« اوت 2006 | صفحه اصلي | اکتبر 2006 »

30 سپتامبر 2006

بازی

«زمانی که قادر شوید نقش های مختلف را بازی کنید، از آنها رها می شوید.

نقش بازی کردن چه اشکالی دارد؟ مشکل وقتی به وجود می آید که به نقشی چسبیده اید و تصور می کنید که همان شخصیت شماست. شما یک نقش خاص را اجرا کرده اید و چنان با آن یکی شده اید که پذیرفتن نقشی دیگر دشوار می شود. باید از گذشته رها شوید و نقشی جدید را بپذیرید. پذیرفتن نقش های تازه خوب است. فکرش را بکنید؛ فقط نقشی تازه، نمایشی که در آن بازی می کنید.
جوهر وجود شما شخصیت ندارد، نقش ندارد و می تواند همه نقش ها را بازی کند. این چیزی است که درون را زیبا می سازد. فقط یک هنرپیشه باشید. هنرپیشه در یک فیلم یک نقش را بازی می کند و در فیلمی دیگر نقشی دیگر را، صبح یک نقش دارد و شب نقشی دیگر و از یک نقش به نقشی دیگر می پردازد.
کل زندگی باید چنین باشد. فرد باید بتواند از نقشی به نقشی دیگر بپردازد و در هیچ نقشی ثابت نماند. در این صورت، احساس می کنید نوعی رهایی در شما پدیدار می شود و جوهر واقعیتان را درک خواهید کرد. در غیر این صورت، همیشه در یک نقش محصور می مانید.»

« اشو »

سلام. امروز اومدم تا گوشه ای از زندگی رو بررسی کنیم. یه چیزایی سوال شده: نقاب یا ماسک، نقش و بازی چی هستن؟ داشتن و استفادش خوبه یا که بده؟

نقاب معانی مختلفی دارن که توی فرهنگ دهخدا اومده:
نقاب: پوشیده؛ روی بند؛ صورتکی به شکل جانوران یا آدمیان که بر صورت بندند و چهره خود در پس آن پنهان کنند تا شناخته نشوند؛ ماسک.
ماسک زدن: به مجاز، خلاف آنچه که هست خود را نشان دادن.
ماسک برداشتن: به مجاز، خود یا دیگری را چنانکه هست نمودن.
نقش: ترسیم شبیه صورت و شکل؛ کنایه از کسی که صورتی زیبا دارد اما از فهم دانش بی نصیب است و کنایه از کسی که هرچه هست همان صورت ظاهر است و بس؛ نگار کردن چیزی را به دو رنگ یا چند رنگ، و زینت کردن آنرا؛ رنگ کردن چیزی به رنگی یا رنگ هایی؛ نشان و اثر گذاشتن در روی زمین، و این معنی اصلی کلمه است.
بازی: هر کاری که مایه سرگرمی باشد؛ رفتاری کودکانه و غیر جِد برای سرگرمی؛ به مجاز پیش آمد روزگار، واقعه اتفاقی؛ شیطنت، نیرنگ.

م م م ... آها استفاده از نقاب ...
هرچی بگم برای دل خودمه و شاید فقط به درد دل خودم علاج باشه. این که من الان و آینده، نقاب دارم یا میزنم، فکر نکنم جوابش به کار کسی بیاد چون حتی این احتمال میشه باشه که در پس این گفته، نقابی خفته باشه؛ ولی چیزی هست که مهمتره و اون اینه که من بازی کردم!

ببینین مسئله صرفاً داشتن نقاب نیست؛ مهم اینه که هرکسی کِی،کُجا، توی چه مقطعی و به چه منظور داره نقاب میزنه و نقشی رو بازی می کنه و با توجه به توانایی بازی و استفاده از نقاب چطوری داره نقش رو بکار می بره.

خوب برای اینکه حرفا رو ساده تر بگم مثالی میرم جلو. یک زوج رو در نظر میگیرم که در همین لحظه فهمیدن صاحب بچه شدن، خوب اونا از همین لحظه باید نقاب پدر و مادری رو بردارن و تجربه بازی در رول پدر مادر رو برای اولین بار تجربه کنن! آیا همین دو نفر در همون حین باید نقش زن و شوهری رو هم بازی کنن یا نه باید رول قبلی فراموش بشه! کاش فقط قضیه به همین سادگی بود همون موقع باید نقش فرزندی رو برای پدر و مادر خودشون بازی کنن! به همراه نقش داماد و عروس! همچینی نقش کارمندی در اداره و خانه داری در خانه! نقش همسایه های یه ساختمان! رول دوستان یه جمع! کاراکتر اقوام یه قوم! بازی دانشجوی یه دانشگاه شاید هم محقق یه مرکز! همچنین نقش شهروند یه جامعه! بعلاوه نقش یک انسان در کره خاکی و ... خوب، خوب، خوب، همین جا بیاین وایسیم، این نقش ها هر کدوم یه نقاب می خواد! ببین چقدر نقاب های مختلف روهم روهم رو صورتشونه!!!
در همین حین میشه جور دیگه ای هم به نقش بازی کردن با نقاب نگاه کرد. یه سوال: وقتی می خوای کسی رو تست کنی چیکار می کنی؟ بد نیست این کار همراه با کمی تفریح باشه. انتخاب من اینه: بازی می کنم.
من بازی می کنم با دنیا با اطرافیانم با خودم، و بعد نتیجه گیری. من با کسی که قراره دوستم باشه دست کم 7 دست بازی می کنم در موارد مختلف تا ببینم دستش چیه و دس به بازیش چطوره. پس لااقل به دید من بازی بدنیست!

راستی هر کاری می کنی بکن، فقط به خودت نگو بازی نمی کنی وگرنه الان اینجا نبودی و اینا رو نمی خوندی و داشتی رو سن بهشت زهرا رول میت رو برای عزادارات بازی می کردی! :)

حالا یه سری نکته کلیدی در بازی هستن که باید بهشون دقت بشه:

× دلیل استفاده از نقاب:
اولین چیز، مشخص شدن دلیل و نیت بازیه؛ چون تمام مراحل بعد، با توجه به این مرحله برنامه ریزی میشن. دلایلی مختلفی وجود داره مثل عدم شناخت، جلب توجه، دور کردن، جلب رضایت، احتیاط، بی پروایی، عصبانیت، پشیمانی، عشق، علاقه، ترحم، نفرت، کینه و ... که البته این حالات و دلایل میتونن از طرف فرد نسبت به مخاطب و هم از طرف مخاطب نسبت به فرد باشن.

× مخاطب یا مخاطبین:
مخاطب عامل بعدیه؛ حالات مختلفی وجود داره مثل: جمع یا یک نفر، مرد یا زن، دوست یا دشمن، همکار، خانواده، غریبه، مشتری، خریدار، خردسال، میان سال، بزرگ سال، هموطن، بیگانه و ... . بازی با هر کدوم در عین شباهت، خیلی متفاوت از دیگریه؛ چون هر کدوم در محدوده خاص خودشون قرار دارن و محدوده ها تعیین کنندگی بالایی دارن. با اینکه در تعیین این محدوده ها عوامل مختلفی مانند جامعه، فرهنگ، عقاید و ... دخیل هستن اما تعیین کننده نهایی محدوده ها فقط خود فرده!

× نوع نقاب:
همیشه جنس نقابی که ازش برای بازی استفاده میشه باید درست انتخاب بشه تا فرد هرچه بیشتر به کاراکتر مورد نظرش، که قصد ظاهر شدن در قالب اون رو داره، شباهت پیدا کنه. نقاب ها با مصالح متفاوت برای کاربرد های مختلفی هستن مثل نقاب فولادین برای شخصیت خشک، نقاب رنگین برای شخصیت زیبا رو، نقاب چینی برای شخصیت زود رنج، نقاب سنگی برای شخصیت زمخت و خشن، نقاب تراش خورده برا شخصیت آبدیده و با تجربه و ... . برای این منظور هیچ وقت نباید فراموش بشه که طرفین بازی جزو جامدات نیستن که رفتاری ثابت داشته باشن!

این عوامل خیلی کلی بودن؛ جزئیاتی هم وجود دارن:

× میزان مهارت
هنگام بازی باید به میزان مهارت در استفاده از نقاب دقت بشه. اگه این احساس بوجود اومد که هنوز نقش، خوب جا نیفتاده، بهتره روی شخصیت کار بشه و اگه جایی این نتیجه حاصل بشه که در اون مقطع (یعنی با توجه به شرایط حاکم بر بازی) صرف نیرو برای پرورش بیشتر نقش الزامی نیست و جای دیگه ای باید انرژی صرف بشه، خوب هزینه کردن قوا در جای دیگه بی درنگ الزامیه! در ضمن هیچ گاه نباید مهارت مخاطب در بازی و شناسایی نقاط ضعف و قوت، دست کم گرفته بشه.

× مخاطب، مکان و زمان
دقت به این نکته که چه زمانی باید به چه شدتی و در کجا از نقش برای مخاطب استفاده بشه خیلی لازمه. ممکنه در نگاه اول این عامل به چشم نیاد، اما در بازی های حرفه ای حتماً لازمه توجه خاصی به این نکته بشه که استفاده از رول های حتی فوق حرفه ای در مواردی برای کسانی که از نظر محدوده های تعیین شده بی نهایت نزدیک هستند بسیار سخت و حتی طاقت فرساست چون در این موارد کوچکترین لغزش موجب لو رفتن دست و حتی خراب شدن بازی میشه. بازی با یک رول بی زمان و مکان یک بازی کورکورانس پس همیشه توجه به ابعاد در بازی نکته غیر قابل چشم پوشی خواهد بود!

«نقشتان را بازی کنید. از آن لذت ببرید. این نوعی تفریح است، اما بازی را جدی نگیرید؛ زیرا ارزش نگران شدن ندارد. هر نقشی را که در موقعیتی خاص باید ایفا کنید، با تمام توان و به طور کامل بازی کنید و زمانی که نقشتان به اتمام می رسد، مهم نیست که موفق بوده اید یا نه. به عقب نگاه نکنید. جلو روید. نقش های دیگری هست که باید بازی کنید. موفقیت و شکست مهم نیستند. مهم، آگاهی از این حقیقت است که همه چیز یکی است. وقتی کل زندگیتان لبریز از این آگاهی شد، رها می شوید. هیچ چیز شما را حبس نمی کند و شما دیگر در بند هیچ چیز نیستید. دیگر اسیر هیچ چیز نمی شوید. نقاب می زنید، ولی می دانید چهره ی واقعی تان چیز دیگری است. میتوانید نقاب را بردارید؛ زیرا می دانید فایده ی نقاب چیست. نقاب را میتوان برداشت و صورت اصلی خود را شناخت. کسی که می داند زندگی یک بازی است، چهره اصلی خود را خواهد شناخت. برای شناختن چهره اصلی باید تمام چیزهایی را که ارزش دارند، شناخت.»

