با صدای همیشگی زنگ بیدار شدم. به شدت سرم درد می کرد. واقعاً دلم نمی خواست روز رو شروع کنم. به شدت احساس بدی داشتم. تنم درد می کرد و سرم گیج می رفت. حالت خوبی نداشتم.
عادت همیشگیی رو عوض نکردم. من جزو این بچه های پاچه خوارم که همیشه سر کلاس هاشون حاضر میشن و غیبت توی کارشون نیست. بمیر ولی روز کاریت رو کنسل نکن.
هیچ وقت اگه توی تب بسوزم، حتی اگه در حال مرگ باشم چشمم رو روی واقعیت نخواهم بست، و واقعیت این بود که این روز هم رسیده بود.
صبح مامان گفت: میخواد برای مهمونی بجای شیرینی کیک بگیره.
خیلی دلم می خواست که هیچ وقت این حرف رو نزنه. اما دیگه بهم گفته بودش. خیلی دلم میخواست که من توی این حال و روز نباشم ولی بودم. پس باید خودم رو یا مامان رو ناراحت می کردم. سعی کردم که هیچی نگم ولی صحبت ها ادامه داشت و من رو مجبور کرد بگم: میدونم مثلا شما میخواید غافلگیرم کنید، می دونم که برای تولد من نقشه دارید، من از روز تولدم متنفرم. دلم نمیخواد هیشکی یادش باشه، هیشکی به روم بیاره، بهم تبریک بگه، برای زاده شدنم که خودم انتخاب نکردم که حالا براش شاد باشم. کی حق داشت بدون پرسیدن از من به من حق حیات بده؟ کی میگه من مختارم و انسانی آزاد با حق انتخاب، مگه انتخاب من بود که بیام، مگه من میخواستم ....
لعنت به من که نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و این جوری برخورد کرده بودم. از همه بدتر متنفرم که ناراحتی رو توی صورت کسی ببینم، مهم نیست که من باعثش شده باشم یا کسه دیگه ای. متنفرم که کسی بخواد زیادی دل داریم بده، متنفرم از این همه عشق توخالی که می بینم، متنفرم از دو رویی، متنفرم از دوستایی که به شدت دروغ میگن، متنفرم از اطرافیانم که فکر می کنن من نمی فهمم، متنفرم از همه کسایی که این همه نقاب دارن و فکر می کنن باهاش خوشگل ترن، متنفرم از کسی که خودش رو بیشتر از خودش دوست داره ولی تظاهر میکنه که این جوری نیست. متنفرم از کسی که خودش رو دوست نداره ولی نوک دماغش رو بالا میگیره، متنفرم از کسی که دل میشکنه ولی انتظار نداره دلش رو بشکونن، متنفرم از کسی که فکر می کنه خیلی حالیش میشه ولی هیچی حالیش نیست، متنفرم از کسی که این قدر خود بزرگ بینه ولی خیلی کوچیک تر از این حرفاست، متنفرم از کسی که دوست خطاب می کنه ولی دوست نیست، متنفرم از کسی که حرف می زنه ولی عمل نمی کنه، قول میده در حالی که میدونه انجامش غیر ممکنه، متنفرم از کسی که ...
متنفرم از خودم چون همه چیزای بالا رو توی خودم می بینم.
لباسم رو پوشیدم و رفتم بیرون. توی راه سعی کردم که به تمام چیزهای نفرت انگیز اطرافم نگاه نکنم، امروز روز من نبود، هیچ تلاشی برای ادامه دادن نمی کردم. وفقط بی هدف طبق عادت در حرکت بودم. یاس داشت همه وجودم رو پر می کرد. داشتم به چند روز پیش فکر می کردم که چقدر سرحال بودم. همه اتفاقات بد داشتن شروع می شدن و با اینکه از قبل سال جدید دلم گواهی می داد که تمام اتفاقات بدی که پشت سر گذاشته بودم یه شروع بوده. باید منتظر خیلی چیزهای بد دیگه باشم. اما نمی خواستم باور کنم. به خودم می گفتم، تو هیچ وقت به بازی هایی اعتقاد نداشتی که دست خودت رو واگذار کنی به دیگری، حالا چی شده خرافاتی فکر می کنی و به گواهی دلت گوش میدی؟؟ اما باورم نشد که دل من هم گواهی راست میده، نمی دونستم که چی قراره اتفاق بیفته. اتفاقات در حال نزدیک شدن بودن ولی من دلم نمی خواست که ببینم، میخواستم که به بدی اونها فکر نکنم.
