سفرنامه شلمان (2)
2 فروردین:
یکی از خانواده های ایرانی که در قبرس زندگی می کردند، ما را به پیک نیک و صرف کباب کوبیده دعوت کردند. اول به شهر آیناپا رفتیم. ساحل بسیار زیبایی بود که همه دراز کشیده بودند و حمام آفتاب می گرفتند. آب دریا بسیار شفاف و زلال بود. دقیقاً مثل دریای خزر خودمون هرچقدر که نگاه می کردم سیر نمی شدم. دریا انتها نداشت. پنجه های طلائی آفتاب صورتمو نوازش می کرد و دست باد، موهامو به این طرف و اون طرف می برد. ظهر شده بود. پدرم گفت که برای نهار به خانه آقا فرهاد برویم. چون بچه هاش مدرسه بودن و اونا رو نیاورده بود. پدرم گفت همگی به منزل آنها بریم و در کنار بچه ها نهار بخوریم.آقا فرهاد قبول نکرد. انگار دلش نمی خواست ما به خونشون بریم. ولی پدرم اصرار کرد که باید بچه ها هم باشن. بالاخره قبول کردند و ما به راه افتادیم. پدر و مادرم و آقا فرهاد و خانومش در یک ماشین و ما هم در یک ماشین دیگه بودیم.2ساعت در راه بودیم. خونشون خیلی دور بود. من تمام راه رو خوابیدم. وقتی که رسیدیم، چشمام رو باز کردم. جای عجیبی بود. نمی تونستم حدس بزنم که کجا هستیم. سرم خیلی درد می کرد. اون جا یه جای کوهستانی بود با یه محوطه که چندتا کانتینر کنار هم قرار داشتند و دورش هم سیم خاردار کشیده بودند. مثل یه زندان.
از ماشین پیاده شدیم. یه لحظه به پدر و مادرم نگاه کردم. دیدم هردوتاشون ناراحتن و چشماشون پراز اشک شده. از مامانم پرسیدم چی شده؟ اینجا کجاس؟ مادرم شروع کرد به تعریف کردن داستان زندگی اونها که توی ماشین در راه برگشت شنیده بود:
آقا فرهاد و خانومش و 2 تا پسرش در ایران زندگی می کردن و وضع مالی مناسبی داشتند. یه روز آقا فرهاد تصادف شدیدی می کنه که 20 تا ماشین به هم می خورن و در اون حادثه آدمهای زیادی کشته می شن که مقصر کشته شدن 17 نفر از اونا همین آقا فرهاد بیچاره بوده.
خلاصه تمام خونه و زندگیش رو می فروشه تا بتونه پول دیه اونها رو بده. دیگه هیچی نداشته.
یه مدت به شدت کار میکنه تا 20 هزار دلار جمع می کنه و می ده به یه نفر که براشون پاسپورت تقلبی درست کنه و اونا رو از کشور خارج کنه. ولی اون مرد، یا بهتر بگم اون نامرد هم 20 هزار دلار از اونا میگیره بابت پاسپورت و هم اینکه اونا رو به پلیس می فروشه! و اونا تو فرودگاه دستگیر میشن و دوباره به ایران بر می گردن. آقا فرهاد تصمیم می گیره یه مدت بره نروژ پیش شوهرخواهرش کار کنه و تو اون مدت 14 میلیون جمع می کنه و میفرسته برای خانومش که تو قزوین یه خونه کوچیک بخره. ولی زیاد اونجا دوام نمیاره و به خاطر اینکه با شوهرخواهرش مشکل داشته به ایران برمی گرده. بعد از اون تصمیم می گیرن که به اینجا بیان. اونجا جایی نبود جز CAMP. غیر از اونها، یه خانواده ایرانی دیگه هم زندگی می کردن. یه پسر جوون هم تنها اونجا بود و یک مرد جوون که در ایران دکتر بوده و به جرم 167 مورد سقط جنین، به اینجا آمده بود. غیر از اینا چند خانواده از عراق، سوریه، وچند سیاه پوست زندگی می کردن. هرخانواده یه کانتینر داشت. یه کانتینر مخصوص آشپزخانه و دو کانتینر برای حمام و دستشویی خانم ها وآقایان بود که همه از آن استفاده می کردند. اونجا مردها کار می کردند. البته فقط یک کار وجود داشت و اون هم کارگری در مزرعه یا ساختمان بود. وقتی دست ها ی پینه زده آقا فرهاد رو دیدم، وقتی دیدم رنگ پوستش تو اون آفتاب داغ چقدر سیاه شده بود، وقتی دیدم با وجود سن کمش چقدر پیر به نظر می رسه، ... اشک تو چشمام جمع شده بود. باورم نمی شد یه آدم انقدر بتونه بد شانس باشه. انقدر سختی بکشه تو زندگیش... حالم خیلی بد شده بود. هیچی نمی تونستم بگم. اونا با مهربونی تمام از ما پذیرایی می کردن. چند تا میز و صندلی آوردن بیرون و همه دورش نشستن. هرکی هرچی تو خونه داشت آورد که از ما پذیرایی کنه. انگار اولین باری بود که برای یکی از اونها مهمون می اومد. یاد فیلم مهمان مامان افتادم...