« اشو »

و اما کلام آخر... هر کس که به دنبال حقیقت میگرده، باید برای برداشتن پرده ظاهر تلاش کنه که این تنها با علاقه، دید باز و پشتکار زیاد و صرف زمان کافی میسر میشه.

29 سپتامبر 2006

بانوي برفي ...

barf.gif

چشمای قشنگت رو باز کن، تا چشمام، رنگ دريا رو در نگاهت پيدا کنه !!!
بانوي من، باز هم لباس حرير سپيدت رو بر تن کن !!!
تا بتونم سپيدي و پاکي رو در دامان تو جست وجو کنم !!!
دستاي داغت رو به دستان من بده، تا سردي دستانم با گرماي دستانت؛ گرم بشه !!!
با احساس پر حرارتت، يخ ِ قلب يخ زده ام رو، ذوب کن !!!

khotoot.gif

khotoot.gif

کاش هميشه روشن بموني !!!
پاک ومعصوم بموني !!!
کاش هميشه مثل بچه ها، مثل فرشته ها بموني !!!
بانوي من، چشمات رو باز کن !!!
بيدار شو و از روياهاي قشنگي که براي ديدنشون چشمات رو از من دريغ کردي، بگو !!!
با من حرف بزن و من رو در حسرت آرزوي چشمات، شنيدن صدات؛ از اين بي قرارتر نکن !!!
کاش امروز که چشمات رو باز مي کني، درياي نگاهت فقط يک قرباني داشته باشه !!!
و اون قرباني، اون غرق شده در نگاهت، فقط من باشم !!!
کاش مي تونستم خودم رو در چشمان بانوي زيباي خيالم، ببينم !!!
ببينم که خوشبختم !!!
که سپيديه دل تو، دنياي من رو هم، مثل دنياي خودت؛ سپيد کرده !!!
بانوي زيباي من، به من گوش کن !!!
به صدايي که براي تو، به خاطر تو؛ تبديل به فرياد شده !!!
و قراره توو اين فرياد حرف دلش رو بزنه !!!
و تمام حرفهاش، يک ترانه است !!!
ترانه اي که کلمه به کلمه به خاطر تو، به خاطر عشق به تو سروده شده !!!
بانوي من، هميشه سپيد باش !!!
تا تو رو هميشه (( بانوي برفي )) صدا کنم !!!
بانوي برفي من :
هميشه عاشق باش !!!
هميشه با من باش !!!
هميشه پاک باش !!!
اي روشني بخش وجودم، هميشه يار بي کس ترين آدم دنيا؛
يعني: (( من )) باش !!!
**************************

**************************

26 سپتامبر 2006

برادرانه

رمضان ماه خوبی هاست. رمضان، فرصتی است برای تفکر؛ و تفکر یکی از کارهایی که به آن بسیار سفارش شده است.
چه خوب است که انسان گاهی بایستد و راهی که از آن آمده را بنگرد و راهی را که در پیش دارد.
چند روز پیش حکایت کوتاهی شنیدم که مرا به فکر انداخت و باعث شد احساس خوبی پیدا کنم. تصمیم گرفتم که آن را برای شما هم بگویم، شاید شما هم آن حس خوب را تجربه کنید:

دو برادر بودند که با هم، روی زمین پدری، کشاورزی می کردند.
زمانی که محصول را برداشت کردند، نتیجه ی تلاششان را تقسیم نمودند و در انبار کنار هم گذاشتند و به خانه هایشان رفتند.
هنگامی که شب فرا رسید، برادرِ بزرگتر، به انبار رفت و بخشی از سهمش را به سهم برادر اضافه کرد و گفت: «او باید تشکیل زندگی دهد و بیش از من نیاز دارد. شکرِ خدا، زن و فرزند خوبی دارم و برایمان همین قدر کافیست.» و سپس، بی سر و صدا، به خانه اش برگشت.
سحرگاه، برادر کوچکتر، به انبار آمد و بخشی از سهم خود را به سهم برادر اضافه نمود و گفت: «من که به این همه نیازی ندارم. برادرم عیالوار است. او بیش از من به این محصول نیاز دارد. خدا را شکر که محصول امسال خوب است و می توانم به او کمک کنم.» و رفت.

آن ها رفتند و هرگز به کسی نگفتند، حتی به یکدیگر ... و در دل شاد و راضی بودند.

25 سپتامبر 2006

چشم به راه ...

Red Love.gifRed Love.gifRed Love.gifRed Love.gifRed Love.gif

کاش کوچه ها، تو را بي وفا نکند !!!

خيال يار دگر، تو را هوايي نکند !!!

کاش زندگي، اميد بودنت را تباه نکند !!!

روياي سپيد پيوند را سرنوشت، سياه نکند !!!

کاش انتظار آمدنت، عمرم را فنا نکند !!!

تا آمدن تو خورشيد زندگي، طلوع نکند !!!

کاش جاده ها سفر را در سر تو، جا نکند !!!

فکر چشمان مست ليلي تورا بي تاب نکند !!!

کاش خدا عشق مرا از دلت بيرون نکند !!!

دنيا به قلب شکسته ام، اين همه جفا نکند !!!

کاش غم دوري تو، گيسوانم را سپيد نکند !!!

چشم به راه تو مانده، مرگ مرا صدا نکند !!!

24 سپتامبر 2006

بیاین با هم دعا کنیم!

رمضان، ماهِ شدن ِ آنچه می باید بود....

من ماه رمضان رو خیلی دوست دارم. دقت کردید آدما تو این ماه خیلی خوب و دوست داشتنی می شن؟ دروغ نمی گن، خیانت نمی کنن، کار خیر انجام میدن، غیبت نمی کنن، دزدی نمی کنن، سرِ هم کلاه نمی ذارن،... چقدر خوب می شد اگه تمام سال ماه رمضان بود. این جوری مردم مجبور می شدن به خاطر اینکه روزه هاشون قبول بشه، خیلی چیزارو رعایت کنن.
لحظات عرفانی افطار رو هم خیلی دوست دارم. آدم یه جوریش می شود :-)
احساس می کنم اون لحظه هر کسی دعا کنه، دعاش قبول می شه.
پس بیاین با هم سر سفره افطار دعا کنیم برای همه مریضا، برای همه کسایی که یه جوری دارن با مشکلاتشون دست و پنجه نرم می کنن، برای همه کسایی که مشکلات مالی دارن و همیشه شرمنده زن و بچشون هستن.
دعا کنیم که خدا راه راست رو بهمون نشون بده تا بی راهه نریم، دعا کنیم هممون عاقبت به خیر بشیم. دعا کنیم دوستی هامون پایدار بمونه و ...
بعد از یک روز روزه گرفتن و گشنگی و تشنگی رو تحمل کردن، افطاری خیلی می چسبه. نوش جونتون. نماز روزه همتون قبول باشه. التماس دعا ...

23 سپتامبر 2006

چه سبک بود پاییز!

در آن هنگام که عطر بهار نارنج در کوچه های تاریک شب پیچید، و در آن هنگام که نسیم خنک پاییزی گونه های سردوخشکم را نوازش می داد، پاییز را حس می کردم و رفتنش را.چه سبک بود پاییز، فانی وزودگذر...

کنار دریا راه می رفتم و به دور دست ها خیره شده بودم.دیگر پاهایم توان رفتن نداشت.روی تخته سنگی نشستم و به فکر فرو رفتم... روزی که آمد با کوله باری از سوغاتی های رنگ و وارنگی که برایم آورده بود.در چشمانش برق شادی موج می زد.با خوش حالی پرسیدم برایم سوغاتی آورده ای؟ نگاهی اجمالی به من انداخت و چمدانش را روی میز گذاشت.آرام آن را باز کرد.

چمدان پر بود از برگهای زرد و قرمز خشکیده ای که بوی پاییز می داد.چقدر زیبا بود.اما پراز اندوه.با نگاه کردن به برگها انگار هاله ای از غبارغم دلم را فرا گرفت. برگهای خشکیده را کنار زدم.زیر برگها قاب عکس شکسته ای را دیدم که با دیدنش انگار داغ دلم را تازه کرده بودند.عکس او بود با سه تا دخترانش.
من دختر دوم او بودم.به یاد گذشته افتادم.چقدر کوچک بودم.چشمان مشکی من از درون قاب عکس برق می زد.قاب عکس را به او نشان دادم.نگاه سنگینی به من کرد.اشک از چشمانش جاری شد.انگار بغضی در گلویش بود که نمی توانست از آن رهایی یابد.قاب عکس را از من گرفت و توی چمدان گذاشت.از نگاهش می شد حرف دلش را فهمید.نگاهش بوی وداع می داد.بوی خداحافظی.بوی رفتن...
نه آمدنش را فهمیدم و نه رفتنش را.هنوز نیومده می خواست برود و من تا سال دیگر نمی توانستم او را ببینم.آرام چمدانش را که کوله باری از غم و اندوه بود را با خودش برد.او رفت و من ماندم و برگهای خشکیده پاییز.آری، چه سبک بود پاییز!

فرا رسیدن پادشاه فصلها،پاییز را به همه متولدین این فصل و دوستدارانش تبریک می گویم.

22 سپتامبر 2006

بوي پاييز ...

باز هم هوا از بارون تر شد !!!
امروز دلم برات تنگ شد !!!
باز هم چشمام از دوريت پر از اشک شد !!!
بازهم پاييز شد !!!

همه برگ ها سرخ و زرد شد !!!
زير پاي عابر تنها، صداي خش خش برگ ها به پا شد !!!
باز هم هوا از بارون تر شد !!!
هرکي توو اين فصل متولد شد !!!
دلش مثل دل ابر پاييزي، پاک شد !!!
سرشار از عشق شد !!!
باز هم فصل عاشق شدن، يعني: پاييز شد !!!

فصل روياها اومد !!! پاييز برگ ريز با رنگ هاي قشنگ اومد !!! سوز پاييز فضاي شهرم رو پر کرده !!!
آسمون پر از ابرهايي که به حرمت اين فصل قشنگ، مي خوان ببارن !!!
فصل دوست داشتني من، به سرزمين من خوش اومدي!!!

****************************
بوسه بادِ خزوني، با هزار نامهربوني !!!
زير گوش برگ تنها، ميگه: طعمه خزوني !!!
برگ سبز و تر و تازه، رنگ سبزش رو ميبازه !!!
غرق بوسه هاي باد و وحشت روزهاي تازه !!!
مي کنه دل از درخت و ميشه آواره کوچه !!!
کوچه اي که يادگار روزهاي رفته و پوچه !!!
ميشينه گوشه کوچه، چشم به آسمون ميدوزه !!!
ميکنه ياد گذشته، دلش از غصه ميسوزه !!!
ياد روزهايي که کوچه، زير سايه تنم بود !!!
مهربون درخت عاشق، مست عطر نفسم بود !!!
سهم من از بوسه باد، چي بگم: اي داد و بيداد !!!
همه زردي و تباهي، مُردن و رفتن از ياد !!!
// متن ترانه ای با صداي سياوش قميشي ///

20 سپتامبر 2006

!