رسیدم سرکارم، به شدت حوصله نداشتم. نمی خواستم برای بقیه فیلم بازی کنم که حالم خوبه. سلام کردم و با بقیه احوال پرسی کردم ولی برای همه از ته دلم آرزوهای خوب می کردم. با اینکه می دونستم هرچی هم برای من آرزو کنن بی فایده است.
یه لحظه به تمام چیزایی که توی همین چند روز از دست داده بودم ولی به هیشکی نگفته بودم افتادم، دلم داشت می ترکید. میخواستم بشینم و خون گریه کنم. اما هیچی من با مرده دیگه فرقی نداشتم. دلم میخواست تنها برای من همه چیزهای بد پیش بیاد نه برای کسانی که دوستشون دارم. این رو واقعاً از ته دل میخواستم. دلم میخواست که هرچی هست مربوط به شخص خودم باشه، نه مربوط به دیگرانی که می بینمشون. واقعاً دلم برای خودم می سوخت که چقدر تنهام.
توی دلم فریاد زدم هرچی می تونی بد ترش کن، دلم میخواد تا آخرش بد بیاری، روزگار با تو ام؛ لعنتی میخوای داغونم کنی، میخوای همه چیزم رو ازم بگیری، میخوای نابودم کنی؟ باشه اینجام. منو ببین. شروع کن. باخودم این کارو بکن، زود باش. تا بدترین بد بیار، سرم بیار، همه چیز رو برام جهنم کن. باور کن دیگه به آخر خط رسیدم. دیگه چی رو میتونی ازم بگیری که نگرفته باشی تا حالا. اونا رو هم بگیر. تمومش کن، مگه تو رحم حالیت میشه؟ نه تو هیچی نمی فهمی، من بد کردم چرا برای تلافیش داری اطرافیانم رو عذاب میدی؟ چرا؟ چرا؟
خوب اولین سرویس کاری هنوز وارد دفتر نشد بودم، آماده بود و من با آغوش باز ازش استقبال کردم، چون منتظر هرچیزی بودم. باید از این طرف شهر می کوبیدم می رفتم اون طرفش. وسائل کارم رو برداشتم و راه افتادم. دیدم که راننده ماشینی که قرار بود باهاش برم از دور سلام کرد و پرسید که با اون میرم؟ گفتم آره. بعد اون نشست توی ماشین و اشاره کرد که برم سوارشم. بارون شروع شده بود، دیگه بارون امروز رو دوست نداشتم چون نمی تونستم زیرش قدم بزنم. انگار این بارون بود که داشت مسخره همه جا رو به خودش آغشته می کرد. ولی این بارونی بود که همیشه دوستش داشتم و وقتی به صورتم می خورد احساس خوبی پیدا می کردم. چشام رو بستم و گفتم ببار که دیگه این اشک تمساحت برام رنگی نداره.
راه افتادیم، شروع شد سفری توی شهر اشباح و مردگان. رادیو شروع کرد به دروغ بافتن، قراره قیمت خودرو کاهش پیدا کنه! این رو یکی از نمایندگان محترم وزیر صنایع در مجلس خبر داده!!! یاد صبح افتادم که اول رفته بودم به یکی از نمایندگی های خوروسازی، بهم گفتن که اولاً ماشین مورد نظر بنده فعلاً فروش نداره. ثانیاً قیمتش هم احتمال خیلی خیلی حتمی نسبت به سال گذشته یه چیزی توی مایه های 5% افزایش داره !!! چقدر دروغ باید بشنوم. ولی یادم اومد که من باید بشنوم. توی راه از تمام دنیا دروغ شنیدم و از راننده هم کلی حرف بی سروته، اون وقت بود که تصمیم گرفتم من حرف نزنم. شاید این جوری خودم کمتر به خودم بخندم.
وسط بزرگراه با سرعت بالا می رفتیم و متوجه شدم که یه نفر داره عرض بزگراه رو طی می کنه و از پشت ماشین جلویی سمت راست ما داره میاد بیرون و الانه می پره جلوی ماشین ما، من دیگه برام مهم نبود که چه اتفاقی قراره بیفته ولی می دونستم هرچی که هست من تلاشی نخواهم کرد. ملایم، خونسرد و آروم به راننده گفتم دست راست رو بپا، عابر میاد، انگار توی حرف نزدن های من این یکی جوک سال بود و اصلاً براش باور کردنی نبود. دیدم که برگشت تا من رو نگاهی بندازه و همون موقع سر و کله عابر بخت برگشته پیداش شد. با دست اشاره کردم به جلو و آهسته گفتم: الانه که بکشیش و 100 امتیاز بگیری! بیچاره انگار نمیخواست باور کنه که داره می زنه به یه عابر. سرش رو که برگردوند با وحشت هرچه تمام تر زد روی ترمز و در حالی که دستاش رو روی فرمون فشار می داد گفت یا خود خدا رحم کن.
