، متنفرم از دوستایی که به شدت دروغ میگن، متنفرم از اطرافیانم که فکر می کنن من نمی فهمم، متنفرم از همه کسایی که این همه نقاب دارن و فکر می کنن باهاش خوشگل ترن، متنفرم از کسی که خودش رو بیشتر از خودش دوست داره ولی تظاهر میکنه که این جوری نیست. متنفرم از کسی که خودش رو دوست نداره ولی نوک دماغش رو بالا میگیره، متنفرم از کسی که دل میشکنه ولی انتظار نداره دلش رو بشکونن، متنفرم از کسی که فکر می کنه خیلی حالیش میشه ولی هیچی حالیش نیست، متنفرم از کسی که این قدر خود بزرگ بینه ولی خیلی کوچیک تر از این حرفاست، متنفرم از کسی که دوست خطاب می کنه ولی دوست نیست، متنفرم از کسی که حرف می زنه ولی عمل نمی کنه، قول میده در حالی که میدونه انجامش غیر ممکنه، متنفرم از کسی که ...
متنفرم از خودم چون همه چیزای بالا رو توی خودم می بینم.

لباسم رو پوشیدم و رفتم بیرون. توی راه سعی کردم که به تمام چیزهای نفرت انگیز اطرافم نگاه نکنم، امروز روز من نبود، هیچ تلاشی برای ادامه دادن نمی کردم. وفقط بی هدف طبق عادت در حرکت بودم. یاس داشت همه وجودم رو پر می کرد. داشتم به چند روز پیش فکر می کردم که چقدر سرحال بودم. همه اتفاقات بد داشتن شروع می شدن و با اینکه از قبل سال جدید دلم گواهی می داد که تمام اتفاقات بدی که پشت سر گذاشته بودم یه شروع بوده. باید منتظر خیلی چیزهای بد دیگه باشم. اما نمی خواستم باور کنم. به خودم می گفتم، تو هیچ وقت به بازی هایی اعتقاد نداشتی که دست خودت رو واگذار کنی به دیگری، حالا چی شده خرافاتی فکر می کنی و به گواهی دلت گوش میدی؟؟ اما باورم نشد که دل من هم گواهی راست میده، نمی دونستم که چی قراره اتفاق بیفته. اتفاقات در حال نزدیک شدن بودن ولی من دلم نمی خواست که ببینم، میخواستم که به بدی اونها فکر نکنم.

رسیدم سرکارم، به شدت حوصله نداشتم. نمی خواستم برای بقیه فیلم بازی کنم که حالم خوبه. سلام کردم و با بقیه احوال پرسی کردم ولی برای همه از ته دلم آرزوهای خوب می کردم. با اینکه می دونستم هرچی هم برای من آرزو کنن بی فایده است.

یه لحظه به تمام چیزایی که توی همین چند روز از دست داده بودم ولی به هیشکی نگفته بودم افتادم، دلم داشت می ترکید. میخواستم بشینم و خون گریه کنم. اما هیچی من با مرده دیگه فرقی نداشتم. دلم میخواست تنها برای من همه چیزهای بد پیش بیاد نه برای کسانی که دوستشون دارم. این رو واقعاً از ته دل میخواستم. دلم میخواست که هرچی هست مربوط به شخص خودم باشه، نه مربوط به دیگرانی که می بینمشون. واقعاً دلم برای خودم می سوخت که چقدر تنهام.
توی دلم فریاد زدم هرچی می تونی بد ترش کن، دلم میخواد تا آخرش بد بیاری، روزگار با تو ام؛ لعنتی میخوای داغونم کنی، میخوای همه چیزم رو ازم بگیری، میخوای نابودم کنی؟ باشه اینجام. منو ببین. شروع کن. باخودم این کارو بکن، زود باش. تا بدترین بد بیار، سرم بیار، همه چیز رو برام جهنم کن. باور کن دیگه به آخر خط رسیدم. دیگه چی رو میتونی ازم بگیری که نگرفته باشی تا حالا. اونا رو هم بگیر. تمومش کن، مگه تو رحم حالیت میشه؟ نه تو هیچی نمی فهمی، من بد کردم چرا برای تلافیش داری اطرافیانم رو عذاب میدی؟ چرا؟ چرا؟

خوب اولین سرویس کاری هنوز وارد دفتر نشد بودم، آماده بود و من با آغوش باز ازش استقبال کردم، چون منتظر هرچیزی بودم. باید از این طرف شهر می کوبیدم می رفتم اون طرفش. وسائل کارم رو برداشتم و راه افتادم. دیدم که راننده ماشینی که قرار بود باهاش برم از دور سلام کرد و پرسید که با اون میرم؟ گفتم آره. بعد اون نشست توی ماشین و اشاره کرد که برم سوارشم. بارون شروع شده بود، دیگه بارون امروز رو دوست نداشتم چون نمی تونستم زیرش قدم بزنم. انگار این بارون بود که داشت مسخره همه جا رو به خودش آغشته می کرد. ولی این بارونی بود که همیشه دوستش داشتم و وقتی به صورتم می خورد احساس خوبی پیدا می کردم. چشام رو بستم و گفتم ببار که دیگه این اشک تمساحت برام رنگی نداره.

