یه کوچولو، تا خدا رفت!
طفلکی روزنامه هاش ریخت، باز یه بدشانسی دیگه
پسرک بازم زمین خورد، بازتو کفشاش پُر ریگه
کفشای کهنه وپارش، دوباره اونو زمین زد
باز لباساش پُرگِل شد، تویه روز برفی وبد
اما این بارجای گریه، پسرک پاشدوخندید
خبرروزنامه هاشو، واسه اولین دفعه دید
تاحالا روزنامه هاشو، وانکرده بود بخونه
اون فقط روزنامه می فروخت، آخ! چه بی رحمه زمونه
تیترای روزنامه هاشو، که همه خیس شده بودن
داشت بلند بلند می خوند که، دورشومردم پوشوندن
یه نگاه کرد دید که مردم، هرکدوم یه چیزی می گن
بعدِ چند لحظه دوباره، می گذرن ازاونو میرن
کاغذای خیس وبرداشت، یه گوشه نشست وخندید
امااز خنده تلخش، دل صد تا گریه لرزید
تاحالا روزنامه هاشو، وانکرده بود بخونه
اون فقط روزنامه می فروخت، آخ چه بی رحمه زمونه
سر اون چهارراه سرد، ندید اونو دیگه هیچ کس
آدمای توی این شهر، نمی گیرن از کسی دست
تیترروزنامه ها این شد، یه کوچولو، تا خدا رفت
طفلکی روزنامه هاش ریخت، پسرک چه بی صدا رفت...
گروه Seven


تا زنده ایم... از هم بد میگیم . . . زیر آب هم رو میزنیم... هممون رفتنی هستیم... هممون مرده پرست و خصم جانیم...منم میمیرم...شماها هم بعد از هزار سال عمر با عزت میمیرین میاین پیشم...من تو جهنم آتیشو گرم نگه میدارم....آخه هیچ کودوممون کمکی واقعی نکردیم...هممون یا با هم جنگیدیم یا با هم قهر کردیم و هزار کار دیگه ای که نباید انجام میشد..........پسرک چه بی صدا رفت...
نويسنده: غلام سیاه | ژوئن 2006
خیلی قشنگ و لطیف بود . متشکرم.
...................................
خواهش می کنم.قابلی نداشت :-)
نويسنده: مهرداد | ژوئیه 2006
من قبلاً این دکلمه را شنیده بودم ولی نمی دانستم چه کسی آنرا خوانده.
از شما به خاطر نوشتن آن در سایت و یادآوری این نکته ممنون هستم .
......................
خواهش می کنم.
نويسنده: Anonymous | ژوئیه 2006