« سپتامبر 2006 | صفحه اصلي | نوامبر 2006 »

31 اکتبر 2006

نامه …

geryeh.gifgeryeh.gif

مني که با شبنم نگات، مي گرفتم وضو …
دوباره ديدن تو، واسم شده يه آرزو …

مي خوام واسه آخرين بار، بگيرمت در آغوش …
شايدکه اين بار غمت، بشه واسم فراموش …
واست نوشتم نامه اي، شايد دلت بسوزه …
نيستي اما، دوستت دارم؛ هنوزم که هنوزه …
هنوزم که هنوزه …
غم غربت چشات، مثل غروب درياست …
نشسته در نگاه من، يه دنيا عشق و التماس …
بدجور دلم تنگ واست، مي خوام که باز، ببينمت …
ستاره سهيلمي، از آسمون بچينمت ...
واست نوشتم نامه اي، شايد دلت بسوزه ...
نيستي اما، دوستت دارم؛ هنوزم که هنوزه …
واست نوشتم نامه اي، شايد دلت بسوزه ...
/// نيستي اما، دوستت دارم؛ هنوزم که هنوزه … ///

khotoot.gif



khotoot.gif


منتظرم که برگردي، مي دونم چيزي نمونده که بيايي، اما خواستم به خودت و خودم بگم:
خيلي دوستت دارم …
اين آهنگ قشنگ رو با همه احساس، به تو که عزيزترينم هستي، تقديم مي کنم …
هروقت دلت برام تنگ شد، گوش کن …
چون وقتي بهش گوش مي کنم، ياد تو و خوبي هاي تو مي افتم … ///
دریافت فایل
***** ترانه اي با نام (( نامه )) – آلبوم (( سفارشي )) – با صداي (( شهياد )) *****


29 اکتبر 2006

به این میگن دختر باخدا!!!

عکسی از Alexandra Rosenfeld فرانسوی در مراسم « Miss Europe 2006 »!


به این میگن دختر باخدا!!! :)
Alexandra Rosenfeld برنده ی عنوان دختر سال 2006 اروپا در سمت چپ تصویر.

برای دیدن سایر عکسهای این مراسم اینجا را کلیک کنید.

27 اکتبر 2006

زن نمونه ...

faseleh.gif

زن نمونه کیست؟؟؟

faseleh.gif

مهم ترين خصوصيت يک زن نمونه، شاداب بودن است ، يک زن براي با طراوت بودن و روي فُرم بودن، بايد ورزش کند و از همه مهم تر به زيبايي ظاهريش اهميت بدهد ...

faseleh.gif

يک زن نمونه کسي است که قبل از ازدواج، چشم هايش را کاملاً باز مي کند و از روي آگاهي، همسرش را انتخاب مي کند. اما بعد از ازدواج، چشم هايش را نسبت به ايرادات و خطاهاي همسرش مي بندد

faseleh.gif

بر خلاف تصور بيشتر افراد، اين مردها هستند که از لحاظ احساسي به همسرشان تکيه دارن ... پس يک زن نمونه کسي است که چون کوه قوي و استوار باشد.

faseleh.gif

يک زن نمونه کسي است که معمولا به طور نامحسوس، کارها و رفت و آمدهاي همسرش را زير نظر مي گيرد !!! يک زن نمونه، بايد مراقب زندگي خويش باشد.

faseleh.gif

يک زن نمونه کسي است که به همسرش در پرش از موانع سخت زندگي کمک مي کند ...

faseleh.gif

يک زن نمونه کسي است که براي همسرش وقت بگذارد و به او محبت کند ...

faseleh.gif

يک زن نمونه کسي است که گهگاه همسرش را در سفرهاي کاري همراهي کند ...

faseleh.gif

يک زن نمونه کسي است که وقتي همسرش سر کار است، به او زنگ بزند و جوياي احوال او باشد تا به همسرش نشان دهد که وقتي او در کنارش نيست، هر لحظه به ياد اوست ...

