« آوریل 2006 | صفحه اصلي | ژوئن 2006 »

31 مه 2006

این هم فال میوه!

آیا می دانید که شما می توانید از روی میوه هایی که افراد دوست دارند،شخصیت آدم هارا شناسایی کنید و براساس میوه مورد نظر بگویید که شرایط روحی وروانی اشخاص مختلف چگونه است!

"پرتقال"
از بین میوه ها،اگرپرتقال میوه محبوب شماست،شما آدمی پرقدرت وبسیار صبورید و دوست دارید کارها را به آرامی وبا متانت،اما درعین حال با درایت کامل وجسارت به انجام برسانید.سختکوش،پرتلاش و کمی خجالتی هستید،اما در دوستی می توان به شما اعتماد کرد.شما دوستان خود را با دقت انتخاب می کنید و با تمام وجود به آنها عشق می ورزید واز درگیری و تنش، به هرقیمت پرهیز می کنید.

"سیب"
چنانچه سیب میوه محبوب شماست،فردی اسراف کاروبسیار رک گو هستید.اگرچه ممکن است شخصاً بهترین سازمان دهنده و مدیر نباشید،اما می توانید رهبر یک تیم کوچک باشید که باتلاش زیاد،تیم را به موفقیت های بزرگ می رسانیدودر بیشتر موقعیت ها می توانید به سرعت و به درستی تصمیم بگیرید.شما از سفرهای کوتاه وغیرمنتظره لذت می برید وزمانی که باشریک زندگی خود به سرمی برید، جذاب و خونگرم به نظرمی رسید و به شدت عاشق زندگی به مفهوم واقعی آن هستید.

"آناناس"
اگر آناناس میوه مورد علاقه شماست،بسیار سریع تصمیم می گیرید و سریع تراز آن عمل می کنید.در تغییر شغل و خطرکردن در زمینه اجتماعی،شجاع وبی باک هستید.شما دارای یک توانایی استثنایی در مدیریت هستید و نمی گذارید کار روی دستتان بماند.همچنین دوست دارید مورد اعتماد دیگران باشید و معمولاً خیلی سریع بادیگران ارتباط دوستانه برقرار نمی کنید.ولی به محض انجام این کار،دوستتان را برای همیشه برای خود نگه می دارید.به ندرت در پی زندگی رمانتیک می روید وشریک شما غالباً به واسطه این صفات ممتاز،تحت تاًثیرتان قرار می گیرد.اما از توانایی شما در نشان دادن این احساسات،نا امید است.

"موز"
عاشقان موز،افرادی دوست داشتنی،آرام وطبیعتاً گرم و با احساس هستند.شما غالباً از نداشتن اعتماد به نفس و خجالتی بودن در رنج هستید.دیگران از طبع آرام و شیرینتان سوءاستفاده کرده وسعی می کنند به این وسیله برای خود موقعیت های جالبی رقم بزنند.عاشق شریک زندگی خود درتمام زمینه ها هستید واین عشق به خاطر زیبایی جسمی وروحی اوست!به خاطر روشی که دارید،روابط شما با او همواره در یک هماهنگی کامل قرار دارد.

"نارگیل"

دوستداران این میوه سنگین و کمیاب،افرادی جدی،بافکر و باشعور هستند.از روابط اجتماعی لذت می برید و به ویژه روی همراهان ودوستان خود حساست خاصی دارید.شما فردی سریع الانتقال،آگاه وگوش به زنگ هستید که همیشه در زمینه شغلی در بالاترین رده قرار داشته و به بهترین نحو،کارهارا انجام می دهید.شما نیاز به شریکی عاقل داشته و عقل واحساس را با هم دراین مسأله دخالت نمی دهید.

"گیلاس"
چنانچه گیلاس میوه محبوب شماست،زندگی همیشه به شیرینی ولذتی که در نظر دارید،خود را به شما نشان نمی دهد.فراز وفرود در زندگی شما زیاد است.به ویژه در موقعیت های حرفه ای وکاری.شما همیشه ودر هر پروژه ای،کمی پول به دست می آورید و البته نه به مقدار زیاد.ذهنی فعال و خلاق داشته وغالباً به دنبال چیزهای نو هستید.شما شریکی صمیمی ووفادار هستید.اما اثرگذاشتن براحساسات شما کار ساده ای نیست.خانه تان برای شما به منزله بهشت است و هیچ چیز را بیشتر ازاین دوست ندارید که درمنزل باشید و دوستان،آشنایان وافراد خانواده،شمارا دوره کنند.

"انگورسیاه"
اگرانگور سیاه دوست دارید،به طورکلی آدمی مؤدب و خوشرو هستید.اما گاهی اوقات سریع و به شدت عصبانی می شوید،هرچند به همان سرعت نیز عصبانیت شما فروکش می کند.از زیبایی ها به هر شکلی که باشد،لذت می برید.بسیارمحبوب ومورد علاقه دیگران هستید واین محبوبیت به علت طبیعت گرم شماست.شوروشوق وعلاقه وافری به زندگی دارید واز هرکاری که می کنید،لذت می برید.اعم از لباس پوشیدن،خوردن و خوابیدن.شریک زندگی شما باید در تمام شوروشوق شما سهیم باشد تا بتواند ازتمام چیزیکه به او هدیه می دهید،لذت ببرد.

"هلو"
درست مثل هلو،شمااز عصاره زندگی لذت می برید!فردی رک گو بوده وروشی دوستانه دارید.در بخشش ودر فراموش کردن،نظیر ندارید وبرای دوستی ها ارزش بسیارزیادی قائل هستید.حس استقلال طلبی درشما بسیارقوی است واین امراز شما فردی راستگوساخته است.همچنین عاشقی ایده آل،صبور،صمیمی ویکرنگ هستید.

نویسنده:ناشناس

فراموشم نکن ...

وقتي ميري و ازمن دور ميشي، تنهايي بهم نزديک ميشه !!!
وقتي تنهايي با من يکي ميشه، دنيا چقدر زشت ميشه !!!

تاريکي دُورم مي کنه، بغض ِ گلوم، خفم مي کنه !!!
اما وقتي تو هستي، آسمون توو دلِ کويريم غوغا ميکنه !!!
اشک از چشمام جرات باريدن پيدا مي کنه !!!
اونوقت نفست، تنِ مُردم رو، زنده مي کنه !!!
بگو، فقط يکبار بهم بگو: هستي، تا تن من هست !!!
الان براي يکي شدن؛ بين من و تو، مگه فاصله اي هست ؟؟؟
بگو تاريکي چشمام رو با فانوس چشمات، روشن مي کني !!!
قلب خالي شده از احساسم رو، پُرِ خواستن مي کني !!!
اونوقت ستاره زنده مي شه، به خاطر تو هزار تيکه ميشه !!!
هر تيکه، باروون نوري ميشه، اونوقت دنيا چقدر قشنگ ميشه !!!
بگو: خاکستر شدنم رو بي تفاوت تماشا نمي کني !!!
بگو: آرزوي شيرينِ با تو بودن رو از من جدا نمي کني !!!
بگو: من رو اين قدر خسته و تنها به حال خودم رها نمي کني !!!
بگو: عمرم رو تباه نمي کني؛ حسرت بودنت رو، توو دلم جا نمي کني !!!
بگو، فقط يکبار بگو: فراموشم نمي کني !!!

30 مه 2006

یادی از سهراب ...


... تو اگر در تپش باغ خدا را ديدي همت كن
و بگو ماهي ها حوضشان بي آب است
باد مي رفت به سر وقت چنار
من به سر وقت خدا مي رفتم.

سهراب همیشه مرا یاد روزهایی می اندازد که با دوستم حسین، در پارکها، سهراب می خواندیم و مسحور افکار او می شدیم. ما شاگرد بودیم و سهراب استاد و دوست عزیزی که بی هیچ منّتی می آموخت.

***

سهراب سپهري:

در 15 مهر ماه 1307 در كاشان چشم به جهان گشود .
تحصيلات ابتدايي و متوسطه را در همين شهر به پايان رساند و وارد دانشكده هنرهاي زيبای تهران شد .
و در سال 1332 در رشته نقاشي با احراز رتبه اول و دريافت نشان درجه علمي ليسانس گرفت .

در سال 1336 از راه زميني به پاريس و لندن سفر كرد در سال 1337 در اولين بي ينال تهران و كمي بعد در بي ينال ونيز و در سال 1339 در بي ينال دوم تهران شركت جست و جايزه اول هنرهاي زيبا را دريافت داشت .
...
در دي ماه سال 1358 براي درمان بيماري سرطان خون به انگلستان رفت و در اسفند ماه همين سال در ايران بازگشت و در تاريخ اول ارديبهشت 1359 در بيمارستان پارس تهران چشم از جهان فرو بست.
وي را در روستاي مشهد اردهال كاشان به خاك سپردند ...

دفترهاي شعر :
مرگ رنگ- تهران 1330

زندگي خوابها- سپهر 1332

آوار آفتاب- تهران 1340

شرق اندوه- تهران 1340

صداي پاي آب- مجله آرش 1344

مسافر- مجله آرش 1345

حجم سبز- روزن 1346

ما هيچ ما نگاه- تهران 1356

هشت كتاب - طهوري 1356

منتخب اشعار- طهوري 1364



--------------------------

نشاني

خانه دوست كجاست ؟ در فلق بود كه پرسيد سوار
آسمان مكثي كرد
رهگذر، شاخه نوري كه به لب داشت، به تاريكي شنها بخشيد
و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت:
« نرسيده به درخت،
كوچه باغي است، كه از خواب خدا سبز تر است
و در آن، عشق، به اندازه پرهاي صداقت، آبي است
مي روي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ، سر به در مي آرد.

پس به سمت گل تنهايي مي پيچي،
دو قدم مانده به گل،
پاي فواره ی جاويد اساطير زمين مي ماني
و تو را ترسي شفاف فرا ميگيرد.
در صميميت سيال فضا، خش خشي مي شنوي :
كودكي مي بيني
رفته از كاج بلندي بالا، جوجه بردارد از لانه ی نور
و از او مي پرسي
خانه دوست كجاست.»


--------------------------

شب تنهايي خوب

گوش كن، دورترين مرغ جهان مي خواند.
شب سليس است، و يكدست، و باز.
شمعداني ها
و صدا دار ترين شاخه فصل، ماه را مي شنوند.

پلكان جلو ساختمان،
در فانوس به دست
و در اسراف نسيم ،

گوش كن جاده صدا مي زند از دور قدمهاي تو را.
چشم تو زينت تاريكي نيست.
پلكها را بتكان، كفش به پا كن، وبيا.
و بيا تا جايي، كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روي كلوخي بنشيند با تو
و مزامير شب اندام تو را، مثل يك قطعه ی آواز به خود جذب كنند.
پارسايي است در آن جا كه تو را خواهد گفت :
بهترين چيز، رسيدن به نگاهي است كه از حادثه عشق تر است.


به نقل از سایت: آوای آزاد

از 14 تا 28 سالگی بعضی ها!

خصوصیات بعضی از آقا پسرها:
•سن 14 سالگی:تازه در این سن "هر" را از "بر" تشخیص می دهند.(اول بدبختی!)
•سن 15 سالگی:یاد می گیرند که در خیابان به مردم نگاه کنند!... از قیافه خودشان بدشان می آید.
•سن 16 سالگی:در این سن اصولاً راه نمی روند،تکنو می زنند و تکنو راه می روند!حرف هم نمی زنند.داد می زنند.با راکت تنیس هم گیتار می زنند.
•سن 17 سالگی:یک کمی آدم می شوند.اما شعرهایشان را کماکان بلند بلند می خوانند.
•سن 18 سالگی:هرکس را می بینند،درست تا غروب روز دوم عاشقش می شوند. بعضی از این آهنگ های دل ودلبری مثل چسب دوقلو به آنها می چسبد.
•سن 19 سالگی:شدیداً به آهنگ های غروب و پائیز حساس می شوند!
•سن 20 سالگی:از همه دوستان،رودست می خورند... آهنگ های خارجی گوش می دهند که نفهمند چه خاکی توی سرشان شده است.
•سن 21 سالگی:زندگی را غیراز این بچه بازی ها می بینند(مثلاً عاقل می شوند!)
•سن 22 سالگی:نه!می فهمن که زندگی همه اش عشق است... دنبال یه آدم حسابی می گردند!
•سن 23 سالگی:یکی را پیدا می کنند،اما مرموز می شوند(دیدشان عوض می شود!)
•سن 24 سالگی:نه!... او اصلاً لیاقت عشق منو نداره!
•سن 25 سالگی:داداش عشق سیخی چند؟طرف باید باباش پول دار باشه.حالا خوشگل هم بود،بد نیست!
•سن 26 سالگی:این یکی دیگه خودشه.همون که یه عمرمی خواستم!خانم افتخارمی دین غلامتون بشم؟
•سن 27 سالگی:آخیش،ما هم صاحب زن و زندگی شدیم!
•سن 28 سالگی:کاش قلم پام می شکست و خواستگاری تو نمی آمدم!