راه افتادیم، شروع شد سفری توی شهر اشباح و مردگان. رادیو شروع کرد به دروغ بافتن، قراره قیمت خودرو کاهش پیدا کنه! این رو یکی از نمایندگان محترم وزیر صنایع در مجلس خبر داده!!! یاد صبح افتادم که اول رفته بودم به یکی از نمایندگی های خوروسازی، بهم گفتن که اولاً ماشین مورد نظر بنده فعلاً فروش نداره. ثانیاً قیمتش هم احتمال خیلی خیلی حتمی نسبت به سال گذشته یه چیزی توی مایه های 5% افزایش داره !!! چقدر دروغ باید بشنوم. ولی یادم اومد که من باید بشنوم. توی راه از تمام دنیا دروغ شنیدم و از راننده هم کلی حرف بی سروته، اون وقت بود که تصمیم گرفتم من حرف نزنم. شاید این جوری خودم کمتر به خودم بخندم.
وسط بزرگراه با سرعت بالا می رفتیم و متوجه شدم که یه نفر داره عرض بزگراه رو طی می کنه و از پشت ماشین جلویی سمت راست ما داره میاد بیرون و الانه می پره جلوی ماشین ما، من دیگه برام مهم نبود که چه اتفاقی قراره بیفته ولی می دونستم هرچی که هست من تلاشی نخواهم کرد. ملایم، خونسرد و آروم به راننده گفتم دست راست رو بپا، عابر میاد، انگار توی حرف نزدن های من این یکی جوک سال بود و اصلاً براش باور کردنی نبود. دیدم که برگشت تا من رو نگاهی بندازه و همون موقع سر و کله عابر بخت برگشته پیداش شد. با دست اشاره کردم به جلو و آهسته گفتم: الانه که بکشیش و 100 امتیاز بگیری! بیچاره انگار نمیخواست باور کنه که داره می زنه به یه عابر. سرش رو که برگردوند با وحشت هرچه تمام تر زد روی ترمز و در حالی که دستاش رو روی فرمون فشار می داد گفت یا خود خدا رحم کن.
من کاملاً راحت نشسته بودم تا ببینم که اون بدبخت بیچاره چطوری داره میاد تا صاف بخوره به شیشیه جلوی ماشین و بیاد توی صورت من. صدای کشیده شدن ماشین روی اسفالت میومد و من شاهد یه مرگ نافرجام بودم؛ چون اون عابر بخت برگشته به سرعت خودش رو پرت می کنه عقب و ناظر چرخش ماشین ما به دور خودمون وسط بزرگراه میشه!
همون موقع بود که ظاهراً یه موتوری داشته عقب تر و از کناره سمت راست ما سبقت می گرفته و عابر رو روی زمین پهن شده دیده و برای اینکه نزنه منحرف میشه و می خوره به یه ماشین دیگه و چون سرعتش سرسام آور بوده موتورش بلند میشه و میاد طرف ما و خودش با موتورش می خورن که کناره سمت کمک راننده که من نشسته بودم.
از شیشه شکسته و خونی کنارم به بیرون نگاهی انداختم. چه وضعیت غم انگیزی، من قرار بود چیزیم بشه چرا این بد بخت ها رو به این روز انداختی؟ فکر نکنم به بیمارستان رسیده باشه چون کلاه ایمنی هم نداشت و اون وضعیت وخیمی که من دیدم امیدی به موندنش نبود.

وقتی رسیدم، رفتم داخل و خیلی سرد سلام کردم. پیرمرد خوش برخوردی که همیشه من رو شاد و سرحال و پر انرژی می دید، خیلی متعجب بود. سلام کرد و تا خواست عید مبارکی کنه گفتم خوب مشکل کجاست، من باید سریع کارها رو ردیف کنم. ولی توی دلم برای اون از ته دل آرزوی شادی کردم. چون می دونستم اگه اون هرچی بگه برای ...
خیلی کار اوضاش وخیم شده بود، به دلایلی کار خیلی حساس بود و من باید دقت کافی رو بخرج می دادم. پیرمرد گفت که کس دیگه ای رو قبلاً آورده برای این کار ولی اون نمی تونسته که کاری بکنه، من هم تمام ابعاد کار رو بررسی می کردم، بی تفاوت و خونسرد، انگار اصلاً دنیای من یا دنیای بقیه اهمیتی دیگه نداره. بررسی من تموم شد و بعضی موارد رو چک کردم و دیدم که انگار جواب نخواهد داد و کار اصلاً بیخ پیدا کرده. اون ها خیل چیزها رو از دست میدادن اگه کار درست نمی شد. اما من به اندازه خودم فقط قدرت داشتم نه بیشتر. سعی کردم که کار رو همون جا راه بندازم ولی می دونستم بی فایدس. پیرمرد با همون تیکه همیشگیش گفت: آقا جون من اوضا چطوره؟ گفتم بد خیلی بد! البته با لحن خیلی بدی هم گفتم که اگه یه آدم امید وار بود درجا از زندگی نا امید می شد. گفتم باید بقیه کار رو ببرم دفتر، اینجا کاری از دست من بر نمیاد. ولی آخرین تلاشم رو هم قبل بردن می کنم.
پیر مرد انگار می فهمید که چقدر اوضاع من وخیمه. در حین کار مواقعی که من باید فقط صبر می کردم تا نتیجه تغییرات رو ببینم زمان خوبی بود تا با من صحبت کنه. ولی انگار من حرفی برای گفتن نداشتم. پس اون شروع کرد به صحبت کردن و دید که خیلی مایوس شدم. از خودش گفت، از عزیزانی که سال پیش از دست داده و تمام بد بختی هایی که پشت سر گذاشته، ورشکستگی، بیچاره شدن دامادش و ... تمام آرزوهایی که برای عزیزترین کسانش داشته ولی هیچ کمکی از دستش براش بر نمی اومده و ... در حالی گفت که انگاری اشک نمی دونست که توی چشماش حلقه بزنه یا نزنه.

ازم خواست تا صحبت کنم، گفتم حاجی جون بزار چیزی نگم،گفت من گفتم حالا نوبت تو شده. گفتم که طولانیه. گفت یعنی با این سنت بیشتر از من سرما گرما چشیدی؟ گفتم باشه میگم. بی احساس شروع کردم به تعریف کردن حتی برای اینکه این با این بی حسی به حاجی توهین نکرده باشم، درحالی تعریف کردم که مثلاً سرم مشغول کار بود. فقط گوشه ای از چیزایی که برام اتفاق افتاده بود توی چند مدت گذشته رو گفتم. نمی خواستم وارد جزئیات بشم و نشدم. اما زمانی که سرم رو برگردوندم به طرفش دیدم که یه دستمال گرفته توی دستش و چشاش توی حدقه به لرزش افتاده.

._.-._. ._.-._. ._.-._. ._.-._. ._.-._. ._.-._.

یاد متنی افتاده بودم که هرگز نوشته نشده بود ولی همیشه با من بود:
زیبا بود ولی غم انگیز، سرنوشت شومی بود اما واقعیتی بدیهی. بر روی پاهایم نشستم و تکه شیشیه سرخ گون و شفاف که بر زمین افتاده بود را برداشتم و در نور خورشید به آن نگاه کردم. زیبا بود. تکه هایی دیگر بر زمین افتاده بودند، آنها را جمع کردم و به نظم گم کرده شان برگرداندم. ای کاش می توانستم قطره ای اشک ریا بریزم، ولی نمی توانستم، نمی توانستم، این قلبی بود که من شکسته بودم ولی ای کاش می توانستم...