پشت چراغ قرمز بودم و ترَک چشم های بارونیه علی اصحابی رو گوش میدادم، به پیاده رو نگاه کردم؛ دیدم آدما میان و میرن همه دارن حرکت می کنن و من پشت رول بی حرکتم، نمی دونم چرا داشتم همچین فکری رو می کردم شاید بخاطر این بود که هیچ فکر خاصی اون لحظه توی ذهنم نبود. یه نگاهی به اون طرف انداختم ببینم که پیاده رو اون ور چی؟ دیدم پسری از خیابون رد شد، از بلوار بین دو لاین اومد این طرف و از بین ماشین ها اومد و از جلوی ماشینم گذشت و رفت توی پیاده رو. فکرش رو نمی کردم که اون باشه! فرق کرده بود اما از روی ظاهر سادش راه رفتنش و بولیزش که چند ساله پیش هم تنش دیده بودم مطمئن شدم که نه خودشه.

از ماشین پیاده شدم و صداش کردم اما صدام بلند نبود و نشنید، با صدای بوق ماشین پشت سرم متوجه شدم که چراغ سبز شده. سوار شدم و راهنمای سمت راست رو زدم و به هزار بدبختی اون طرف چهار راه کمی جلوتر اومدم کنار و منتظر شدم تا برسه. صدای ضبط رو بستم، شیشه رو دادم پایین میخواستم سر به سرش بذارم؛ تا اومد یه بوق زدم بهش گفتم: ببخشید مزاحم شدم، مسیرت کجاس برسونمت!
سرش پایین بود، چند ثانیه طول کشید تا متوجه بشه که با اونم، یه لحظه مکث کرد و بدون اینکه نگاهم کنه فقط یه خورده سرش رو به سمت ماشین برگردوند تا مطمئن بشه که با اونم و بدون اینکه چیزی بگه راهش رو ادامه داد.
فهمیدم متوجه نشده که منم؛ نم نم جلو رفتم و بهش گفتم: آی آقا کجا؟ کجا؟
یه پوزخندی زد ولی واینیساد. خیلی خسته بود، داشت به سختی خودش رو می کشید. ظاهرش نشون میداد که اصلاً حوصله نداره چون اصلاح نکرده بود و چشماش آویزون بود.
کمی باهاش جلو رفتم بعد گفتم: چیه از تریپم خوشت نیومده یا اینکه ماشینم به کلاست نمی خوره؟
تا اینو شنید یهو راهش رو کج کرد و بدون اینکه سرش رو بالا بیاره اومد سمتم.
وایسادم تا بیاد سوار بشه.
اومد کنار ماشین دستش رو تکیه کرد به در و بدون اینکه نگاهم کنه گفت: ببین دختر خانوم فکر کنم اشتباهی شده، نمیدونم چه فکری کردی اما بدون کسی که تو دنبالش میگردی من نیستم، فکر نکن با کارت مشکل دارم نه اصلاً، ولی به عواقب کارت فکر کن.
در حالی که داشت حرف می زد از لرزش دستش که محکم در رو گرفته بود تا من متوجهش نشم فهمیدم که خیلی ناراحت یا عصبانیه، از صداش که خسته بود و صورت رنگ پریدش و از اینکه صدام رو نشناخته بود، گرفتم که نگرانه. دیدم که باید این ماجرا رو تمومش کنم پس تا حرفش تموم نشده بود سلام کردم، به اسم صداش زدم و گفتم: نشناختی نه؟ سوار شو بابا بزرگ، داشتم سر به سرت میذاشتم!
شوکه شده بود، یواش نگاهش رو بالا آورد تا به صورتم رسید مستقیم نگاهش رو دوخت به چشمام، چشماش داشت می لرزید، یهو دلم گرفت و نتو نستم تحمل کنم، سریع دستم رو بردم طرف دستگیره تا در رو براش باز کنم و در همون حین گفتم: باید برات در رو باز کنم تا سوار بشی؟!
گفت: ممنون مزاحمت نمیشم.
گفتم: منظورت چیه؟ میدونم تعارف نمی کنی ولی من هم کاری ندارم نمی خوام مزاحمت بشم اگه تو جایی کار خاصی داری، اگه بتونم میرسونمت.
میدونست که تعارف نمی کنم پس سوار شد.
حال و احوال کردیم و کمی باهم صحبت کردیم، احساس کردم که با من کمی غریبه شده. سعی می کرد که من متوجه خستگیش نشم چون زمانی که ازش پرسیدم که چقدر خسته ای همشو انداخت گردن کار! ولی من که می دونستم امکانش نیست که روحش رو کار خسته کنه. ازش خواستم تا باهم بریم یه چرخی بزنیم البته اگه کاری نداره، گفت برای موقعی بهتر چون الان از سر کار برمی گرده. ازش خواستم برسونمش قبول کرد و گفت خونه نمیره و جایی کاری داره و تا هرجا که سر راهم باشه ببرمش. نمی دونم چرا دیگه هیچی برای صحبت نداشت اونی که من میشناختم همیشه چیزی برای گفتن داشت اما اون روز ...؛ منم دیدم بهتره چیزی نگم چون شاید نخواد بشنوه با اینکه گفت براش تعریف کنم اما من ... .
گفت موزیک تند چیزی دارم؛ گفتم فقط آلبوم Pussy Cat Dolls، چطوره؟ گفت ولوم بترکون ببنیم دخترای این گروه چه می کنن؟! شیشه ها رو هم بده پایین حالا دیگه توی بزرگراهیم!
آهنگ این گروه رو تا به اون روز گوش نداده بودم و فقط توی CD بود. تا جایی که پیاده بشه هیچ حرفی نزدیم و فقط آهنگ گوش می دادیم. موقع خدافظی پرسیدم: بازم همدیگه رو میبینیم؟ گفت: آره، به زودی!

تا خونه یه بار دیگه آلبوم اون دخترا رو گوش دادم البته نه با اون صدای بلند چون دیگه مخم نمی کشید نه بخاطر صدای بلند سیستم، بخاطر خستگی ای که هیچ وقت توی چهرش ندیده بودم اما اون نخواست دربارش صحبت کنه!

shab.jpg

اینو یادته؟

||| نویسنده: راکسی |||

18 سپتامبر 2006

روز شعر و ادب ...

gol1.gif

٢٧ شهریور روز بزرگداشت استاد محمد حسين شهريار و روز شعر و ادب فارسي گرامی باد ...

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی ‌وفا حالا که من افتاده ‌ام از پا چرا؟
نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر می‌خواستی حالا چرا؟
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا؟
نازنینا ما به ناز تو جوانی داده‌ایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا؟
وه که با این عمرهای کوته بی‌اعتبار
اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا؟
شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود
ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا؟
ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت
اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا؟
آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می‌کند
در شگفتم من نمی‌پاشد ز هم دنیا چرا؟
در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین
خامشی شرط وفا داری بود غوغا چرا؟
شهریارا بی‌جیب خود نمی‌کردی سفر
این سفر راه قیامت میروی تنها چرا؟

