سبدی گل در دست ...
من و تنهایی و نگاه خورشید
و عبور از گذرِ عمر به مرگ
و نگاهی ساده
به جهانی خلوت ...
چند روزی می شد،
که نگاهم به جهان بو می داد!
رنگ تنهایی و غمهایم بود ...
و سرودِ مرغان،
مرثیه خوانِ فراقِ من بود.
گاه گاهی سبدی گل در دست
منتظر می ماندم،
شایدم مرگ بیاید در دَم
و زند لبخندی،
تا مبادا تهی باشد دست!
وچنین آرامش،
هیچ در کوهِ تصوّرها نیست.
کاهی از فکر، به هم می ریزد،
همه آرامش دنیایم را!
و نگاهی خسته،
می ستاید شب بی فکری را ...
روزهایم شب بود،
و همه شب هایم؛
و در این غربتِ افسرده ی دل،
تو چه می خواهی از من؟
من پر از فانوسم،
و پر از تاریکی؛
چون یکی فانوسی، به دلم نیست، که روشن باشد!
گر توانی تو بیا شعله بزن، بر همه جان،
که شوَم فانوسی ...
روشنی بخشم من
و به پاکی برسم.
تو نگو مرگ بد است،
تو نمی دانی چیست!
و نمی دانم من هم، اما،
سبدی گل در دست
منتظر می مانم ...


هه داشمون رو برو ...
عزیزم مگه خودت همیشه نمی گفتی که آخر سر بعد از کلی چوب بریدن باید از یه آدم کار درست سوال بشه؟
خوب بیا خودم برات میگم که آخرش چیه؟
ناسلامتی ابلیسی گفتن!
=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=
پرسی: هزار بار گفتم تو کارِ آدما دخالت نکن!!!
D-:
نويسنده: sahand | مه 2006
چه حلوائی خواهم پخت
نويسنده: leila | مه 2006
از تمام آنچه كه احساس زيباي درون را مي رساند لذت مي برم .كاش احساس هميشه پر از عشق باشد.از نوشته ي بسيار زيبات متشكر . بسيار زيباست و به من انگيزه داد.
=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=
پرسی: مرسی
نويسنده: GORJESTANY | مه 2006
بوس!
نويسنده: غلام سیاه | مه 2006