
٢٧ شهریور روز بزرگداشت استاد محمد حسين شهريار و روز شعر و ادب فارسي گرامی باد ...
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا؟
نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا؟
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا؟
نازنینا ما به ناز تو جوانی دادهایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا؟
وه که با این عمرهای کوته بیاعتبار
اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا؟
شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود
ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا؟
ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت
اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا؟
آسمان چون جمع مشتاقان پریشان میکند
در شگفتم من نمیپاشد ز هم دنیا چرا؟
در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین
خامشی شرط وفا داری بود غوغا چرا؟
شهریارا بیجیب خود نمیکردی سفر
این سفر راه قیامت میروی تنها چرا؟



بیوگرافی استاد شهریار به قـلم جـناب آقای زاهـدی دوست استاد:
اصولاً شرح حال و خاطرات زندگی شهـريار در خلال اشعـارش خوانده می شود و هـر نوع تـفسير و تعـبـيـری کـه در آن اشعـار بـشود به افسانه زندگی او نزديک است و حقـيـقـتاً حيف است که آن خاطرات از پـرده رؤيا و افسانه خارج شود.
گو اينکه اگـر شأن نزول و عـلت پـيـدايش هـر يک از اشعـار شهـريار نوشـته شود در نظر خيلی از مردم ارزش هـر قـطعـه شايد ده برابر بالا برود، ولی با وجود اين دلالت شعـر را نـبايد محـدود کرد.
شهـريار يک عشق اولی آتـشين دارد که خود آن را عشق مجاز ناميده. در اين کوره است که شهـريار گـداخـته و تصـويه می شود. غالـب غـزلهـای سوزناک او، که به ذائـقـه عـمـوم خوش آيـنـد است، يادگـار اين دوره است. اين عـشـق مـجاز اسـت کـه در قـصـيـده ( زفاف شاعر ) کـه شب عـروسی معـشوقه هـم هـست، با يک قوس صعـودی اوج گـرفـتـه، به عـشق عـرفانی و الهـی تـبديل مي شود. ولی به قـول خودش مـدتی اين عـشق مجاز به حال سکـرات بوده و حسن طبـيـعـت هـم مـدتهـا به هـمان صورت اولی برای او تجـلی کرده و شهـريار هـم با زبان اولی با او صحـبت کرده است.
بعـد از عـشق اولی، شهـريار با هـمان دل سوخـته و دم آتـشين به تمام مظاهـر طبـيعـت عـشق می ورزيده و می توان گـفت که در اين مراحل مثـل مولانا، که شمس تـبريزی و صلاح الدين و حسام الدين را مظهـر حسن ازل قـرار داده، با دوستـان با ذوق و هـنرمـنـد خود نـرد عـشق می بازد. بـيـشتر هـمين دوستان هـستـند که مخاطب شعـر و انگـيزه ی احساسات او واقع می شوند. از دوستان شهـريار می تـوان مرحوم شهـيار، مرحوم استاد صبا، استاد نـيما، فـيروزکوهـی، تـفـضـلی، سايه و نگـارنده و چـند نـفر ديگـر را اسم بـرد.
شرح عـشق طولانی و آتـشين شهـريار در غـزلهـای ماه سفر کرده، توشه ی سفـر، پـروانه در آتـش، غـوغای غـروب و بوی پـيراهـن مشـروح است و زمان سخـتی آن عـشق در قـصيده پـرتـو پـايـنده بـيان شده است و غـزلهـای يار قـديم، خـمار شـباب، ناله ناکامی، شاهـد پـنداری، شکـرين پـسته خاموش، تـوبـمان و دگـران و نالـه نوميـدی و غـروب نـيـشابور حالات شاعـر را در جـريان مخـتـلف آن عـشق حکـايت می کـند و غـزلهـا يا اشعـار ديگـری شهـريار در ديوان خود از خاطرات آن عـشق دارد از قـبـيل حالا چـرا، دستم به دامانـت و غـيره که مطالعـه ی آنهـا به خوانندگـان عـزيز نـشاط می دهـد.
عـشقهـای عارفانه شهـريار را می توان در خلال غـزلهـای انتـظار، جمع و تـفريق، وحشی شکـار، يوسف گـمگـشته، مسافرهـمدان، حراج عـشق، ساز صبا، و نای شـبان و اشگ مريم، دو مرغ بـهـشتی و غـزلهـای ملال محـبت، نسخه جادو، شاعـر افسانه و خيلی آثـار ديگـر مشاهـده کرد. براي آن که سينمای عـشقی شهـريار را تـماشا کـنيد، کافی است که فـيلمهای عـشقی او را که از دل پاک او تـراوش کرده در صفحات ديوان بـيابـيد و جلوي نور دقـيق چـشم و روشـنی دل بگـذاريـد هـرچـه ملاحـضه کرديد هـمان است که شهـريار می خواسته است. زبان شعـر شهـريار خـيلی ساده است.
