مایوس نشو!
چند روز پیش بود...
وقتی که کامنت باران رو برای پست قبلیم (مطلب متضاد) دیدم بدجوری به فکر فرو رفتم. اول خواستم بی جواب، فقط منتشرش کنم؛ اما بعد گفتم که نه اگه جواب این کامنت رو ندم درست نیست. دیدم که این سوال به سایت هم منتقل شده، یه جواب براش نوشتم و منتشرش کردم. نیم ساعت نشده بود که اون کامنت و جوابیه خودم رو از روی سایت برداشتم!
امروز باید بنویسم ولی احتمالاً عجیب ترین نوشته سایت نباشه عجیب ترین نوشته خودم میشه. این نوشته برخلاف نوشته های دیگه قسمت اصلی حرفش توی صفحه اول دیده میشه. عمرش حداکثر 12 روزه و زمانی که از صفحه اصلی وبلاگ خارج بشه تنها ادامه مطلبش میمونه و بقیش پاک میشه! و شاید خلاصه ای از این پست رو به عنوان جوابیه کامنت باران قرار بدم.
در ضمن فکر کنم اصل و محتوای این پست، از خط اول تا آخرین جمله Lyric رو (جز تشرین عزیزم) حداکثر 3 نفر بتونن بطور کامل درکش کنن تازه یکی از اون ها احتمالاً قضیه رو به خودش نمیگیره که اون هم جزو همون 3 نفره. همین جا بهش میگم که تو میدونی، تو دیگه خیلی چیزا رو میدونی، باید روی این مطلب بیشتر فکرکنی؛ تو میدونی چرا من این مطلب رو دارم میدم پس دقت بیشتری داشته باش چون قراره جواب خیلی ها رو بدم توی این نوشته!
قصه از اونجایی شروع شده بود که همه چیز توی سایت داشت درست جلو می رفت (دست کم در ظاهر). من شروع کردم به دادن Lyric (متن آهنگ). اون موقع دلایل من زیاد بود و فکر می کردم که یکی از روش های به نسبت مناسب برای اون شرایط بود.
مدتیه که سایت به فکر تغییره. داره روش کار میشه و قرار مراحل مختلف رو تجربه کنه و ببینه؛ این حقیقت میتونه هم شیرین و هم تلخ باشه. مدتیه که محدوده های آزادی بیان سایت به سمت تنگ تر شدن رفته، و این رو از نظرات بازدید کننده ها و اعضا میشه فهمید و سایت داره به این موضوع فکر می کنه.
به سبک نوشته ها و نحوه گفتار و لحن سایت نگاه کنید، مخصوصاً در گذر زمان (که بعد چهارم طبیعته) خیلی توجه داشته باشید!!
بچه ها حرف دارم بگم اما فکر می کنم فعلاً بهتر از من بقیه دارن میگن. همین حالا یکی از بازدید کننده های سایت (تندر) میگه: عشق زیباست و از عشق صحبت می کنه: «بدون عشق زندگی معنی ندارد. همین بسه!» بعدش می پرسه توی سایت همسریابی نداریم؟!
من می بینم که اگه خودم همین حرف رو بگم خیلی ها برداشت هایی غیر از اون چیزی که من میگم دارن. من اصلاً برام مهم نیست که اونا چی فکر کنن ولی بهتره یکی به اونا همین جا بگه که اگه دوست داری هر برداشتی بکنی بکن چون مختاری و می تونی. این رو میگم و بعد از این میخوام با خیال راحت بنویسم بقیه رو نمی دونم اما بهت بگم که از نوشته های دیگران هم میشه جور دیگه استنباط کرد و همیشه با عینک روی چشمات به دنیا نگاه نکن! گاهی بد نیست عینک رو عوض کنیم یا اینکه اصلاً بدون عینک به همه چیز نگاه کنیم.
البته این حرف تندر عزیزما کمی با شوخی همراه بود ولی در حال حاضر من لیریک هایی رو دارم میذارم که حرف های قشنگی دارن، جای فکر دارن، شاید حتی بهتر اثر کنه، بهتر جواب بده، خوشاهنگ تر از من باشه.