من می بایست واقعیت را هرچه باشد ببینم. چه خوب هایی که به بد بدل شدند و چه بدهایی که به خوب برگشتند. چه دروغ هایی که به واقعیت بدل شدند و چه واقعاتی که سراب شدند. چه امیدهایی که به یاس تبدیل شدند و چه نا امیدی هایی که پایانی خوش داشت. چه مبارزاتی که پیروزی به ارمغان داشت و چه سر مستی هایی که شکست نهایت آن بود. چه دل بستن هایی که نتیجه داد و چه توههم هایی که به هیچ رسید.

._.-._. ._.-._. ._.-._. ._.-._. ._.-._. ._.-._.

نمی خواستم ولی انگار بد جوری ناراحتش کرده بودم، متاسفانه من اون رو یاد پسرش انداخته بودم که ... . دیدم این جوریه و کار هم ادامش بی فایده. سریع گفتم که میرم تا یه ماشین بگیرم برای بردن وسائل. رفتم توی یه موسسه کرایه اتوموبیل و گفتم یه ماشین در اختیار میخوام. گفتن چند لحظه صبر کنم. از شیشه ای که به سمت خیابون بود به سمت باغچه ای که درست زیر پنجره بود نگاهی انداختم، این پنجره خیلی برا م عجیب بود، یه پنجره بزرگ که تمام یک طرف اتاق رو مثل دیوار، با 2 تا تیکه شیشه بلند از هوای بیرون جدا می کرد. همیشه از طبیعت لذت می بردم ولی انگار این گیاها هم بی هدف دارن فقط سبز میشن. اونا چی می فهمن؟ مگه اون درختچه های کوچولو که بعداً میان بالا و تا پنجره اینجا که طبقه اوله میرسن می فهمن چقدر بزرگ شدن و برای چی اومدن؟
همون موقع سر و صدا پشت سر من بلند شد. بین راننده ها دعوا شده بود. نمی دونم سرچی ولی من خیلی بی احساس به اون ها نگاه می کردم. حتی از این دعوای مسخره هیچی نمی فهمیدم. یهو دیدم که یکی از اون ها بهم گفت راه بیفت بریم. من خیلی بی تفاوت نگاه کردم. که یهو سرم داد کشید مگه نمی گم راه بیفت!! خیلی بهم بر خورد من برای اون اصلاً ارزشی قائل نبودم و می تونستم بی تفاوت از کنارش رد بشم اما این بار انگار منتظر یه جرقه بودم. برگشتم خیلی خون سرد گفتم: من با تویی که به این راحتی داری سر من داد می زنی و با ارباب رجوع خودت توهین آمیز برخورد می کنی هیچ جا نمیرم. انگار نتیجه این حرفم رو از قبل می دونستم...
به شدت سرم درد می کرد و بد جوری احساس می کردم که دلم میخواد همه چیز تموم بشه، دیگه اصلاً دلیلی برای ادامه این زندگی احمقانه نداشتم پس چرا باید حتی تلاش می کردم که بلند بشم. داشتم یه دسته کبوتری که دقیقاً رو بروی صورتم در حال پرواز بودن نگاه می کردم که متوجه شدم چند نفر من رو بلند کردن و دارن خورده شیشه هایی که روی من بود رو با احتیاط بر می دارن. چند لحظه طول کشید که دیدم اون راننده خونی و مالین سعی می کنه که یه جوری بهم نزدیک بشه. ولی چند نفر نمی گذاشتن بیاد جلو. داد میزد خوبی؟ من فقط نگاهش می کردم. دیدم که یه لیوان آب قند برام آوردن. من خیلی حالم بد بود و با این اوصاف بلند شدم و سعی کردم تمام بدنم رو که دیگه اهمیت خودش رو از دست داده بود سرپا نگه دارم. من حتی یه خراش بر نداشته بودم ولی انگار اون بد جوری داغون بود. من اهل دعوا نبودم و نمی دونم کی اون بیچاره رو زده بود که دیدم که یه قل چماق دیگه ای که وضعش بهتر از اون راننده نبود اومد و گفت پسر زنگ بزن 110. فقط نگاهش کردم. انگار می تونستم بدبختی هایی که این جوان مرد توی زندگیش کشیده رو ببینم. دلم برای اون خیلی سوخت که بی جهت برای هیچی خودش رو به زحمت انداخته بود که من زنده بمونم. امروز من هیچ مقاومتی برای زنده بودن نمی کردم.

اعصابم از خیلی چیزا خورد بود و حوصله خودم رو نداشتم. نمی دونستم چرا باید بی هدف ادامه بدم. با این حال سعی کردم که کارم رو تموم کنم. ولی فکرهایی آزارم می داد. فکرهایی که در اصل واقعیت هستن نه خیال.
به شدت از سر درد حالم وخیم بود و مرتب می رفتم تا به سر و صورتم آب بزنم. چشام می سوخت و حالت بدی داشتم. خواستم تا دوباره برم و به صورتم آب بزنم ولی گفتم من برای هیچیز امروز تلاش نمی کنم و نشستم روی صندلی. فکرها میومدن و می رفتن. واقعیات بودن، بدیهیات بودن، ولی من دوست نداشتم بهشون قشنگ نگاه کنم و می خواستم فقط ببینمشون، سوالات رو نمیخواستم جواب بدم و تنها اون ها رو مرور می کردم.

دردی توی قفسه قلبم شروع شده بود. تیر می کشید و می سوخت. همون موقع به فکر یکی از زشت ترین اتفاقات اخیر افتادم. من باید متوجه می شدم که چی درحال رخ دادنه ولی فکر می کردم که قضیه بغرنج نمیشه و درست داره پیش میره. نمی تونستم ببینم که این اتفاق در حال افتادنه. کور بودم وگرنه جلوش رو باید می گرفتم چون روحم رو بد جوری داره شکنجه میده. و باز ای کاش من دخالتی نمی داشتم.
من هیچیز نمی دونم و اصلاً دوست ندارم وارد جزئیاتی که به من مربوط نیست بشم ولی دیگه بریدم. چرا من باید ناخواسته این کار رو می کردم که حالا این جوری تاوان پس بدم؟

._.-._. ._.-._. ._.-._. ._.-._. ._.-._. ._.-._.

داشتم با خودم صحبت می کردم، کلنجار می رفتم؛ آخر فهمیدم یه مشت حرف بی معنی بود:

آخه چرا من باید سعی می کردم خوبی کنم؛ به عزیزترین کسم قسم می خورم، هیچ توقعی نداشتم ازشون. ولی به همین راحتی برگردن و اون همه پشت سرم حرف بزنن.
من چیکارتون داشتم مگه من در موردتون نظر دادم که باید این حرفا رو در مورد خودم تحمل می کردم، خوب یا بد، پاک یا گناه کار، صادق یا ریاکار، ساده یا پرافاده، زشت یا زیبا. آخه اگه کاری کردم و براش از کس حتی خواهشی برای انجام کاری داشتم اون وقت برام قابل تحمل بود ولی بی انصافیه من حتی یک بار نشد ازتون چیزی بخوام که این کار رو کردین.

