یادی از سهراب ...

... تو اگر در تپش باغ خدا را ديدي همت كن
و بگو ماهي ها حوضشان بي آب است
باد مي رفت به سر وقت چنار
من به سر وقت خدا مي رفتم.
سهراب همیشه مرا یاد روزهایی می اندازد که با دوستم حسین، در پارکها، سهراب می خواندیم و مسحور افکار او می شدیم. ما شاگرد بودیم و سهراب استاد و دوست عزیزی که بی هیچ منّتی می آموخت.
***
سهراب سپهري:

در 15 مهر ماه 1307 در كاشان چشم به جهان گشود .
تحصيلات ابتدايي و متوسطه را در همين شهر به پايان رساند و وارد دانشكده هنرهاي زيبای تهران شد .
و در سال 1332 در رشته نقاشي با احراز رتبه اول و دريافت نشان درجه علمي ليسانس گرفت .

در سال 1336 از راه زميني به پاريس و لندن سفر كرد در سال 1337 در اولين بي ينال تهران و كمي بعد در بي ينال ونيز و در سال 1339 در بي ينال دوم تهران شركت جست و جايزه اول هنرهاي زيبا را دريافت داشت .
...
در دي ماه سال 1358 براي درمان بيماري سرطان خون به انگلستان رفت و در اسفند ماه همين سال در ايران بازگشت و در تاريخ اول ارديبهشت 1359 در بيمارستان پارس تهران چشم از جهان فرو بست.
وي را در روستاي مشهد اردهال كاشان به خاك سپردند ...

دفترهاي شعر :
مرگ رنگ- تهران 1330
زندگي خوابها- سپهر 1332
آوار آفتاب- تهران 1340
شرق اندوه- تهران 1340
صداي پاي آب- مجله آرش 1344
مسافر- مجله آرش 1345
حجم سبز- روزن 1346

ما هيچ ما نگاه- تهران 1356
هشت كتاب - طهوري 1356
منتخب اشعار- طهوري 1364
--------------------------
نشاني

خانه دوست كجاست ؟ در فلق بود كه پرسيد سوار
آسمان مكثي كرد
رهگذر، شاخه نوري كه به لب داشت، به تاريكي شنها بخشيد
و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت:
« نرسيده به درخت،
كوچه باغي است، كه از خواب خدا سبز تر است
و در آن، عشق، به اندازه پرهاي صداقت، آبي است
مي روي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ، سر به در مي آرد.

پس به سمت گل تنهايي مي پيچي،
دو قدم مانده به گل،
پاي فواره ی جاويد اساطير زمين مي ماني
و تو را ترسي شفاف فرا ميگيرد.
در صميميت سيال فضا، خش خشي مي شنوي :
كودكي مي بيني
رفته از كاج بلندي بالا، جوجه بردارد از لانه ی نور
و از او مي پرسي
خانه دوست كجاست.»
--------------------------
شب تنهايي خوب

گوش كن، دورترين مرغ جهان مي خواند.
شب سليس است، و يكدست، و باز.
شمعداني ها
و صدا دار ترين شاخه فصل، ماه را مي شنوند.
پلكان جلو ساختمان،
در فانوس به دست
و در اسراف نسيم ،

گوش كن جاده صدا مي زند از دور قدمهاي تو را.
چشم تو زينت تاريكي نيست.
پلكها را بتكان، كفش به پا كن، وبيا.
و بيا تا جايي، كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روي كلوخي بنشيند با تو
و مزامير شب اندام تو را، مثل يك قطعه ی آواز به خود جذب كنند.
پارسايي است در آن جا كه تو را خواهد گفت :
بهترين چيز، رسيدن به نگاهي است كه از حادثه عشق تر است.
به نقل از سایت: آوای آزاد


. . .
زندگي خالي نيست :
مهرباني هست ، سيب هست ، ايمان هست .
آري
تا شقايق هست ، زندگي بايد كرد .
در دل من چيزي است ، مثل يك بيشه نور ، مثل خواب دم صبح
و چنان بي تابم ، كه دلم مي خواهد
بدوم تا ته دشت ، بروم تا سر كوه .
دورها آوايي است ، كه مرا مي خواند
. . .
از اينكه يادآور روزهاي خوب و شيرين شديد ممنونم !
شاد باشيد ...
نويسنده: yas-e-sepid | مه 2006
سلام.
سهراب سپهری، شاعر مورد علاقه منه.
و من خیلی خیلی اشعارش رو دوست دارم.
از این که مطلبتی راجع به ایشون گذاشتید، متشکرم.
نويسنده: baran | مه 2006
داداشی دست مریزاد قارداش!
دم شما جیلیز و ویلیز!
از دست من کردم ... قر و قاطی...!
=-=-=-=-=-=-=-=-=
پرسی: :-))
نويسنده: غلام سیاه | مه 2006
سلام،ممنون که گهگاهی یاد شعرای قدیم می کنید.این مطالب خیلی مفیده.امید وارم باز هم از این اشخاص بنویسید.مرسی.
نويسنده: shelman | ژوئن 2006
سلام
مطالبتون جالب و كامل بود اما ...نمي دونم چند نفر تا حالا سر قبر سهراب رفتن؟آدم واقعاً متاثر ميشه ....در هر حال ببخشيد نتونستم اينجا شكايه نكنم.
روحش شاد
=-=-=-=-=-=-=-=-=-=
پرسی: ممنون از این که نظرتون رو گفتید ... اما شاید بهتر باشه اگه نمیتونیم «نرم و آهسته برویم» ، نریم!!! چون حیفه که آرامش سهراب عزیز به هم بخوره!
نويسنده: همراز | ژوئن 2006