faseleh.gif



faseleh.gif


بیوگرافی استاد شهریار به قـلم جـناب آقای زاهـدی دوست استاد:
اصولاً شرح حال و خاطرات زندگی شهـريار در خلال اشعـارش خوانده می شود و هـر نوع تـفسير و تعـبـيـری کـه در آن اشعـار بـشود به افسانه زندگی او نزديک است و حقـيـقـتاً حيف است که آن خاطرات از پـرده رؤيا و افسانه خارج شود.
گو اينکه اگـر شأن نزول و عـلت پـيـدايش هـر يک از اشعـار شهـريار نوشـته شود در نظر خيلی از مردم ارزش هـر قـطعـه شايد ده برابر بالا برود، ولی با وجود اين دلالت شعـر را نـبايد محـدود کرد.
شهـريار يک عشق اولی آتـشين دارد که خود آن را عشق مجاز ناميده. در اين کوره است که شهـريار گـداخـته و تصـويه می شود. غالـب غـزلهـای سوزناک او، که به ذائـقـه عـمـوم خوش آيـنـد است، يادگـار اين دوره است. اين عـشـق مـجاز اسـت کـه در قـصـيـده ( زفاف شاعر ) کـه شب عـروسی معـشوقه هـم هـست، با يک قوس صعـودی اوج گـرفـتـه، به عـشق عـرفانی و الهـی تـبديل مي شود. ولی به قـول خودش مـدتی اين عـشق مجاز به حال سکـرات بوده و حسن طبـيـعـت هـم مـدتهـا به هـمان صورت اولی برای او تجـلی کرده و شهـريار هـم با زبان اولی با او صحـبت کرده است.
بعـد از عـشق اولی، شهـريار با هـمان دل سوخـته و دم آتـشين به تمام مظاهـر طبـيعـت عـشق می ورزيده و می توان گـفت که در اين مراحل مثـل مولانا، که شمس تـبريزی و صلاح الدين و حسام الدين را مظهـر حسن ازل قـرار داده، با دوستـان با ذوق و هـنرمـنـد خود نـرد عـشق می بازد. بـيـشتر هـمين دوستان هـستـند که مخاطب شعـر و انگـيزه ی احساسات او واقع می شوند. از دوستان شهـريار می تـوان مرحوم شهـيار، مرحوم استاد صبا، استاد نـيما، فـيروزکوهـی، تـفـضـلی، سايه و نگـارنده و چـند نـفر ديگـر را اسم بـرد.
شرح عـشق طولانی و آتـشين شهـريار در غـزلهـای ماه سفر کرده، توشه ی سفـر، پـروانه در آتـش، غـوغای غـروب و بوی پـيراهـن مشـروح است و زمان سخـتی آن عـشق در قـصيده پـرتـو پـايـنده بـيان شده است و غـزلهـای يار قـديم، خـمار شـباب، ناله ناکامی، شاهـد پـنداری، شکـرين پـسته خاموش، تـوبـمان و دگـران و نالـه نوميـدی و غـروب نـيـشابور حالات شاعـر را در جـريان مخـتـلف آن عـشق حکـايت می کـند و غـزلهـا يا اشعـار ديگـری شهـريار در ديوان خود از خاطرات آن عـشق دارد از قـبـيل حالا چـرا، دستم به دامانـت و غـيره که مطالعـه ی آنهـا به خوانندگـان عـزيز نـشاط می دهـد.
عـشقهـای عارفانه شهـريار را می توان در خلال غـزلهـای انتـظار، جمع و تـفريق، وحشی شکـار، يوسف گـمگـشته، مسافرهـمدان، حراج عـشق، ساز صبا، و نای شـبان و اشگ مريم، دو مرغ بـهـشتی و غـزلهـای ملال محـبت، نسخه جادو، شاعـر افسانه و خيلی آثـار ديگـر مشاهـده کرد. براي آن که سينمای عـشقی شهـريار را تـماشا کـنيد، کافی است که فـيلمهای عـشقی او را که از دل پاک او تـراوش کرده در صفحات ديوان بـيابـيد و جلوي نور دقـيق چـشم و روشـنی دل بگـذاريـد هـرچـه ملاحـضه کرديد هـمان است که شهـريار می خواسته است. زبان شعـر شهـريار خـيلی ساده است.
محـروميت و ناکامی های شهـريار در غـزلهـای گوهـر فروش، ناکامی ها، جرس کاروان، ناله روح، مثـنوی شعـر، حکـمت، زفاف شاعـر و سرنوشت عـشق به زبان شهـريار بـيان شده است و محـتاج به بـيان من نـيست.
خيلی از خاطرات تـلخ و شيروين شهـريار از کودکی تا امروز در هـذيان دل، حيدر بابا، موميايی و افسانه ی شب به نـظر می رسد و با مطالعـه آنهـاخاطرات مزبور مشاهـده می شود.
شهـريار روشن بـين است و از اول زندگی به وسيله رویأ هـدايت می شده است. دو خواب او که در بچـگی و اوايل جـوانی ديده، معـروف است و ديگـران هـم نوشته اند.
اولی خوابی است که در سيزده سالگی موقعـی که با قـافله از تـبريز به سوی تهـران حرکت کرده بود، در اولين منزل بـين راه قـريه باسمنج ديده است؛ و شرح آن اين است که شهـريار در خواب می بـيـند که بر روی قـلل کوهـها طبل بزرگی را می کوبـند و صدای آن طبل در اطراف و جـوانب می پـيچـد و به قدری صدای آن رعـد آساست که خودش نـيز وحشت می کـند. اين خواب شهـريار را می توان به شهـرتی که پـيدا کرده و بعـدها هـم بـيشتر خواهـد شد تعـبـير کرد.
خواب دوم را شهـريار در 19 سالگـی مي بـيـند، و آن زمانی است که عـشق اولی شهـريار دوران آخری خود را طی می کـند و شرح خواب مجملا آن است که شهـريار مـشاهـده می کـند در استـخر بهـجت آباد ( قـريه يی واقع در شمال تهـران که سابقاً آباد و با صفا و محـل گـردش اهـالی تهـران بود و در حال حاضر جزو شهـر شده است) با معـشوقعه ی خود مشغـول شـنا است و غـفلتاً معـشوقه را می بـيـند که به زير آب می رود، و شهـريار هـم بدنبال او به زير آب رفـته، هـر چـه جسـتجو می کـند، اثـری از معـشوقه نمی يابد؛ و در قـعـر اسـتـخـر سـنـگی بـه دسـت شـهــريـارمی افـتد که چـون روی آب می آيد ملاحضه می کـند که آن سنگ، گوهـر درخشانی است که دنـيا را چـون آفتـاب روشـن مـی کـنـد و می شنود که از اطراف می گويند گوهـر شب چـراغ را يافته است. اين خواب شهـريار هـم بـدين گـونه تعـبـير شد که معـشوقـه در مـدت نـزديکی از کف شهـريار رفت درمنظومه ی ( زفاف شاعر ) شرح آن به زبان شهـريار به شعـر گـفـته شده است و در هـمان بهـجت آباد تحـول عـارفانه ای برای شهـريار دست می دهـد که گـوهـر عـشق و عـرفان معـنوی را در نـتـيجه آن تحـول می يابد.
شعـر خواندن شهـريار طرز مخصوصی دارد - در موقع خواندن اشعـار قافـيه و ژست و آهـنگ صدا هـمراه موضوعـات تـغـيـير می کـند و در مـواقـع حسـاس شعـری بغـض گـلوی او را گـرفـته و چـشـمانـش پـر از اشک می شود و شـنونده را کاملا منـقـلب مـی کـند.
شهـريار در موقعـی که شعـر می گـويد به قـدری در تـخـيل و انديشه آن حالت فرو می رود که از موقعـيت و جا و حال خود بی خـبر می شود. شرح زير نمونه ی يکی از آن حالات است که نگـارنـده مشاهـده کرده است:
هـنـگـامی که شهـريار با هـيچ کـس معـاشرت نمی کرد و در را به روی آشنا و بـيگـانه بـسته و در اطاقـش تـنـها به تخـيلات شاعـرانه خود سرگـرم بود، روزی سر زده بر او وارد شدم، ديـدم چـشـمهـا را بـسـته و دسـتـهـا را روی سر گـذارده و با حـالـتی آشـفـته مرتـباً به حـضرت عـلی عـليه السلام مـتوسل می شود. او را تـکانی دادم و پـرسيدم اين چـه حال است که داری؟ شهـريار نفـسی عـميـق کشيده، با اضهـار قـدردانی گـفت مرا از غرق شدن و خـفگـی نجات دادی. گـفـتم مگـر ديوانه شده ای؟ انسان که در توی اطاق خشک و بی آب و غـرق و خفـه نمی شود. شهـريار کاغـذی را از جـلوی خود برداشتـه به دست من داد. ديدم اشعـاری سروده است که جـزو افسانه ی شب به نام سـنفونی دريا ملاحضه می کـنـيد.
شهـريار بجـز الهـام شعـر نمی گويد. اغـلب اتـفاق می افـتد که مـدتـهـا می گـذرد، و هـر چـه سعـی می کـند حتی يک بـيت شعـر هـم نمی تـواند بگـويد. ولی اتـفاق افـتاده که در يک شب که موهـبت الهـی به او روی آورده، اثـر زيـبا و مفصلی ساخته است. هـمين شاهـکار تخـت جـمشيد، کـه يکی از بزرگـترين آثار شهـريار است و با اينکه در حدود چـهـارصد بـيت شعـر است در دو سه جـلسه ساخـته و پـرداخـته شده است.
شهـريار دارای تـوکـلی غـيرقـابل وصف است، و اين حالت را من در او از بدو آشـنايی ديـده ام. در آن موقع که بعـلت بحـرانهـای عـشق از درس و مـدرسه (کـلاس آخر طب) هـم صرف نظر کرده و خرج تحـصيلی او بعـلت نارضايتی، از طرف پـدرش قـطع شده بود، گـاه می شد که شهـريار خـيلي سخت در مضيـقه قـرار می گـرفت. به من مي گـفت کـه امــروز بايد خرج ما برسد و راهـی را قــبلا تعـيــيــن مــی کـرد. در آن راه کــه مـی رفـتـيم، به انـتهـای آن نرسيده وجه خرج چـند روز شاعـر با مراجـعـه ی يک يا دو ارباب رجوع می رسيد. با آنـکـه سـالـهــا اسـت از آن ايام می گـذرد، هـنوز من در حيرت آن پـيش آمدها هـستم. قابل توجه آن بود که ارباب رجوع برای کارهای مخـتـلف به شهـريار مـراجـعـه می کردند که گـاهـی به هـنر و حـرفـه ی او هـيچ ارتـباطی نـداشت - شخـصی مراجـعـه می کرد و برای سنگ قـبر پـدرش شعـری می خواست يا ديگـری مراجـعـه می کرد و برای امـر طـبی و عـيادت مـريض از شهـريار استـمداد می جـست، از اينـهـا مهـمـتر مراجـعـه ی اشخـاص برای گـرفـتن دعـا بود. خـدا شـناسی و معـرفـت شهـريار به خـدا و ديـن در غـزلهـای جـلوه جانانه، مناجات، درس محـبت، ابـديـت، بال هـمت و عـشق، درکـوی حـيرت، قـصيده تـوحـيد ،راز و نـياز و شب و عـلی مـندرج است.
عـلاقـه به آب و خـاک وطن را شهـريار در غـزل عيد خون و قصايد مهـمان شهـريور، آذربايـجان، شـيون شهـريور و بالاخره مثـنوی تخـت جـمشـيد به زبان شعـر بـيان کرده است. الـبـته با مطالعه اين آثـار به مـيزان وطن پـرستی و ايمان عـميـقـی که شهـريار به آب و خاک ايران و آرزوی تـرقـی و تـعـالی آن دارد پـی بـرده می شود.
تـلخ ترين خاطره ای که از شهـريار دارم، مرگ مادرش است که در روز 31 تـيرماه 1331 اتـفاق افـتاد - هـمان روز در اداره به اين جانب مراجعـه کرد و با تاثـر فوق العـاده خـبر شوم را اطلاع داد - به اتـفاق به بـيمارستان هـزار تخـتخوابی مراجـعـه کرده و نعـش مادرش را تحـويل گـرفـته به قـم برده و به خاک سپـرديم. حـالـتی که از آن مـرگ به شهـريار دست داده در منظومه ای وای مادرم نشان داده می شود. تا آنجا که می گويد:
می آمديم و کـله من گيج و منگ بود
انگـار جـيوه در دل من آب می کـنند
پـيـچـيده صحـنه های زمين و زمان به هـم
خاموش و خوفـناک هـمه می گـريختـند
می گـشت آسمان که بـکوبد به مغـز من
دنيا به پـيش چـشم گـنهـکار من سياه
يک ناله ضعـيف هـم از پـی دوان دوان
می آمد و به گـوش من آهـسته می خليـد:
تـنـهـا شـدی پـسـر!