میوه، شربت، شکلات، ... بغضی تو گلوم گیرکرده بود که نمی تونستم ازش خلاص بشم. با نگاه کردن به پدرم فهمیدم که اونم حالش بهتر از من نیست و انگار پشیمون بود که اصرار کرده بود به اینجا بیایم. من نمی تونستم خودم رو کنترل کنم و عادی برخورد کنم. دلم نمی اومد چیزی بخورم. حدود 1ساعت طول کشید تا تونستم کمی به اون جا وآدم هاش عادت کنم. یکی دیگه از ایرانی هایی که اونجا زندگی می کرد، شروع کرد به تعریف کردن از وضعیت اونجا.
می گفت هرروز صبح براشون غذا می یارن ولی اونا می اندازنش دور یا میدن به سگ و گربه ها بخورن. از صبح تا عصر کار می کردن. سرویس می اومد دنبالشون. بچه ها مدرسه می رفتن. اونا به این وضعیت عادت کرده بودن. حدود 3 سال بود که اونجا زندگی می کردن. از بین اونا فقط آقا فرهاد بود که ماشین داشت (پراید سفید) و فقط اون می تونست خانوادش رو برای گردش به شهر ببره تا آب و هوایی عوض کنن. اونجا جای خوش آب و هوایی بود ولی اگر من جای اونا بودم، یک هفته هم نمی تونستم اونجا طاقت بیارم. مثل زندان بود. یه جای دور افتاده که هیچ چیزی دور و برش نبود.

نهار حاضر شد. آقا فرهاد کباب درست کرده بود و خانمش هم برنج دم کرده بود. خیلی خجالت کشیدیم که این همه اونا رو تو درد سر انداختیم. ولی اونا خیلی خوشحال بودن. پدرم تمام مدت باهاشون صحبت کرد که به ایران برگردن و تو مملکت خودشون با تمام خوبی هاش و بدی هاش با افتخار زندگی کنن. ولی اونا قبول نمی کردن و از اونجا راضی بودن و می گفتن که به اونجا عادت کردن. می گفتن که تو ایران آزادی نیست، شادی نیست، همه چیز با سختی بدست می یاد...
بعد از نهار به هتل برگشتیم. تمام طول راه هیچ کس حرف نزد. همه داشتن به اون چیزی فکر می کردن که من فکر می کردم. داشتم با خودم فکر می کردم که چقدر خوشبختم. چقدر نعمت اطرافم هست و من ازش غافلم. از خودم بدم اومده بود. یادم اومد شب قبلش داشتم قرمی زدم که از این هتل خوشم نمی یاد. چرا حمومش دمپایی نداره؟ چرا شیر آب سرد و گرم عوض شده؟ چرا یکی از لوسترها لامپ نداره؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ از خودم متنفر شدم. خودم رو با اونا مقایسه کردم. من چه دغدغه هایی داشتم واونا چه دغدغه هایی؟ بزرگترین تفریحشون در این چند سال همین برنامه ای بود که پدرم شب قبلش اونا رو به هتل Beach Sandy دعوت کرده بود. اون روز خیلی دلم گرفته بود. اصلاً اونجا و آدمهاش از فکرم بیرون نمی رفتن. نمی تونستم باور کنم که تو این دنیای به این بزرگی آدم هایی هستند که با این همه مشکلات دارن دست و پنجه نرم می کنن و خم به ابرو نمی یارن. ولی من... اون روز هم با تمام اتفاقات خوب و بدش گذشت...


شلمان عزیزم هر سفری آدمها رو یک قدم به خودشون و خدا نزدیکتر میکنه امیدوارم یه روزی بیاد که هیچ فرهادی حس نکنه غربت با تمام سختی هایش ارجحیت داره به خاک وطنش
نويسنده: judi aboot | آوریل 2006
چی بگم! خیلی فکر کردم که چی میشه گفت!
شاید اینو باید بگم:
من همیشه به همهء دوستام که میخوان از ایران به کشور دیگه ای برن اینو میگم: برو ، ببین ، برگرد!
چون من وقتی ایران رو در مقایسه با کشورهای دیگه ای که یا رفتم و یا مطالعه و اطلاعات داشتم میسنجم، میبینم بهشت اگه نباشه ، جهنم نیست! و حداقل اینو به یقین میدونم که بهترین جای رو زمینه!
شلمان عزیز...
شاید اگه آقا فرهاد اون کار غیر قانونی رو نمیکرد جور دیگه ای میگذشت و شاید اگه کمی منطقی فکر میکرد به حرف پدرت گوش میداد و به ایران میومد...
ایران اگرم یه موقع مشکلاتی داره، حداقلش اینه که از خودمونه! یعنی مشکل رو خودمون ایجاد کردیم! چوب ندونم کاری دیگرون رو نمیخوریم!
ایران و ایرونی با هم خیلی راحتتر میتونن کنار بیان!
و در ضمن...
یادمه گفته بودی بازر اونجا خیلی گرون بود(دقیقا مثل همهء کشورایی که منم رفتم) پس چطور اونا راضی بودن؟!!!!
برام گاهی کار اونایی که اونور موندن خیلی خیلی عجیب میشه!
اما این دلیل نمیشه که ما قدر نعمتهامونو ندونیم:
الهی شکر. :)
نويسنده: غلام سیاه | آوریل 2006
شلمان عزیز ممنون ازت که ما رو هم توی این تجربه ای که داشتی سهیم کردی.
واقعاً بعضی مواقع به این فکر می کنم که اگه من اعتقاد به این دارم که وطن جاییه که آدم توش احساس راحتی بکنه؛ چرا خودم با اینکه بعضی مواقع دلم از اینجا میگیره باز
میگم وطنم ایران؟
چرا ما خودمون کاری نکنیم تا همین ایرانمون بهترین جای دنیابشه؟
نويسنده: Sahand | آوریل 2006