برای چی من، من چرا؟ تو چی دیده بودی که این قدر زود تصمیم گرفتی. آخه تو مگه غیر همین چیزایی که همه دارن می بینن چیز دیگه ای بلدی؛ که برداشتی و فکر کردی خیال بافی جواب میده. به هرچی اعتقاد داری یا نداری، ظلم کردی. من رو بدبخت کردی خودت رو بیچاره. داره دلم می سوزه که من این همه شعار دادم. این همه فریاد زدم. من این همه پلاکارد دستم گرفتم.... ، معکوس جواب گرفتم. خوب باشه، از این به بعد معکوس عمل می کنم تا معکوس جواب بگیرم. واقعاً مردمان عجیبی هستیم.

سرکار میری، سرکار میذاری. کیف می کنی آره. باشه من مشکلی ندارم خودت انتخاب کردی. نمیخوای ببینی واقعیت چیه؟ به من چه که اصلاً این همه بهت اصرار کنم که ببین، ببین! من چیکارم. نمیخوای ببینی نبین. به من چه که خودم رو نصف کنم. اگه دوست داری فقط خودتی که داری سودش رو می بری دوستم نداری ضررش رو من نمیدم.

آخی عاشقی! الاهی بمیرم. امروز که می تونم بگم، اگه دیروز نمی شد امروز که میشه؛ خوبه که تفکیک نکنم به خودم بر نخوره.
به چیچی دل خوش کردی ها، تاحالا از خودت پرسیدی؟ به قد و بالا می نازی یا به تار خوب زدن. خوبه که آیینه یه روزی اختراع شده.
میگی عشق هست؟ وای چه قلب کوچولوی مامانی ای. من بهت میگم آره ولی دست تو نمیدن. میدونی چرا برای اینکه امثال بعضی ها قبلاً همه چی رو برای امثال دیگران خراب کردن. اینقدر دل عاشق شیکوندن که دیگه هیشکی حرف هیشکی رو باور نمی کنه. ادامه بده، خوش باشی.
چند بار بهت گفتم این بچه بودن ها رو داری. عیبی نداره، یه کوچولو بشین فکر کن شاید کمی به این نتایج کاملاً خرافی رسیدی که شاید از سنت نباشه و فقط دهنت بوی شیر میده!
واقعیت شیرین که خیلی از این اون طرف های قضیه هم بی تقصیر نیستن. قدیسین بی گناه بد تر از مقدسین بی آلایش. اصلاً هیشکی چیزی نمی دونه، هیچ وقت کاری نمی کنیم، اصلاً از روز اول خلقت نمی دونستیم این قضایا چی چی هست!

._.-._. ._.-._. ._.-._. ._.-._. ._.-._. ._.-._.

بهتون میگم دوستتون دارم، دوستتون دارم.
فریاددددددددددددددددددددددددددد: قسم که دوستتون دارم. حالا چیکار میخواین بکنین برین از پیشم. خوب به سلامت. بهترین موقش الانه که دلم رو خورد کنین نه بعداً.
ببخشید که وقتشو بهتون نخواهم داد.

جالبه حالا فقط به سیاه بازی و سیاه پوشیدن خودت قناعت نمی کنی و رفتی سراغ بعد مرگت. آخه وقتی مردی دیگه دست از سر این بیچاره های بازمانده بردار. هیچ وقت سیاه نپوشیدی و توی مراسم ختم شرکت نکردی و سر خاک نرفتی و گفتی مراسم عزاداری همون سیاه بازیه!! حالا میگی وصیت می کنی که بعد مرگت برات مراسم نگیرن و آبروی خودشون رو بخاطر اون چیزی که تو موقع حیات گفتی به خطر بندازن!!!!

._.-._. ._.-._. ._.-._. ._.-._. ._.-._. ._.-._.

حسابی از دست خودم دلخور بودم و شاکی، همه چیز باعث می شد که تمام اتفاقات بدی که افتاده بود من رو به این نقطه برسونه که داشتم همه چیز رو از دست می دادم. من امید به زندگی رو رها کرده بودم همه چیز می تونست خیلی راحت تموم بشه ولی باید می دونستم که بعضی اشتباهات خیلی گرون تموم میشن. دلم نمیخواد با انگیزه های واهی زنده بمونم. میخوام واقعیت هایی رو داشته باشم ولی انگار بد دیدن می تونه همه چیز رو به نیستی منتهی کنه. شما این نوشته رو وقتی می خونین که ...

3 آوریل 2006

قصه ای دیگر ...

کودکی در کنار برکه ای بازی می کرد. درختی کهنسال، شکوفه های درختانِ دیگر را از آن سوی برکه به نظاره نشسته بود. کودک کنجکاو بود و بی تجربه. به شکوفه های درختان می خندید و توجهی به درختان کهنسال نمی کرد. برگ زردی در کنار درخت کهنسال به زمین افتاد.

زنی آرام آمد. کودک به سویش دوید و با نگاهی پر از سوال، به گُلی در کنار برکه اشاره کرد و پرسید: « مادر، آن چه گلی است؟ »
مادر نشست، کودک را در آغوش گرفت و پاسخ داد: « آن گلِ نرگس است. » و سپس داستان نارسیس (نرگس) را در گوش کودک، که اکنون سر بر زانوی مادر گذاشته بود، زمزمه کرد ...
برگِ زردی از درختِ کهنسال افتاد. درخت می خواست فریاد بزند و بگوید که نارسیس تصویر او را در برکه می نگریسته و در طلبِ او فنا شده است. او بارها به آن روز فکر کرده بود و به این نتیجه رسیده بود؛ اما هر بار که می خواست داستانِ خودش و نارسیس را بگوید، برکه داستانِ خودش را می گفت.
درخت در این فکر بود که باد، این نوا را با خودش آورد که: « نارسیس مرا می نگریست. » درخت صدای خورشید را خوب می شناخت؛ پس سکوت کرد و برگِ زردِ دیگری از شاخه اش فرو افتاد.
کودک خندید و دوید و ناگهان گل را چید و در حالی که گل را در هوا می چرخاند، گفت: « مادر، داستانِ دیگری بگو! »