شيرين ترين خاطره برای شهـريار اين روزها دست می دهـد و آن وقـتي است که با دخـتر سه ساله اش شهـرزاد مشغـول و سرگـرم ا ست.
شهـريار در مقابل بچـه کوچک مخـصوصاً که زيـبا و خوش بـيان باشد، بی اندازه حساس است؛ خوشبختانه شهـرزادش اين روزها همان حالت را دارد که برای شهـريار 51 ساله نعـمت غـير مترقبه ای است، موقعی که شهـرزاد با لهـجـه آذربايجانی شعـر و تصـنيف فارسی می خواند، شهـريار نمی تواند کـثـرت خوشحالی و شادی خود را مخفی بدارد.
شهـريار نامش سيد محـمـد حسين بهـجـت تـبـريـزی است. در اويل شاعـری (بهـجـت) تخـلص می کرد و بعـداً دوباره با فال حافظ تخـلص خواست که دو بـيت زير شاهـد از ديوان حافظ آمد و خواجه تخـلص او را ( شهـريار ) تعـيـيـن کرد:
که چرخ سکه دولت به نام شهـرياران زد
روم به شهـر خود و شهـريار خود باشم

و شاعـر ما بهـجت را به شهـريار تـبـديل کرد و به هـمان نام هـم معـروف شد تـاريـخ تـولــدش 1285 خـورشـيـدی و نـام پــدرش حـاجـی ميرآقا خشگـنابی است که از سادات خشگـناب (قـريه نزديک قره چـمن) و از وکـلای مبرز دادگـستـری تـبـريز و مردی فاضل و خوش محاوره و از خوش نويسان دوره خود و با ايمان و کريم الطبع بوده است و در سال 1313 مرحوم و در قـم مـدفون شد.
شهـريار تحـصـيلات خود را در مدرسه متحده و فيوضات و متوسطه تـبـريز و دارالفـنون تهـران خوانده و تا کـلاس آخر مـدرسه ی طب تحـصيل کرده است و در چـند مريض خانه هـم مدارج اکسترنی و انترنی را گـذرانده است ولی د رسال آخر به عـلل عـشقی و ناراحـتی خيال و پـيش آمدهای ديگر از ادامه تحـصيل محروم شده است و با وجود مجاهـدتهـايی که بعـداً توسط دوستانش به منظور تعـقـيب و تکـميل اين يک سال تحصيل شد، معـهـذا شهـريار رغـبتی نشان نداد و ناچار شد که وارد خـدمت دولتی بـشود؛ چـنـد سالی در اداره ثـبت اسناد نيشابور و مشهـد خـدمت کرد و در سال 1315 به بانک کـشاورزی تهـران داخل شد و تا کـنون هـم در آن دستگـاه خدمت می کند.
شهـرت شهـريار تـقـريـباً بی سابقه است، تمام کشورهای فارسی زبان و ترک زبان، بلکه هـر جا که ترجـمه يک قـطعـه او رفته باشد، هـنر او را می سـتايـند. منظومه (حـيـدر بابا) نـه تـنـهـا تا کوره ده های آذربايجان، بلکه به ترکـيه و قـفـقاز هـم رفـته و در ترکـيه و جـمهـوری آذربايجان چـنـدين بار چاپ شده است، بدون استـثـنا ممکن نيست ترک زبانی منظومه حـيـدربابا را بشنود و منـقـلب نـشود.
شهـريار در تـبـريز با يکی از بـستگـانش ازدواج کرده، که ثـمره اين وصلت، دخـترانی به نام شهـرزاد و مريم و پسری به نام هادی است.
شهـريار غـير از اين شرح حال ظاهـری که نوشته شد؛ شرح حال مرموز و اسرار آميزی هـم دارد که نويسنده بـيوگـرافی را در امر مشکـلی قـرار می دهـد. نگـارنـده در اين مورد ناچار بطور خلاصه و سربـسته نکـاتی از آن احوال را شرح دهـم تا اگـر صلاح و مقـدور شد بعـدها مفـصل بـيان شود:
شهـريار در سالهـای 1307 تا 1309 در مجالس احضار ارواح که توسط مرحوم دکـتر ثـقـفی تـشکـيل می شد شرکت می کـرد. شرح آن مجالس سابـقـاً در جرايد و مجلات چاپ شده است؛ شهـريار در آن مجالس کـشفـيات زيادي کرده است و آن کــشــفــيـات او را به سـيـر و ســـلــوکــاتــی مـی کـشاند. در سال 1310 به خراسان می رود و تا سال 1314 در آن صفحات بوده و دنـباله اين افـکار را داشتـه است و در سال 1314 که به تهـران مراجـعـت می کـند، تا سال 1319 اين افـکار و اعمال را به شدت بـيـشـتـری تعـقـيت مـی کـند؛ تا اينکه در سال 1319 داخل جرگـه فـقـر و درويشی می شود و سير و سلوک اين مرحـله را به سرعـت طی می کـند و در اين طريق به قـدری پـيش می رود که بـر حـسب دسـتور پـير مرشد قـرار می شود که خـرقـه بگـيرد و جانشين پـير بـشود. تکـليف اين عـمل شهـريار را مـدتی در فـکـر و انديشه عـميـق قـرار می دهـد و چـنـدين ماه در حال تـرديد و حـيرت سير می کـند تا اينکه مـتوجه می شود که پـيـر شدن و احـتمالاً زير و بال جـمع کـثـيری را به گـردن گـرفـتن برای شهـريار که مـنظورش معـرفـت الهـی است و کـشف حقايق است عـملی دشوار و خارج از درخواست و دلخواه اوست. اينجاست که شهـريار با توسل به ذات احـديت و راز و نيازهای شبانه و به کشفياتی عـلوی و معـنوی می رسد و به طوری که خودش می گـويد پـيش آمدی الهـی او را با روح يکی از اولياء مرتـبط می کـند و آن مقام مقـدس کليه ی مشکلاتی را که شهـريار در راه حقـيقـت و عـرفان داشته حل می کند و موارد مبهـم و مجـهـول برای او کشف می شود.
باری شهـريار پس از درک اين فـيض عـظيم بکـلی تـغـيـير حالت می دهـد. ديگـر از آن موقع به بعـد پـی بـردن به افـکار و حالات شهـريار برای خويشان و دوستان و آشـنايانش حـتی من مـشکـل شده بود؛ حرفهـايی می زد که درک آنهـا به طور عـادی مـقـدور نـبود اعـمال و رفـتار شهـريار هـم به مـوازات گـفـتارش غـير قـابل درک و عـجـيب شده بود.
شهـريار در سالهای اخير اقامت در تهـران خـيلی مـيل داشت که به شـيراز بـرود و در جـوار آرامگـاه استاد حافظ باشد و اين خواست خود را در اشعـار (ای شيراز و در بارگـاه سعـدی) منعـکس کرده است ولی بعـدهـا از اين فکر منصرف شد و چون در از اقامت در تهـران هـم خسته شده بود، مردّد بود کجا برود؛ تا اينکه يک روز به من گـفت که: " مـمکن است سفری از خالق به خلق داشته باشم " و اين هـم از حرفهـايی بود که از او شـنـيـدم و عـقـلم قـد نـمی داد - تا اين که يک روز بی خـبر از هـمه کـس، حـتی از خانواده اش از تهـران حرکت کرد وخبر او را از تـبريز گـرفـتم.
بالاخره سيد محـمد حسين شهـريار در 27 شهـريـور 1367 خورشيـدی در بـيـمارستان مهـر تهـران بدرود حيات گـفت و بـنا به وصيـتـش در زادگـاه خود در مقـبرةالشعـرا سرخاب تـبـريـز با شرکت قاطبه مـلت و احـترام کم نظير به خاک سپـرده شد.
چه نيک فرمود:
برای ما شعـرا نـيـست مـردنی در کـار
کـه شعـرا را ابـديـت نوشـته اند شعـار

********************************************
من به غیر از تو نخواهم چه بدانی چه ندانی
از درت روی نتابم چه بخوانی چه برانی
دل من میل تو دارد چه بجویی چه نجویی
دیده ام جای تو باشد چه بمانی چه نمانی
من که بیمار تو هستم چه بپرسی چه نپرسی
جان به راه تو سپارم چه بدانی چه ندانی
میتوانی به همه عمر دلم را بفریبی
ور بکوشی ز دل من بگریزی نتوانی
دل من سوی تو آید بزنی یا بپذیری
بوسه ات جان بیفزاید بدهی یا بستانی
جانی از بهر تو دارم چه بخواهی چه نخواهی
شعرم آهنگ تو دارد چه بخوانی چه نخوانی

********************************************

// منبع بخش بیوگرافی: سایت پیشتازان //


اولین بانوی جستجوگر خصوصی فضا و اولین سفیرفضایی

تجسم کن، دگرگون کن، الهام بخش.

انوشه انصاری اولین بانوی فضانورد ایرانی، امروز راهی ایستگاه فضایی بین المللی می شود ...

Anousheh Mission Patch c


درباره ی انوشه:
انوشه انصاری پس از دو دهه توام با موفقیت در زمینه کارآفرینی دست به تاسیس شرکت Prodea System زد.
انوشه انصاری که اینک تیتر مهم ترین رسانه های جهان را به عنوان نخستین بانوی فضانورد که به طور خصوصی عازم فضا است به خود اختصاص داده، روز 27 شهریور (18 سپتامبر) برای اقامتی 10 روزه بر عرشه ایستگاه بین المللی فضایی خواهد ایستاد. او یکی از مسافران کپسول سایوز TMA-9 است که از مرکز کیهان نوردی بایکونور در قزاقستان به فضا پرتاب خواهد شد. همراهان او در این سفر ، مایکل لوپز آلگریا فضا نورد ناسا (سازمان فضایی آمریکا) و میخاییل تورین ، کیهان نورد روسیه خواهند بود.
Anousheh
خانم انصاری چهارمین گردشگر فضایی خواهد بود که عازم فراسوی مدار زمین خواهد شد و همچنین لقب نخستین فضانورد ایرانی را از آن خود خواهد کرد. او 6 ماه دوره آماده سازی خود برای این سفر را در مرکز آموزشهای کیهان نوردی گاگارین در شهر ستارگانStar City روسیه و همچنین مرکز فضایی جانسون در هیوستون واقع در ایالت تگزاس آمریکا سپری کرده است.
انوشه انصاری که به نام یکی از طرفداران فعال فناوریهای تغییر دهنده جهان مشهور است ، از دوران کودکی رویای فضانوردی را همواره در سر می پرورانده است.در سال 2004 خانواده انصاری تامین مالی جایزه 10 میلیون دلاری Ansari X-prize را بر عهده گرفتند.این جایزه که به یک سازمان غیر دولتی تعلق می گرفت، به تشویق اختراع یک وسیله نقلیه فضایی جدید دست زد که بتواند از مدار زمین خارج شودو در مدت کمتر از دو هفته دوباره به مدار خارج از کره زمین مسافرت نماید.
پیش از تاسیس این شرکت خانم انصاری در سمت موسس، رییس هیات مدیره و مدیر عامل شرکت فناوریهای تله کام Telecom Technologies, Inc. فعالیت میکرد. پس از ثبت 3 طرح کلیدی و کسب اعتبار آن در آمریکا و همچنین ارتقا شرکت به موسسه ای با 250 کارمند و رشد مدام و ثابت 100% سالانه از زمان تاسیس، این موسسه با شرکت Sonus Networks Inc که یکی از ارایه دهندگان محصولات زیربنایی انتقال صوت بر مبنای پروتوکل اینترنتی بود، تلفیق شد.
انوشه انصاری نمونه زنده ای است از آن چه که به رویای امریکایی معروف شده است. او در حالی در دوره نوجوانی به ایالات متحده مهاجرت کرد که نمی توانست به خوبی انگلیسی صحبت کند. انوشه خود را غرق در تحصیلاتش نمود و کارشناسی خود را در رشته الکترونیک و مهندسی کامپیوتر از دانشگاه جرج میسون و سپس کارشناسی ارشد خود را در مهندسی الکترونیک از دانشگاه جرج واشنگتن George Washington University دریافت نمود و در حال حاضر در حال اخذ کارشناسی ارشد در رشته نجوم از دانشگاه سوینبورن Swinburne است.
انوشه عضوی از Vision Circle وابسته به بنیاد X-prizeو همچنین هیات امناء این بنیاد است. او تا کنون افتخارات فراوانی را کسب نموده که از جمله آنها می توان به نمونه های زیر اشاره کرد:
جایزه ویژه بنیاد ملی زنان پیشگام در کار ، جایزه کارآفرینی دانشگاه جرج میسون ، جایزه دانش آموخته ممتاز و برگزیده دانشگاه جرج واشنگتن، جایزه سال ناحیه جنوبی کار آفرینی ارنست و یانگ.
این در حالی است که تحت رهبری وی شرکت فناوریهای تله کام Telecom Technologies, Incدر رده 500 شرکت دارای سریعترین رشد در فهرست مجله Inc. magazine و در فهرست 500 شرکت فناوری دارای سریعترین رشد از سوی مجله Deloitte & Touche قرار گرفت.
افزون بر دست آوردهای کاری و تجاری ، انوشه فعالانه به دنبال راههایی برای فعال ساختن موسسات اجتماعی برای ایجاد تغییرات پیشرو در جهان است. او عضو هیات مدیره بنیاد Make-a-Wish شمال تگزاس و مرکز دفاع از کودکان کالین کانتی Collin County Children’s Advocacy Centerاست و همچنین همکاریهایی با چندین مرکز غیر انتفاعی دیگر ، از جمله بنیاد آشوکا Ashoka برای حمایت از فعالیتهای کارآفرینان اجتماعی دارد.