من کاملاً راحت نشسته بودم تا ببینم که اون بدبخت بیچاره چطوری داره میاد تا صاف بخوره به شیشیه جلوی ماشین و بیاد توی صورت من. صدای کشیده شدن ماشین روی اسفالت میومد و من شاهد یه مرگ نافرجام بودم؛ چون اون عابر بخت برگشته به سرعت خودش رو پرت می کنه عقب و ناظر چرخش ماشین ما به دور خودمون وسط بزرگراه میشه!
همون موقع بود که ظاهراً یه موتوری داشته عقب تر و از کناره سمت راست ما سبقت می گرفته و عابر رو روی زمین پهن شده دیده و برای اینکه نزنه منحرف میشه و می خوره به یه ماشین دیگه و چون سرعتش سرسام آور بوده موتورش بلند میشه و میاد طرف ما و خودش با موتورش می خورن که کناره سمت کمک راننده که من نشسته بودم.
از شیشه شکسته و خونی کنارم به بیرون نگاهی انداختم. چه وضعیت غم انگیزی، من قرار بود چیزیم بشه چرا این بد بخت ها رو به این روز انداختی؟ فکر نکنم به بیمارستان رسیده باشه چون کلاه ایمنی هم نداشت و اون وضعیت وخیمی که من دیدم امیدی به موندنش نبود.
وقتی رسیدم، رفتم داخل و خیلی سرد سلام کردم. پیرمرد خوش برخوردی که همیشه من رو شاد و سرحال و پر انرژی می دید، خیلی متعجب بود. سلام کرد و تا خواست عید مبارکی کنه گفتم خوب مشکل کجاست، من باید سریع کارها رو ردیف کنم. ولی توی دلم برای اون از ته دل آرزوی شادی کردم. چون می دونستم اگه اون هرچی بگه برای ...
خیلی کار اوضاش وخیم شده بود، به دلایلی کار خیلی حساس بود و من باید دقت کافی رو بخرج می دادم. پیرمرد گفت که کس دیگه ای رو قبلاً آورده برای این کار ولی اون نمی تونسته که کاری بکنه، من هم تمام ابعاد کار رو بررسی می کردم، بی تفاوت و خونسرد، انگار اصلاً دنیای من یا دنیای بقیه اهمیتی دیگه نداره. بررسی من تموم شد و بعضی موارد رو چک کردم و دیدم که انگار جواب نخواهد داد و کار اصلاً بیخ پیدا کرده. اون ها خیل چیزها رو از دست میدادن اگه کار درست نمی شد. اما من به اندازه خودم فقط قدرت داشتم نه بیشتر. سعی کردم که کار رو همون جا راه بندازم ولی می دونستم بی فایدس. پیرمرد با همون تیکه همیشگیش گفت: آقا جون من اوضا چطوره؟ گفتم بد خیلی بد! البته با لحن خیلی بدی هم گفتم که اگه یه آدم امید وار بود درجا از زندگی نا امید می شد. گفتم باید بقیه کار رو ببرم دفتر، اینجا کاری از دست من بر نمیاد. ولی آخرین تلاشم رو هم قبل بردن می کنم.
پیر مرد انگار می فهمید که چقدر اوضاع من وخیمه. در حین کار مواقعی که من باید فقط صبر می کردم تا نتیجه تغییرات رو ببینم زمان خوبی بود تا با من صحبت کنه. ولی انگار من حرفی برای گفتن نداشتم. پس اون شروع کرد به صحبت کردن و دید که خیلی مایوس شدم. از خودش گفت، از عزیزانی که سال پیش از دست داده و تمام بد بختی هایی که پشت سر گذاشته، ورشکستگی، بیچاره شدن دامادش و ... تمام آرزوهایی که برای عزیزترین کسانش داشته ولی هیچ کمکی از دستش براش بر نمی اومده و ... در حالی گفت که انگاری اشک نمی دونست که توی چشماش حلقه بزنه یا نزنه.
