سولفیلیز کنون!
امروز که دوشنبه باشد، ما تصمیم گرفتیم که به مناسبت تولد برادرم، اورا سولفیلیز کنیم.
برادرم قراراست که ساعت 7 به خانه بیاید.عقشولی برادرم، دوستان اورا دعوت کرده است.مهمان ها در حال خوردن می باشند.ما از استرچ، دل توی دلمان نمی باشد.
ساعت 7:
برادرم دم در می باشد.ما چراغ هارا خاموش می کنیم و می خواهیم که اورا سولفیلیز کنیم.ناگهان دررا باز کردیم و با جیغ و سوت و داد از او استقبال کردیم.قلب برادرم سرجایش نمی باشد واز تعجب چشم هایش در حدقه می باشد.ما خیلی خوش حال می باشیم.برادرم از دیدن این صحنه خیلی کیفولی می باشد.او از ترس، لکنت زبان گرفته است و به عقشولیش می گوید:ممن اگه توتوروباز دوباره نه نه نه نه نه نبینممممممممممممت.... مادرم برایش آب قند می آورد و می گوید پسرم از دست رفت!
نیم ساعت بعد:
مهمان ها همچنان در حال خوردن می باشند.معلم انگلیسی برادرم هم اینجا می باشد.اوتازه از فرنگ آمده است و خیلی خارج می باشد.عقشولی برادرم ضبط را روشن می کند.یکدفعه یک نفرمی گوید:یه ماچ دادودمش گرم... معلم برادرم قرش می گیرد وحرکات ناموزون از خودش درمی کند.آدم یه جوریش می شود.من مشغول پذیرایی از مهمان ها می باشم.
یک ساعت بعد:
شام حاضر است.مهمان ها به سمت میزشام یورش می برندودر عرض 10 دقیقه چیزی روی میز باقی نمی ماند.
یک ساعت بعد:
روی میز پراز کادو می باشد.برادرم چشم هایش را می بندد و آرزو می کند.من می دانم که دردلش چه آرزویی می کند.او کیک را می برد وکادوهایش را باز می کند.اواز دیدن کادوهایش خیلی خوشحال می باشد وعقشولانه به همه نگاه می کند.ناگهان یک نفر از بیرون داد میزند: دزد!دزد! ما تولد را فراموش می کنیم وبه بیرون یورش می بریم.پدرم دنبال آقا دزده می دود وبه زمین می خورد.او دست وپایش زخم می باشد.من از دیدن این صحنه غمناک می شوم.
دزد فقیر بیچاره با زانتیا فرار می کند.همه همسایه ها تا کمر،ازپنجره بیرون می باشند وبادیدن مهمان ها می گویند انقلاب شده است!
ما به خانه برمی گردیم.برادرم حسابی سولفیلیزمی باشد.
ساعت 11 می باشد.مهمان هابعد از خوردن همه خوراکی ها به خانه شان می روند.
من از خستگی روی زمین ولو می شوم.برادرم وعقشولیش مشغول دیدن کادوها هستند.درهمین لحظه متوجه می شوم که یکی از موش های من فراری می باشد.من همه جارا دنبالش می گردم ولی اثری از او یافت نمی شود.برادرم می گوید گربه اورا برده است.من غضبناک به او نگاه می کنم.ناگهان صدای جیغ مادرم بلند می شود.من فهمیدم که موشم پیدا شده است!
برادرم می رود که عقشولیش را به خانه شان برساند.من هم با خستگی زیاد به خواب می روم.


سلام ...
اولاً تولد برادرتون رو به خودشون، شما و همه ی کسانی که دوستش دارن تبریک میگم. البته با تأخیر!!!
دوم هم اینکه، امیدورام که پدرتون هم چیزیش نشده باشه.
:-)
و در آخر، من از سبک نوشته هاتون هم خوشم میاد و نمی تونم خاطرات رو نقد کنم ... به این مطلب هم باید Comment می دادم و گرنه قورباغه میشدم!!! :-))
موفق باشید
...............................
ممنون از تبریکتون.بابا هم خوبه مرسی.خوش حالم که از این سبک خوشتون می یاد.من آماده شنیدن نقدهای شما هستم.در ضمن کی گفته اگه کسی کامنت نده قورباغه می شه؟حیوون قحط بود؟ :-)
نويسنده: persianboy | ژوئن 2006
شلمان عزیز سلام :
تولدت برادرت مبارک !!!
از اینکه دوباره با این سبک شروع به نوشتن کردی خیلی خوشحالم ! ...
امیدوارم که باز هم شاهد مطالب قشنگت باشیم .
شاد باشی ...
.......................
ممنون از تبریکت یاسی جان.لطف داری.امید وارم بازم بتونم بنویسم.
نويسنده: yas-e-sepid | ژوئن 2006
تولد تولد تولدش مبارک
بیاد شَما رو فوت کنه تا 1000 سال زنده باشه!
تولدش مبارک :)
...........................
ممنون از تبریکتون.ولی خودمونیم،1000 سال زیاد نیست؟ :-)
نويسنده: Sahand | ژوئن 2006
سلام
تولد برادرتون رو بهتون تبریک می گم !!!
امیدوارم شما و خانواده محترمتون در کنار هم با شادی و سلامتی زندگی کنید !!!
کاش همیشه از خوبی ها و از شادی ها بنویسیم !!!
مطلبت مثل همیشه قشنگ بود !!!
سبک جالبی داشت !!!
موفق باشید !!!
...............................
مرسی باران عزیز که همیشه نسبت به من ونوشته هام لطف داری.
نويسنده: baran | ژوئن 2006
سلام عرض ميشود...
تولدشون خيلي مبارك...
راستي شما بسيار زيبا نوشتيد ها!
من بعلت تأخير در نوشتن كامنت تأثير بخش خود ، مدتي در حالت قورباغه بسر ميــبردم.... باور نداري؟ : قور قور!
يه نمه كردم قر و قاطي تا حدي كه آدم يك جوريش ميشود....
راستي از زانتيا خبري شد يا نه؟
آن دزد بسيار فقير و بدبخت بوده كه حاضر به سرقت زانتياي شما شده. :-)
............................................................
لطفاً یک بار دیگر متن را بخوانید.زانتیا مال خود دزده بود!
در ضمن شما قلیون نکشی یه چیزی می شی :-)
نويسنده: غلام سیاه | ژوئن 2006