سلام، دیدین برگشتم!
از خواب بیدارشدم. نگاهی به اطرافم کردم. همه جارا سکوت فرا گرفته بود. به ساعت که نگاه کردم دیدم که عقربه های آن روی 7 قرار دارند. یه لحظه به فکر فرو رفتم. فکر دیروز، فکر امروز، فکر فردا. صدای قطره های باران که روی کولر می خورد، ملودی زیبایی به وجود آورده بود. بلند شدم و به کنار پنجره رفتم. جز قطره های باران که روی شیشه نشسته بود و یک ساختمان آجر سه سانتی که درست روبروی اتاقم قرار داشت و درخت های یاس حیاط، چیزی ندیم. پیشانی ام را روی شیشه گذاشتم. خیلی سرد بود. یک نفس بلند کشیدم. بخار بازدمم روی شیشه نشست. دیگه چیزی ندیدم. با دستم بخار روی شیشه رو پاک کردم. دوباره همه چیز نمایان شد. قطرات باران، آن ساختمان کذایی و درخت های یاس حیاط.
یک روز بارانی چقدر زیباست. روزی که مردم با چترهای رنگارنگ در خیابان قدم می زنند.
به راستی زندگی چقدر زیباست، با همه زشتی هایش.
من فکر می کنم زندگی به تنهایی زیبا نیست. زندگی یه چشم زیبا بین می خواهد که همه چیز را و همه کس را زیبا ببیند.
همه مشکلات و زشتی هارا زیبا ببیند. باران، دوستی، قهر، آشتی، خنده، گریه، تولد، مرگ، جدایی، پیوند، ... هیچ کدام از اینها به تنهایی زیبا نیستند. زندگی چشمی می خواهد که همه این ها را زیبا ببیند. زندگی زیباست اگر زیبا بین باشیم.
چند وقته که نگاهم به زندگی عوض شده. سعی کردم که از کنار هیچ چیز بی تفاوت نگذرم. سعی کردم همه چیز رو با همه خوبی هاش و بدی هاش قشنگ و زیبا ببینم تا بتونم تحمل کنم.
امسال عید به مسافرتی رفتم که دید من رو به زندگی عوض کرد و خیلی چیزا رو بهم فهموند. بهم فهموند که خیلی خوشبختم ولی قدر خوشبختیم رو نمی دونم. بهم فهموند که باید همیشه خدا رو شاکر باشم به خاطر همه نعمت هایی که در اختیارم گذاشته و من از اونها غافلم. بهم فهموند که باید قدر زندگیم رو بدونم و قانع باشم.
خوشحالم که دوباره به خودم جرأت دادم تا به جمع شما برگردم. به جمع دوستان خوبم که همیشه به من کمک کردن. خوشحالم که دوباره تصمیم گرفتم بنویسم. فکر نمی کردم به این زودی مرخصیم تموم بشه.ولی راستش خیلی دلم برای همتون تنگ شده بود. امیدوارم من رو با تمام نوشته های خوب و بدم تحمل کنید.
تصمیم گرفتم با خاطراتی که در این سفر داشتم، شروع کنم. چیزهایی که دیدم و خاطراتی که داشتم را به طور خلاصه براتون میگم.
خوب، حاضرید؟ پس شروع می کنیم...


به به سلااااااااااااااااام
وای که چقدر خوبه وقتی یه نفر از مرخصی بر می گرده اونم تازه نفس و سرحال.
خیلی خوشحال شدم که برگشتی، ولی چه برگشتنی، خداییش ما هم بریم مرخصی با این اوصاف. جداً لازمه؛ حالا کجا رفتی ما هم بریم همون جا شاید به ما هم اثر کرد و نفسی چاق کردیم و نوشته هامون قشنگ شد ...
ناز نفست :)
نويسنده: Sahand | آوریل 2006
سلام... خوش برگشتی....
با این پستت زدی تو سر نوشتهء بعدی من! :)
دیگه ارسالش نمیکنم!:)
چون نوشتهء تو قشننگتره!
شاد باشید.
نويسنده: غلام سیاه | آوریل 2006
سلام ... میبینم که بعضیها طوفانی از مرخصی برگشتن!!! واقعاً چند روزی که از سایت دور می مونم اینقدر تغییرات خوب می کنه که واقعاً غافلگیر میشم و خوشحال!
خیلی از دیدار مجدد شما و نوشته های شما در این سایت شاد شدم ... ممنون
نويسنده: Persianboy | آوریل 2006
salam
sahande aziz mamnoon az lotfet,ba bargashtane man zahmataye shoma ziyad mishe :-)
agha mahdiye meshkiye mayel be khakestariye khal khal pashmi... shoma lotf darid.neveshte haye man be paye neveshte haye shoma nemirese.hatman bezaridesh too site.dar zemn hich kas nemifahme ke shoma 2ta esm darin :-) hahaha
نويسنده: shelman | آوریل 2006
چه شروع طوفانی داشتی نوشته ات از اون نوشته هایی که آدم رو میبره تو فکر ، نگاه زیبا بین ... خیلی خوب بود اگه همه مرخصی ها اینقدر مفید باشه و اینقدر با خودش توشه های خوب داشته باشه خیلی خوبه ! از برگشتنت خیلی خوشحالم
نويسنده: judi aboot | آوریل 2006
پرسی عزیز و جودی نازنینم،از لطفتون ممنونم.اگه دلگرمی های شما نبود حالا حالاها برنمی گشتم :-)
نويسنده: shelman | آوریل 2006