شاخه گل سرخ من، شکست !!!
درد غريبي داشت. زخم روحش، آزارش مي داد !!!
خيلي وقت بود سعي داشت زخمش رو نديده بگيره و فراموشش کنه، اما انگار زخمش خيال درمان شدن نداشت و هرازگاهي با دردش، خاطرات تلخ گذشته رو براش زنده مي کرد !!!
دلش مي خواست داد بزنه، ناله کنه؛ اما !!! اما کيي تا حالا ديده کسي از درد روحش فرياد بکشه ؟!
ياد روزهايي مي افتاد که مي خنديد و احساس مي کرد خوشبخت ترين آدم دنياست !!!
روزهايي که دلش مي خواست از شدت خوشبختي فرياد بکشه
توو چند صفحه خاطرات شيرينش، روزهايي رو به خاطر مي آورد که توو ذهنش يه کلبه از آرزوهاي شيرين ساخته بود، کلبه اي که هر خشتش پر از احساس بود .
اما اون روزها از خوشبختي و امروز از بدبختيش نمي تونست فرياد بکشه !!!
کلبه رويايي که با رنج و سختي ساخته بود؛ يک شب دست خيانت خرابش کرده بود !!!
خيانت؟! چه کلمه زشتي !!! اما حقيقت داشت ...
اون شادي رو در اوج ناباوري در وجودش کشته بود !!!
احساسش رو با زجر، توي دلش زير خاکستر نا اميدي و شکست، دفن کرده بود !!!
هر وقت خاطرات گذشته رو مرور مي کرد به خاطر نمي آورد که چي شد که همه چيز خراب شد !!!
همه خيال مي کردن گذر زمان باعث مي شه زخم هاش التيام پيدا کنه و همه چيز فراموش مي شه !!!
اما همه فقط روي زخم رو مي ديدن، هيچ کدوم از عمق زخمش، خبر نداشتن !!!
شايد چون هيچ کس از عمق فاجعه خبر نداشت !!!
پس حتي نمي تونست ديگران رو به خاطر بي خبريشون، سرزنش کنه !!!
اما با گذر زمان زخم ها خوب نشدن که هيچ، دردآورتر و زجرآورتر هم شدن !!!
اون هميشه خيال مي کرد همه چيز و همه کس دارن بهش دروغ مي گن !!! اما چي شد که اين جور شد ؟؟
شايد چون همه بهش مي گفتن اين يه امتحان الهيه !!! اگه صبر کنه، همه چيز درست مي شه !!!
اما گذر زمان هيچ چيز رو حل نکرد !!! اما آخه چرا ؟؟؟
مگه پايان شب سيه، سپيد نيست ؟؟!!! اما اون فقط سياهي ها رو به خاطر مي آورد !!! اگه خاطرات سپيدي هم بود، سياهي ها اون خاطرات رو سياه کرده بودن !!! چون سياهي ها بيشتر بودند !!!
صبح خوشبختي، خيال خط زدن مشق شب زندگي اون رو نداشت ؟؟؟ و غم تنها هديه تاريکي و سياهي ها بود !!! و بغض چشم هاش رو به اشک تهديد مي کرد !!!
اما اون حتي اجازه نداشت براي غمش گريه کنه !!!
آخه تا بغض مي کرد، همه ملامتش مي کردن !!! که اشک بيهوده ريختن هيچ فايده اي نداره !!!
اما هيچ کس اين حق رو بهش نمي داد؛ که حق داره براي احساس مُردش اشک بريزه و خاطراتش رو دفن کنه !!! مگه آدم ها وقتي مُردشون رو دفن مي کنن، براش گريه و زاري نمي کنن !؟
اين همه بي انصافي!!! مگه مي شه ؟؟ آخه چرا ؟؟
ولي اون داشت بي صدا مي سوخت و به هيچ کس حرفي نمي زد !!!
شايد چون خيال مي کرد همه آدم ها باهاش غريبه هستن !!! اما چي شد که اين جور شد ؟؟
غريبانه بين هزاران آشنا جون سپردن؛ زجرآورترين نوع مرگه !!! و اون داشت در سکوت، تجربش مي کرد !!!
اون در غربت احساس، زندگي مي کرد و عاشقانه نفرت رو هر شب صدا مي کرد !!!
هر شب که مي خواست بخوابه با نفرت محض، نفرينش مي کرد !!!
تا اينکه باز صداي خواهش هاي قلبي رو شنيد که براش عاشقانه، ترانه عشق مي خوند !!!
يعني باز شکستن؟؟ يعني باز مُردن ؟؟ مگه ميشه ؟؟
نه، اين بدترين حادثه اي بود که مي تونست اتفاق بيفته !!!
نمي خواست باور کنه، گذشته هاي تلخ با شکل تازه اي باز به سراغش اومدن و در کمينش نشستن !!!
اما آخه چرا ؟؟؟ چرا بعد از اين همه زجر و درد باز هم حوادث گذشته خيال تکرار داشت ؟؟؟
چرا باز دست سرنوشت با بي رحمي، اون رو به سمت امتحان مجدد مي کشيد ؟؟؟
در امتحان قبلي معلمش ناجوانمردانه پاسخ هاي درستش رو خط زده بود و اون در يک قدمي موفقيت، شکست رو تجربه کرده بود !!! اما آخه چرا ؟؟؟
براي دادن يه امتحان ديگه،حالا ديگه خيلي دير شده !!!
حتي براي متاسف بودن هم دير شده !!! و حالا ...
حالا دنيا براش زشت شده !!! قلبش توان تپيدن براي ديگري رو از دست داده !!! شايد چون ترس از شکست؛ باعث شده، از خودش و به خصوص از ديگران بترسه !!! از دل دادن و دل بردن بترسه !!!