ازم خواست تا صحبت کنم، گفتم حاجی جون بزار چیزی نگم،گفت من گفتم حالا نوبت تو شده. گفتم که طولانیه. گفت یعنی با این سنت بیشتر از من سرما گرما چشیدی؟ گفتم باشه میگم. بی احساس شروع کردم به تعریف کردن حتی برای اینکه این با این بی حسی به حاجی توهین نکرده باشم، درحالی تعریف کردم که مثلاً سرم مشغول کار بود. فقط گوشه ای از چیزایی که برام اتفاق افتاده بود توی چند مدت گذشته رو گفتم. نمی خواستم وارد جزئیات بشم و نشدم. اما زمانی که سرم رو برگردوندم به طرفش دیدم که یه دستمال گرفته توی دستش و چشاش توی حدقه به لرزش افتاده.
._.-._. ._.-._. ._.-._. ._.-._. ._.-._. ._.-._.
یاد متنی افتاده بودم که هرگز نوشته نشده بود ولی همیشه با من بود:
زیبا بود ولی غم انگیز، سرنوشت شومی بود اما واقعیتی بدیهی. بر روی پاهایم نشستم و تکه شیشیه سرخ گون و شفاف که بر زمین افتاده بود را برداشتم و در نور خورشید به آن نگاه کردم. زیبا بود. تکه هایی دیگر بر زمین افتاده بودند، آنها را جمع کردم و به نظم گم کرده شان برگرداندم. ای کاش می توانستم قطره ای اشک ریا بریزم، ولی نمی توانستم، نمی توانستم، این قلبی بود که من شکسته بودم ولی ای کاش می توانستم...
من می بایست واقعیت را هرچه باشد ببینم. چه خوب هایی که به بد بدل شدند و چه بدهایی که به خوب برگشتند. چه دروغ هایی که به واقعیت بدل شدند و چه واقعاتی که سراب شدند. چه امیدهایی که به یاس تبدیل شدند و چه نا امیدی هایی که پایانی خوش داشت. چه مبارزاتی که پیروزی به ارمغان داشت و چه سر مستی هایی که شکست نهایت آن بود. چه دل بستن هایی که نتیجه داد و چه توههم هایی که به هیچ رسید.
._.-._. ._.-._. ._.-._. ._.-._. ._.-._. ._.-._.
نمی خواستم ولی انگار بد جوری ناراحتش کرده بودم، متاسفانه من اون رو یاد پسرش انداخته بودم که ... . دیدم این جوریه و کار هم ادامش بی فایده. سریع گفتم که میرم تا یه ماشین بگیرم برای بردن وسائل. رفتم توی یه موسسه کرایه اتوموبیل و گفتم یه ماشین در اختیار میخوام. گفتن چند لحظه صبر کنم. از شیشه ای که به سمت خیابون بود به سمت باغچه ای که درست زیر پنجره بود نگاهی انداختم، این پنجره خیلی برا م عجیب بود، یه پنجره بزرگ که تمام یک طرف اتاق رو مثل دیوار، با 2 تا تیکه شیشه بلند از هوای بیرون جدا می کرد. همیشه از طبیعت لذت می بردم ولی انگار این گیاها هم بی هدف دارن فقط سبز میشن. اونا چی می فهمن؟ مگه اون درختچه های کوچولو که بعداً میان بالا و تا پنجره اینجا که طبقه اوله میرسن می فهمن چقدر بزرگ شدن و برای چی اومدن؟
همون موقع سر و صدا پشت سر من بلند شد. بین راننده ها دعوا شده بود. نمی دونم سرچی ولی من خیلی بی احساس به اون ها نگاه می کردم. حتی از این دعوای مسخره هیچی نمی فهمیدم. یهو دیدم که یکی از اون ها بهم گفت راه بیفت بریم. من خیلی بی تفاوت نگاه کردم. که یهو سرم داد کشید مگه نمی گم راه بیفت!! خیلی بهم بر خورد من برای اون اصلاً ارزشی قائل نبودم و می تونستم بی تفاوت از کنارش رد بشم اما این بار انگار منتظر یه جرقه بودم. برگشتم خیلی خون سرد گفتم: من با تویی که به این راحتی داری سر من داد می زنی و با ارباب رجوع خودت توهین آمیز برخورد می کنی هیچ جا نمیرم. انگار نتیجه این حرفم رو از قبل می دونستم...
