آسمان وطن من
من در کنار پنجره ای نشسته ام که از پشت شیشه هایش نسیم غم می وزد.دختری را می بینم که سرش را به پنجره تکیه داده و به دور دست ها خیره شده و نسیمی که از لابه لای پنجره می وزد،موهای خرمایی رنگ اورا حرکت می دهد.ناگهان به خودم آمدم.آری آن دختر خودم بودم.
امشب آسمان هم مثل من دلش گرفته بود.انگار بغضی در گلویش بود که می خواست هر جور شده از دست آن خلاص شود.تنها راهی که برای خالی شدن پیدا کرد،گریه کردن بود.زد زیر گریه.بعد از مدتی گریه او شدید شد.او ناراحت بود و من خوشحال.خوشحال از اینکه بهار را حس می کردم.او همین طور گریه می کرد.ابرهای زیبایی سراسر آسمان را گرفته بودند.
نگاه کردن به آسمان آرامش خاصی به من می داد.خوبه که آدم گاهی به آسمان نگاه کنه.اون وقته که به قدرت خدا بیش از پیش پی می بره.من همون طور که از اسمم معلومه شبا زیاد بیدار نمی مونم و اغلب لذت نگاه کردن به آسمان با پولک های درخشان رو از دست می دم.راسته که می گن همه آدما تو آسمون یه ستاره دارن؟یه ستاره تو آسمون هست که از همه پررنگ تره.اون ستاره مال منه.به هیچ کس هم نمی دمش! لابد پیش خودتون می گین چه خوش اشتها!اون ستاره،آخرین ستاره شبه که اگه هوای آلوده تهران اجازه بده،صبح زود هم می شه دیدش.
اینم از شانس بد من! یه شب هم که من بیدارم ،هوا ابریه و من نمی تونم ستاره خودم رو ببینم.ولی می دونم که اون داره منو نگاه می کنه.
راستی یادم رفت بهتون سلام کنم.
سلام!خیلی وقت بود که ننوشته بودم.راستش دو هفته رفته بودم مسافرت.جای همتون خالی بود.یادمه وقتی داشتم می رفتم،می خواستم بدونم که آسمون همه جا همین رنگه؟ آره،آسمون همه جا همین رنگه.ولی آسمون وطن آدم یه چیز دیگس.اون آرامشی که آسمون ایران داره هیچ کجای دنیا نداره.خوشحالم از اینکه برگشتم.دلم برای همتون تنگ شده بود.دلم برای ستاره های آسمون وطنم تنگ شده بود.حتی دلم برای هوای آلوده تهران هم تنگ شده بود.به قول یکی از دوستان: رفتم،دیدم،برگشتم.
نمی تونم بگم دست پر برگشتم،ولی یه چیزایی براتون آوردم.نمی خوام پیش خودتون بگین که باز این دختره یه مسافرت رفت، هی داره پز میده.نه! به خدا این جوری نیست.دوست دارم تو زیبایی هایی که اونجا دیدم،شما رو هم شریک کنم.به زودی با یه سفر نامه دیگه می یام سراغتون.منتظر باشید...


روحی آرام،
دلی پر آهنگ؛
قلبی پر شور،
نگاهی روشن.
گر بینی،
و کنی معجزه ی خویشتنت را باور،
در تو موجی از نور،
ساحلی آرامش،
آرمانی روشن،
می شود پیدا و
میرسی آنجایی که دلت می خواهد!!!
نويسنده: sahand | مه 2006