خصوصیات بعضی ازدختر خانم ها:
•سن 14 سالگی:تا پارسال هرکی بهشون می گفت:چطوری:می گفتن:خوبم مرسی!حالا می گن:مرسی خوبم!
•سن 15 سالگی:هرکی بهشون بگه سلام،می گن علیک سلام!نقاشیشون بهترمی شه (بتونه کاری ورنگ آمیزی!)
•سن 16 سالگی:یه عاشق واقعی!.. فردا صبح هم می خوان خودکشی کنن.شوخی هم ندارن!
•سن 17 سالگی:نشستن و اشک ریختن.بهشون بی وفایی شده!شعرهای بی وفایی مثل چسب دوقلو می چسبه(کوران حوادث!)
•سن 18 سالگی:دیگه اصلاً دوست داشتن بی دوست داشتن!توی خیابون جلوی پاشون رو هم نگاه نمی کنن.
•سن 19 سالگی:از بی توجهی یه نفر رنج می برن... فکر می کنن اون یه آدم به تمام معنا است!
•سن 20 سالگی:نه!نه! اون منو نمی خواست!.. آخرش منو یه کوروکچل می گیره،می دونم!
•سن 21 سالگی:فقط 27-28 سالگی قصد ازدواج دارم و بس!
•سن 22 سالگی:خوش تیپ باشه!پول دار باشه!تحصیلکرده باشه!قد بلند باشه.خوش قیافه باشه!"که چی نباشه؟"
•سن 23 سالگی:همه خواستگارارو رد می کنن!
•سن 24 سالگی:زیاد مهم نیست که چه ریختیه یا چقدر پول داره.فقط مرد شیردل و شجاعی باشه.
•سن 25 سالگی:وای!پس چرا دیگه هیشکی نمی یاد؟هرکی می خواد باشه،باشه!
•سن 26 سالگی:یه نفرمی یاد.... همین خوبه...بله!
•سن 27 سالگی:سلام بچه ها،این شوهرمه!یه مرد نازنین!
•سن 28 سالگی:کاش قلم پات می شکست و خواستگاری من نمی اومدی!

نویسنده:ناشناس

29 مه 2006

سوئد نامه

سلام! بعد از یکی دو هفته بالاخره تصمیم گرفتم که سفرنامم رو بنویسم.راستش منتظر چند تا عکس خیلی قشنگ بودم، ولی به دستم نرسید.مجبور شدم با همین چیزایی که دارم،سفرنامم رو بنویسم.من به شهر بوتبوری،مالمو و استکهلم سفر کردم.چیزاهای جالب و قشنگی دیدم.ولی شاید نتونم همه اونهارو به راحتی براتون توصیف کنم.به نظرم اگر یه سری اطلاعات کلی راجع به کشور سوئد بهتون بدم ، بد نباشه.شاید اگر قصد سفر به اونجا رو دارید،به دردتون بخوره.پس بخونید:

کشور سوئد در شمال اروپا در شبه جزیره اسکاندیناوی واقع شده. از غرب با کشور نروژ، از شمال شرق با کشور فنلاند، از شرق با خلیج بوتنیا، از جنوب شرقی با دریای بالتیک و از جنوب غربی با کشور دانمارک همسایه است.
پایتخت و بزرگترین شهر:استکهلم
زبان رسمی:سوئدی
سیستم حکومتی:پادشاهی
شاه فعلی:کارل گوستاو شانزدهم
جمعیت در سال 2004: 9،006،405
تراکم جمعیت:20/کیلومتر مربع
رشد سالانه جمعیت:0/2 درصد
یکای پول:کرون سوئدی
دین:مسیحی
منطقه زمانی:UTC+1 (یک ساعت ونیم عقب تراز ایران)
دامنه اینترنتی:.se
پیش شماره تلفنی: 46+
شهرهای پرجمعیت سوئد به ترتیب عبارتند از:
استکهلم،یوتبوری (گتنبرگ)،مالمو.

زبان سوئدیها از خانوادهٔ زبانهای هند واروپایی شاخهء ژرمنی است و به زبان‌های نروژی و دانمارکی نزدیکه. این سه زبان بسیار به هم نزدیک بوده و اغلب گویش وران آنها می‌تونن هر کدام به زبان خود با هم ارتباط زبانی برقرار کنند. مردم سوئد همراه با مردمان نروژ و دانمارک از تبار هند واروپایی بوده و تبارشان به وایکینگها می‌‌رسه.

سوئد در شمال اروپا واقع شده ودارای آب و هوای بسیار سردی است. این كشور از نظر طبیعی، از 4 ناحیه تشكیل شده. كوههای پوشیده از جنگل در منطقه نورلند در شمال، زمینهای مرتفع یونكوپینگ در جنوب، دریاچه دیستریكت در ناحیه مركزی، و جلگه حاصلخیز اسكانیا در منتهی­الیه بخش جنوبی كشور.تابستانها كوتاه وگرم و زمستانهای سرد و طولانی از ویژگیهای آب و هوای این كشوره. میانگین بارش سالانه از 200 سانتی متر در غرب وجنوب غربی، تا 50 سانتی متر در شرق و جنوب شرقی متغیره. بیش از نیمی از مساحت این كشور از جنگل پوشیده شده و طبعاً، صنایع چوب وساخت ماشین آلات مرتبط با اون، معمول و متداوله.
در گذشته نه چندان دور, تا اواخر قرن هجدهم ميلادي, سوئد يکي از فقيرترين کشورهاي اروپا بود. اما بعدها، دوران رشد اقتصادي سوئد آغاز شد.از 1928 به بعد با رشد صنعتی خوبی که داشت، تونست در بازار جهانی اعتبار کسب کند.
بعد از جنگ جهاني دوم اين رشد اقتصادي شتاب بيشتري بخودش گرفت. درآمد خالص ملي کشور بالا رفت, شکوفائي رشد اقتصادي بوجود اومد . درآمد کشور سوئد مثل کشورهاي نسباتاً کوچک صنعتي, وابسته به صادرات توليدات صنعتيه که در حال حاضر از رشد بالائي در توازن بين صادرات و واردات برخورداره.
صادرات و واردات سوئد و کشورهاي عضو بازار مشترک اروپا از سال 1995 که سوئد عضو اين اتحاديه شد, رشد چشمگيري داشته. واردات سوئد از ديگر کشورهاي اروپائي در سال 1995 بالغ بر 325 ميليارد کرون سوئدي و صادرات اون در همون سال بالغ بر 340 ميليارد کرون سوئدي بوده .اين ارقام در سال 1999 به ترتيب به 390 ميليارد کرون سوئدي(واردات) و 410 ميليارد کرون سوئدي(صادرات) ارتقا یافت. آمريکاي شمالي و کشورهاي آسياي جنوب شرقي از ديگر بازارهاي مهم صادراتي سوئد هستند.
معدن سنگ آهن و جنگل وسيع به يقين نقش بسزائي در پيشرفت صنعتي کشور سوئد داشته. اين دو منابع سرشار طبيعي, پايه و اساس توليدات صنعتي کشور را تشکيل ميدن. تلفن و سيستم هاي مخابراتي, خودرو وماشين هاي سنگين(volvo) و همچنین موتورهای هواپیمای saab رو می شه به صنعت و توليدات سوئد اضافه کرد.
توليد خودرو, کاميون و ديگر صنايع فلزي سبک و سنگين, 50 درصد در اقتصاد توليدي کشور سهم دارن. درصد اين سهم براي صنعت کاغذ و خمير کاغذ 20 و داروسازي 12 است.
در موسیقی folk هم مثل سوئیس، آلمان و ایتالیا پیش گام بودند.
حکومت سوئد یه حکومت پادشاهی سمبولیکه.یعنی شاه زیاد در امور مملکت دخالت نمی کنه.همه تصمیمات کشور توسط نخست وزیر و مجلس گرفته می شه.
شاه فعلی سوئد سه تا فرزند داره ،دوتا دختر و یک پسر که دختر بزرگ اون بعد از مرگ پدرش،ملکه سوئد می شه.
سوئد مردمی بی آزار،آروم و با فرهنگ داره.البته بیشتر اونها به دلیل نوع آب وهوا و کمبود نور آفتاب،افسرده و سرد هستن.بطوریکه یه ساختمان بزرگ 18 طبقه به عنوان دیوونه خونه فقط در شهر یوتبوری هست.
در سوئد به خانم ها خیلی اهمیت میدن.یعنی حرف اول رو در اونجا خانم هامی زنن.اگر ضد زن و ضد فمنیست هستید هیچ وقت به سوئد سفر نکنید :)
اونجا اول به زن بها می دن،بعد به بچه،بعد به سگ یا حیوانات دیگه وبعد به مرد.
هزینه تحصیل در اونجا رایگانه.ولی مردم حدود 30% از درآمدشون رو باید مالیات بدن.
در سوئد 90000 نفر ایرانی زندگی می کنن که حدود 40000 نفر از اونها در استکهلم هستن.استکهلم شهری بسیار زیبا با مناظر دلنشین و ساختمان های فوق العاده قشنگ، از 12 جزیره کوچک تشکیل شده که همگی با پل به هم وصل شدن.
دریایی که اونجا قرار داره دریای بالتیکه ودارای رنگ بسیار زیبا و خاصیه.
یک قسمت از این شهر به نام شهرقدیم هست که خیابان ها و کوچه های اون سبک قدیمی داره وماشین از اونجا رد نمی شه.و همه چیز آدم رو به یاد قرن ها پیش می اندازه.



اگر از سوئد قصد سفر به آلمان رو دارید،یکی از راههایی که بهتون پیش نهاد می کنم،رفتن از راه دریاست.
از شهر یوتبوری،یه کشتی مسافربری بزرگ هست که 7:30 هر شب راه می افته و ساعت 9:30 صبح به بندر کیل در آلمان می رسه.
این کشتی بسیار بزرگه و قابلیت حمل ماشین رو هم داره.در این کشتی همه جور امکانات تفریحی از قبیل:مرکز خرید،کازینو،رستوران،دیسکو... هست و مطمئن باشید که خیلی بهتون خوش میگذره.
مشخصات کشتی:
وزن:169/39 تن
طول:175متر
سرعت:22knots
ظرفیت مسافر:700/1
ظرفیت ماشین:590
قدرت:40000 اسب بخار


کاخ لویی هشتم در نزدیکی شهر یوتبوری:



شاه کارل گوستاو که شهر یوتبوری رو ساخت .همون طور که می بینید داره با دستش به زمین اشاره می کنه و می گه اینجا باید این شهر ساخته بشه:



نمای کلی کاخ شاه در استکهلم:



ساختمان مجلس در استکهلم:



این برج زیبایی که می بینید در مالمو قرار داره.یه ساختمان اداری بزرگ که از نظر طراحی در جهان مقام خوبی کسب کرده:



دادگاه سوئد در استکهلم:



دریای بالتیک(استکهلم):



ساختمان اپرا وتئاتر در سمت راست تصویر(استکهلم):



برخی از ساختمان های زیبای سوئد:



این پل بسیار زیبا رو که ملاحظه می کنید در مالمو واقع شده و 17 کیلومتر طول داره و مالمو رو به کپنهاک در دانمارک متصل می کنه.حدوداً 40 دقیقه طول می کشه که از سوئد به دانمارک برید.یک قسمت از این پل هم زیر آب قرار داره:


نمای کلی شهر گتنبرگ یا یوتبوری:



امیدوارم از اطلاعاتی که بهتون دادم استفاده کرده باشید و براتون مفید واقع شده باشه.تا سفرنامه بعدی خدانگهدار.