دفترچه نو

همیشه نویی و نو بودن یه حس خوب به آدمها میده ،مثل حس نوشتن تو یه دفتر نو ، انگار آدم رویش نمیشه سفیدی بکر دفترچه رو خراب کنه .
هر وقت یه دفتر نو رو باز میکردم چند صفحه اول خیلی خوب بود خوش خط،تمیز ، بدون خط خوردگی اگر هم چیزی رو غلط مینوشتم نمیگذاشتم اون غلط دفترم رو زشت کنه لا ک غلط گیر و... اما وسط های دفتر انگار یادم میرفت چقدر اوایل دفترم رو دوست داشتم بی حوصله مینوشتم با کلی خط خوردگی .
درست مثل زندگی !
وقتی نوروز میاد یه حس خیلی قشنگ با خودش میاره ، همه چیز و همه جا تمیزه ؛ کسی حتی اگر کدورتی از عزیزی به دل داره تو عید فراموشش میکنه اگه قراره بعضی دیدار ها فقط سالی یکبار تازه بشه بهترین زمان نوروزه ؛ تو عید شهر زیبا میشه آدم ها صبورترند و.... همه چیز خوبه اما چند روز بعد دوباره روز از نو روزی از نو ، کم حوصله میشیم و یادمون میره چند روز اول سال چقدر غلط هایمون کم بود یادمون میره کنار سفره هفت سین چقدر آرزوهای قشنگ تو دلمون بود .
تعطیلات نوروز تموم شد خدایا کمکم کن ،نه! کمکمون کن، که تو دفترچه سرنوشت امسالمون کمتر غلط و خط خوردگی داشته باشیم تا آخر سال از ورق زدنش پیش تو و دلمون شرمنده نشیم . کمکمون کن ....

2 آوریل 2006

سفر شعر معما بود ای یار ...

صدای گامهای خسته،
در امتداد جاده ی سکوت،
می نشست؛
وغم، طلسم ابرهای باران را،
در امتداد گونه های خشک،
می شکست ...

صدای ترنّم باران،
از حضور قطره های امید خبر می داد؛
و گلهای بهاری، در باغچه ی دل،
در سایه ی عشق و نورِ امید، می شکفت.
... ناگهان جرقه ای زد،
و باغچه را سوزاند.
ناگهان حضور محو شد،
و تنها صدایی ماند و صدایی تنها،
و سایه ای.
و دل به سایه امید بست.
ولی سایه هم محوِ حضور غم شد ...
و بی چاره دل، به دنبال عشق،
راهی سفر عشق شد!
دل می رفت و می رفت
و غم می ماند و می ماند ... انگار که اذنِ سفر نداشت!
سکوت همراه تنهاییِ دل شد،
تا فریادِ دل از غم را گوش دهد؛
ولی غم های دل،
کمرِ سکوت را هم شکست.
و در امتدادِ افق، دیدارِ غم و اشک تازه شد ...
و دل اندیشید: « ای کاش فراق یار به دیدارِ عشق و دل می سوخت،
یا او در فراق یار! »
و دل می رفت و غم می ماند ...
و من ماندم تنها،
تنهای تنها.
و گفتم بی دلدار دل داشتن نشاید،
و بی دل، ماندن ...
و اندیشیدم ای کاش دل می ماند و غم می رفت،
یا دل به دلدار می رسید!
رها شدم و روان در پیِ دل و دلدار ...
و گام هایم را دواندم و معمّایی در روحم دوید:
« پس از من که را هیِ سفر می شود؟ »
من پاسخی برایش نداشتم، جز سکوت!
و می سوختم و می خواندم، شعرِ معمّاگونه ی سفر را ...

سفرنامه شلمان (3)

3 فروردین:
صبح به نیکوزیا پایتخت قبرس رفتیم و آنجا برای دوستانم سوغاتی خریدم. آنجا تنها جایی بود که موبایل آنتن می داد و فرصتی شد که به چند تا از دوستانم sms بدم و حالشون رو بپرسم. عصر دوباره به لارناکا برگشتیم.

4فروردین:
یکی از ایرانی هایی که در قبرس زندگی می کرد، از ما دعوت کرد به همراه خانواده اش به قبرس ترک برویم. او یک جوان آذری بود که از سال 1993 به قبرس رفته بود و همسرش هم اهل همان جا بود و به خوبی فارسی صحبت می کرد ویک دختر 7 ساله زیبا به نام الناز داشت. همگی به سمت قبرس ترک حرکت کردیم. حدود یک ساعت و نیم در راه بودیم تا به لب مرز رسیدیم. بعد از چک کردن پاسپورت ها داخل شهر نیکوزیا شدیم. (نیمی از نیکوزیا در قبرس ترک می باشد)
ابتدا به جمعه بازار رفتیم ولی چیزی برای خرید پیدا نکردیم. آنها به زبان ترکی صحبت می کردند و واحد پولشان لیربود.

بعد از اونجا رفتیم بستنی خوردیم. و بعد به یه کلیسا رفتیم که ترک ها آنجا را مسجد کرده بودند. برای نهار به یه بندر قدیمی به نام گیرنه رفتیم. هوا خیلی سرد بود.

نم نم بارون می اومد. اونجا مثل شمال خودمون بود. پر از جنگل های سرسبز و قشنگ. بعد از نهار به لارناکا برگشتیم و اونا ما رو به صرف چای به خونشون دعوت کردن. علی آقا وضع مالی خوبی داشت. البته داستان زندگیش رو تعریف کرد. اون هم وقتی به اینجا اومده بود، 3 جا کار می کرد. از مترجمی گرفته تا شستن ظرف در رستوران. او می گفت که آدم نازک نارنجی و تنبلی نبودم. به سختی کار کردم تا تونستم خودم رو بالا بکشم. اون الان یک شرکت ساختمانی داشت و خونه خودش رو هم خودش ساخته بود. که بسیار زیبا و بزرگ بود.
یک لحظه به یاد پریروز افتادم و آدم هایی که در Camp دیده بودم. بعضی ها اینجوری و بعضی ها هم اونجوری! قربون خدا برم که هیچ کارش بی حکمت نیست. حتماً دلیلی توش هست که ما ازش بی خبریم. حتماً آدم ها باید امتحان پس بدن. باید سختی بکشن تا به چیزایی که می خوان برسن. این هم یک نمونه از ایرانی های موفقی بود که اونجا زندگی می کرد.