آها درمورد خشن و پسرونه بودن پست "متضاد" عرض شود که ممکنه به دید افرادی خشن، خشک، اعصاب خردکن و حتی بی روح جلوه کنه؛ نمی دونم شاید ولی بگم که توی روان شناسی شخصیت آدم ها رو تا حدودی مرتبط به موزیک هایی که مورد علاقشون هست و گوش میدن می دونن؛ اما اول از همه بنده در ذات و از بیخ و بُن آدم نیستم! دوم من خیلی مواقع موزیک هایی که گوش میدم اصلاً به موودم (حال و هوام) نمی خوره و عمداً گوششون می کنم، تازه من بعضی مواقع برخلاف گفته های (تا حدودی بی سروته) روان شناسی عمل می کنم! من موجودی شدم که خیلی مواقع برخلاف علایقم عمل می کنم!!
× دوستانی برای من میل کردن که یه جوری شدم چرا سردم، چرا از سبک های قدیم استفاه نمی کنم و اگه این جوری قراره باشه چرا از سایت نمیرم؟
به اون دوستان عزیز میگم که خیلی لطف دارن (بخصوص یکی از اون ها که اصلاً هم به سایت کامنت نمیدن) و نافُرم نگران هستن که نکنه خدایی نکرده سایت خراب بشه یه موقع!
باید خدمتتون عرض شود که بنده برخلاف اعضای دیگه سایت قشنگمون اگه حتی بخوام نمی تونم فلنگ رو ببندم و از این سایت در برم! بقیه چرا؛ به راحتی می تونن (دست کم خیلی راحت تر از من). برای همین من هیچ وقت حرف از رفتن نزدم و نخواهم زد (دست کم فعلاً چون اصلاً خوشم نمیاد تا زمانی که واقعاً نرفتم بگم خدافظ همیشه هم گفتم فعلاً خدافظ!) به قول یکی از دوستان تا جایی که اقدام به دَک کردنم نکنن و خیلی محترمانه دُمم رو بگیرن و با تیپا پرتم کنن بیرون؛ هستم در خدمت شما.
برای سبک نوشته هایی که گفتید، اما نگفتید کدومش رو (که البته من میدونم شما منظورت چی بود) بگم که، نوشته موود میخواد مخصوصاً ادبی و نوشتن داستان ها؛ طنز هم که من عمراً بتونم صد سال یه دونه بیشتر بدم! راستی در باره داستان بگم که قبل شما دوستان دیگه ای حضوری و غیر حضوری گفتن که داستانم چرا هیچی به هیچی شد؟ تموم شد؟! که جوابش اینه که بزودی داستان رو تمومش میکنم.
شاید بگید بیا درد دل کن اما؛ من نه گله دارم، نه درد، نه شکایت و نه ...! من زندگیم معمولیه همین!! من زندگی رو دوست دارم و بعضی مواقع که از بعضی چیزا و یا حتی از همه چیز خسته میشم شروع می کنم به عوض کردن. می پرسی چی رو عوض می کنه؟ از خودم و دیدم شروع می کنم و تا جایی همه چیز رو عوض می کنم که دوباره شادی رو بدست بیارم و رضایت و خنده واقعی رو احساس کنم. البته تحول در چارچوب هایی انجام میشه که من براش تعیین می کنم؛ و این تحول سرگردان نیست.
خوب حالا یکی از زیباترین Track های رپ فارسی رو میذارم که البته خیلی هم به موود الآن من می خوره:
.-'-.-'-.-'-.-'-.-'-.-'-.-'-.-'-.-'-.-'-.-'-.-'-.-'-.-'-.-'-.-'-.-'-.-'-.-'-.-'-.-'-.
در زندگی هر چقدر کوتاه، من هم کشیدم سختی رو.
وقتی دیگه بچه بهم نگفتن، ندیدم خوشبختی ساده و بی آلایش.
اما حالا میگم بدون قحطی معنی نداره هیچ نعمتی دوست من.
معنی زندگی رو در آفریدن یافته ام و عشق.
درد بکش برای چیزی که باید باشه ولی نیست.
و خیس بشن گونه هات برای کسی که اون نیز برای تو گریست.
و هیچه؛ تکه خاکِ الماسیست، اگه ابدی نیست.
قوی ترم کردن مشکلات، اگه نیاوردن برام مرگ.
زرق و برق ماده چشمام رو کور نکرد.
جنگ ها رو اگه باختم و آموختم؛ سرما رو درک کردم اگر سوختم.
×آره.
هیچی ندارم از دنیا، همینه غنی ام و قوی ام، چون از آدمای متمدن و غول تمدن منزوی ام.