اون شهامتش رو از دست داده و ديگه هيچ عشقي رو نمي پذيره !!!
ديگه اون هيچ گل سرخي رو دوست نداره !!! ديگه نمي خواد نمادي از عشق آتشين رو از ديگري هديه بگيره و يا به کسي هديه بده !!! ديگه نمي خواد عاشق رنگ سرخِ گل سرخ باشه !!!
اون هر روز توو دفتر خاطراتش از دردهاش مي نويسه و آخر همه نوشته هاش اين چند جمله رو مي نويسه :
(( خوش به حال اون هايي که عاشق مي شن !!! چون دنيا رو زيبا مي بينن !!!
اما واي به حال اون هايي که در عشق مي شکنن و دنياي بدون عشق رو، زشت مي بينن !!!
اما خيلي ها هستن که به عشقشون مي رسن و زيبايي رو با همه وجودشون احساس مي کنن !!!
اما من وقتي خوشبختي اون هارو مي بينم يه چيزي رو نمي فهمم!!! اونم اينکه :
" چرا وقتي نوبت عشق بازي من شد؛ دلِ تو، از سنگ شد ؟ " ))
شاخه گل سرخ من، شکست !!!
آرزوهايم از هم گسست !!!
غم در خانه دلم، نشست !!!
روزهاي خوش زندگيم، چه زود گذشت !!!
بگو که بود؛ آنکه قلبم را شکست ؟؟؟



مگه پايان شب سيه، سپيد نيست ؟؟!!!
پس چرا برزیل هم باخت؟
=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=
سلام دوست عزیز
ببخشیدا !!!!!!!
چه ربطی داشت ؟؟؟
مشکلات فوتبالیتون رو با پرسی درمیان بذارید !!!
کارشناس ورزشی hashalhaf ، پرسی است !!!
با کارشناسمون تماس بگیرید !!!
در ضمن پایان شب سیه، سیاهه( سیه تره ) !!! d:
نويسنده: مهرداد | ژوئیه 2006
سلام.
مطلبِ زیبایی که نوشته بودید را خواندم. برای من عجیب بود و به فکر فرورفتم...
به خودم گفتم، شاید من هم این گونه زندگی می کنم و خویشتن را فراموش کرده ام. این فکر مرا در خود غرق نمود.
وقتی به خودم آمدم، حس کردم نباید آسان گذشت و نادیده گرفت! پس به خود قول دادم مشکلات خود را چون مسائلی ببنم که می توانم حلشان نمایم و تا جایی که می توانم تلاش کنم.
به خود قول دادم، از مشکلات خود، شکست نسازم!
بارها به خودم گفتم :« عشق و نفرت دو روی یک سکه اند؛ هم چنان که پیروزی و شکست.» تا در خاطرم زنده بماند.
خودم را صدا زدم و گفتم: «نباید این گونه فکر کنم که همه چیز را می دانم ... چه بسا، شروعی دیگر در راه باشد و آن را با تجربه ای از پیش، بهتر بسازم!»
به یاد کلیشه های زندگی افتادم که می گفتند: «شکست پلی برای پیروزی است!»
و خدا را شکر می کنم ... که دوستی مانند تو، متنی نوشت و چنین یادآور شد برایم که خویشتن را رها ننمایم...
نیما می گوید:
نازک آرای تن ساقه گلی،
که به جانش کِشتم،
و به جان دادمش آب،
ای دریغا، به بَرَم می شکند ...
به دنبال مقصرِ شکستهایم نخواهم گشت و دلیل هر شکست را در خود می جویم.
گر چه سخت است، اما ایمان دارم که مرا می سازد!
متشکرم ... موفق باشید!
=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=
سلام به پرسی عزیز ...
راستش اونقدر کامنتت رو زیبا نوشتی که من از خوندنش لذت بردم !!!
وقتی داشتم می نوشتم، مدام نگران بودم که منظورم رو نتونم به درستی بیان کنم و دیگران اون چیزی رو که باید، استنباط نکنن و برداشت اشتباهی از نوشتم کنن !!!
از نا امیدی ها و سیاهی ها نوشتم تا معنی امید و سپیدی ها رو در دل ها زنده کنم !!!
خودم می دونم که نوشتم کم و کاستی هایی داره، اما خوشحالم که با این وجود، معنی و مقصود نوشتم رو، شما دوست عزیز خیلی بیشتر از اون چیزی که فکرش رو می کردم، درک کردید.
جدا از خوندن کامنتتون خوشحال شدم. به خصوص:
" به دنبال مقصرِ شکستهایم نخواهم گشت و دلیل هر شکست را در خود می جویم.
گر چه سخت است، اما ایمان دارم که مرا می سازد! "
آفرین !!!!
من از کامنتتون که نکات ظریف و آموزنده ای داشت، تشکر می کنم .
موفق باشید دوست عزیز ....
**************
بیایید از تلخی ها و سختی ها، شکست نسازیم !!!
بیایید از پیروزی ها هم، بت غرور نسازیم !!!
بیایید از همه تلخیها و شیرینی ها ، درس بگیریم و تجربه بیاموزیم و از زندگی با همه اشک ها و لبخندهایش، لذت ببریم..
نويسنده: persianboy | ژوئیه 2006
از نوشته شما خوشم آمد.
خیلی خوب بود .
آرزوهای خوب برای شما دارم.
=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=
سلام به دوست ناشناس hashalhaf ...
ممنون از تعریفتون و آرزوهای خوبتون .
خوشحالم که خوشتون اومد .
موفق باشید.
نويسنده: Anonymous | ژوئیه 2006