faseleh.gif

يک زن نمونه کسي است که در سفر عوض غرغر کردن، سفري شاد و به ياد ماندني را براي همسرش خلق کند ...

faseleh.gif

يک زن نمونه کسي است که در حمل بار سنگين زندگي، به همسرش کمک کند ...

faseleh.gif

يک زن نمونه کسي است که به اندازه درآمد همسر و وضعيت مالي همسرش، از او براي خريد پوشاک و جواهرات توقع دارد.

faseleh.gif

يک زن نمونه کسي است که وقتي همسرش به اصطلاح کم مياورد، عوض سرکوفت زدن؛ به وي کمک مي کند. // گذشت ، فداکاري و ايثار؛ قشنگ ترين خصوصيت يک زن نمونه است //

faseleh.gif

يک زن نمونه کسي است که هميشه متانت خويش را حفظ مي کند ...

faseleh.gif

يک زن نمونه کسي است که وقتي از دست همسرش عصباني مي شود، جيغ بنفش نمي کشد ...

faseleh.gif

يک زن نمونه کسي است که اشکالات همسرش در جمع را؛ به صورت آرام و يواشکي، به طوري که کسي متوجه نشود، به او تذکر مي دهد ...

faseleh.gif

يک زن نمونه کسي است که علاوه بر کارهاي معمول، به وظايف خويش به عنوان خانم خانه، عمل کند.

faseleh.gif

يک زن نمونه کسي است که گاهي به همسرش اجازه مي دهد، تا پشت مادر جان (( مادر زن)) در حد مجاز، کمي بد گويي کند، تا مرد بيچاره عقده اي نشود و حرفي سر دلش باقي نماند ...

faseleh.gif

يک زن نمونه کسي است که اگر همسرش دچار بيماري يا مشکلي شد، صبورانه به او ياري رساند ...

faseleh.gif

يک زن نمونه کسي است که براي شاد کردن همسرش؛ افراد مورد علاقه همسرش را به خانه دعوت مي کند تا او را خوشحال کند ...

faseleh.gif

يک زن نمونه کسي است که 9 ماه صبورانه هديه خداوند را در وجودش تحمل کند ...

faseleh.gif

يک زن نمونه کسي است که پس از همسر خوب بودن براي شوهرش؛ مادر خوبي هم براي فرزندانش باشد ...

faseleh.gif

يک زن نمونه کسي است که به بازي و تفريح و تکاليف بچه هايش رسيدگي مي کند ...

faseleh.gif

يک زن نمونه کسي است که پس از همسر و مادر نمونه بودن؛ فرد نمونه اي نيز در جامعه اش باشد ... پيشرفت، حق يک زن است و يک زن نمونه ، پله هاي ترقي را يکي پس از ديگري، مي پيمايد ... يک زن موفق مي تواند باعث سربلندي همسر و فرزندانش باشد و يک زن کامل باشد ...

faseleh.gif

يک زن نمونه کسي است که تا آخر عمر در کنار همسرش مي ماند و به او وفادار است و با صبر ، آرامش ، محبت و عشق، او را خوشبخت مي کند ...

faseleh.gif


24 اکتبر 2006

دودورو دودو، بوق بوق :)

تولد، تولد، تولدت مبارک ... بیا شمعا رو فوت کن تا 100 سال زنده باشی :)

تشرین عزیزم با آرزوی بهترین روز ها ، تولدت مبارک

22 اکتبر 2006

کوروش بزرگ - قسمت اول

نام کوروش

نام کوروش به شیوه های مختلف، اما نزدیک به هم، در زبانها و نُسخِ عهد قدیم آمده است. او را، به پارسیِ قدیم «کورو» یا «کوروش»، به بابِلی «کورِش»، در نُسخِ عیلامی «کوراش»، در تورات «کورُش» یا «کورِش» و به یونانی «کورُس» نامیده اند.