سنگ صبور ...

کلي حرف براي گفتن داشت ، اما هيچ کس انگار نمي خواست حرف هاش رو بشنوه !!!
دلش مي خواست حرف بزنه، داد بزنه !!! اما مگه ميشه کسي رو مجبور به شنيدن کرد؟؟
دلش پر از غم بود و هيچ سنگ صبوري نداشت .
تا اينکه از آدم ها نا اميد شد و دل به جاده سپرد و راهي شد.

روحش اونقدر سنگين شده بود، که روي جسم خاکيش سنگيني مي کرد.
به سنگ فرش هاي خيابون نگاه کرد، چطور مي تونن طاقت بيارن که زير پاهاي
آدم ها له بشن و روحشون لگد کوب بشه، اما دم نزنن.
پير و فرسوده بشن، اما طاقت بيارن و هيچي نگن.
اما بعد با خودش گفت: سنگ ها که روح ندارن !!!
پس مثل بقيه آدم ها بي تفاوت راهش رو ادامه داد ...
... رفت و رفت تا احساس عجيبي در وجودش پديدار شد !!!
کشش عجيبي رو، زير پاهاش احساس مي کرد !!!
تا جايي که چشم کار مي کرد هزارن سنگ با رنگ ها و اندازه ها و نوشته هاي مختلف بود !!!
وقتي روي اين سنگ ها راه مي رفت احساس غريبي داشت !!! اما چرا ؟؟
هواي اين سرزمين، بوي غربت مي داد !!!
مگه اين سنگ ها چي بودن که اينقدر بي قرارش مي کردن !!!
به آسمون نگاه کرد، ابر هاي آسمون، خبر از بغض آسمون مي دادن !!!
يعني آسمون خيال باريدن داشت؟؟
با خودش گفت: انگار اينجا سرزمين غريبه هاست، اينجا همه با هم غريبه هستن !!!
پس آسمون تنها و غريب من، بين غريبه ها ببار. بذار غريبه ها از اشکت سيراب بشن !!!
آسمون هم حرمت دلِ شکستش رو نگهداشت و شروع به باريدن کرد.
جسمش خيس شده بود و بوي خاک بارون خورده مستش کرده بود .
انگار بارون مي خواست آتيش دلش رو خاموش کنه !!! چه احساس لذت بخشي !!!
دستاش رو رو به آسمون گرفت تا دستاش با آب بارون، وضو عشق بگيره !!!
دلش مي خواست نماز عشق رو زير بارون عشق بخونه !!!
دستاش رو، رو به آسمون گرفت و شروع به چرخيدن کرد.
اوون مستانه مي رقصيد و نماز عشق رو با حال مستي مي خوند.
توو حال خودش نبود. اونقدر چرخيد و رقصيد تا اينکه با صورت روي يکي از سنگ ها افتاد.
روي سنگ نوشته بود:
تاريخ تولد، تاريخ فوت و ....
تازه فهميد اين سرزمين، سرزمين مرده هاست.
اونوقت احساس آرامش کرد !!!
آخه اين سرزمين پر از سنگ هايي بودن که روح داشتن !!!
حالا اون سنگ صبوري پيدا کرده که روح داره !!!

28 مه 2006

عقاب

عقاب کوچک زندگی من، شهبال های زرّینت را به روی آرزوهای حقیقی من بگشا.
بگذار انعکاس نور طلایی خورشید بر پرهای زیبای تو، سرآغاز طلوعی دیگر برای من باشد. بگذار خنکای نسیم به هم خوردن بالهای تو، صورتم را نوازش کند و شوقی کودکانه، بر سراسر وجودم بریزد. بگذار برق چشمانت، مرا خیره ی غرور و عظمتت گرداند و قدرت پنجه هایت، ماهیهای هراسان و ترسان اما موزی و بد جنس رودهای سنگلاخی وجودم را، خوراک جوجه های معصومت گرداند!

بالهایت را پهن کن و باز گردان تا دنیا در زیر پرهایت، کوچک و ناچیز گردد.
بگذار همه بدانند تکی، بزرگی و قدرتمند. بگذار همه بدانند چون تویی درون قلبِ کوچک من، لانه ساخته است. بگذار بدانند قلمروی فرمانروایی ات را به تمام کهکشان ها نخواهم فروخت.
عقاب تیز پرواز قله های استغنای من، هرگز نخواهم گذاشت تقدیر پنجه هایت را به چنگ گیرد و تو را به ترس مهمان کند. چون تویی چون منی به پشت داری و چون منی چون تو. در پناهم آرام گیر. شکوهت را، که در روزهای بی وفایی روزگار صادقانه و کودکانه به وجودم بخشیدی، اکنون نثار پنجه هایت می کنم تا در طوفانِ سردِ اندوه ها، کودکان کوچک را پناه دهی.

نویسنده: Saket-o-Tanha

27 مه 2006

رنگ عشق ...

دلتنگ بود، خيلي وقت بود رويايي نداشت.
زندگي براش فقط از 2رنگ تشکيل شده بود !!! سپيد يا سياه !!!
وقتي سپيد بود؛ خوشبختي بود و شادي و سرخوشي !!!
اما وقتي سياهي بود؛ نا اميدي بود و غم و دلتنگي !!!

خاکستري تنها رنگ رويايي بود که جرات مي کرد، بهش فکر کنه !!!
حتي فکر کردن به روياي خاکستريش بهش آرامش مي داد.
شايد چون آرامش رو در سوختن و خاکستر شدن، و دم نزدن پيدا کرده بود !!!
يا شايد چون رنگ جاده بود و آرامش رو در عبور از مسير روياييش پيدا کرده بود !!!
اما همين روياي دوست داشتني، براش تکراري شده بود !!!
خسته بود، از اين همه سفر!!! اون هم در جاده خاکستري که انتهايي نداشت !!!
خسته بود، از اين همه سوختن دل و خاکستر شدن، روياهاش !!!
آخه روياهاي سپيدش مي سوختن و خاکسترش، جاده خيالاتش رو خاکستري مي کردن !!!
رنگ روياهاش هم، رنگ مرده اي بود !!!
دلش مي خواست يه رويا با يه رنگ تازه داشته باشه !!!
اما مي ترسيد !!! مي ترسيد از اينکه دنيا رو با يه رنگ تازه ببينه !!!
مدام از خودش مي پرسيد: مردم چي ميگن !!!
اما حتي از جواب دادن به اين سوال تکراري هم خسته شده بود !!!
شايد چون مردم هميشه حرف مي زنن و کاري هم به درست يا غلط بودن حرفهاشون، ندارن !!!
اما يه احساسي در وجودش بهش مي گفت: يه روياي تازه، مي تونه بهت انگيزه زندگي کردن، بده !!!
همين احساس بهش جرات مي داد !!! پس شروع کرد ...
شروع کرد به رنگ کردن روياهاي زندگيش !!!
آبي، سبز، زرد، ....
حالا زندگيش پر از رنگ هاي دوست داشتنيه !!!
مردم کلي راجع به تابلو زندگيش حرف مي زنن و پچ پچ مي کنن !!! بعضي زيباييش رو تحسين مي کنن و بعضي ديگه تکذيب مي کنن !!!
اما اون از ديدن تابلو رنگيه زندگيش لذت مي بره !!!
اما با همه زيباييش، هنوز جاي يه رنگ توو تابلو زندگيش خاليه !!!
اون رنگ، رنگِ عشق ِ!!!

22 مه 2006

جردن !!!

دلم تنگه، واسه بچّه محلاّ
دلم تنگه، واسه اون سر دنیا
دلم کرده، هوای خاک ایران
دلم تنگه، واسه دوستای تهران

دلم تنگه، واسه ویراژ تو جردن
یاد جردن، همیشه مونده با من

دلم تنگ، برای پارک ملّت
به این غربت، دلم نکرده عادت
هوس دارم، برم تو پارک سنگی
هوس کردم، برم تو شهر بازی

دلم تنگه، واسه آبی و قرمز
شهر خوبم، بهشتم بی تو هرگز
دلم تنگه، واسه پارتی گرفتن
دلم تنگه، واسه چهارشنبه سوری

دلم تنگه، واسه ویراژ تو جردن
یاد جردن همیشه مونده با من

دلم تنگ، برای پارک ملّت
به این غربت، دلم نکرده عادت
هوس دارم، برم تو پارک سنگی
هوس کردم، برم تو شهر بازی
...

برای دریافت فایل MP3 اینجا رو کلیک کن

21 مه 2006

چه زود، دير شد !!!

هر چي رشته بودم، پنبه شد !!!
ديدي بالاخره دلِ من هم شکسته شد !!!

دلم رو شکستي و رفتي؛ قلبم هزار پاره شد !!!
بالاخره حرمت چشماي من هم شکسته شد !!!
اشکهام به خاطر تو، تا ابد جاري شد !!!
قصه عشق ما براي هميشه وردِ زبون ها شد !!!
مي خواي بري ؟
به سلامت !
برو، اما بدون :
رفتنت باعث جدايي ما شد !!!
يه روز برمي گردي، اونوقت بهت مي گم:
حالا نوبت ِ منه که برم، اما بدون :
هرچي بين ما بود، فراموش شد !!! قصه ما تموم شد !!!
بدون اسيرت براي ِ هميشه آزاد شد !!!
يه روز خبر بهت مي رسه :
معشوقت اسير خاک شد !!!
اونوقت نگي: براي داشتنت؛ چه زود، دير شد !!!

19 مه 2006

تصوير شوم !!!

امروز داشتم خاطراتم رو به صورت کلي در ذهنم مرور مي کردم که ياد تصوير شوم اون افتادم.
نمي دونم چرا هر وقت قراره يه اتفاق بد برام بيفته، 3 شب، پشت هم خوابش رو مي بينم.
تصويري که هنوز درست صورتش رو نديدم، اما هميشه وقتي به خوابم مي ياد ازش توو خواب نمي ترسم، حتي به طرفش مي رم تا صورتش رو ببينم اما هميشه نيمه سوخته صورتش رو مي بينم.

چهره مردي که لباس سياه به تن داره و توو تاريکي شب درست رو به رو من ايستاده و پشت سرش يه خونه بزرگ در حال سوختنه. من انگار مي شناسمش به طرفش مي رم. اما هرچي تلاش مي کنم نمي تونم چهرش رو درست تشخيص بدم. چون پشت به نور آتش ايستاده !!!
انگار اوون هم فقط داره من رو نگاه مي کنه!!! اما يک لحظه نيمه صورتش رو مي بينم که جاي زخم و تاول سوختگيه !!!
اما من حتي از ديدن صورت نيمه سوختش ناراحت نمي شم و فقط نگاهش مي کنم. بعد از خواب بيدار مي شم؟!
يادمه وقتي براي اولين بار اين خواب رو 3شب متوالي ديدم، فکر کردم که احتمالا به خاطر ديدن فيلم هاي ترسناکِ و اصلا اهميت ندادم، اما فرداي شبِ سوم چشمتون روزِ بد نبينه يه اتفاق خيلي بدي برام افتاد !!!
بعد از حدودا يک سال، باز 3 شب اين خواب رو ديدم، اما با خودم گفتم ، بيشتر دقت مي کنم تا هيچ اتفاقي نيفته. تا 3روز مراقب خودم بودم که شبِ روز چهارم قبل از خواب، حالم اينقدر بد شد که راهي بيمارستان شدم.
نمي دونم چرا اين تصوير شوم، هر وقت به سراغم مياد، اتفاقات عجيب و ترسناکي برام ميفته !!!
الان خيلي وقتِ به خوابم نيومده و من واقعا خدا رو شکر مي کنم.
اما بعضي وقت ها که به يادم مياد يه احساس عجيبي پيدا مي کنم ، هنوز هم گاهي تصوير تاريکش رو در ذهنم مرور مي کنم تا بشناسمش. احساس بدي نسبت بهش ندارم. انگار به خوابم مياد تا من رو از يه حادثه تلخ خبردار کنه !!! اما چرا ؟؟ نمي دونم !!!
اما دوست دارم بشناسمش، چون با تمام زخم ها و چهره نيمه سوختش، من توو خواب ازش نمي ترسم و دوستش دارم و به طرفش مي رم.
شايد ديدن اون توو خواب يه تصوير شوم و بد خبري باشه، اما من احساس بدي نسبت بهش ندارم !!!

