سحرگاه، آواز عشق می خواندند؛
و پرندگان کارشان، سبحِ پروردگارِ صبح بود ...
خونِ عشق، در وجود نیمکره ی سرد، دوید؛
و خداوندگارِ زمین، روحِ زمان را، بر ما دمید؛
و این بار هم، آمد این نوید،
که خداوندگارتان، خداوندِ عشق است و امید!
و بندگان، همه مسحور سِحرِ سَحرگاهانند ...
سلام،
مطلب قشنگی بود.
خوش به حال کسانی که سحرگاه بیدارن و عبادت می کنن.
موفق باشید ...
نويسنده: baran | ژوئن 2006
چقدر قشنگ بود.آفرین! ببخشید این بر می گرده به داستان خلقت انسان؟
=-=-=-=-=-=-=
پرسی: و کلامی را که می شنوی به خاطر دار و آن را بیازما! اگر آن را نیکو یافتی، نیوش؛ و گر آن را ناپخته یافتی، بپرور؛ و گر فاقد ارزش، دور ریز؛ ولی اگر فساد را در آن دیدی، نابودش کن که از آن دوری کفایت نتواند کرد!
بلند مرتبه ای فرموده بود: افراد را از سخنی که می گویند بشناس، نه سخنان را از فردی که آن ها را می گوید!
حال با توجه به این همه، من نمی توانم، سخنی بگویم که جوابی گردد در خور ... لیک آن چه تو در آن می بینی، نوری باشد که از اوست و من تنها شاید، لحظه ای ذره ی کوچکی از آن را دیدم و چشم هایم را بستم ....
و کاش وقتی چشمانم را می گشایم باز همان نور را ببینم!
نويسنده: shelman | ژوئن 2006