بعدها نام وی به زبان رومی رفته و تبدیل به «سیروس» شد. سپس در اروپا با جزئی اختلاف، این نام به شکل «سیروس» یا «سایروس» گفته شد که تا کنون نیز در اروپا به این شکل خوانده می شود.
در تاریخ کوروش، همواره با همین نام شناخته می شود. تنها یکی از مورخین قدیمی به نامِ «سترابون» می گوید که نام او در ابتدا «آگراداتِس» بوده و سپس وی نام خود را، از روی نام رودِ «کور» در نزدیکی تخت جمشید، به کوروش تغییر داد. البته این گفته صحیح به نظر نمی رسد، زیرا نام دو تن از اجداد کوروش، نیز همین بوده است! بنابراین احتمال قوی تر این است که رود مزبور، نام خود را از نام کوروش گرفته باشد نه برعکس.
امروزه در ایران بسیاری از کوروش با نامِ « کوروشِ کبیر» یاد می کنند که تنها از لحاظِ تفاوت زبانیِ صفت و موصوف جالب به نظر نمی رسد و بهتر می نماید که از وی با نام «کوروش بزرگ» یاد شود. البته بدونِ شک هیچ کلامی نمی تواند به تنهایی یادگار کاملی برای این فرد بزرگ باشد.