16 مه 2006

همه چيز و هيچ چيز ...

ميشه با يه قطره آب، لطافت دريا رو شناخت.
ميشه با يه برگ سبز، رنگ جنگل رو شناخت.
ميشه با يه تکه سنگ، قدرت کوه رو شناخت.

ميشه با يه ستاره کوچيک،بزرگي کهکشان رو شناخت.
ميشه با يه مشت خاک، متانت زمين رو شناخت.
ميشه خيلي چيزها رو ديد و شناخت، اما ...
اما با چه چيزي، ميشه تو رو شناخت ؟؟؟
تو رو از همه چيز و از هيچ چيز ميشه شناخت.
براي شناختن تو ، بايد من رو شناخت !!!
اما چه کنم؛ هيچ کس، من رو نشناخت !!!

اگه تو ...

اگه تو از پیشم بری،
کارِ من، آوارگیه؛
خلاصش رو واسَت بگم،
که آخرِ زندگیه!

اگه تو از پیشم بری،
کارِ من، آوارگیه؛
خلاصش رو واسَت بگم،
که آخرِ زندگیه!

اگه تو از پیشم بری،
زندگی خاکستریه؛
فرداش یکی خبر میده،
دلت پیشِ دیگریه.

اگه تو از، پیشم بری،
پنجرمون، بسته میشه؛
یه دل واست، تا آرزو،
از زندگی، خسته میشه.

اگه تو از، پیشم بری،
تو ابرا غوغا می کنم؛
برای مُردنِ گُلها،
بهونه پیدا می کنم.

اگه تو از پیشم بری،
کارِ من آوارگیه،
خلاصش رو واسَت بگم،
که آخرِ زندگیه!

اگه تو از پیشم بری،
زندگی خاکستریه،
فرداش یکی خبر میده؛
دلت پیش دیگریه.

اگه بری،
پروانه ها، شمعها رو خاموش می کنن!
قناری های قفسی،
دل رو فراموش می کنن!
اگه بری،
همه میگن،
عشق من و تو هوسه!
بمون با هم، نشون بدیم،
که عشق ما، مقدسه...

اگه تو از پیشم بری،
کاره من آوارگیه،
خلاصش رو واسَت بگم،
که آخرِ زندگیه!

اگه تو از پیشم بری،
زندگی خاکستریه،
فرداش یکی خبر میده؛
دلت پیشِ دیگریه.

برای دریافت Remix فایل MP3 اینجا رو کلیک کن

15 مه 2006

عشق من ...

چهره ي خورشيدِ عشق بر كوير خشك وجودم، صداي خشك شكسته شدن بلور احساسم را بر فضاي تاريك تنهايي، به روشني حضور غم انگيزِ اندوه، بر زندگيم طنين انداز مي گرداند. طلوع طلايه هاي خورشيد، آخرين ذرّات معطر جانم را به دورترين دنياي ترانه ها فرستاده است و كلبه ي كوچك احساسات قلبم بر كودكي هاي كودكانه اش تبسم هاي زيركانه مي زند . پيداي پنهان وجودم، كاش حضورِ گرم و عاشقانه ي تو نبود ...


تمام دنياي من هست يه اتاق خالي،
خالي است اما رويایي.
در پس هر غصه و دردي،
اين اتاقه كه ميشه سنبل يه آزادي.
هر شب، تو اتاق خالي،
مي باره بارون اشكهاي دلي،
كه مي لغزند رو گونه هاي تنهايي.

اين كه تمام احساست رو بخواي بنويسي خيلي لذت داره ولي دعا مي كنم كساني نوشته هاي منو بخونند كه واقعا عاشق باشند.
خدا نگهدار.

نویسنده: Saket-o-Tanha

تا هستم، بمان

هجوم سايه ها، من رو از آفتاب دور کرده !!!
به زمين که نگاه مي کنم هزاران سايه رو مي بينم که هيچکدوم سايه من نيست.
آخه جسمم از آفتاب دور شده !!!
تني هم که داغي آفتاب رو احساس نکرده باشه، زمين سايه اش رو روي جسم خاکيش نقاشي نمي کنه!؟
من آفتاب رو گم کردم، به هر طرف هم که نگاه مي کنم، نمي بينمش !!!
نمي دونم شايد کور شدم؟! يا شايد، آفتاب ديگه دوستم نداره !!!

اما دوست دارم فقط به زمين و به سايه هاي در حال عبور نگاه کنم، نه به صاحبِ سايه ها !!!
سايه ها تا وقتي آفتاب مي تابه، زنده هستن !!! با مرگ آفتاب و تولد مهتاب، سايه ها هم مي ميرن !؟
اما سايه من قبل از غروب آفتاب، تن به مرگ سپرده !!!
دلم مي خواد دوباره زندش کنم، آخه هنوز وقت مرگش نشده !!!
اما حتي از زنده کردنش، مي ترسم. طاقت ديدن اين که هر غروب جلو چشماي ِ من جون مي ده و مي ميره رو ندارم !!! اما حقِ اين رو هم ندارم که زندگي کوتاهش رو، از اينيم که هست، کوتاهتر کنم!!!
مي دونم که فردا صبح با تولد آفتاب، سايه من هم، دوباره متولد ميشه !!!
پس ديگه از مرگ هر روزش نبايد غصه بخورم، اما با اومدن شب بدجوري دلتنگش مي شم !!!
تصميم دارم با آفتاب آشتي کنم، تا سايم جون بگيره !!!
براي آشتي با آفتاب مي خوام پرده هاي اتاقِ تنهاييم رو باز کنم و به چشماش نگاه کنم و بهش بگم:
مي خوام سايه داشته باشم، مي خوام از خونه تاريک غمم بيرون بيام و زير نور آفتاب ِزندگي، گرم بشم و اين بار عوض نگاه کردن به سايه ها، به چهره تک تک آدم ها نگاه کنم.
مي خوام تنم از آفتاب، داغ بشه تا زمين، سايه من رو هم روي جسم خاکيش نقاشي کنه !!!
شايد سايه من، براي يک لحظه کوتاه هم که شده، بتونه براي تن کوچيک مورچه اي که داره با زحمت دونه اي رو مي کشه، پناهگاهي باشه تا نذاره تن کوچيکش از داغي آفتاب بسوزه !!!
اونوقت زندگي من پر از احساس ِبودن ميشه و بهم جرات فرياد کشيدن ميده تا فرياد بزنم و بگم:
ديگه دلم نمي خوام آفتاب باشم، چون آفتاب سايه نداره . اما آفتاب رو دوست دارم، چون تا وقتي که هست، سايه من هم، هست.
پس اي آفتاب سوزان؛ تا هستم، بمان !!!!

13 مه 2006

پسر کبریت فروش

امروز عصر وقت دندون پزشکی داشتم.وقتی از در اومدم بیرون،ابرای سیاه تمام آسمون رو گرفته بودن.کم کم بارون شروع به باریدن کرد.دستمو از پنجره ماشین آوردم بیرون تا بارون رو حس کنم.رسیدم به یه چراغ قرمز و ایستادم. پسر کوچولوی کبریت فروشی رو دیدم که تو بارون لا به لای ماشین ها راه می رفت و از مردم می خواست که ازش کبریت بخرن.

4 یا 5 سال بیشتر نداشت.با دیدنش قلبم از حرکت ایستاد.یه دفعه باد شدیدی اومد.مثل طوفان بود.آسمون سیاه و کبود شده بود.هوا پر شد از گرد و غبار.همه صورتشون رو گرفته بودن تا گردوغبار توی چشماشون نره.اون پسر بچه با دستای نحیفش چشماشو مالید.انگار این گردوغبار توی چشم اون هم رفته بود.اشک توی چشمام جمع شد.بغض گلوم رو گرفته بود.نمی دونستم چی کار کنم.خیلی دلم می خواست کمکش کنم.حداقل بهش بگم که بره زیر یه سایه بون تا هوا بهتر بشه.یه دفعه چراغ سبز شد و مجبور شدم که حرکت کنم.وقتی با ماشین از کنارش رد شدم،نگاه عجیبی به من کرد.نگاهش پر از تمنا بود.پر از حسرت. معصومیت از چهرش می بارید.دلم می خواست یه کاری براش بکنم ولی…
هوا خیلی بد بود.بارون شدیدی می اومد.به دندون پزشکی رسیدم.از ماشین که پیاده شدم تازه فهمیدم بیرون چه خبره؟من حرکت نمی کردم ولی باد منو با خودش می برد.اصلاً نمی تونستم تعادل خودم رو حفظ کنم.نزدیک بود برم زیر ماشین.اون لحظه به یاد اون پسر کبریت فروش افتادم.اون بچه الان کجاس؟چی به سرش اومده؟حتماً تا حالا باد اونو با خودش برده.نفسم بالا نمی اومد.ولی مجبور شدم خودم رو کنترل کنم تا برم توی مطب.
تو راه برگشت،با خودم فکر می کردم که آخه چرا ما با این همه سرمایه ای که توی کشورمون داریم،باید بچه ها یا جوون هایی رو داشته باشیم که یا دزدیده شدن یا از روی ناچاری به اصرار پدرومادرشون دارن از صبح تا شب توی هوای گرم و سرد،توی خیابون ها راه می رن تا بتونن یه لقمه نون در بیارن تا از گشنگی نمیرن.
بعضی از اونا حتی نمی تونن مدرسه برن.پیر مرد هایی رو دیدم که چین و چروک
روی صورتشون یا قامت خمیدشون نشون می ده که بالای 70 سال سن دارن ولی به خاطر خرج زندگی مجبورن دایره و دنبک دستشون بگیرن و توی خیابون ها بچرخن.
وقتی هم که ازمون کمک می خوان، ما رومون رو می کنیم اون ور،شیشه رو می کشیم بالا،ضبط ماشین رو زیاد می کنیم تا صداشون رو نشنویم. و هیچ وقت به شکسته شدن دل اون ها فکر نمی کنیم…
افسوس که هیچ کاری از دستم بر نمی یاد که براشون انجام بدم.فقط می تونم غصه بخورم.ای کاش انقدر پول داشتم که می تونستم برای همشون کاری بکنم.یه کاری که دیگه مجبور نباشن تو خیابون ها سرگردون باشن.
خدایا ازت می خوام که به همشون سلامتی بدی.ازت می خوام آینده روشنی براشون بسازی.آینده ای که مثل حالشون تاریک و سیاه نباشه.
خدایا خودت همشون رو عاقبت به خیر کن…

به هیچ یار مده خاطر و به هیچ دیار ...



به هیچ یار مده خاطر و به هیچ دیار

که بر و بحر فراخ است و آدمی بسیار


چه لازم است یکی شادمان و من غمگین

یکی به خواب و من اندر خیال او بیدار

کسی که از غم و تیمار من نیندیشد
چرا من از غم و تیمار او شوم بیمار ؟

به راحت نفسی رنج پایدار مبر
شب شراب نیرزد به بامداد خمار

طریق معرفت اینست بی خلاف ولیک
به گوش عشق موافق نیاید این گفتار

چو دیده دید و دل از دست رفت و چاره نماند
نه دل ز مهر شکیبد نه دیده از دیدار

شبی دراز درین فکر تا سحر همه شب
نشسته بودم و با نفس خویش در پیکار

بسی نماند که روی از حبیب بر پیچم
وفای عهد عنانم گرفت دیگر بار

که سخت سست گرفتی و نیک بد گفتی
هزار نوبت از این رای باطل استغفار

همیشه در دل من هر کس آمدی و شدی
تو برگذشتی و نگذشت بعد از آن دیّار

حلال نیست محبت مگر کسانی را
که دوستی به قیامت برند سعدی وار

با تخلیص از کلیات سعدی.