اهداف:
انوشه که همواره آرزوی مسافرت به فضا را در سر داشته ؛ اکنون که رویای خود را در حال تحقق می بیند، علاقه مند است تا تجربیات خود را با دیگران در میان بگذارد.اهداف اوازاین سفرعبارتند از:
. بعنوان یک سفیر فضایی ، نوعی آگاهی عمومی را در خصوص آینده ی کاوشهای فضایی بوجود آورد ه و اشتیاق به فراگیری در این زمینه را بالا برد.
. الهام بخش جوانان سراسر دنیا ، خصوصا دختران باشد و آنان را ترغیب به دنبال کردن آرزوهای خود نماید.
. بعنوان اولین سفیر فضایی، مبلغ صلح و تفاهم میان ملتها باشد.
Anousheh
انوشه انصاری که رسما بعنوان یکی از اعضای اصلی پرواز سویوز (-9 TMA) انتخاب شده است روز 18 سپتامبرازمرکز فضایی بایکونور واقع در قزاقستان بسوی ایستگاه فضایی بین المللی ( ISS ) پرواز کرد.
همراهان اودراین سفر، مایکل لوپز آلگریا فضانوردی از ناسا و کیهان نورد روسی میخاییل تورین خواهند بود.
خانم انصاری که مدیر کل و یکی از موسسین شرکت Prodea Systems است می گوید:
" با دست یافتن به این آرزو که از دوران کودکی در سر داشتم،امیدوارم به جوانان سراسر دنیا بطور مسلم نشان دهم که هیچ محدودیتی برای آنچه که میخواهند بدست بیاورند وجود ندارد."
خانم انصاری دارای یک وبلاگ هستند که مطالب جالبی ( البته به زبان انگلیسی ) در آن نوشته اند ...
برای دیدن وبلاگ انوشه لطفا به اینجا مراجعه کنید.

برای دیدن عکسهای انوشه لطفا به اینجا مراجعه کنید.

سفر خوبی را برای این هموطن آرزو می کنم و امیدوارم که او و تمام بانوان ایرانی همواره موفق و پیروز باشند.

در ارائه ی این مطلب از سایت های مرتبط با خانم انصاری استفاده کرده ام که در بالا آدرس آنها ذکر شده است!
به خصوص در سایت شخصی ایشان مطالب کامل تری را خواهید یافت: http://www.anoushehansari.com/persian

15 سپتامبر 2006

کاش امشب همه چیز تموم بشه ...

star.gifangel.gifstar.gif

کاش امشب ستاره بی خواب بشه !!!
هرچی گل نازه، پر پر بشه !!!
کاش امشب روحم از تنم جدا بشه !!!
جسم خاکیم توی زمین سرد و یخی، رها بشه !!!

کاش امشب مرگ، هم خونه من و دلم بشه !!!
بمیرم تا شاید دونه درخت حسرتم، خاک بشه !!!
اونوقت شاید صدام بعد مرگم شنیده بشه !!!
وصیتم با صدای بلند بین آدم ها خونده بشه :
برای اینکه نهال حسرتم بتونه از دونش سر بکشه !!!
سنگ قبر غربتم ، لطفا بعدا رو خاک گورم گذاشته بشه ...
تا یادگاری حسرتم، برای همیشه موندگار بشه !!!
با بارون بی کسی؛ دونه دلم، آبیاری بشه !!!
قلبم زیر ریشه های قوی درختم، له بشه !!!
جسمم غذای تن تنومندش و میوه های تنهاییش بشه !!!
تا بالاخره درخت حسرتم بزرگ و پر ز شاخه بشه !!!
تا دستان من به بارگاه خدا، نزدیک تر بشه !!!
اونوقت سایه درخت من، پناهگاه رهگذران خسته بشه !!!
تا دنیا با رنج ِغم و خستگی هام، آشنا بشه !!!
اونوقت شاید مرده هزار پاره، بین شماها عزیز بشه !!!
تا روزهای غربت وتنهایی من هم، تموم بشه !!!
درد دل من و شما، فاتحه ای از سر ترحم بشه !!!
اونوقت بگید: سنگ قبرم روی سینه ام، گذاشته بشه !!!
تا نکنه لباس عزیزانم، سر خاکم؛ خاکی بشه !!!
اونوقت یادگاری شما، سر قبرم حکاکی میشه !!!
اما تو رو خدا روی درخت حسرتم، چیزی نوشته نشه !!!
آخه می ترسم صمغ حسرتم با خون شما حل بشه !!!
برام دعا کنید تا بالاخره درد و رنج منم تموم بشه !!!
شاید اون موقع دعای من هم مستجاب بشه:
کاش مهمونی زندگی، به خوبی و خوشی تموم بشه !!!
هرکسی که اومد سر خاک من، عاقبت به خیر بشه !!!
کاش امشب همه چیز تموم بشه ...

shab.jpg


ghorbat va tanhaee.jpg


shab.jpg

13 سپتامبر 2006

آث میلان : AC Milan

اولین هفته ی باشگاه های سری A ، با بردِ « آث میلان » برابر « لاتزیو » همراه بود. پس از این برد تیم میلان با امتیازِ 5- در رده ی هفدهم جدول قرار گرفت!!!!!
در پایان فصل گذشته فوتبال ایتالیا، پس از جریان محکومیت باشگاهها، تیم میلان نه تنها مقام نایب قهرمانی خود را از دست داد بلکه مقرر شد با امتیاز 8- فصل جدید را شروع کند. بنابراین گر چه میلان با نتیجه ی 2-0 لاتزیو را برد، اما همچنان با امتیاز منفی به کار خود ادامه خواهد داد!
نکاتی که باید در ابتدای فصل جدید، در مورد میلان به آنها توجه کرد، عبارتند از:
1. خط دفاع میلان میانگین سنی بالایی دارد ... اما نمی توان آمادگی و تجربه ی بازیکنانی مثل «مالدینی» و «نستا» را فراموش کرده و نادیده گرفت!
2. در این فصل، میلان با مهاجمان جدید خود امیدوار به جبران خلأ «آندره شفچنکو» می باشد ... به خصوص به ستاره ی جدید خود در خط حمله، یعنی «ریکاردو اولیویرا» بسیار امیدوار است.
3. پس از تمام مسایل فصل گذشته، آث میلان برای اثبات خود در این فصل، انگیزه ای دو چندان یافته است!
4. با حاضر نبودن یوونتوس در این فصل سری A، میلان با 2 حریف اصلی روبروست: 1. اینتر میلان .2. امتیازات منفی خودش!
در ادامه به معرفی باشگاه، بازیکنان و مربی این فصل « آث میلان » می پردازیم ...

AC Milan
نام باشگاه
Via Filippo Turati, 3 - 20121 آدرس
http://www.acmilan.com وب سایت
1899 سال تاسیس
ایتالیا - میلان مکان
San Siro
ورزشگاه
Silvio Berlusconi
ریاست باشگاه
Adriano Galliani مدیر باشگاه
Adriano Galliani


   
Carlo Ancelotti
نام
سرمربی جایگاه
ایتالیایی ملیّت
Reggiolo (RE) محل تولد
June 10 1959 تاریخ تولد

Reggiana 1995-96
Parma 1996-98
Juventus 1998-2001
Milan 2001-Now

سابقه مربیگری در باشگاههای دیگر
1 League Title
1 European Champion Club's Cup
1 European Supercup
1 Italian Cup
1 League Supercup
افتخارات دوران مربیگری با میلان

1 شماره
Dida ( Nelson De Jesus Silva )
نام
دروازه بان جایگاه
برزیلی ملیّت
IRARA محل تولد
September 10 1973 تاریخ تولد
195 cm. قد
85 Kg. وزن

16 شماره
Zeljko Kalac
نام
دروازه بان جایگاه
استرالیایی ملیّت
Sydney محل تولد
December 16 1972 تاریخ تولد
202 cm. قد
95 Kg. وزن

29 شماره
Valerio Fiori
نام
دروازه بان جایگاه
ایتالیایی ملیّت
Roma محل تولد
April 27 1969 تاریخ تولد
185 cm. قد
75 Kg. وزن

2 شماره
Cafu
(Marcos Evangelista de Moraes Cafu)
نام
مدافع جایگاه
برزیلی ملیّت
San Paolo محل تولد
June 07 1970 تاریخ تولد
176 cm. قد
75 Kg. وزن
Pendolino لقب

3 شماره
Paolo Maldini (Capitan)
نام
مدافع جایگاه
ایتالیایی ملیّت
Milano محل تولد
June 26 1968 تاریخ تولد
186 cm. قد
85 Kg. وزن

4 شماره
Kakhaber Kaladze
نام
مدافع جایگاه
گرجستانی ملیّت
Samtraedia محل تولد
February 27 1978 تاریخ تولد
186 cm. قد
76 Kg. وزن

5 شماره
Alessandro Costacurta
نام
مدافع جایگاه
ایتالیایی ملیّت
Orago (VA) محل تولد
April 24 1966 تاریخ تولد
182 cm. قد
75 Kg. وزن

13 شماره
Alessandro Nesta
نام
مدافع جایگاه
ایتالیایی ملیّت
Roma محل تولد
March 19 1976 تاریخ تولد
187 cm. قد
79 Kg. وزن

19 شماره
Giuseppe Favalli
نام
مدافع جایگاه
ایتالیایی ملیّت
Orzinuovi (BS) محل تولد
January 08 1972 تاریخ تولد
182 cm. قد
73 Kg. وزن

