به هیچ یار مده خاطر و به هیچ دیار ...
به هیچ یار مده خاطر و به هیچ دیار
که بر و بحر فراخ است و آدمی بسیار
چه لازم است یکی شادمان و من غمگین
یکی به خواب و من اندر خیال او بیدار
کسی که از غم و تیمار من نیندیشد
چرا من از غم و تیمار او شوم بیمار ؟
به راحت نفسی رنج پایدار مبر
شب شراب نیرزد به بامداد خمار
طریق معرفت اینست بی خلاف ولیک
به گوش عشق موافق نیاید این گفتار
چو دیده دید و دل از دست رفت و چاره نماند
نه دل ز مهر شکیبد نه دیده از دیدار
شبی دراز درین فکر تا سحر همه شب
نشسته بودم و با نفس خویش در پیکار
بسی نماند که روی از حبیب بر پیچم
وفای عهد عنانم گرفت دیگر بار
که سخت سست گرفتی و نیک بد گفتی
هزار نوبت از این رای باطل استغفار
همیشه در دل من هر کس آمدی و شدی
تو برگذشتی و نگذشت بعد از آن دیّار
حلال نیست محبت مگر کسانی را
که دوستی به قیامت برند سعدی وار
با تخلیص از کلیات سعدی.