محـروميت و ناکامی های شهـريار در غـزلهـای گوهـر فروش، ناکامی ها، جرس کاروان، ناله روح، مثـنوی شعـر، حکـمت، زفاف شاعـر و سرنوشت عـشق به زبان شهـريار بـيان شده است و محـتاج به بـيان من نـيست.
خيلی از خاطرات تـلخ و شيروين شهـريار از کودکی تا امروز در هـذيان دل، حيدر بابا، موميايی و افسانه ی شب به نـظر می رسد و با مطالعـه آنهـاخاطرات مزبور مشاهـده می شود.
شهـريار روشن بـين است و از اول زندگی به وسيله رویأ هـدايت می شده است. دو خواب او که در بچـگی و اوايل جـوانی ديده، معـروف است و ديگـران هـم نوشته اند.
اولی خوابی است که در سيزده سالگی موقعـی که با قـافله از تـبريز به سوی تهـران حرکت کرده بود، در اولين منزل بـين راه قـريه باسمنج ديده است؛ و شرح آن اين است که شهـريار در خواب می بـيـند که بر روی قـلل کوهـها طبل بزرگی را می کوبـند و صدای آن طبل در اطراف و جـوانب می پـيچـد و به قدری صدای آن رعـد آساست که خودش نـيز وحشت می کـند. اين خواب شهـريار را می توان به شهـرتی که پـيدا کرده و بعـدها هـم بـيشتر خواهـد شد تعـبـير کرد.
خواب دوم را شهـريار در 19 سالگـی مي بـيـند، و آن زمانی است که عـشق اولی شهـريار دوران آخری خود را طی می کـند و شرح خواب مجملا آن است که شهـريار مـشاهـده می کـند در استـخر بهـجت آباد ( قـريه يی واقع در شمال تهـران که سابقاً آباد و با صفا و محـل گـردش اهـالی تهـران بود و در حال حاضر جزو شهـر شده است) با معـشوقعه ی خود مشغـول شـنا است و غـفلتاً معـشوقه را می بـيـند که به زير آب می رود، و شهـريار هـم بدنبال او به زير آب رفـته، هـر چـه جسـتجو می کـند، اثـری از معـشوقه نمی يابد؛ و در قـعـر اسـتـخـر سـنـگی بـه دسـت شـهــريـارمی افـتد که چـون روی آب می آيد ملاحضه می کـند که آن سنگ، گوهـر درخشانی است که دنـيا را چـون آفتـاب روشـن مـی کـنـد و می شنود که از اطراف می گويند گوهـر شب چـراغ را يافته است. اين خواب شهـريار هـم بـدين گـونه تعـبـير شد که معـشوقـه در مـدت نـزديکی از کف شهـريار رفت درمنظومه ی ( زفاف شاعر ) شرح آن به زبان شهـريار به شعـر گـفـته شده است و در هـمان بهـجت آباد تحـول عـارفانه ای برای شهـريار دست می دهـد که گـوهـر عـشق و عـرفان معـنوی را در نـتـيجه آن تحـول می يابد.
شعـر خواندن شهـريار طرز مخصوصی دارد - در موقع خواندن اشعـار قافـيه و ژست و آهـنگ صدا هـمراه موضوعـات تـغـيـير می کـند و در مـواقـع حسـاس شعـری بغـض گـلوی او را گـرفـته و چـشـمانـش پـر از اشک می شود و شـنونده را کاملا منـقـلب مـی کـند.
شهـريار در موقعـی که شعـر می گـويد به قـدری در تـخـيل و انديشه آن حالت فرو می رود که از موقعـيت و جا و حال خود بی خـبر می شود. شرح زير نمونه ی يکی از آن حالات است که نگـارنـده مشاهـده کرده است:
هـنـگـامی که شهـريار با هـيچ کـس معـاشرت نمی کرد و در را به روی آشنا و بـيگـانه بـسته و در اطاقـش تـنـها به تخـيلات شاعـرانه خود سرگـرم بود، روزی سر زده بر او وارد شدم، ديـدم چـشـمهـا را بـسـته و دسـتـهـا را روی سر گـذارده و با حـالـتی آشـفـته مرتـباً به حـضرت عـلی عـليه السلام مـتوسل می شود. او را تـکانی دادم و پـرسيدم اين چـه حال است که داری؟ شهـريار نفـسی عـميـق کشيده، با اضهـار قـدردانی گـفت مرا از غرق شدن و خـفگـی نجات دادی. گـفـتم مگـر ديوانه شده ای؟ انسان که در توی اطاق خشک و بی آب و غـرق و خفـه نمی شود. شهـريار کاغـذی را از جـلوی خود برداشتـه به دست من داد. ديدم اشعـاری سروده است که جـزو افسانه ی شب به نام سـنفونی دريا ملاحضه می کـنـيد.