18 شماره
Marek Jankulovski
نام
مدافع جایگاه
چک ملیّت
Ostrava محل تولد
May 09 1977 تاریخ تولد
183 cm. قد
82 Kg. وزن

25 شماره
Daniele Bonera
نام
مدافع جایگاه
ایتالیایی ملیّت
Brescia محل تولد
May 31 1981 تاریخ تولد
183 cm. قد
74 Kg. وزن

17 شماره
Dario Simic
نام
مدافع جایگاه
کرووات ملیّت
Zagabria محل تولد
November 12 1975 تاریخ تولد
180 cm. قد
76 Kg. وزن

8 شماره
Gennaro Ivan Gattuso
نام
هافبک جایگاه
ایتالیایی ملیّت
Corigliano Calabro محل تولد
January 09 1978 تاریخ تولد
177 cm. قد
77 Kg. وزن
Ringhio لقب

10 شماره
Clarence Seedorf
نام
هافبک جایگاه
هلندی ملیّت
Paramaribo محل تولد
April 01 1976 تاریخ تولد
176 cm. قد
76 Kg. وزن

20 شماره
Yoann Gourcuff
نام
هافبک جایگاه
فرانسوی ملیّت
Lorient محل تولد
November 07 1986 تاریخ تولد
185 cm. قد
79 Kg. وزن

21 شماره
Andrea Pirlo
نام
هافبک جایگاه
ایتالیایی ملیّت
Brescia محل تولد
Septamber 19 1979 تاریخ تولد
177 cm. قد
68 Kg. وزن

22 شماره
Kaka
( Ricardo Izecson Dos Santos Leite )
نام
هافبک جایگاه
برزیلی ملیّت
Brasilia محل تولد
April 22 1982 تاریخ تولد
186 cm. قد
73 Kg. وزن

23 شماره
Massimo Ambrosini
نام
هافبک جایگاه
ایتالیایی ملیّت
Pesaro محل تولد
May 29 1977 تاریخ تولد
182 cm. قد
72 Kg. وزن

27 شماره
Serginho
( Sergio Claudio Dos Santos )
نام
هافبک جایگاه
برزیلی ملیّت
Nilopolis محل تولد
June 27 1971 تاریخ تولد
181 cm. قد
75 Kg. وزن

32 شماره
Cristian Brocchi
نام
هافبک جایگاه
ایتالیایی ملیّت
Milano محل تولد
January 30 1976 تاریخ تولد
171 cm. قد
70 Kg. وزن

7 شماره
Ricardo Oliveira
نام
مهاجم جایگاه
برزیلی ملیّت
Sao Paulo محل تولد
May 06 1980 تاریخ تولد
183 cm. قد
79 Kg. وزن

9 شماره
Filippo Inzaghi
نام
مهاجم جایگاه
ایتالیایی ملیّت
Piacenza محل تولد
September 08 1973 تاریخ تولد
181 cm. قد
74 Kg. وزن
SuperPippo لقب

11 شماره
Alberto Gilardino
نام
مهاجم جایگاه
ایتالیایی ملیّت
Biella محل تولد
May 05 1982 تاریخ تولد
184 cm. قد
76 Kg. وزن

15 شماره
Marco Borriello
نام
مهاجم جایگاه
ایتالیایی ملیّت
Napoli محل تولد
July 18 1982 تاریخ تولد
180 cm. قد
73 Kg. وزن

The AC Milan

AC Milan

The SAN SIRO

SAN SIRO

Capitan Maldini

Maldini

Andrea Pirlo

Pirlo

CAFU

CAFU

KAKA

KAKA

DIDA

DIDA

PIPPO INZAGHI

PIPPO

RINO GATTUSO

RINO

Ricardo Oliveira

Ricardo Oliveira

12 سپتامبر 2006

راهكاركاهش كلسترول گوشت

ايرنا- دانشمندان دريافته اند خواباندن گوشت در شكر يا سس سويا تركيبات ناسالم كلسترول را كه در طول پخت گوشت تشكيل مي شود، كاهش مي دهد. به گزارش رويترز هلث از نيويورك، محققان تايواني دريافتند خواباندن گوشت در مايع هاي محتوي سس سويا و يا شكر از فرآورده هاي اكسيداسيون كلسترولCOPs در گوشت قرمز و تخم مرغ كه در هنگام پخت ايجاد مي شود، جلوگيري مي كند. به طور كلي تركيبات اكسيداسيون كلسترول به هنگام عمل آوردن يا حرارت دادن غذاهاي غني از كلسترول توليد مي شود و تحقيقات نشان مي دهد مقدار زياد اين تركيبات به سلول هاي بدن آسيب مي زنند و موجب بروز بيماري هايي نظير بيماري قلبي و يا سرطان مي شوند.
بينگ هوي چن گفت: خواباندن گوشت با توليد فرآورده هاي واكنش برشته كردن باعث ايجاد چنين فوايدي مي شود.

9 سپتامبر 2006

عزيزم؛ جشن ميلادت، مبارک ...

gol1.gif

kitty.gif

gol1.gif

/// عزيزم؛ جشن ميلادت، مبارک ///

کاش خاصيت لحظه شدن را داشتم !!!
آنگاه لحظه اي شاد را برايت خلق مي کردم !!!
کاش خاصيت طعم ميوه ها را داشتم !!!
آنگاه لحظه شيريني را برايت مي ساختم !!!
کاش خاصيت روشنايي نور را داشتم !!!
آنگاه لحظه ات را پر نور مي ساختم !!!
اگر چه از من دوري، اما ...
اما هميشه به يادت هستم !!!
=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=
براي روز ميلاد تن خود، من آشفته رو تنها نذاري !!!
براي ديدن باغ نگاهت، ميون پيکر شب ها نذاري !!!
همه تنهايي ها با من رفيقن !!! من و در حسرت عشقت نذاري !!!
براي روز ميلاد تن خود، من و دور از دل و ديدت نذاري !!!
دلم، دلتنگ و مهر تو مي خواد !!! دلم رو، در پي غم ها نذاري !!!
ميام تنها توي قلبت مي شينم !!! من و قلبت رو جايي، جا نذاري !!!
عزيزم، جشن ميلادت مبارک، من و اون سوي جشن دل نذاري !!!
(( متن ترانه ميلاد، با صداي سياوش قميشي؛ تقديم به تو ))
=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=
اولين ساليه که جشن تولدت رو، دور از من مي گيري !!!
تولدت با نيمه شعبان، توو يک روزه !!!
اميدوارم که بخاطر اين روز بزرگ، خدا هرچيزي که مي خواي، بهت بده !!!
دلم مي خواست توو چشمات نگاه کنم و بهت بگم :
برادر عزيزم؛ خيلي دوستت دارم !!! تولدت مبارک !!!
اما حيف که از من خيلي دوري !!! اما دوري مسافت، به معناي دوري دل ها نيست !!!
شايد در کنارم نباشي، اما هميشه يادت با منه !!!
آرزوي شب تولد، يادت نره !!!
من هم امشب، با همه وجودم از خدا فقط يک چيز مي خوام، اونم اينکه :
خدا، هيچوقت تو رو از من نگيره !!! (( آمين ))

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=


jashn milad1.jpg


=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=

8 سپتامبر 2006

غرقه در افکار




To be lost in thought

5 سپتامبر 2006

او و آنان...

او گفت: به این لبه بیا
آنان گفتند: ما می ترسیم
او گفت: به این لبه بیا
آنان آمدند
او آنان را هل داد
و آنان پرواز کردند...

دلم می خواد بدونم چه برداشتی از او و آنان می کنی؟؟؟

آزادی

انسانیت را به زنجیر کشیدند

و سکوت را بر لبانش مُهر کردند

و گفتند ... تو اسیری!

خاک وملیتش را ربودند

و گفتند ... تو بی هویتی!

زبانش را بریدند

و اعضایش را نیز

و خواستند که مطلوب خود را از یاد ببرد.

چه ستم ها که ندید

و چه غصه ها که نخورد

این انسان به زنجیر کشیده شده تاریخ.

امّا او همواره فریاد می زد

نامش را

و در سکوتِ بی زبانی

با چشم هایی غرق در خون، او را به تصویر در می آورد.

و آن چیزی نبود

جز ... آزادی!

ای انسانِ در خواب فرو رفته!

به خودآ،

و آزادی را طلب کن

که دیگر نغمه بلبلی شنیده نمی شود!

همراز - تابستان 1384

4 سپتامبر 2006

ديگر نمي خواهم از تنهايي بگريزم ...

bahar afkaram.gif

يخ انديشه هايم ذوب مي شود و بهار در افکار مرده ام جان مي گيرد !!! و من دگر بار زنده مي شوم !!! احساسم پر از عطر گل هاي بهاري مي شود !!! و زندگي برايم معني تازه اي ميابد !!! بهار در وجودم طرحي نو مي زند وبا قلم جادويي رنگارنگش به زندگيم رنگ مي بخشد !!!

با رنگ سرخ، خون خشکيده ام را از نو رنگ ميزند و خون با داغي يک عشق در وجودم جريان ميابد !!!
و من دچار مي شوم !!!
با رنگ سبز، روحم را با طرحي از طبيعت به آرامش مي کشد !!!
و من مي آموزم که صبور باشم !!!
با رنگ خاکستري، نگاهم را رنگ مي زند؛ تا نه سپيد باشم ونه سياه !!! هم سپيد باشم و هم سياه !!! تا با سپيدي ها مانوس باشم و با سياهي ها غريبه نباشم !!! زيبايي ها را سپيد نبينم و زشتي ها را سياه !!! تا به هر نقطه سپيد دل نبندم و با ديدن هر سياهي خويش را درآن گم نکنم وهر لحظه ، سپيدي را به همراه سياهي، آرزو کنم !!!
افکارم باز توان به اين سو و آن سو پريدن ميابد !!! و باز از زيستن سرشار مي شوم !!!
مي خواهم بهاري باشم، جوان، شاداب و رنگين !!!
نمي خواهم جوانيم را در حسرت بسوزم و در غربت بمانم !!!
نمي خواهم هرصبح چشمان عاشقي را طلب کنم و چشم به در بدوزم !!!
پس براي خويش، ديگري را طلب نخواهم کرد !!!
عشق زيباست، اما همه زندگي من، عشق نيست !!!
عشق دو روح پر توان، و احساسي روحاني مي طلبد !!!
توان، براي شکستن خويشتن و به ديگري پيوستن !!!
و احساسي روحاني براي نگهداشتن اين پيوند !!!
پس در تولد بهار افکارم، خاک روحم را خالي از هر دانه اي مي گذارم !!!
در انتظار عشق هم، نخواهم ماند !!! چون باور دارم که بهترين اتفاق ها زماني که انتظارش را ندارم به وقوع خواهد پيوست !!!
اما در ِ احساسم را به روي هيچ کس نخواهم بست، ولي هر کس را هم به خانه قلبم راه نخواهم داد !!!
مي خواهم از زندگي، از معنويت، از خود و از خدا سرشار شوم و آرامش را در افکاري مثبت و خالي از هر گونه تعصبي بر نگاه ديگري، بيابم !!!
ديگر نمي خواهم از تنهايي بگريزم، مي خواهم به آن پناه برم و در سايه خويش، به خويشتن برسم !!!
دیگر سایه ای را که پناهگاهم باشد، طلب نخواهم کرد، به تنهايي به آفتاب پناه مي برم و از سوختن لذت مي برم !!!

khotoot.gif

tanhaee.jpg

khotoot.gif

2 سپتامبر 2006

بهترين توصيه ها براي طرفداران تناسب اندام

" از صبح درماني تا صبحانه درماني "

حقيقت اينه كه اين توصيه هاي ساده و حتي شايد تو نگاه اول خنده دار، پلي باشن به سوي تناسب اندام.
شما مي گيد نه؟ بخونيد وامتحان كنيد!