5 فروردین:
صبح وسایلمون رو جمع کردیم و تقریباً تا شب که باید به فرودگاه می رفتیم، بیکار بودیم. لحظه شماری می کردم که به ایران برگردم. دیگه خسته شده بودم. هیچ وقت تحمل دوری ایران رو بیشتر از یک هفته نداشتم. ساعت 1:30 بامداد به سمت تهران حرکت کردیم و ساعت 5:10 صبح رسیدیم. وقتی پام رو تو فرودگاه مهرآباد گذاشتم خدا رو شکر کردم که در ایران با این همه نعمت زندگی می کنم و ایران رو با تمام خوبی هاش و بدی هاش، باتمام مشکلات و ضعف هایی که داره دوست دارم.

این هم از خاطرات من در این سفر. می دونم خستتون کردم. بعضی جاها ناراحتتون کردم. تازه خیلی چیزا رو نگفتم که زیاد ناراحت نشین. ولی چیزهایی بود که خودم تجربه کردم و دلم نیومد که به شما نگم. شاید بتونه برای شما هم جالب و مفید باشه.
امیدوارم همه ما، هرجای این کره خاکی که هستیم، هویت خودمون رو حفظ کنیم و همیشه به ایرانی بودنمون افتخار کنیم و ایرانمون رو اون جوری که دلمون می خواد بسازیم.
به امید اون روز...

سفرنامه شلمان (2)

2 فروردین:
یکی از خانواده های ایرانی که در قبرس زندگی می کردند، ما را به پیک نیک و صرف کباب کوبیده دعوت کردند. اول به شهر آیناپا رفتیم. ساحل بسیار زیبایی بود که همه دراز کشیده بودند و حمام آفتاب می گرفتند. آب دریا بسیار شفاف و زلال بود. دقیقاً مثل دریای خزر خودمون  هرچقدر که نگاه می کردم سیر نمی شدم. دریا انتها نداشت. پنجه های طلائی آفتاب صورتمو نوازش می کرد و دست باد، موهامو به این طرف و اون طرف می برد. ظهر شده بود. پدرم گفت که برای نهار به خانه آقا فرهاد برویم. چون بچه هاش مدرسه بودن و اونا رو نیاورده بود. پدرم گفت همگی به منزل آنها بریم و در کنار بچه ها نهار بخوریم.آقا فرهاد قبول نکرد. انگار دلش نمی خواست ما به خونشون بریم. ولی پدرم اصرار کرد که باید بچه ها هم باشن. بالاخره قبول کردند و ما به راه افتادیم. پدر و مادرم و آقا فرهاد و خانومش در یک ماشین و ما هم در یک ماشین دیگه بودیم.2ساعت در راه بودیم. خونشون خیلی دور بود. من تمام راه رو خوابیدم. وقتی که رسیدیم، چشمام رو باز کردم. جای عجیبی بود. نمی تونستم حدس بزنم که کجا هستیم. سرم خیلی درد می کرد. اون جا یه جای کوهستانی بود با یه محوطه که چندتا کانتینر کنار هم قرار داشتند و دورش هم سیم خاردار کشیده بودند. مثل یه زندان.

از ماشین پیاده شدیم. یه لحظه به پدر و مادرم نگاه کردم. دیدم هردوتاشون ناراحتن و چشماشون پراز اشک شده. از مامانم پرسیدم چی شده؟ اینجا کجاس؟ مادرم شروع کرد به تعریف کردن داستان زندگی اونها که توی ماشین در راه برگشت شنیده بود:
آقا فرهاد و خانومش و 2 تا پسرش در ایران زندگی می کردن و وضع مالی مناسبی داشتند. یه روز آقا فرهاد تصادف شدیدی می کنه که 20 تا ماشین به هم می خورن و در اون حادثه آدمهای زیادی کشته می شن که مقصر کشته شدن 17 نفر از اونا همین آقا فرهاد بیچاره بوده.
خلاصه تمام خونه و زندگیش رو می فروشه تا بتونه پول دیه اونها رو بده. دیگه هیچی نداشته.
یه مدت به شدت کار میکنه تا 20 هزار دلار جمع می کنه و می ده به یه نفر که براشون پاسپورت تقلبی درست کنه و اونا رو از کشور خارج کنه. ولی اون مرد، یا بهتر بگم اون نامرد هم 20 هزار دلار از اونا میگیره بابت پاسپورت و هم اینکه اونا رو به پلیس می فروشه! و اونا تو فرودگاه دستگیر میشن و دوباره به ایران بر می گردن. آقا فرهاد تصمیم می گیره یه مدت بره نروژ پیش شوهرخواهرش کار کنه و تو اون مدت 14 میلیون جمع می کنه و میفرسته برای خانومش که تو قزوین یه خونه کوچیک بخره. ولی زیاد اونجا دوام نمیاره و به خاطر اینکه با شوهرخواهرش مشکل داشته به ایران برمی گرده. بعد از اون تصمیم می گیرن که به اینجا بیان. اونجا جایی نبود جز CAMP. غیر از اونها، یه خانواده ایرانی دیگه هم زندگی می کردن. یه پسر جوون هم تنها اونجا بود و یک مرد جوون که در ایران دکتر بوده و به جرم 167 مورد سقط جنین، به اینجا آمده بود. غیر از اینا چند خانواده از عراق، سوریه، وچند سیاه پوست زندگی می کردن. هرخانواده یه کانتینر داشت. یه کانتینر مخصوص آشپزخانه و دو کانتینر برای حمام و دستشویی خانم ها وآقایان بود که همه از آن استفاده می کردند. اونجا مردها کار می کردند. البته فقط یک کار وجود داشت و اون هم کارگری در مزرعه یا ساختمان بود. وقتی دست ها ی پینه زده آقا فرهاد رو دیدم، وقتی دیدم رنگ پوستش تو اون آفتاب داغ چقدر سیاه شده بود، وقتی دیدم با وجود سن کمش چقدر پیر به نظر می رسه، ... اشک تو چشمام جمع شده بود. باورم نمی شد یه آدم انقدر بتونه بد شانس باشه. انقدر سختی بکشه تو زندگیش... حالم خیلی بد شده بود. هیچی نمی تونستم بگم. اونا با مهربونی تمام از ما پذیرایی می کردن. چند تا میز و صندلی آوردن بیرون و همه دورش نشستن. هرکی هرچی تو خونه داشت آورد که از ما پذیرایی کنه. انگار اولین باری بود که برای یکی از اونها مهمون می اومد. یاد فیلم مهمان مامان افتادم...
میوه، شربت، شکلات، ... بغضی تو گلوم گیرکرده بود که نمی تونستم ازش خلاص بشم. با نگاه کردن به پدرم فهمیدم که اونم حالش بهتر از من نیست و انگار پشیمون بود که اصرار کرده بود به اینجا بیایم. من نمی تونستم خودم رو کنترل کنم و عادی برخورد کنم. دلم نمی اومد چیزی بخورم. حدود 1ساعت طول کشید تا تونستم کمی به اون جا وآدم هاش عادت کنم. یکی دیگه از ایرانی هایی که اونجا زندگی می کرد، شروع کرد به تعریف کردن از وضعیت اونجا.
می گفت هرروز صبح براشون غذا می یارن ولی اونا می اندازنش دور یا میدن به سگ و گربه ها بخورن. از صبح تا عصر کار می کردن. سرویس می اومد دنبالشون. بچه ها مدرسه می رفتن. اونا به این وضعیت عادت کرده بودن. حدود 3 سال بود که اونجا زندگی می کردن. از بین اونا فقط آقا فرهاد بود که ماشین داشت (پراید سفید) و فقط اون می تونست خانوادش رو برای گردش به شهر ببره تا آب و هوایی عوض کنن. اونجا جای خوش آب و هوایی بود ولی اگر من جای اونا بودم، یک هفته هم نمی تونستم اونجا طاقت بیارم. مثل زندان بود. یه جای دور افتاده که هیچ چیزی دور و برش نبود.