آرامش به جوارم سر نزد و نخواستیم آرامش و نادانی؛ نا آرامیست که میده ارزش به موندن در این قطار فانی.
مایوس نشو، در نا امیدی بسی امید است.
از خواب بیدار شو، نمیشه به رویا دخیل بست.
قدرت در دستته چون میری جلو رو زمین بلند و پست تا یاد گرفتی، میگیری از هر پیروزی و عبرت از هر شکست.
مایوس نشو، در نا امیدی بسی امید است.
از خواب بیدار شو، نمیشه به رویا دخیل بست.
قدرت در دستته چون میری جلو رو زمین بلند و پست تا یاد گرفتی، میگیری از هر پیروزی و عبرت از هر شکست.
مایوس نشو،
مایوس نشو؛
...
مایوس نشو؛ از خواب بیدارشو؛ قدرت داری تو؛ در راهت برو.
مایوس نشو؛ از خواب بیدارشو؛ قدرت داری تو؛ در راهت برو.


:)
نويسنده: persianboy | اوت 2006
سلام به سهند عزیز ...
اول از همه از این که جواب سوالم رو دادی ، متشکرم !!!
خوشحالم که از کامنتم ناراحت نشدی و صبورانه جواب دادی !!!
راحت بگم، جوابت قانع کننده نیست!!! شاید چون کامل نیست، اما من رو قانع کرد، چون سعی کردم درک کنم که چی میگی !!!
اما ...
اما برادر عزیزم، سهند ...
امیدوارم چند وقت دیگه که فکر نمی کنم زیاد دور باشه، مطالب متفاوت و نو، با انرژی و دارای کمی چاشنی احساس، ازت ببینیم !!!
ما بچه های Hashalhaf باید باهم، سایت رو به سمت موفقیت ببریم !!!
از طرف خودم، به همه دوستان Hashalhaf که در سایت مطلب میدن، دلم می خواد یه چیزی بگم:
دوستان عزیزم، توو صفحه اصلی سایت نوشته شده:
" سایت در حال تغییر است ... نظرات خود را بگویید ! "
بیاید در این تغییرات به هم و به مدیر سایت کمک کنیم ...
بد نیست در نوشته هامون و حتی نوع مطالبمون تغییراتی بدیم !!!
Hashalhaf مثل خونه ای برای مطالب ماست، این خونه نیاز به خونه تکونی داره !!!
و به بازدیدکنندگان محترم سایت هم می گم:
" هم اکنون، نیازمند(( نظرات)) سبزتان هستیم "
سهند عزیز باز هم ممنون و امیدوارم که در زندگیت موفق باشی ...
نويسنده: baran | اوت 2006
سلام سهند جان خوبی عزیزم؟
من تو رو میشناسم، اسم واقعیت رو هم می دونم و اطمینان دارم که با دیدن همون خط اول من رو شناختی.
نمی دونم که میدونستی یا نه که من به سایتت سر می زنم. یادته که عید همین امسال برام آدرس وبلاگ جدیدت رو فرستادی. اما این بار خیلی وبلاگت با همیشه فرق داشت، توش خودت تکی نمی نوشتی! یه گروه بودید!!
من اول موندم که تو کدومشون هستی اما شناختنت برام کار خیلی مشکلی نبود. بعد از دیدن چند تا مطلب ازت، مطمتن شدم که سهند خودتی.
خط موبایلت رو عوض کردی، و مطمئنم که میل عیدت رو هم برای همه فرستادی و احتمالاً حتی متوجه نشده بودی که برای من هم رسیده، من برات میل فرستادم اما جوابی نگرفتم فکر کنم که آیدیت رو هم بستی چون اصلاً باهاش آن نشدی.
مجبورم کردی که برای اولین بار برای سایتت کامنت بدم چون دیگه نتونستم ساکت بمونم. از دیشب که دوستت باران جواب جوابت رو داد و حرفی رو زد که من هم همون رو احساس می کردم، بی قرار شدم.
چی شده؟ واقعاً دلم میخواد ببینمت. چرا این جوری می نویسی! اون سهندی که من میشناختم خیلی فرق کرده.