1_ قدم درماني
دويدن يا قدم زدن سريع در آب، نوعي فعاليت كششي عضلاني است كه مي تواند باعث سوختن 17 كالري در دقيقه شود. آب 12 تا 15 بار مقاوم تر از هواست و اين كار باعث از دست رفتن اضافه وزن خواهد شد.

2_ وقت درماني
وقت تلف نكنيد. تنبلي، كندي و يكنواختي باعث باختن مسابقه مي شود. بعد از اين كه كمي خود را گرم كرديد، با همه توان و هرچه سريع تر ورزش را شروع كنيد.




3_ گرم درماني
يك گردش كوتاه با دوچرخه، درجا زدن و يا كم راه رفتن باعث افزايش تعداد ضربان قلب مي شود و عضلات تاندون ها را گرم مي كند. اين كار باعث به جريان افتادن مايعات در مفاصل مي شود و خاصيت كششي عضلات را هم افزايش مي دهد. در اين صورت اگر بتوانيد وزنه هاي سنگين را راحت تر و در مدت طولاني تري بلند كنيد، كالري بيشتري از دست مي دهيد.

4_ موسيقي درماني
سعي كنيد نرمش ها و ورزش هاي جديد را همراه با موسيقي انجام دهيد. هنگام انجام ورزش هاي جديد به دليل عدم آشنايي بدن با اين حركات، با دقت بيشتري به انجام اين ورزش ها بپردازيد. اين كار باعث هماهنگي عضلات گروهي شده و بدن سخت تر براي انجام آنها تلاش مي كند.

5_ موز درماني
قبل از ورزش كردن يك موز بخوريد. خوردن موز به شما كمك مي كند تا بتوانيد بيشتر و مدت طولاني تري ورزش كنيد. مي توانيد سخت ورزش كنيد و با اين كار كالري بيشتري بسوزانيد.




6_ شن درماني
با راه رفتن و دويدن در ساحل و بر روي شن 20 تا 50 درصد بيشتر از وقتي كه روي سطوح صاف راه مي رويد، مي توانيد كالري بسوزانيد.

7_ قوز درماني
قوز كردن نه تنها باعث بد شكلي بدن مي شود، بلكه ورزش كردن با حالت خميدگي باعث مي شود نتوانيد از اثرات مفيد ورزش بهره مند شويد. ستون فقرات از كمر شما محافظت مي كند، كمرتان را راست نگه داريد. دست تان را هنگام رفتن صاف بگيريد تا عضلات، كاملاً كشيده شوند.

8_ بازو درماني
هنگام ورزش هايي كه فقط پاهايتان درگير است سعي كنيد بازوهايتان را نيز حركت دهيد. استفاده از اندام هاي بالايي و پاييني و درگير شدن آنها هنگام ورزش باعث سوختن كالري بيشتري مي شود.

9_ تمركز درماني
هنگام انجام فعاليت هاي ورزشي روي عضلات بدن متمركز شويد زيرا هنگام تمركز روي عضلات شكم، ران ها و بازوها، قدرت تان بيشتر مي شود و با شدت بيشتري ورزش مي كنيد. در اين صورت كالري بيشتري نيز از دست مي دهيد.

10_ صبح درماني
افرادي كه صبح ها و مدت زمان بيشتري ورزش مي كنند، داراي متابوليسم بالاتري هستند و كالري بيشتري مي سوزانند.

11_ حرف درماني
وقتي در حال پياده روي هستيد، صحبت كنيد. در صورتي كه براي 10 دقيقه اين كار را بكنيد و اين كار را 3 بار در روز تكرار كنيد، 100 كالري در ماه مي سوزانيد.

12_ سالاد درماني
قبل از غذا خوردن، سالاد و سبزيجات بخوريد. اين كار باعث كاهش حجم معده و كم تر غذا خوردن مي شود. در اين صورت 10 درصد كمتر در هر وعده كالري دريافت خواهيد كرد.

13_ خشكبار درماني
دانشمندان دانشگاه هاردوارد معتقدند، يك مشت كامل خشكبار ( شامل گردو، بادام و پسته و ...) در روز باعث از دست دادن وزن در افرادي مي شود كه داراي رژيم غذايي بدون چربي هستند.

14_ راه درماني
در صورتي كه هنگام كار مجبوريد، مدام بنشينيد، مي توانيد به مدت چند دقيقه از صندلي بلند شده و حركت بشين و پاشو را انجام دهيد. به طور متوسط هر فرد با نشستن 100 كالري و با بلند شدن 140 كالري در ساعت مي سوزاند.




15_ خواب درماني
خواب ناكافي باعث افزايش هورمون استرس در بدن مي شود و افزايش هورمون استرس منجر به پرخوري و عادات بد غذايي مي شود. خواب كم باعث عدم سوختن كربوهيدرات و چربي در بدنتان مي شود.

16_ پروتئين درماني
مصرف بيشتر پروتئين و كربوهيدرات كم باعث مي شود، عضلات بدن شما قوي تر شده و از شل شدن آن جلوگيري شود.

17_ لبنيات درماني
يك تكه پنير و يا يك فنجان شير و يا ماست به بهتر شدن سوخت و ساز بدن كمك مي كند.هنگامي كه فردي در رژيم غذايي خود 3 بار در روز ماست مي خورد 500 كالري روزانه از دست مي دهد و در طي 12 هفته، 5 تا 6 كيلوگرم وزن كم مي كند.

18_ سيب درماني
با انجام ورزش منظم و يك رژيم غذايي سالم و متعادل و خوردن يك سيب قبل از شام مي توان در عرض 3 ماه، 5 تا 8 كيلوگرم وزن كم كرد.




19_ كودك درماني
بازي با كودكان و دويدن همراه آنها و انجام فعاليت هاي جسمي مي تواند باعث سوزاندن كالري در بدن شما شود. در هر 20 دقيقه فعاليت، حدود 120 كالري از دست خواهيد داد.

20_ صبحانه درماني
دانشمندان معتقدند، خوردن صبحانه هر روز شانس چاقي و اضافه وزن و بيماري ديابت را 25 تا 50 درصد كم مي كند.



1 سپتامبر 2006

رویا

نسیم خنک عصرگاهی به آرامی صورتم نوازش می کرد و عطر خوش شکوفه های درختان تازه عروس را به مشامم می رساند؛ چکاوکان بی وقفه، نغمه زیبای زندگی و عشق سر می دادند.

برروی کنده ی درختِ پیرِ ازپای شکسته و زِ اوج فرو افتاده نشسته بودم و تصویر ابرهای سفید و نرم شناور در دریای زلال و بی کران آسمان را از روی آینه شفاف دریاچه بی موج و ساکن نظاره می کردم. دریاچه ای بود عمیق، در عمق جنگلی سرسبز و خرم، که از همه جا دور و از همه بدی ها و بیداد ها بدور.
ساکت بود ولی من در آن بی آلایشِ همیشه مهربان، دنیایی نهان دیده بودم؛ پس آرام به تماشای زیبایی مسحور کننده آن نشستم تا روحم از آرامش موجود تسکین یابد.

دریاچه رویایی

چندی نگذشت که ناگهان آفتاب عالم تاب در پس ابرهای تیره رو گرفت و باران تند بهاری باریدن. بوی خاک و صدای دلنواز باران و آب، مرا مست و مدهوش می کرد. آرامشی بی حد و حصر داشتم تا جایی که سنگینی پلک هایم دیگر مجالی برای تماشای بیشتر نداد؛ در حالی که به تنه فرزند رشید و سر به فلک کشیده همان پیر درخت تکیه داده بودم به خواب فرو رفتم.

دلتنگی

از اینكه باید با تمام ناخوشی ها و ناخوشبختی ها از خوشی ها و خوشبختی ها سخن گفت خسته ام. نمی دانم كجاست آن آرامشی كه همیشه به دنبالش می گردم؟ و كجاست آن سرشاری روحی كه باید به دست آورد؟ كجاست لبخند هایی كه همواره از آنها سخن میگویی؟ و كجاست آن سخاوت وجودی كه باید داشت تا بر پاكی ها نثارش كرد؟ نمی دانم باید چطور ازبی رحمی ها سخنی نگفت و چطور باید از آنها چشم پوشید؟

از حضور سیاهشان در وجودم خسته ام. من از وجودشان نفرت دارم و از اینكه هستی ام را می گیرند تا زندگی كنند بیزارم. نمی توانم بیش از این تیزی خارهای خشن و زمخت رزهای رنگارنگ و فریبنده یشان را بر طراوتی كه سال هاست اندك اندك ساخته ام و زندگی بخشیده ام، بپذیرم. باید راهی گشود، دیوارها را باید فروریخت و جاده های سنگلاخی را به قصه های كودكان سپرد و بر زشتی هایشان چون بی پروایی كودكان خندید. و به گمانم همان طور كه همیشه تنها بودم و دستانم را كسی به دست نگرفت جز برای آنكه خویش را از اندوهی به در آورد، كسی بر من تبسم ننمود جز آنكه خواست از زیبایی لبخندم سرشار شود و كسی بر من عشق نورزید جز برای خودش، باز هم تنهایم و ساز تنهایی هایم هق هق های در گلو فشرده است، تنها همراه همیشگی ام امیدهای به ظاهر واقعی و در معنا واهی است و تنها همراهم سایه ایست مهربان و كودك كه بر من هستی داده است. از تنهایی باكی نیست چرا كه تنها آمده ایم و تنها خواهیم رفت و جز سپیدی ها و سیاهی ها هیچ نمی گذاریم و هیچ نمی بریم .
و آخرین كلام آنكه خویش را رها كنیم در آبی های زندگی و سرخی های عشق، وصدای اندوه های دل گرفتگی را بسپاریم به سایه تا خویش پاسخی بر آن بیابد..............
از تمام زندگی خسته ام و تنها امیدم خداست اگر روزی بدانم او نیز فریبی بیش نبوده هستی ام پایان می پذیرد.

نویسنده: Saket-o-Tanha