آسمان وطن من


من در کنار پنجره ای نشسته ام که از پشت شیشه هایش نسیم غم می وزد.دختری را می بینم که سرش را به پنجره تکیه داده و به دور دست ها خیره شده و نسیمی که از لابه لای پنجره می وزد،موهای خرمایی رنگ اورا حرکت می دهد.ناگهان به خودم آمدم.آری آن دختر خودم بودم.

امشب آسمان هم مثل من دلش گرفته بود.انگار بغضی در گلویش بود که می خواست هر جور شده از دست آن خلاص شود.تنها راهی که برای خالی شدن پیدا کرد،گریه کردن بود.زد زیر گریه.بعد از مدتی گریه او شدید شد.او ناراحت بود و من خوشحال.خوشحال از اینکه بهار را حس می کردم.او همین طور گریه می کرد.ابرهای زیبایی سراسر آسمان را گرفته بودند.
نگاه کردن به آسمان آرامش خاصی به من می داد.خوبه که آدم گاهی به آسمان نگاه کنه.اون وقته که به قدرت خدا بیش از پیش پی می بره.من همون طور که از اسمم معلومه شبا زیاد بیدار نمی مونم و اغلب لذت نگاه کردن به آسمان با پولک های درخشان رو از دست می دم.راسته که می گن همه آدما تو آسمون یه ستاره دارن؟یه ستاره تو آسمون هست که از همه پررنگ تره.اون ستاره مال منه.به هیچ کس هم نمی دمش! لابد پیش خودتون می گین چه خوش اشتها!اون ستاره،آخرین ستاره شبه که اگه هوای آلوده تهران اجازه بده،صبح زود هم می شه دیدش.
اینم از شانس بد من! یه شب هم که من بیدارم ،هوا ابریه و من نمی تونم ستاره خودم رو ببینم.ولی می دونم که اون داره منو نگاه می کنه.
راستی یادم رفت بهتون سلام کنم.
سلام!خیلی وقت بود که ننوشته بودم.راستش دو هفته رفته بودم مسافرت.جای همتون خالی بود.یادمه وقتی داشتم می رفتم،می خواستم بدونم که آسمون همه جا همین رنگه؟ آره،آسمون همه جا همین رنگه.ولی آسمون وطن آدم یه چیز دیگس.اون آرامشی که آسمون ایران داره هیچ کجای دنیا نداره.خوشحالم از اینکه برگشتم.دلم برای همتون تنگ شده بود.دلم برای ستاره های آسمون وطنم تنگ شده بود.حتی دلم برای هوای آلوده تهران هم تنگ شده بود.به قول یکی از دوستان: رفتم،دیدم،برگشتم.
نمی تونم بگم دست پر برگشتم،ولی یه چیزایی براتون آوردم.نمی خوام پیش خودتون بگین که باز این دختره یه مسافرت رفت، هی داره پز میده.نه! به خدا این جوری نیست.دوست دارم تو زیبایی هایی که اونجا دیدم،شما رو هم شریک کنم.به زودی با یه سفر نامه دیگه می یام سراغتون.منتظر باشید...

سبدی گل در دست ...

من و تنهایی و نگاه خورشید
و عبور از گذرِ عمر به مرگ
و نگاهی ساده
به جهانی خلوت ...

چند روزی می شد،
که نگاهم به جهان بو می داد!
رنگ تنهایی و غمهایم بود ...
و سرودِ مرغان،
مرثیه خوانِ فراقِ من بود.
گاه گاهی سبدی گل در دست
منتظر می ماندم،
شایدم مرگ بیاید در دَم
و زند لبخندی،
تا مبادا تهی باشد دست!

وچنین آرامش،
هیچ در کوهِ تصوّرها نیست.
کاهی از فکر، به هم می ریزد،
همه آرامش دنیایم را!
و نگاهی خسته،
می ستاید شب بی فکری را ...

روزهایم شب بود،
و همه شب هایم؛
و در این غربتِ افسرده ی دل،
تو چه می خواهی از من؟
من پر از فانوسم،
و پر از تاریکی؛
چون یکی فانوسی، به دلم نیست، که روشن باشد!
گر توانی تو بیا شعله بزن، بر همه جان،
که شوَم فانوسی ...
روشنی بخشم من
و به پاکی برسم.

تو نگو مرگ بد است،
تو نمی دانی چیست!
و نمی دانم من هم، اما،
سبدی گل در دست
منتظر می مانم ...

بشناس مرا ...

گاهی یک غم باعث از میان رفتن هزار شادی تو می گردد "ژول ورن".

بشناس مرا، حکایتی غمگینم
افسانه ی تیره شبی سنگینم
تلخم، کدرم، شکسته ام، مسمومم
ای دوست شناختی مرا، من اینم
من اینم و غرق خستگی آمده ام
ویرانم و از شکستگی آمده ام
از شهر یگانگی، فراموشش کن
از شهر هزار دستگی آمده ام
از شهر یگانگی، فراموشش کن
از شهر هزار دستگی آمده ام

آنجا با هرکه زیستم، کشت مرا
هر هم خونی، به خونی آغشت مرا
صدها دستی که دوست می خواندمشان، هِه که دوست می خواندمشان
صدها خنجر، شکست در پشت مرا

اینجا که کسی به من بپیوندد نیست
صبحی که به روی ظلمتم خندد نیست
زنجیر فراوانِ فراوان، اما
چیزی که مرا، به زندگی بندد نیست
من اینم و غرق خستگی آمده ام
ویرانم و از شکستگی آمده ام
از شهر یگانگی، فراموشش کن
از شهر هزار دستگی آمده ام
از شهر یگانگی، فراموشش کن
از شهر هزار دستگی آمده ام

بشناس مرا حکایتی غمگینم
افسانه ی تیره شبی سنگینم
بشناس مرا ...

برای دریافت فایل MP3 اینجا رو کلیک کن

12 مه 2006

دل چیه؟؟؟؟؟

روزها در گذرند و تو می توانی تولد ساعات جدید را نظاره کنی و حسرت بخوری که چرا ساکن هستی!
شب های خاموش، بهترین لحظات برای تفکرات خلاق بدون هیچ مزاحمتی است و تو به ستارگانی نگاه می کنی که زینت آسمان شب هستند؛ اما به قصه های تلخ جدایی دل می سپاری و حتی در ابرهای مهربان هم، اشک به جای رحمت، می بینی!

خودت هم خوب می دانی، چه فرقی بین خنده از ته دل و گریه از انتهای وجود است! اما نگاه کن کدام را انتخاب می کنی!!!
من در کمدِ اتاقم، تا دلت بخواهد کوله بار ناامیدی و غصه و غم دارم؛ اما چون حوصله ی حمل آنها را نداشتم، در کمد دارند خاک می خورند. اگر از کشیدن کوله بار غم احساس خوبی پیدا می کنی، بگو تا چند کوله بارِ دیگر نیز برایت بفرستم!
و اما سوختن ... هر قدر بخواهی، سوختن را دیده ام و تجربه کرده ام : گاهی فریاد می زنند و گاهی جیغ ... اما آنهایی که سکوت می کنند، می خواهند که سوختن را زودتر فراموش کنند؛ می خواهند حتی کسی نفهمد که سوخته اند ... از قضا این روزها کسانی را دیده ام که دنیای منطق را می آورند، که موقع سوختن باید فریاد کشید!!! وگرنه قابل اعتماد نیستی، یا نقش بازی کرده ای!!! من هنوز هم نمی دانم چه اشکالی دارد ولی آنها حتماً می دانند.
اگر فکر کرده ای که تو تنها به مرگ تدریجی مبتلا شده ای، باید بگویم اگر مرگ را به دو بخش تدریجی و آنی تقسیم کنیم، همه دچار مرگ تدریجی هستند و آنهایی که به مرگ آنی دچار می شوند، قاعدتاً بیشتر نیازمند کمک هستند ... اما حتی به آنها نیز نمی توان کمک کرد!!! اما اگر حوصله ات از تدریجی و کُند بودنِ Game Over شدن سر رفته، خب برای دکتر عزرائیل یک email بفرست! مطمئن هستم که با تمام مشغله اش، برای اعضای این سایت همیشه وقت میذاره!!!
گاهی می دانی که کسی هست ولی نمی توانی با او سخن بگویی، پس گوش کن که او چه می گوید ... وقتی او گفت، تو یا سخن می گویی، یا سکوت می کنی چون دیگر حرفی برای گفتن نداری! در ضمن اگر من جای او بودم، از این که غمهایت را دوباره برایم تکرار نمی کنی، خوشحال هم می شدم. شاید او هم ترجیح بدهد بنده هایش را شادتر ببیند، نه مثلِ من غمگین!
راستی، الآن یک مَثل قدیمی به یادم آمد که می گفت : «خدا گر زِ حکمت ببندد دری، زِ رحمت گشاید درِ دیگری!» ... خب باشه، دیگه چرا قیافه می گیری؟ این مثلها قدیمی شدن؟؟؟ یا می خوای بگی تو که لالایی بلدی چرا خودت خوابت نمیبره؟
اصلاً من رو بگو که خواستم مثلِ آدما حرف بزنم! مَثل ها و کلیشه ها رو ول کنیم. بازم ببینیم اون خودش چی میگه : « اَلآ اِنَّ اَولیآءَ اللهِ لا خَوفٌ عَلَیهِم وَ لا هُم یَحزَنُونَ »... من دیگه چی می تونم بگم؟!؟
اما مرخصی ... من همیشه گفتم و میگم که با مرخصی خیلی حال می کنم!!! اصلاً مرخصی یه مزّه ای میده که نگو و نپرس! رفتی مرخصی جای ما رو هم خالی کن. اما تو رو خدا حرف از حقوق نزن؛ پس فردا از اداره ی دارایی ممیّز میفرستن، ازمون مالیات بگیره ها!!!!
در ضمن مرخصی جای خودش، ازتون دوبله پولِ سایت رو هم می گیریم!
در مورد این که خیلی چیزها هستند که معلوم نیستند، شکی نیست. اما «شاید وقتی دیگر ...» اسمِ یه فیلم نبود؟؟؟؟
از شوخی گذشته، باید بگویم ابر دلیل کوچکی برای باریدنِ باران است.
در نهایت هم از تو می خواهم که فضولیِ من در کارهایت را ببخشی. فکر کردم برای گذر از این وضعیت باید طرز فکر بهتری داشته باشی ... آن طرزِ فکری که همیشه داشتی! اگر هم نمی خواهی، خوب تمامِ عمرت را فرصت داری که غصه بخوری یا زندگی کنی!
برای همه ی دوستان، آرزوی روزهای بهتری دارم ... یادمان باشد امروز ممکن است بهترین روز زندگی مان باشد! خوب است که به دنبال خوشبختی برویم، ولی سعی کنیم در این مسیر هم خوشبخت باشیم، نه اینکه خوشی ها را نابود کنیم!
شاید خوشبختی مجموعه ای از خوشی های کوچک باشد!

دلتنگم ...

روزها در گذرند و من از هر روز،تنها حسرت و مرگ ساعت ها را به خاطر دارم.
شب هاي خاموش مرا تمامِ ستارگان به نظاره نشسته اند و قصه تلخ جدايي را در گوش ابرهاي در گذر زمزمه مي کنند. و ابرها در غم من هزار تکه مي شوند و فرياد کشان مي بارند و باران جان تشنه ام را سيراب مي کند !!!