می دونم دلیلی داره که داره این کار رو می کنی و دلیل محکم تری که از جواب دادن تفره میری. درسته که کارهای قبلیت با این بارت خیلی فرق داشتن اما فکر می کنم موضوع ساده نیست. می دونم که کاری رو بی دلیل و بی فکر انجام نمیدی. اما متاسفانه واقعاً توی حرفات شادی دائمی رو نمی بینم. از برداشت های اشتباه دیگران نسبت به حرف هایی که می زنی خیلی ناراحت نیستی و شعار ندادی، برای دیگران نگرانی. شاید نتونستی به اون ها رک بگی و با این کارت بچه ها رو بیدار کردی! نمی دونم من که توی جمعتون نیستم.
جایی توی همین نوشتت گفتی:
((شاید بگید بیا درد دل کن اما؛ من نه گله دارم، نه درد، نه شکایت و نه ...! من زندگیم معمولیه همین!!))
اما این جمله رو از کامنتی که گفتی نیم ساعت بیشتر روی سایت نبود گذاشتی توی مطلبت؛ اما چرا اون جایی که نوشته بودی و نه خیلی عالیه (دست کم به دید دیگران) رو حذفش کردی؟ این بار معنایی جملت رو عوض کرده!
توی این ماه ها بعضی مواقع که به سایت نگاه می کردم بغض گلوم رو میگرفت که چرا من بد کردم (این رو میگم با اینکه میدونم اگه ببینیش باز بهم میگی که من باید خودخواه میشدم).
سهند عزیزم تو برای من خیلی کارها کردی ولی من تا به امروز اگه حتی خواستم نتونستم هیچ کاری برات انجام بدم. اگه اون زمان رفتم بخاطر این بود که تحملم تموم شده بود. باور کن من از تو ناراحت نبودم. من خیلی بهت مدیونم و ازت خجالت میکشم، من باید جبران کنم. به قول خودت بی خدافظی رفتم، اما هر چند شرمنده، برگشتم.
من همیشه پیش خودم می گفتم که آیا واقعاً حرفایی که می زنی رو بهش عمل می کنی؟ بعد تو عمل دیدم در نهایت آره. سوال شد برام که جدی تو چطوری می تونی که این همه به فکر همه باشی؟ پس خودت چی؟ چرا برای بقیه سعی داری اگه ازت بربیاد، کاری بکنی؟ همیشه از عشق حرف زدی و من می سوختم که واقعاً این عشق چیه که تو رو داره سرزنده نگه میداره؟ می خواستم توی آدم ها دنبال معشوقت بگردم اما بعد فهمیدم که چقدر عشق رو مقدس میدونی و من تازه فهمیدم که عشق رو میشه جور دیگه ای هم دید. میدونی که من اول خیلی با حرفات مشکل داشتم ولی بعد خیلی چیزا فرق کرد.
نمی دونم شاید بازهم کسی هست که باید کمکش کنی ولی این بار کمک کردن بهش داره بدجور انرژیت رو می سوزه. شاید هم کسان زیادی هستن که تو براشون داری دل میسوزی. اما سهند جان استراحت کن میدوم زمانی که خودت مشکلی برات پیش میاد سعی می کنی بیشتر از قبل و حتی خارج توانت برای بقیه مفید باشی، برای همین خسته بودنت رو دارم حس می کنم، این ها رو همشو خودت بهم یاد دادی که چطوری بفهممش. پس نگو که خسته نیستی ممکنه که گاهی شاد باشی اما خستگیت خیلی عمیق شده؛ به خدا من نگرانم.
داری روش کار می کنی، میدونم خودت هم گفتی اما کمک نمیخوای؟ به خدا اگه بتونم کاری کنم و نگی مدیونی، نمیخوام برات دوباره شر بشم، من دیگه به اون چیزایی که قبل اتفاق افتاد فکر نمی کنم، من تغییر کردم، من شاید حالا بتونم نشون بدم به خودم که چیزایی که باید رو درست یاد گرفتم. من درونم مملو از عشق شده و این عشق دیگه واقعیه و مثل قبلم نیستم چون خواستم (چون یادگرفتم بخوام).
بی تعارف بگم بهترین دوستی بودی که می تونستم داشته باشم همیشه تو نگران بودی بدون هیچ چشم داشتی و من این رو درک نمی کردم؛ اما حالا منم که بد نگرانت شدم. نمی دونم واقعاً کسی هست که بتونه کاری بکنه؟ تازه اگه کسی باشه آیا من می تونم اون فرد باشم؟
برات خیلی دعا می کنم.
درضمن اگه دوست نداری نظرم رو پاکش کن!
=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=
سهند:
سلام راکسی عزیز. سورپرایزم کردی!!!
نويسنده: RoXy | اوت 2006