شهـريار بجـز الهـام شعـر نمی گويد. اغـلب اتـفاق می افـتد که مـدتـهـا می گـذرد، و هـر چـه سعـی می کـند حتی يک بـيت شعـر هـم نمی تـواند بگـويد. ولی اتـفاق افـتاده که در يک شب که موهـبت الهـی به او روی آورده، اثـر زيـبا و مفصلی ساخته است. هـمين شاهـکار تخـت جـمشيد، کـه يکی از بزرگـترين آثار شهـريار است و با اينکه در حدود چـهـارصد بـيت شعـر است در دو سه جـلسه ساخـته و پـرداخـته شده است.
شهـريار دارای تـوکـلی غـيرقـابل وصف است، و اين حالت را من در او از بدو آشـنايی ديـده ام. در آن موقع که بعـلت بحـرانهـای عـشق از درس و مـدرسه (کـلاس آخر طب) هـم صرف نظر کرده و خرج تحـصيلی او بعـلت نارضايتی، از طرف پـدرش قـطع شده بود، گـاه می شد که شهـريار خـيلي سخت در مضيـقه قـرار می گـرفت. به من مي گـفت کـه امــروز بايد خرج ما برسد و راهـی را قــبلا تعـيــيــن مــی کـرد. در آن راه کــه مـی رفـتـيم، به انـتهـای آن نرسيده وجه خرج چـند روز شاعـر با مراجـعـه ی يک يا دو ارباب رجوع می رسيد. با آنـکـه سـالـهــا اسـت از آن ايام می گـذرد، هـنوز من در حيرت آن پـيش آمدها هـستم. قابل توجه آن بود که ارباب رجوع برای کارهای مخـتـلف به شهـريار مـراجـعـه می کردند که گـاهـی به هـنر و حـرفـه ی او هـيچ ارتـباطی نـداشت - شخـصی مراجـعـه می کرد و برای سنگ قـبر پـدرش شعـری می خواست يا ديگـری مراجـعـه می کرد و برای امـر طـبی و عـيادت مـريض از شهـريار استـمداد می جـست، از اينـهـا مهـمـتر مراجـعـه ی اشخـاص برای گـرفـتن دعـا بود. خـدا شـناسی و معـرفـت شهـريار به خـدا و ديـن در غـزلهـای جـلوه جانانه، مناجات، درس محـبت، ابـديـت، بال هـمت و عـشق، درکـوی حـيرت، قـصيده تـوحـيد ،راز و نـياز و شب و عـلی مـندرج است.
عـلاقـه به آب و خـاک وطن را شهـريار در غـزل عيد خون و قصايد مهـمان شهـريور، آذربايـجان، شـيون شهـريور و بالاخره مثـنوی تخـت جـمشـيد به زبان شعـر بـيان کرده است. الـبـته با مطالعه اين آثـار به مـيزان وطن پـرستی و ايمان عـميـقـی که شهـريار به آب و خاک ايران و آرزوی تـرقـی و تـعـالی آن دارد پـی بـرده می شود.
تـلخ ترين خاطره ای که از شهـريار دارم، مرگ مادرش است که در روز 31 تـيرماه 1331 اتـفاق افـتاد - هـمان روز در اداره به اين جانب مراجعـه کرد و با تاثـر فوق العـاده خـبر شوم را اطلاع داد - به اتـفاق به بـيمارستان هـزار تخـتخوابی مراجـعـه کرده و نعـش مادرش را تحـويل گـرفـته به قـم برده و به خاک سپـرديم. حـالـتی که از آن مـرگ به شهـريار دست داده در منظومه ای وای مادرم نشان داده می شود. تا آنجا که می گويد:
می آمديم و کـله من گيج و منگ بود
انگـار جـيوه در دل من آب می کـنند
پـيـچـيده صحـنه های زمين و زمان به هـم
خاموش و خوفـناک هـمه می گـريختـند
می گـشت آسمان که بـکوبد به مغـز من
دنيا به پـيش چـشم گـنهـکار من سياه
يک ناله ضعـيف هـم از پـی دوان دوان
می آمد و به گـوش من آهـسته می خليـد:
تـنـهـا شـدی پـسـر!