دير زماني است که مي خندم، اما نه از تهِ دل!!! اما مي گريم از انتهاي وجود!!!
مدت هاست که سايه شوم نا اميدي بر سرم سايه افکنده و رمقي براي کشيدن کوله بارغم برايم باقي نگذاشته!!!
در سوختن و خاکستر شدن قلبم، هيچ کسي نيست و من مي سوزم بي آنکه فرياد بکشم !!!
در مرگ تدريجي و خاموشم هيچ فريادرسي نيست!!!
مي دانم که خدايي هست، اما حتي توان سخن گفتن با او که عزيزترينم است ندارم.
مرا ببخش که حتي دوست ندارم از غمم به تو که از لحظه لحظه زندگيم آگاهي، سخن بگويم.
مي دانم که پناهي جز تو ندارم و به سويت باز خواهم گشت، اما خداي من، اکنون که از من مي خواهي تن به صلاح و مصلحت تو بدهم ، تو نيز تحمل درک حقايق را به من عطا کن!!!
مرا اين قدر تنها و خسته به حال خويش مگذار!!!
دوستت دارم، اما چه کنم که حتي توان با تو بودن را ندارم.
******************
خوب يه مدت مي خوام برم مرخصي !!! اون هم از نوعِ بدون حقوقش !؟
در اينکه برمي گردم شکي نيست !!! اما معلوم نيست کي ؟!!
شايد وقتي ديگر ...
فعلا حرفي براي گفتن و تواني براي نوشتن ندارم.
باران براي باريدن، نياز به دليلي مثلِ ابر داره !!! فعلا ابر خيالم پوچ و توو خالي شده !!!
******************

سلام

سلام من بر آفتاب
آن هنگام که همگان رهایم می کنند
و او مهر می ورزد.

سلام من بر نور
آن لحظه که دیگران می روند
و من تنها در آن غرق می شوم.

سلام من بر روشنایی
آن زمان که جدایم و رهایم
و دوستان چشمهایشان را می بندند!

11 مه 2006

پرنده

یه داستان، یه تخیّل، شایدم یه واقعیت ... انتخاب با شماست. اما شاید اگه من جای شما بودم دنبالِ چیز دیگه ای می گشتم!!!
پرنده ای بود، که پرواز نمی کرد. آسمون رو خوب می شناخت، یا حداقل بهتر از خیلی پرنده های دیگه. نه به این خاطر که زیاد بهش نگاه کرده بود؛ نه به این خاطر که آرزوی پرواز باعث شده باشه در موردش یاد بگیره ... به خاطر این که اگه می خواست می تونست بلندتر از هر پرنده ی دیگه ای پرواز کنه!

حتماً می پرسید پس چرا پرواز نمی کرد؟؟ خوب جوابش رو هیچکس نمی دونست الّا خودش.
یه روز پرنده ی قصه ی ما پرواز رو یاد گرفت و از لانه پرواز کرد؛ رفت و رفت و رفت تا به درختی رسید که از همه ی درخت های دیگه بلندتر بود. تا اونو دید، رفت و روی بلندترین شاخه ی درخت نشست. یه مدتی همه جا رو نگاه کرد. آسمون رو که نگاه می کرد احساس عجیبی بهش دست می داد. پیش خودش می گفت: «این آسمون خیلی قشنگه، اما یه چیزی کم داره!»
پرنده، واسه ی اینکه گمشده ی خودشو تو آسمون پیدا کنه، هر روز از بالاترین شاخه ی اون درخت پرواز می کرد و بالاتر می رفت ... تنهای تنها! اما هر چی بیشتر می رفت، کمتر پیدا می کرد. آخر سر هم خسته و کوفته بر می گشت روی بلندترین شاخه؛ تا فردا باز هم بالاتر بره!
یه شب، وقتی تو آسمون ماه کامل بود، به خوش قول داد که فردا تا آخر آسمون بره و تا گمشده اش رو پیدا نکرده، برنگرده! مطمئن بود، که می تونه ... صبح شد و اون شروع کرد به بال زدن، همین طور بالا و بالاتر می رفت. خستگی به سراغش اومد، بهش گفت: «دیگه بسه، بیشتر از این نباید جلو بری!»، اما اون به حرفای خستگی گوش نداد و بالاتر رفت. ترس از راه رسید، بهش گفت: «دیگه آخرِ خطه!»، اما بازم اون ادامه داد. منطق اومد، بهش گفت:«آفرین، خوب داری جلو میری، تسلیم هم نشدی. اما تا کجا ...» هنوز حرفِ منطق تموم نشده بود که پرنده از حال رفت و افتاد.
...
همه جا تاریک بود. صدایی هم نمیومد. با خودش گفت که دیگه تموم شد. اما کم کم صداهای ضعیفی رو شنید؛ بعد درد، تمامِ وجودش رو گرفت. خیلی سخت بود اما حتی نمی تونست فریاد بزنه! اون لحظه داشت به این فکر می کرد که منطق چی می خواست بهش بگه؟ توی همین فکر بود که منطق دوباره اومد و بهش گفت: « تو خوبی ... خودتم خوب می دونی! یالا پاشو، ضعیف نباش!» پرنده گفت: «داشتی بهم چی می گفتی؟؟ منظورت از، تا کجا، چی بود؟» منطق گفت: «چشماتو باز کن، خودت می فهمی! ... اگه هم جوابتو پیدا نکردی، همیشه میتونی از من بپرسی ... من منطقِ تو هستم!!»
چشماشو که باز کرد، تمام درداش رو فراموش کرد ... آسمون رو دید؛ کاملتر از همیشه، بدون نقص! باورش نمی شد ... اما اون به آسمونی که دوست داشت ببینه، رسیده بود. اطرافش رو نگاه کرد ... روی زمین پُر بود از گلهای رنگارنگی که تا حالا ندیده بود.
...
روزای زیادی از اون اتفاق میگذره ... هنوزم نمیدونه چه جوری زنده مونده ... توی اون سقوط بالهاش شکستن! اما حالا اگه بخواد بازم می تونه به سختی پرواز کنه. ولی اون نمی خواد؛ چون تازه دوستای جدیدی، روی زمین پیدا کرده ... دوستایی که براش قصه ی پرنده ای رو میگن که بالاتر از همه پرواز می کرد و اون گوش می کنه ...


*** فراموش نکنید که گربه ها، پرنده ها رو خیلی دوست دارن!!!

نصیحت دوستانه

بگذاريد و بگذريد****ببينيد و دل مبنديد****چشم بياندازيد و دل مبازيد****که دير يا زود بايد گذاشت و گذشت**** امام علي(ع)

10 مه 2006

سپیده دمی دیگر!

آسمان صافی بود، زیبا مانند همیشه و تعریف من هم مثل همیشه، چون آسمان همیشه همین بوده و هست با تغییراتی که تو خودش جا داده و تغییراتی که خودش می کند. یه لیوان نسکافه درست کرده بودم و توی حیاط نشسته بودم و داشتم باز به همون ستاره های چند روز پیش نگاه می کردم!

احساس خاصی ندارم و فقط از شدت خستگی نمی تونم بخوابم، احساس عجیبی دارم از ناراحتی نیست، از عشق یا نفرت نیست و فقط بی حسیه؛ فکر اینکه الان خیلی ها خوابیدن و از اطرافشون و اتفاقاتی که میفته تا صبح خبر نمیشن. آدمای زیادی توی خونه های خودشون روی بالش خودشون خوابیدن! بعضی ها توی خونه های اجاره ای، بعضی ها روی تخت بیمارستان، بعضی ها توی خونه سالمندان، بعضی ها توی اماکن مخصوص بی سرپرستا و بعضی ها توی بازداشتگاه و بعضی ها روی ارشه ناو جنگی توی خلیج فارس یا خزر، بعضی بالای کوه توی چادر و بعضی زیر یه پل روی یه تیکه کارتن و بعضی ها هم ...

اما یه آدم هایی خواب نیستن دوست ندارن خواب باشن، دوست ندارن که چشمشون رو روی واقعیت ببندن و دارن به کارهای دیگه ای می رسن. بعضی ها سر کارشون هستن (شیفت های کاری شب!)، بعضی دارن کارهایی که توی روزشون بهشون نرسیدن رو تموم می کنن، بعضی باید بیدار باشن چون خوابشون نمی بره، از بی کاری زیاد(مثل من) گرفته تا گرسنگی، بی کسی، بی جایی!! چه جالب چون یه سری همین ها رو ندارن ولی خوابشون برده!

نزدیک صبح شده و من براتون دارم می نویسم، همین الان صدای در رو شنیدم که اومد. احتمالاً پدر بود که رفت سرکارش. ولی بقیه که تا همین الان خواب بودن چی اونا که بیدارشن چیکار می کنن؟ اون هایی که تا الان بیدار بودن چیکار می کنن؟

سوال نمی کنم چون جواب ندارم! سوال می کنم تا تو جوابت رو بگیری!! بیدار بودم تا یه شب از اون چیزی بگم برات که ...

9 مه 2006

شب های روشن

اکنون که می نویسم، خاطراتی در یاد و خطراتی پیش روی دارم! اما هیچ یک نمی تواند مرا وادار کند که این شب های زیبای خدا را دوست ندارم ...
شبهایی که می توان برگشت و به راهی، در پشت سر پیموده، نگریست؛ می توان به وسعت بی کران فردا چشم دوخت؛ یا محو رویای رسیدن به او شد ... می شود دید که چقدر به او نزدیکتر شده ایم، یا هنوز چند قدم، تا رسیدن به او مانده است!
و می توان این گونه آیینه ی افکار را جلا بخشید که او مشتاق تر است به رسیدن یا ما؟
و شاید فردا قرار رسیدنمان باشد ... و می اندیشم آیا برای فردایم حاضرم؟ نمی دانم که فردا، با دیدنش چه بگویم ... شاید این بار هم سکوت، با هر بهانه ای به سراغِ من بیاید!
بی شک، شبی که ممکن است فردایش به نور رِسَم، شبی روشن است ... روزی که در پسِ چنین شبی است چگونه تاریک خواهد بود ... فردا می تواند سراسر نور باشد.
فردا با شروعِ روز، طلوع می کنم و با طلوع ماه، طلوع خورشیدی را به نظاره می نشینم ...
اوقات همگی روشن شده اند ... کم کم وقتِ طلوعِ افکار نیز می رسد ... پیش از غروب!

8 مه 2006

روزهایی که او نبود

خیلی وقت بود که کوروش دیگر حوصله ی کسی رو نداشت. بیچاره از وقتی که عشقش و تمام زندگیش رفته بود، کسل و بی حوصله به زندگی یکنواخت و سیاه و سفیدش ادامه می داد. در تمام این چند روز که از رفتن اون می گذشت، به مرورِ خاطرات شیرین گذشته پرداخته بود ... چه لحظات زیبا و شادی که با هم داشتند. از زمان آشنایی شان که هر دو نوجوان بودند. موقع وضع حمل او که در تمام مدت کوروش به ناله های اون گوش داده بود و در اتاق قدم می زد. از زمانی که صبح در آغوش کوروش از خواب بیدار می شد و وقتی که اون رو نوازش می کرد، برای کوروش ناز می کرد و خودش رو لوس می کرد.
امّا حالا چند روز بود که اون رفته و هیچ خبری هم ازش نبود و کوروش ناامید به دنبال اثری از اون می گشت. حالا کوروش از پنجره ای به بیرون و ایوان خانه ی روبرو زل زده بود؛ یادش آمد که روزهای زیادی او را در آغوش گرفته بود و به گلدانها و قفس قناری های همسایه ی روبرو نگاه می کردند؛ و او چقدر عاشق آن قناری ها بود.
یکدفعه انگار معجزه ای شد ... خودش بود، عشقِ او، مونس لحظات تنهاییش! امّا خانه ی همسایه چکار می کرد؟ دنیا جلوی چشمهای کوروش تیره و تار شد. پسر همسایه آمد و او حتی بدون لحظه ای درنگ، خود را به آغوش او انداخت. باورش نمیشد، این همان موجود دوست داشتنی و خوبی بود، که به سادگی خود را به دستان یک غریبه می سپرد!!!
نگاهی سرد به کوروش که هاج و واج مانده بود، انداخت و به سمت همان قفس قناری های لعنتی رفت و ... نه، خدایا ... او از لبه ی نرده های ایوان، پایین افتاد!
کوروش ترسیده بود. مأیوس و مستأصل به سمت درِ خانه دوید و در راه مدام خدا خدا می کرد که، دوباره او را ببیند و برای آخرین بار او را در آغوش بگیرد و نوازشش کند. هنوز از درِ کوچه خارج نشده بود که بارقه ای از امید در دلش روشن شد ...

یادش آمد که گربه ها، وقتی از ارتفاع میافتند، همیشه چهار دست و پا پایین می آیند؛ و هیچ اتفاقی برایشان نمی افتد!