به شدت سرم درد می کرد و بد جوری احساس می کردم که دلم میخواد همه چیز تموم بشه، دیگه اصلاً دلیلی برای ادامه این زندگی احمقانه نداشتم پس چرا باید حتی تلاش می کردم که بلند بشم. داشتم یه دسته کبوتری که دقیقاً رو بروی صورتم در حال پرواز بودن نگاه می کردم که متوجه شدم چند نفر من رو بلند کردن و دارن خورده شیشه هایی که روی من بود رو با احتیاط بر می دارن. چند لحظه طول کشید که دیدم اون راننده خونی و مالین سعی می کنه که یه جوری بهم نزدیک بشه. ولی چند نفر نمی گذاشتن بیاد جلو. داد میزد خوبی؟ من فقط نگاهش می کردم. دیدم که یه لیوان آب قند برام آوردن. من خیلی حالم بد بود و با این اوصاف بلند شدم و سعی کردم تمام بدنم رو که دیگه اهمیت خودش رو از دست داده بود سرپا نگه دارم. من حتی یه خراش بر نداشته بودم ولی انگار اون بد جوری داغون بود. من اهل دعوا نبودم و نمی دونم کی اون بیچاره رو زده بود که دیدم که یه قل چماق دیگه ای که وضعش بهتر از اون راننده نبود اومد و گفت پسر زنگ بزن 110. فقط نگاهش کردم. انگار می تونستم بدبختی هایی که این جوان مرد توی زندگیش کشیده رو ببینم. دلم برای اون خیلی سوخت که بی جهت برای هیچی خودش رو به زحمت انداخته بود که من زنده بمونم. امروز من هیچ مقاومتی برای زنده بودن نمی کردم.
اعصابم از خیلی چیزا خورد بود و حوصله خودم رو نداشتم. نمی دونستم چرا باید بی هدف ادامه بدم. با این حال سعی کردم که کارم رو تموم کنم. ولی فکرهایی آزارم می داد. فکرهایی که در اصل واقعیت هستن نه خیال.
به شدت از سر درد حالم وخیم بود و مرتب می رفتم تا به سر و صورتم آب بزنم. چشام می سوخت و حالت بدی داشتم. خواستم تا دوباره برم و به صورتم آب بزنم ولی گفتم من برای هیچیز امروز تلاش نمی کنم و نشستم روی صندلی. فکرها میومدن و می رفتن. واقعیات بودن، بدیهیات بودن، ولی من دوست نداشتم بهشون قشنگ نگاه کنم و می خواستم فقط ببینمشون، سوالات رو نمیخواستم جواب بدم و تنها اون ها رو مرور می کردم.
دردی توی قفسه قلبم شروع شده بود. تیر می کشید و می سوخت. همون موقع به فکر یکی از زشت ترین اتفاقات اخیر افتادم. من باید متوجه می شدم که چی درحال رخ دادنه ولی فکر می کردم که قضیه بغرنج نمیشه و درست داره پیش میره. نمی تونستم ببینم که این اتفاق در حال افتادنه. کور بودم وگرنه جلوش رو باید می گرفتم چون روحم رو بد جوری داره شکنجه میده. و باز ای کاش من دخالتی نمی داشتم.
من هیچیز نمی دونم و اصلاً دوست ندارم وارد جزئیاتی که به من مربوط نیست بشم ولی دیگه بریدم. چرا من باید ناخواسته این کار رو می کردم که حالا این جوری تاوان پس بدم؟
._.-._. ._.-._. ._.-._. ._.-._. ._.-._. ._.-._.
داشتم با خودم صحبت می کردم، کلنجار می رفتم؛ آخر فهمیدم یه مشت حرف بی معنی بود:
آخه چرا من باید سعی می کردم خوبی کنم؛ به عزیزترین کسم قسم می خورم، هیچ توقعی نداشتم ازشون. ولی به همین راحتی برگردن و اون همه پشت سرم حرف بزنن.
من چیکارتون داشتم مگه من در موردتون نظر دادم که باید این حرفا رو در مورد خودم تحمل می کردم، خوب یا بد، پاک یا گناه کار، صادق یا ریاکار، ساده یا پرافاده، زشت یا زیبا. آخه اگه کاری کردم و براش از کس حتی خواهشی برای انجام کاری داشتم اون وقت برام قابل تحمل بود ولی بی انصافیه من حتی یک بار نشد ازتون چیزی بخوام که این کار رو کردین.