شيرين ترين خاطره برای شهـريار اين روزها دست می دهـد و آن وقـتي است که با دخـتر سه ساله اش شهـرزاد مشغـول و سرگـرم ا ست.
شهـريار در مقابل بچـه کوچک مخـصوصاً که زيـبا و خوش بـيان باشد، بی اندازه حساس است؛ خوشبختانه شهـرزادش اين روزها همان حالت را دارد که برای شهـريار 51 ساله نعـمت غـير مترقبه ای است، موقعی که شهـرزاد با لهـجـه آذربايجانی شعـر و تصـنيف فارسی می خواند، شهـريار نمی تواند کـثـرت خوشحالی و شادی خود را مخفی بدارد.
شهـريار نامش سيد محـمـد حسين بهـجـت تـبـريـزی است. در اويل شاعـری (بهـجـت) تخـلص می کرد و بعـداً دوباره با فال حافظ تخـلص خواست که دو بـيت زير شاهـد از ديوان حافظ آمد و خواجه تخـلص او را ( شهـريار ) تعـيـيـن کرد:
که چرخ سکه دولت به نام شهـرياران زد
روم به شهـر خود و شهـريار خود باشم
و شاعـر ما بهـجت را به شهـريار تـبـديل کرد و به هـمان نام هـم معـروف شد تـاريـخ تـولــدش 1285 خـورشـيـدی و نـام پــدرش حـاجـی ميرآقا خشگـنابی است که از سادات خشگـناب (قـريه نزديک قره چـمن) و از وکـلای مبرز دادگـستـری تـبـريز و مردی فاضل و خوش محاوره و از خوش نويسان دوره خود و با ايمان و کريم الطبع بوده است و در سال 1313 مرحوم و در قـم مـدفون شد.
شهـريار تحـصـيلات خود را در مدرسه متحده و فيوضات و متوسطه تـبـريز و دارالفـنون تهـران خوانده و تا کـلاس آخر مـدرسه ی طب تحـصيل کرده است و در چـند مريض خانه هـم مدارج اکسترنی و انترنی را گـذرانده است ولی د رسال آخر به عـلل عـشقی و ناراحـتی خيال و پـيش آمدهای ديگر از ادامه تحـصيل محروم شده است و با وجود مجاهـدتهـايی که بعـداً توسط دوستانش به منظور تعـقـيب و تکـميل اين يک سال تحصيل شد، معـهـذا شهـريار رغـبتی نشان نداد و ناچار شد که وارد خـدمت دولتی بـشود؛ چـنـد سالی در اداره ثـبت اسناد نيشابور و مشهـد خـدمت کرد و در سال 1315 به بانک کـشاورزی تهـران داخل شد و تا کـنون هـم در آن دستگـاه خدمت می کند.
شهـرت شهـريار تـقـريـباً بی سابقه است، تمام کشورهای فارسی زبان و ترک زبان، بلکه هـر جا که ترجـمه يک قـطعـه او رفته باشد، هـنر او را می سـتايـند. منظومه (حـيـدر بابا) نـه تـنـهـا تا کوره ده های آذربايجان، بلکه به ترکـيه و قـفـقاز هـم رفـته و در ترکـيه و جـمهـوری آذربايجان چـنـدين بار چاپ شده است، بدون استـثـنا ممکن نيست ترک زبانی منظومه حـيـدربابا را بشنود و منـقـلب نـشود.
شهـريار در تـبـريز با يکی از بـستگـانش ازدواج کرده، که ثـمره اين وصلت، دخـترانی به نام شهـرزاد و مريم و پسری به نام هادی است.