6 مه 2006

سکوت

حتماً شنیدی که میگن سکوت نشانه رضایته؛ ولی واقعاً همیشه سکوت نشانه چیزیه؟

._.-._. ._.-._. ._.-._. ._.-._. ._.-._. ._.-._.

رضایت:
بعضی وقتا سکوتمون نشونه ی رضایتمونه؛ معمولاً مواقعی این نوع سکوت رو داریم که از گفتن نظر موافقمون شاید از روی خجالت، اِبا داریم.
کار برد:
عروس خانم ها، سر سفره عقد، همیشه دست کم 3 بار میرن تا گل بچینن!

._.-._. ._.-._. ._.-._. ._.-._. ._.-._. ._.-._.

نا رضایتی:
یه وقتایی که با یه چیزی موافق نیستیم و فکر می کنیم که گفتن صریح نظر مخالفمون صحیح نیست پس، سکوت می کنیم.
کاربرد:
زمانی که قراره کسی با عشقولیش بره بیرون ولی یهو یکی دیگه از دوستای صمیمیش ازش میخواد تا باهم برن بیرون!

._.-._. ._.-._. ._.-._. ._.-._. ._.-._. ._.-._.

خوشحالی
اینقدر خوشحالی و کیفوری که حتی نمی تونی چیزی بگی و برای همین هرچی بهت میگن و باهات صحبت می کنن تو فقط در حال خندیدنی.
کاربرد:
زمانی که یک از طرف عشقولیش که خیلی هم دوستش داره پیشنهاد ازدواج گرفته (البته این وضعیت بعد از خروج اون بنده خدا از شک زدگی مزمنه)!

._.-._. ._.-._. ._.-._. ._.-._. ._.-._. ._.-._.

عصبانیت:
گاهی میشه که خیلی عصبانی باشیم و برای اینکه عصبانیت خودمون رو نشون ندیم یا برای از دست ندادن کنترل خودمون، زمان عصبانیت چیزی نمی گیم؛ یا حتی بد تر، از فرط عصبانیت نمی تونیم چیزی بگیم.
کاربرد:
موقعی که عشقولی کسی بهش میگه، برو برو دلم تو رو نمی خواد، دیگه دیگه نمی خوام ببینمت!

._.-._. ._.-._. ._.-._. ._.-._. ._.-._. ._.-._.

توجه:
در حالتی که کس صحبت می کنه سکوت شما میتونه نشون دهنده توجه شما به صحبت های اون باشه و احترامی که برای حرف های اون قائل هستید.
کاربرد:
مجالس رسمی مثل پا گشا که آقا داماد در اون مجلس نطق می فرمایند!

._.-._. ._.-._. ._.-._. ._.-._. ._.-._. ._.-._.

عدم توجه
حالتی هم هست که با سکوت کردن در مقابل فرد مخاطب بی توجهی خودمون رو نسبت به اون یا حرف هاش نشون میدیم.
کاربرد:
زمانی که عشقولی یه دختر خانم داره برای اون بنده خدا پشت سرهم خفن خالی می بنده!

._.-._. ._.-._. ._.-._. ._.-._. ._.-._. ._.-._.

نبود گوینده مناسب
احساس اینکه گوینده خوبی نیستیم باعث این میشه که هیچی نگیم و سکوت رو ترجیح بدیم. البته شاید این برای تمام زمان ها نباشه و فقط در مورد یه موضوع خاص و یا در زمان خاصی باشه.
کاربرد:
یه بنده خدایی شروع می کنه به درد دل کردن با عشقولیش ولی عشقولیش چون فکر می کنه که گوینده مناسبی نیست فقط سکوت می کنه و هیچی نمیگه!


._.-._. ._.-._. ._.-._. ._.-._. ._.-._. ._.-._.

نبود شنونده مناسب
مواردی هست که چیزی نمیگیم و این نگفتن از روی نبود شنونده نیست بلکه از روی نبود شنونده مناسبِ موضوع، زمان یا مکانه.
کاربرد:
دل یکی پر از حرف شده و تعدادی از دوست های خوبش اطرافش هستن ولی برای اینکه شرایط مناسبی وجود نداره با هیچ کس نمی تونه صحبت کنه.

._.-._. ._.-._. ._.-._. ._.-._. ._.-._. ._.-._.

ترس
بعضی مواقع هست که از روی ترس سکوت می کنیم. این خصلته ترسه که زبون رو بند میاره. نمی دونم چرا ولی انگار برای اینکه اون لحظه تمرکزی برای گفتن نداریم یا اینکه از عواقب حرف خودمون می ترسیم؛ چیزی نگفتن رو ترجیه میدیم.
کاربرد:
زمانی که عروس خانم انگشتر نامزدیش رو گم می کنه؛ از ترس موقع دیدن شاداماد هیچی نمی تونه بگه!

._.-._. ._.-._. ._.-._. ._.-._. ._.-._. ._.-._.

خجالت
پیش میاد که از روی خجالت چیزی برای گفتن نداشته باشیم. به نظرم این با رضایت فرق داره و بند رفتن زبون توی این شرایط از روی ترس هم نیست و فقط علتش خجالته.
کاربرد:
زمانی که عشقولی ها قراره باهم سر صحبت رو باز کنن ولی هر دوتا خجالت می کشن چیزی بگن!

._.-._. ._.-._. ._.-._. ._.-._. ._.-._. ._.-._.

تردید
زمانی که نظرمون در باره یه فرد یا صحبتی قطعی نیست و نمی دونیم که واقعاً چقدر اون رو قبول داریم یا باهاش مخالفیم، هیچی نمی گیم، چون چیزی برای گفتن نداریم.
کاربرد:
زمانی که نظر عشقولی در باره زمان خواستگاری پرسیده میشه و اون بنده خدا نمی دونه که چی باید بگه!

._.-._. ._.-._. ._.-._. ._.-._. ._.-._. ._.-._.

رازداری و احتیاط
زمان هایی هست که در مورد موضوعی صحبت میشه و برای اینکه فکر می کنیم که اگه صحبت بکنیم ممکنه چیز هایی رو بگیم که نباید گفته بشه برای همین از روی احتیاط سکوت می کنیم.
کاربرد:
زمانی که توی یه جمع خاله زنکیه مردونه، همه دارن غیبت می کنن و یه بنده خدایی که از خیلی چیزا خبر داره برای اینکه اسرار دیگران رو بر ملا نکنه هیچی نمیگه و فقط میشنوه!

._.-._. ._.-._. ._.-._. ._.-._. ._.-._. ._.-._.

بی تفاوتی محض:
این حالت هم ممکنه که اصلاً فردی یا حرف هاش یا موضوعی برامون اهمیت نداشته باشه و برای همین سکوت می کنیم و شاید حتی توی این سکوتمون فکرمون هم جای دیگه ای باشه، یا نباشه. درسته که این حالت خیلی با حالت عدم توجه شبیه ولی بنظرم تفاوتی داره که باید به عنوان حالتی جدا در نظر گرفته بشه!
کاربرد:
زمانی که چند روزه با عشقولیت تماس نداشتی و یکی داره برات از فواید شیر سخنرانی می کنه!

._.-._. ._.-._. ._.-._. ._.-._. ._.-._. ._.-._.

بهتره بقیه حالات رو به شما واگذار کنم تا بیاید و با کامنت هاتون بحث رو کامل کنید البته اگه دوست داشتید!

5 مه 2006

هميشه عاشقم باش ...

دلش نمي خواست بره، اما بايد مي رفت!!! نگاهي به زخم هاش کرد، اما ديگه براش مهم نبود!!! دليلي براي موندن نداشت !!! کوله بار نااميدي هاشو برداشت و رو شونه هاي خستش گذاشت؟!
چقدر سنگين بود. اما بايد با خودش مي برد. چشماش کم سو و کم نور شده بود؟! آخه از بس گريه کرده بود ديگه اشکي هم براي ريختن نداشت.

به جاده بي انتهاي زندگي نگاه کرد، تهِ اين جاده کجا بود؟؟؟ نمي دونست!!!
دو دل بود!!! يه دلش مي گفت: هرجا باشه از اينجا که بدتر نمي شه!!!! اما يه دلِ ديگش مي گفت: نه!!!مسيري که نمي شناسي رو، نرو!!!
نا اميدانه به پشتِ سرش نگاه کرد، هيچکس نبود!!! باورش نمي شد عزيزترين کسانش اينجوري به حالِ خودش رهاش کرده باشن؟! با خودش مي گفت: يعني براي هيچکس بودنم مهم نبوده؟؟ اين همه بي وفايي؟؟ مگه ميشه؟؟
باز به جلو نگاه کرد، با خودش گفت: به جلو رفتن از برگشتن پيش انسان نماها بهتره!!! پس به راه افتاد!!!
اونقدر رفت تا اين که پاهاش خسته و دردِ زخم هاش شروع شد. بايد باندهاي روي زخمش رو عوض مي کرد، اما وقتي باندهارو باز کرد ديد زخم هاي رو دلش، عفونت کرده !!! عفونت نفرت؟!؟! اون داروي عشق نداشت!!!
مي دونست اين زخم ها اگه درمان نشن، قبل از رسيدن، مي کُشنش. پاهاش تاول ترس داشت و دستاي ارادش ناتوان بود و شونه هاي تحملش از شدت سنگيني کوله نااميدي،کبود شده بود.
ديگه طاقتش تموم شد!!! اما با خودش گفت اگه قرار بميرم، اينجا اين طور غريب و در راه نه!!!اين جا نه!!! اين طوري جسمم بعد از مرگم مي مونه و بوي تعفنِ غربت و بي کسيش همه جارو مي گيره!!!
من حق ندارم زندگي بقيه رو آلوده کنم!! پس با زحمت بلند شد و پاهاش رو کشون کشون کشيد.
از شدت درد فرياد مي کشيد اما واينميستاد!! ايستادن براش به معني ِتسليم شدن و پايان همه چيز بود.
ديگه نفس هاش به شماره افتاده بود، رمقي نداشت، با صورت روي زمين افتاد!!!
نفس هاي آخر بود، صورتش رو از روي خاکِ پریشانی برداشت و رو به آسمون معنويت کرد.
و فرياد کشيد:خداااااااااااااااااا!!!!!!
ناگهان آسمون روشن شد و نور اميد به جسمِ غرقِ گناهش تابيد و نور معنويت همه رنجها رو ازش گرفت!!! احساس سبکي و خالي شدن کرد.ايستاد !!!
خدا بهش گفت: عاشقي مثل من داري و اين قدر غمگيني؟؟؟!!!
از بس صدات کردم و محلم نذاشتي ازت دلخورم، اما چه کنم؟؟ عاشقتم!!!! طاقت درد و رنجت رو ندارم....
حالا معشوقِ من، بگو از من چي مي خواي؟؟ چرا صدام کردي؟؟
گفت: هميشه عاشقم باش، حتي وقتي که عشقت رو انکار يا فراموش مي کنم!!!
خدا گفت: يه عاشق، براي عشقش، از معشوقش اجازه نمي گيره!!!! چه بخواي چه نخواي، عاشقتم !!!

"خدايا پيش از شور زيستن به من شعور زيستن بده، تا درک کنم هر آنچه را که تو دوست داري بدانم "
(( آمين ))

سپیده دم

حال سپیده زده و من هنوز نتوانستم مجالی برای استراحت بیابم، برای خویشتن می نویسم، گرچه کسی را راهنمایی نیست، لیک هر چند اندک خط، شاید برای روح خسته من تسکینی کوچک باشد.

بسیار میل به رفتن داشتم، به آرمگاه افکارم، به سرزمینی که برای باز یافتن آرامش به آنجا قدم می گذاشتم؛ افسوس که نه زمانی برای رفتن و نه توانی برای عزم کردن مانده بود. می دانستم که می بایست به بازیابی خویشتن برسم ولی هر چه خواستم نشد...
نگاهم را به آسمانی دوختم که همه کس و همه چیز را احاطه کرده، سیاهیش را از عمق وجود دارد نه از ناپاکی و درخشندگی ستارگانش را از حرارت نا پیدای عشق می گیرد.
کاش مجالی برای گفتن و کسی برای شنیدن بود...

3 مه 2006

تو آفتاب شدي ...