نهار حاضر شد. آقا فرهاد کباب درست کرده بود و خانمش هم برنج دم کرده بود. خیلی خجالت کشیدیم که این همه اونا رو تو درد سر انداختیم. ولی اونا خیلی خوشحال بودن. پدرم تمام مدت باهاشون صحبت کرد که به ایران برگردن و تو مملکت خودشون با تمام خوبی هاش و بدی هاش با افتخار زندگی کنن. ولی اونا قبول نمی کردن و از اونجا راضی بودن و می گفتن که به اونجا عادت کردن. می گفتن که تو ایران آزادی نیست، شادی نیست، همه چیز با سختی بدست می یاد...
بعد از نهار به هتل برگشتیم. تمام طول راه هیچ کس حرف نزد. همه داشتن به اون چیزی فکر می کردن که من فکر می کردم. داشتم با خودم فکر می کردم که چقدر خوشبختم. چقدر نعمت اطرافم هست و من ازش غافلم. از خودم بدم اومده بود. یادم اومد شب قبلش داشتم قرمی زدم که از این هتل خوشم نمی یاد. چرا حمومش دمپایی نداره؟ چرا شیر آب سرد و گرم عوض شده؟ چرا یکی از لوسترها لامپ نداره؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ از خودم متنفر شدم. خودم رو با اونا مقایسه کردم. من چه دغدغه هایی داشتم واونا چه دغدغه هایی؟ بزرگترین تفریحشون در این چند سال همین برنامه ای بود که پدرم شب قبلش اونا رو به هتل Beach Sandy دعوت کرده بود. اون روز خیلی دلم گرفته بود. اصلاً اونجا و آدمهاش از فکرم بیرون نمی رفتن. نمی تونستم باور کنم که تو این دنیای به این بزرگی آدم هایی هستند که با این همه مشکلات دارن دست و پنجه نرم می کنن و خم به ابرو نمی یارن. ولی من... اون روز هم با تمام اتفاقات خوب و بدش گذشت...

سفرنامه شلمان (1)

27 اسفند:
ساعت 6بعد از ظهر به مقصد لارناکا پرواز کردیم. اونجا هوا خیلی سرد بود و بارون می اومد. قبرس یه جزیرس که پایین ترکیه قرار داره و از دو قسمت تشکیل می شه.
قبرس ترک و قبرس یونان. این دو قسمت از هم جدا هستند و کسانی که در قبرس ترک زندگی می کنند نمی توانند به قبرس یونان بروند ولی کسانی که در قبرس یونان زندگی می کنند می توانند راحت رفت و آمد کنند. هر کدام از این قسمت ها زبان خودشان را دارند. واحد پول قبرس یونان، پوند می باشد که حدود 2000 تومان به پول ما می شود. ساعتشان هم یک ساعت و نیم از ما عقب تر است.

28 اسفند:
صبح به همراه تور به خارج از شهررفتیم. دریای بسیار زیبا و قشنگی بود. اونجا صخره هایی بود که می گفتند زادگاه افرودایت (یکی از الهه های یونانیان) اینجا بوده است.آنها خیلی به این الهه احترام می گذاشتند و برایشان مقدس بود. جای بسیار زیبایی بود.

بعد از اونجا رفتیم مقبره شاهان. جایی که آرامگاه شاهانشان بود. یه خرابه ای که کلی بهش می نازیدن. در حالیکه تخت جمشید ما پیش اون بهشت بود. بعد از اونجا به شهر پافوس رفتیم. خانه یکی از پادشاهان معروف آن شهر که دیانوس نام داشت و خانه اش موزه شده بود و قدمت زیادی داشت.کف خانه تماماً با موزائیک های بسیار ریز و و رنگی پر شده بود. هر قسمت از خانه دارای نقش خاصی بود و برای خودش داستانی داشت. یکی ازآنها یک مربع بزرگ بود که از 9 مربع کوچک تشکیل شده بود. چهار مربع که در گوشه قرار داشت، نشان دهنده فصل های سال بودو بین آنها نقش هایی از طبیعت و حیوانات بود و وسط مربع هم مادر زمین را نقاشی کرده بودند.



یک قسمت دیگر، قصه یک دختر و پسری بود که عاشق هم بودند(مثل لیلی و مجنون خودمون) و داستان جالبی داشتند. در کل جای قشنگی بود.


بعد از نهار به یکی از کلیساهای قدیمی آنجا رفتیم. و بعد به هتل برگشتیم.

29 اسفند:
صبح همراه تور به دریاچه نمک لارناکا رفتیم. اونجا پر بود از فلامینگوهایی که روی یک پا می ایستادند و پاهایشان به جلو خم می شد. بعد از آنجا به آرامگاه عمه پیامبر(ص) رفتیم که سال ها پیش از دست دشمنانشان فرار کرده بودند و به آنجا پناه برده بودند.


بعد از آنجا به یکی از کلیساهای زیبای مرکز شهررفتیم. بعد از نهار به هتل برگشتیم و برای مراسم سال تحویل به هتل Beach Sandy رفتیم. همه افراد توردر آنجا جمع شده بودند. سفره 7سین هم داشتیم. جشن خیلی خوب و شب به یاد ماندنی بود. مراسم ما برای قبرسی ها بسیار جالب بود و آن شب به همه خوش گذشت.