شهـريار غـير از اين شرح حال ظاهـری که نوشته شد؛ شرح حال مرموز و اسرار آميزی هـم دارد که نويسنده بـيوگـرافی را در امر مشکـلی قـرار می دهـد. نگـارنـده در اين مورد ناچار بطور خلاصه و سربـسته نکـاتی از آن احوال را شرح دهـم تا اگـر صلاح و مقـدور شد بعـدها مفـصل بـيان شود:
شهـريار در سالهـای 1307 تا 1309 در مجالس احضار ارواح که توسط مرحوم دکـتر ثـقـفی تـشکـيل می شد شرکت می کـرد. شرح آن مجالس سابـقـاً در جرايد و مجلات چاپ شده است؛ شهـريار در آن مجالس کـشفـيات زيادي کرده است و آن کــشــفــيـات او را به سـيـر و ســـلــوکــاتــی مـی کـشاند. در سال 1310 به خراسان می رود و تا سال 1314 در آن صفحات بوده و دنـباله اين افـکار را داشتـه است و در سال 1314 که به تهـران مراجـعـت می کـند، تا سال 1319 اين افـکار و اعمال را به شدت بـيـشـتـری تعـقـيت مـی کـند؛ تا اينکه در سال 1319 داخل جرگـه فـقـر و درويشی می شود و سير و سلوک اين مرحـله را به سرعـت طی می کـند و در اين طريق به قـدری پـيش می رود که بـر حـسب دسـتور پـير مرشد قـرار می شود که خـرقـه بگـيرد و جانشين پـير بـشود. تکـليف اين عـمل شهـريار را مـدتی در فـکـر و انديشه عـميـق قـرار می دهـد و چـنـدين ماه در حال تـرديد و حـيرت سير می کـند تا اينکه مـتوجه می شود که پـيـر شدن و احـتمالاً زير و بال جـمع کـثـيری را به گـردن گـرفـتن برای شهـريار که مـنظورش معـرفـت الهـی است و کـشف حقايق است عـملی دشوار و خارج از درخواست و دلخواه اوست. اينجاست که شهـريار با توسل به ذات احـديت و راز و نيازهای شبانه و به کشفياتی عـلوی و معـنوی می رسد و به طوری که خودش می گـويد پـيش آمدی الهـی او را با روح يکی از اولياء مرتـبط می کـند و آن مقام مقـدس کليه ی مشکلاتی را که شهـريار در راه حقـيقـت و عـرفان داشته حل می کند و موارد مبهـم و مجـهـول برای او کشف می شود.
باری شهـريار پس از درک اين فـيض عـظيم بکـلی تـغـيـير حالت می دهـد. ديگـر از آن موقع به بعـد پـی بـردن به افـکار و حالات شهـريار برای خويشان و دوستان و آشـنايانش حـتی من مـشکـل شده بود؛ حرفهـايی می زد که درک آنهـا به طور عـادی مـقـدور نـبود اعـمال و رفـتار شهـريار هـم به مـوازات گـفـتارش غـير قـابل درک و عـجـيب شده بود.
شهـريار در سالهای اخير اقامت در تهـران خـيلی مـيل داشت که به شـيراز بـرود و در جـوار آرامگـاه استاد حافظ باشد و اين خواست خود را در اشعـار (ای شيراز و در بارگـاه سعـدی) منعـکس کرده است ولی بعـدهـا از اين فکر منصرف شد و چون در از اقامت در تهـران هـم خسته شده بود، مردّد بود کجا برود؛ تا اينکه يک روز به من گـفت که: " مـمکن است سفری از خالق به خلق داشته باشم " و اين هـم از حرفهـايی بود که از او شـنـيـدم و عـقـلم قـد نـمی داد - تا اين که يک روز بی خـبر از هـمه کـس، حـتی از خانواده اش از تهـران حرکت کرد وخبر او را از تـبريز گـرفـتم.
بالاخره سيد محـمد حسين شهـريار در 27 شهـريـور 1367 خورشيـدی در بـيـمارستان مهـر تهـران بدرود حيات گـفت و بـنا به وصيـتـش در زادگـاه خود در مقـبرةالشعـرا سرخاب تـبـريـز با شرکت قاطبه مـلت و احـترام کم نظير به خاک سپـرده شد.
چه نيک فرمود:
برای ما شعـرا نـيـست مـردنی در کـار
کـه شعـرا را ابـديـت نوشـته اند شعـار
********************************************
من به غیر از تو نخواهم چه بدانی چه ندانی
از درت روی نتابم چه بخوانی چه برانی
دل من میل تو دارد چه بجویی چه نجویی
دیده ام جای تو باشد چه بمانی چه نمانی
من که بیمار تو هستم چه بپرسی چه نپرسی
جان به راه تو سپارم چه بدانی چه ندانی
میتوانی به همه عمر دلم را بفریبی
ور بکوشی ز دل من بگریزی نتوانی
دل من سوی تو آید بزنی یا بپذیری
بوسه ات جان بیفزاید بدهی یا بستانی
جانی از بهر تو دارم چه بخواهی چه نخواهی
شعرم آهنگ تو دارد چه بخوانی چه نخوانی
********************************************
// منبع بخش بیوگرافی: سایت پیشتازان //