داشتم قدم مي زدم، خورشيد وسط آسمون بود و گرماي هوا بي حالم کرده بود. به آسمون که نگاه کردم، خورشيد رو ديدم که وسط آسمون خود نمايي مي کنه. اون قدر مغرورانه مي تابيد که ...

سرم رو انداختم پايين، آهي کشيدم و به برگ هاي زردي که زير پاهام خش خش مي کردن، نگاه کردم. خم شدم و يکي از برگ هارو برداشتم، زرد و بي جون بود، باز به آسمون نگاه کرده و با دستام برگ رو به خورشيد نشون دادم و آروم گفتم: خيلي لذت مي بري از اين همه قلب و جسمي که سوزونديشون!!! اين برگ رو ببين، تو کُشتيش؟؟!!
دستم رو پايين آوردم ولي برگ رو تو دستم نگه داشتم و به راهم ادامه دادم. همين جوري خيره خيره به برگ خشکيده نگاه مي کردم که...
که صداي قدم هاي تورو شنيدم. چه آروم و مغرورانه راه ميرفتي؟؟!!
چقدر اين صدارو دوست داشتم ؟! اما جرات نمي کردم برگردم و به چشمات نگاه کنم ؟! چشمام رو بستم و شروع کردم به شمارش قدم هات ...
تو دلم غوغايي بود، نفسم به شماره افتاده بود، قلبم داشت از جاش کنده مي شد، اصلا نمي دونستم کجا هستم، برام اين مهم بود که جايي هستم که تو هستي!!!
صدا نزديک و نزديک تر مي شد و من هر لحظه گرم و گرم تر مي شدم. تا اين که به کنارم رسيدي، چشمام رو با اميد يه نگاه عاشقانه باز کردم!!! اما تو...
تو بي تفاوت به چشمام نگاه کردي و من در اوج داغ شدن از سرماي نگاهت يخ زدم. چقدر مغرورانه !!! مي خواستم چيزي بگم که ...
که از من گذشتي و رفتي!!! تنم يخ شده بود، تمام داغي چند لحظه قبل توي چشمام جمع شُدُ و اشک تو نگاهم حلقه زد. هر قدم که از من دور مي شدي، قلبم پاره پاره تر مي شد.
قدم هام سست شده بود، انگار پاهام رمق نداشت. که چشمم به برگ توو دستم افتاد .
يادِ آفتاب داغ و جسم سوخته برگ افتادم. آهي کشيدم و با خودم گفتم:
يعني يک روز هم ميشه: من آفتاب بشم ؟؟!!

2 مه 2006

تناقض

روز دیدم که آسمان آبی است و در آن خورشیدی زیبا می درخشد،
شب شد و سفیدی جای خود را به سیاهی داد و ماه کم نور با خرده الماس های زیبا آسمان را پر کرد!

چشمم می دید که آسمان و خورشید و ماه و ستارگان به دور من می چرخند،
بعد فهمیدم که من و خورشید و ستارگان همه به دور هم می چرخیم!

اقیانوس نیل گون را دیده بودم،
به آن نزدیک شدم، جرعه ای آب برداشتم و دیدم که نیلگون نیست!

چهره های سیاه و سفید را می دیدم،
بعد ها فهمیدم که آنکه سفید است در ذات سیاه و آنکه در ظاهر سیاه می نماید در باطن سفید است!

فکر می کردم که می دانم، چه میدانم،
بعد فهیدم که نمی دانستم که نمی دانم!

فکر می کردم که نمی شود، نمی توانم،
بعد دیدم که نمی خواستم بشود و تنها با خواستن می شد!

من رو از خيالت خط نزن ...

من رو از خيالت خط نزن
عشقم رو با بي رحميت پس نزن

من رو از آرزوهام جدا نکن
اسمم رو از زندگيت پاک نکن
من رو از خودت نا اميد نکن
قلبم رو زير پاهات له نکن
خاطرات با من بودن رو فراموش نکن
چشماتو به خاطر من، پر ز اشک نکن
قلبم رو احساسم رو هزار پاره نکن
با گريه هات، دلم رو ويرون نکن
قصه جدايي رو اين قدر تکرار نکن
خواب شبم رو با تنهايي همراه نکن
خاطره باهم بودن رو خراب نکن
در حق عشقم، نامردي نکن !!!

1 مه 2006

فقط به خاطر چشمان مادرم ...

نمي دونم چرا يه حسي در درونم بهم ميگه که اين قصه واقعي رو براتون بنويسم.
زمان برمي گرده به 2سال پيش !!! انگار همين ديروز بود...

هرچي مي خواستم، بر عکسش اتفاق مي افتاد انگار دنيا باهام لج کرده بود و من خسته و دلگير بودم. ظاهرا مشکلي نبود و زندگيم عادي و آروم بود. اما من از زندگي خيلي خسته بودم، اونقدر که ديگه هيچ چيز و هيچ کس من رو شاد نمي کرد، دير به دير مي خنديدم و اگه لبخندي هم بود اونقدر زود گذر بود که !!! چي بگم، خودتون بهتر مي دونيد منظورم چيه!!!
دلم مي خواست تو حال خودم باشم و بشينم همين جوري غصه بخورم. هر کس هم که از من مي پرسيد چي شده؟! بيشتر کلافه و عصبي مي شدم، دلم نمي خواست به کسي چيزي بگم، مي خواستم توو حال و خلوت خودم باشم...
اوايل همه اطرافم بودن، اما از بس بد اخلاق شده بودم همه تنهام گذاشتن و من منزوي شدم.
اولش بد نبود، بعد کم کم احساس تنهايي کردم و به خدا پناه بردم.
اوايل، نماز زياد مي خوندم و .............
به قول معروف " از هيچ عبادتي فروگذار نبودم" . زماني که نماز مي خوندم احساس آرامش مي کردم اما بعد از مدت کوتاهي، هجوم تنهايي و افکار تلخي بود که به سراغم ميومد.
کم کم عبادت هم خستم کرد، چون احساس مي کردم خدا صدام رو نمي شنوه و من رو فراموش کرده!!!!
از خدا هم بريدم و تنهاي تنها شدم.
ديگه کاملا نا اميد و خسته و تنها و بي هدف و بي انگيزه شدم.
زندگيم کسالت آور و تکراري بود. دلم مي خواست فقط روزهام همين جوري بگذره و شبهام روز نشه!!!
کم کم فکر اين که مرگ از اين زندگيه يکنواخت بهتره به سراغم اومد!!! شروع کردم به آرزوي مرگ کردن!!! به قول عاميانه: نا شکري کردن !!! روزها و شب ها همين جوري سپري مي شد تا ....
تا اين که يک شب درد وحشتناک و نا معلومي به سراغم اومد، دردي که هيچ کدوم از شما نمي تونيد تصورش کنيد، اونقدر عذاب آور که از شدت درد فرياد مي کشيدم.
1 هفته گذشت و هيچ پزشکي نتونست بيماريه من رو تشخيص بده!!!
اونقدر لاغر و ضعيف و رنجور شده بودم که هر لحظه منتظر مرگ بودم تا از اين درد خلاص بشم.
بماند که بالاخره يک پزشک بيماري من رو تشخيص داد و من الان زنده ام و سلامتيم رو بدست آوردم.
اما اصل قصه شبي بود که من احساس کردم که مُردم و زنده شدم ...
اون شب تو بيمارستان- طبقه سوم توي اتاق، من بودم و مامانم.
مامان از زور خستگي خوابش برده بود، من هم خواب بودم که با صداي اذان از خواب بيدار شدم، پرده ها باز بودن و هوا به اصطلاح گرگ و ميش بود. بعد از يک هفته زجر و درد، اولين بار بود که بدون درد از خواب بيدار شده بودم. تمام بدنم بي حس بود و صداي اذان بهم آرامش عجيبي مي داد، احساس مي کردم خدا داره صدام مي کنه!!!!
احساس بي حسي در بدنم هر لحظه بيشتر مي شد و من احساس مي کردم دارم مي ميرم چون دردي احساس نمي کردم .
اولين چيزي که به ذهنم رسيد اين بود : که ديگه آخر کاره، حالا بايد چيکار کنم؟؟!!
شروع کردم به فکر کردن؟!؟!؟
چند تا دل رو شکستم؟؟ چند بار اسير گناه شدم؟؟ حق چه کساني به گردنمه؟؟چند تا کار نکرده مونده؟؟چندتا آرزو نرسيده دارم؟؟ و ....
ديدم الان ديگه وقتي نمونده، فقط بايد توبه کنم و طلب آمرزش کنم. اين آرزوي خودم بود و ديگه راهي براي برگشت نبود بايد تا انتهاي راه مي رفتم.
نمي ترسيدم، احساس فضولي که حالا بعدش چي ميشه هم من رو به خنده مينداخت. انگار مرگ، شوخي زندگي با من بود. احساس مي کردم وقتم براي آزمون زندگي به پايان رسيده و بايد برگه امتحان زندگيم رو به خدا تحويل بدم، حدس مي زدم با تک ماده قبول شم.
کم کم پاهام بي حس شد، ديگه احساسشون نمي کردم. حالا ديگه وقتش بود. با خودم گفتم: زير لب اول اذان بگم بعد اشهد رو بگم.
اذان رو آروم گفتم، نوبت اشهد گفتن بود، بغض گلوم روگرفته بود، تو دلم مي گفتم : آخه براي من هنوز زوده!!! اما خوب بايد پاي خواستم وايميستادم!!!
ديگه چشمام رو هم بسته بودم، که صداي مامانم رو شنيدم که با يه وحشتي داد مي زنه: داره مي ميره!!!
همين يک جمله رو شنيدم و ديگه هيچي نشنيدم.
اين تنها گزينه اي بود که اصلا فکرش رو نکرده بودم!!!
مامان طاقت مرگ من رو نداره!!!خانوادم از غصه مي ميرن!!!
نه نمي تونم اين جوري ترکش کنم، من هنوز از عزيزانم خداحافظي نکردم!!!
نه اصلان الان وقتش نبود !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
ديگه نمي خواستم برم. گريم گرفته بود. انگار توو هوا معلق مونده بودم، اول چيزي نمي شنيدم بعد کم کم به شکل نامفهوم و بالاخره آشکار صداي پرستار رو شنيدم که داره صدام مي کنه؟!
چشمام رو به زحمت باز کردم، من هنوز زنده بودم!!! پرستار گفت: چيزي نيست افت فشار پيدا کردي و گفت: دختر هنوز زوده؟؟!!!
سرم رو به سختي برگردوندم، مامان با چشماي نگران نگاهم مي کرد، چقدر پير شده!!! چطور تا حالا متوجه چين و چروک هاي صورتش نشده بودم؟؟!!! خيلي وقت بود به چشماش اين قدر عميق نگاه نکرده بودم. انگار تاحالا فقط خودم رو ديده بودم !!!! از خودم يک لحظه خيلي بدم اومد!!!!
خيلي بي انصافي مي خواد اين همه عشق رو نديده گرفتن و آرزوي مرگ کردن.
گريم گرفته بود و بالاخره زدم زيره گريه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
کم کم دردم داشت شروع مي شد و هر لحظه بيشتر احساسش مي کردم. اما با وجود اين همه درد، ديگه نمي خواستم بميرم. حاضر بودم درد بکشم و تا ابد، اين درد هولناک رو تحمل کنم، فقط به خاطرِ...
فقط به خاطر چشمان مادرم؟؟!!!
(( يادمون نره ما فقط متعلق به خودمون نيستيم!!! ما متعلق به همه کساني هستيم که دوستشون داريم و دوستمون دارن!!! يادمون نره خداوند تک تک بنده هاشو با عشق آفريده، پس عاشقانه زندگي کنيم و خدا رو از خودمون نا اميد نکنيم!!! يادمون نره واسه هر چيزي که مي خوايم تلاش کنيم، اگه به خواستمون رسيديم خدارو فراموش نکنيم و خدا رو براي اين موفقيت شکر کنيم، اما اگه به خواستمون نرسيديم باور کنيم که خواست خداوند اين بوده !!! بياييد هيچوقت از رحمت خداوند نا اميد نشيم؟!؟! ))