برای چی من، من چرا؟ تو چی دیده بودی که این قدر زود تصمیم گرفتی. آخه تو مگه غیر همین چیزایی که همه دارن می بینن چیز دیگه ای بلدی؛ که برداشتی و فکر کردی خیال بافی جواب میده. به هرچی اعتقاد داری یا نداری، ظلم کردی. من رو بدبخت کردی خودت رو بیچاره. داره دلم می سوزه که من این همه شعار دادم. این همه فریاد زدم. من این همه پلاکارد دستم گرفتم.... ، معکوس جواب گرفتم. خوب باشه، از این به بعد معکوس عمل می کنم تا معکوس جواب بگیرم. واقعاً مردمان عجیبی هستیم.
سرکار میری، سرکار میذاری. کیف می کنی آره. باشه من مشکلی ندارم خودت انتخاب کردی. نمیخوای ببینی واقعیت چیه؟ به من چه که اصلاً این همه بهت اصرار کنم که ببین، ببین! من چیکارم. نمیخوای ببینی نبین. به من چه که خودم رو نصف کنم. اگه دوست داری فقط خودتی که داری سودش رو می بری دوستم نداری ضررش رو من نمیدم.
آخی عاشقی! الاهی بمیرم. امروز که می تونم بگم، اگه دیروز نمی شد امروز که میشه؛ خوبه که تفکیک نکنم به خودم بر نخوره.
به چیچی دل خوش کردی ها، تاحالا از خودت پرسیدی؟ به قد و بالا می نازی یا به تار خوب زدن. خوبه که آیینه یه روزی اختراع شده.
میگی عشق هست؟ وای چه قلب کوچولوی مامانی ای. من بهت میگم آره ولی دست تو نمیدن. میدونی چرا برای اینکه امثال بعضی ها قبلاً همه چی رو برای امثال دیگران خراب کردن. اینقدر دل عاشق شیکوندن که دیگه هیشکی حرف هیشکی رو باور نمی کنه. ادامه بده، خوش باشی.
چند بار بهت گفتم این بچه بودن ها رو داری. عیبی نداره، یه کوچولو بشین فکر کن شاید کمی به این نتایج کاملاً خرافی رسیدی که شاید از سنت نباشه و فقط دهنت بوی شیر میده!
واقعیت شیرین که خیلی از این اون طرف های قضیه هم بی تقصیر نیستن. قدیسین بی گناه بد تر از مقدسین بی آلایش. اصلاً هیشکی چیزی نمی دونه، هیچ وقت کاری نمی کنیم، اصلاً از روز اول خلقت نمی دونستیم این قضایا چی چی هست!
._.-._. ._.-._. ._.-._. ._.-._. ._.-._. ._.-._.
بهتون میگم دوستتون دارم، دوستتون دارم.
فریاددددددددددددددددددددددددددد: قسم که دوستتون دارم. حالا چیکار میخواین بکنین برین از پیشم. خوب به سلامت. بهترین موقش الانه که دلم رو خورد کنین نه بعداً.
ببخشید که وقتشو بهتون نخواهم داد.
جالبه حالا فقط به سیاه بازی و سیاه پوشیدن خودت قناعت نمی کنی و رفتی سراغ بعد مرگت. آخه وقتی مردی دیگه دست از سر این بیچاره های بازمانده بردار. هیچ وقت سیاه نپوشیدی و توی مراسم ختم شرکت نکردی و سر خاک نرفتی و گفتی مراسم عزاداری همون سیاه بازیه!! حالا میگی وصیت می کنی که بعد مرگت برات مراسم نگیرن و آبروی خودشون رو بخاطر اون چیزی که تو موقع حیات گفتی به خطر بندازن!!!!
._.-._. ._.-._. ._.-._. ._.-._. ._.-._. ._.-._.
حسابی از دست خودم دلخور بودم و شاکی، همه چیز باعث می شد که تمام اتفاقات بدی که افتاده بود من رو به این نقطه برسونه که داشتم همه چیز رو از دست می دادم. من امید به زندگی رو رها کرده بودم همه چیز می تونست خیلی راحت تموم بشه ولی باید می دونستم که بعضی اشتباهات خیلی گرون تموم میشن. دلم نمیخواد با انگیزه های واهی زنده بمونم. میخوام واقعیت هایی رو داشته باشم ولی انگار بد دیدن می تونه همه چیز رو به نیستی منتهی کنه. شما این نوشته رو وقتی می خونین که ...