« آسمان وطن من | صفحه اصلی | پسر کبریت فروش »

به هیچ یار مده خاطر و به هیچ دیار ...



به هیچ یار مده خاطر و به هیچ دیار

که بر و بحر فراخ است و آدمی بسیار


چه لازم است یکی شادمان و من غمگین

یکی به خواب و من اندر خیال او بیدار

کسی که از غم و تیمار من نیندیشد
چرا من از غم و تیمار او شوم بیمار ؟

به راحت نفسی رنج پایدار مبر
شب شراب نیرزد به بامداد خمار

طریق معرفت اینست بی خلاف ولیک
به گوش عشق موافق نیاید این گفتار

چو دیده دید و دل از دست رفت و چاره نماند
نه دل ز مهر شکیبد نه دیده از دیدار

شبی دراز درین فکر تا سحر همه شب
نشسته بودم و با نفس خویش در پیکار

بسی نماند که روی از حبیب بر پیچم
وفای عهد عنانم گرفت دیگر بار

که سخت سست گرفتی و نیک بد گفتی
هزار نوبت از این رای باطل استغفار

همیشه در دل من هر کس آمدی و شدی
تو برگذشتی و نگذشت بعد از آن دیّار

حلال نیست محبت مگر کسانی را
که دوستی به قیامت برند سعدی وار

با تخلیص از کلیات سعدی.

نظر خود را بگوييد

( نظر خود را در مورد اين مطلب بگوييد. نظرات شما، بعد از دريافت مجوز انتشار از سوي مسئولان سايت، قابل مشاهده مي باشد.
منتظر نظرات شما هستيم!
از نظرات و صبر شما متشکريم.)

نام(Name):

آدرس پست الکترونيکي شما(E-Mail):

آدرس وب سايت شما(URL):

نظر شما(Comment):
(حتي الامکان از تگ هاي HTML استفاده نکنيد!)