1 فروردین:
صبح به خیابان Tourist Area رفتیم برای خرید. همه چیز بینهایت گران بود. آنجا برای دوستانم در هشلهف، سوغاتی کوچکی خریدم. آن طرف خیابان ساحل بسیارزیبایی بود با چترهای قشنگی که در تابستان مردم به آنجا می روند و حمام آقتاب می گیرند. بعد از آن به هتل برگشتیم. ساعت 7 دوباره به هتل Beach Sandy رفتیم.
آقای ماهی صفت در آنجا برای ایرانیان مقیم قبرس برنامه داشتند. برنامه خیلی شاد و خوبی بود. شام مفصل هم سرو می شد. جای شما خالی (هشت پای خرد شده...). یک گروه رقص یونانی هم آنجا بودند و برای ما بطور اقتخاری برنامه اجرا کردند. بعد از آن یک نفر که سرگروه آنها بود، شروع به رقصیدن کرد، البته با 14 لیوان آبی که روی سرش گذاشته بود. برنامه جالبی بود.آن شب هم به همه خوش گذشت و جای همتون اونجا خالی بود.



سلام، دیدین برگشتم!

از خواب بیدارشدم. نگاهی به اطرافم کردم. همه جارا سکوت فرا گرفته بود. به ساعت که نگاه کردم دیدم که عقربه های آن روی 7 قرار دارند. یه لحظه به فکر فرو رفتم. فکر دیروز، فکر امروز، فکر فردا. صدای قطره های باران که روی کولر می خورد، ملودی زیبایی به وجود آورده بود. بلند شدم و به کنار پنجره رفتم. جز قطره های باران که روی شیشه نشسته بود و یک ساختمان آجر سه سانتی که درست روبروی اتاقم قرار داشت و درخت های یاس حیاط، چیزی ندیم. پیشانی ام را روی شیشه گذاشتم. خیلی سرد بود. یک نفس بلند کشیدم. بخار بازدمم روی شیشه نشست. دیگه چیزی ندیدم. با دستم بخار روی شیشه رو پاک کردم. دوباره همه چیز نمایان شد. قطرات باران، آن ساختمان کذایی و درخت های یاس حیاط.

یک روز بارانی چقدر زیباست. روزی که مردم با چترهای رنگارنگ در خیابان قدم می زنند.
به راستی زندگی چقدر زیباست، با همه زشتی هایش.
من فکر می کنم زندگی به تنهایی زیبا نیست. زندگی یه چشم زیبا بین می خواهد که همه چیز را و همه کس را زیبا ببیند.
همه مشکلات و زشتی هارا زیبا ببیند. باران، دوستی، قهر، آشتی، خنده، گریه، تولد، مرگ، جدایی، پیوند، ... هیچ کدام از اینها به تنهایی زیبا نیستند. زندگی چشمی می خواهد که همه این ها را زیبا ببیند. زندگی زیباست اگر زیبا بین باشیم.
چند وقته که نگاهم به زندگی عوض شده. سعی کردم که از کنار هیچ چیز بی تفاوت نگذرم. سعی کردم همه چیز رو با همه خوبی هاش و بدی هاش قشنگ و زیبا ببینم تا بتونم تحمل کنم.
امسال عید به مسافرتی رفتم که دید من رو به زندگی عوض کرد و خیلی چیزا رو بهم فهموند. بهم فهموند که خیلی خوشبختم ولی قدر خوشبختیم رو نمی دونم. بهم فهموند که باید همیشه خدا رو شاکر باشم به خاطر همه نعمت هایی که در اختیارم گذاشته و من از اونها غافلم. بهم فهموند که باید قدر زندگیم رو بدونم و قانع باشم.
خوشحالم که دوباره به خودم جرأت دادم تا به جمع شما برگردم. به جمع دوستان خوبم که همیشه به من کمک کردن. خوشحالم که دوباره تصمیم گرفتم بنویسم. فکر نمی کردم به این زودی مرخصیم تموم بشه.ولی راستش خیلی دلم برای همتون تنگ شده بود. امیدوارم من رو با تمام نوشته های خوب و بدم تحمل کنید.
تصمیم گرفتم با خاطراتی که در این سفر داشتم، شروع کنم. چیزهایی که دیدم و خاطراتی که داشتم را به طور خلاصه براتون میگم.
خوب، حاضرید؟ پس شروع می کنیم...

1 آوریل 2006

معجزة پولک هاي سپيد....

آسمان خاکستري است، زوزة بادِ سرد زمستان لاي شاخه درختان شنيده مي شود.درختان لخت و عريان، بي دفاع، تن به خنجر سرما مي سپارند.
شب هنگام، سردي دستانِ زمستان را بيشتر مي تواني حس کنی. مردمي را مي بيني که از سردي زمستان قلبشان، گويي يخ زده. هر کس به طرفي مي رود و تو مي ماني و سرما که آرام آرام ، به جانت نفوذ و دشنة ساخته شده از يخ را به قلبت فرو مي کند.
به آسمان که نگاه کني، ديگر ستاره را نمي بيني، اما کم کم معجزة پولک هاي سپيد به حقيقت مي پيوندد و زمين خاکي، سپيد پوش مي شود.
زمينِ سپيد، خالي از هر سياهي و آينة جسم خاکي آدم هاي زميني مي شود.
و تو، يا سپيدي يا سياه!!!!

درختچه ی کاج

درختچه ی کاج در سکوت من می تپد و پیله ای از عطر کاج به دور افکارِ من می تند.
کاج، تنها و آرام، همچون من، بدونِ حرکت روبروی من نشسته است.
با دیدن این درختچه ی کاج به خود می گویم او روزی بزرگ می شود؛ تنها گذشت زمان لازمه ی شکوفاییِ استعدادِ ایستادنِ اوست. شاید او هم امروز، تصور می کند ایستاده است؛ شاید برای او دیدن خاک از بالاترین شاخه اش زیباست و به بلندیِ خیالیِ خود می بالد.
به هر حال او روزی بزرگ می شود و سایه اش بر سرِ من می افتد ... آیا من هم با گذشتِ زمان بزرگ می شوم؟ بدونِ شک مثل کاج، نه! اما آیا گذر ایّام رشدِ مرا در پی دارد، یا قامتم را می شکند، گردِ ایّام بر چهره ام می نشاند و مرا افسرده می سازد؟
نمی دانم چه رُخ خواهد داد؛ به هر حال، من نشسته ام و او هم ...