کودکی و جوانی کوروش

در مورد کودکی کوروش، به منابع و نوشته های مورخین عهد قدیم استناد می شود.
هرودوت، در باره ی کودکی و جوانی کوروش می گوید که چهار روایت در این مورد وجود داشته است، که همگی بر پایه ی گفته های پارسی هایی است که نمی خواستند کارهای کوروش را بیش از اندازه جلوه دهند. شاید اختلافاتی هم که در کتاب های تاریخی مشاهده می شود، به این دلیل بوده که نویسنده ی هر کتاب از یک روایت پیروی کرده است.
هرودوت می گوید: « آستیاگِس (پادشاه ماد) شبی در خواب دید، که از دخترش «ماندان»، چندان آب رفت که هگمتانه (همدان) و تمام آسیا غرق شد. شاه از مغ ها تعبیر این خواب را پرسید و آن ها به قدری وی را از آینده ترساندند، که او جرأت نکرد دخترش را به همسری هیچ یک از بزرگان ماد بدهد؛ زیرا می ترسید که دامادش مدعی خطرناکی برای تاج و تخت او گردد.
سرانجام، آستیاگِس دخترش را به کموجیه (کامبیز)، که از نجیب زادگان پارسی بود، داد. زیرا که پارسی ها، مطیع فرمان پادشاه ماد بودند و پادشاه، کمبوجیه را از یک فرد متوسط مادی، کم خطر تر و پَست تر می دانست، به خصوص که کمبوجیه، دارای شخصیتی ملایم و آرام بود.
هنوز یک سال از این ازدواج نگذشته بود که، آستیاگِس در خواب دید، از شکم دخترش تاکی رویید که شاخ و برگش تمام آسیا را پوشاند. این بار هم تعبیرِ مغ ها، بر وحشت شاه افزود. در نتیجه دخترش را که حامله بود مجبور کرد به دیدار او بیاید. همین که ماندان به هگمتانه وارد شد، آستیاگس او را مانند محبوسی نگه داشت و به شدت مراقبت کرد.
پس از چندی، ماندان پسری به دنیا آورد. شاه ماد، این پسر را به یکی از اقوام خود به نام «هارپاک» که وزیرش بود، سپرد و فرمان به کشتن طفل داد، تا بتواند قدری بیاساید.
هارپاک کودک را گرفته و به خانه آورد و در خانه با همسرش مشورت نمود. پس از آن هارپاک تصمیم گرفت که این جنایت را مرتکب نشود، زیرا هم آن کودک با او خویشاوند بود و هم آستیاگس فرزندان زیادی نداشت و ممکن بود ماندان پس از وی جانشین او شود و در آن صورت اوضاع برای کسی که کودک ماندان را کشته باشد، بسیار بد می شد. پس بهتر بود که این کار را به یکی از افرادِ پادشاه می سپرد.
بنابراین، هارپاک، یکی از چوپان های شاهی به نام «میترادات»(مهرداد) را فرا خواند و گفت که پادشاه فرمان داده این کودک را به کوه برده و رها کنی تا طعمه ی حیوانات وحشی گردد.
میترادات زنی داشت به نام «سپاکو» که به تازگی طفلی مرده زاییده بود و وقتی از نیّت شوهرش با خبر شد، جلوی او را گرفت تا کودک را نکشد. آنها تصمیم گرفتند، جسد کودکِ خود را به به کوه برده و رها کنند، تا اگر ماموران هارپاک به دنبال کودک بودند، تصور کنند کار به درستی انجام شده است. با این کار آنها می توانستند کودک را نجات داده و بزرگ کنند، بدون آنکه خطری برایشان پیش بیاید.
چوپان چنین کرد و سپس نزد هارپاک رفته و گفت که کار را انجام داده است. هارپاک هم چند نفر را برای دیدن و آوردن جسد کودک فرستاد. پس از آن که جسد کودک را آوردند، آن را در مقبره ی شاهی، به نامی دیگر دفن کردند و هیچ کس از کار میترادات و همسرش باخبر نشد و آنها کودک را بزرگ کردند ... آن کودک، «کوروش» بود.
زمانی که آن کودک به ده سالگی رسید، همبازی امیرزادگان شد.
روزی کودکان با هم متفق شدند تا شاهی برای خود انتخاب کنند. کوروش که کودکان دیگر او را «پسرِ چوپان» می نامیدند، به شاهی انتخاب شد. او دوستانش را به گروه هایی تقسیم کرد: عده ای را سرباز نامید و عده ای را برای ساختن قصر معین نمود. یکی را چشمِ شاه نامید و دیگری را مفتّش قرار داد.
یک بار در حین بازی، پسرِ « آرتِم بارِس » یکی از بزرگان ماد، از حکم کوروش سر باز زد و کوروش به سایر کودکان دستور داد، که او را تنبیه کنند. بعد از آن، پسر به پدر ( آرتِم بارِس ) شکایتِ کوروش را نمود. او هم پسرش را نزدِ آستیاگِس برد و از رفتار پسر چوپان با پسرش شکایت کرد. شاه، چوپان و پسرش را فراخواند. هنگامی که آنها آمدند، شاه رو به پسر چوپان کرده و گفت: « تو چگونه جرأت کردی با پسرِ کسی که بعد از من شخصِ اول است، چنین کنی؟ »
کوروش پاسخ داد: « در این کار، حق با من بود. زیرا مرا به شاهی انتخاب کردند و همه فرمان من را اجرا کردند، جز او که اعتنایی به حرف من نداشت. پس او را تنبیه کردم. حالا اگر مستحق مجازات هستم، اختیار با توست. »
وقتی پسر چوپان این سخنان را می گفت، آستیاگس از شباهت او با خودش و بی پروایی او متحیّر شد و به فکر فرو رفت. به خصوص وقتی سن و سال پسر چوپان را دید، فکر کرد که شاید این پسر همان نوه اش باشد. پس برای این که بتواند بی سر و صدا تحقیق کند، به آرتِم بارِس گفت: « من چنان کنم که نه تو شکایتی داشته باشی و نه پسرت.» و او را مرخص نمود.
سپس دستور داد که چوپان را به اندرون بیاورند و از او پرسید: « این طفل از کجاست و چه کسی او را به تو داده است؟ » چوپان پاسخ داد: « او پسر من است و مادرش هم زنده است. » آستیاگس فهمید که او حقیقت را نمی گوید، پس گفت: « آیا مایلی زیر شکنجه حقیقت را بگویی؟ » پس فرمان داد که او را ببرند و شکنجه کنند. در این حال بود که چوپان حقیقت را گفت و با ناله و زاری از شاه تقاضای بخشش کرد.
شاه، هارپاک را فراخواند و از او در موردِ چگونگی کشتنِ طفل سوال کرد. هارپاک هم، با دیدن چوپان، قضیه را همانطور که می دانست، تعریف کرد و گفت: « می خواستم به گونه ای رفتار کنم که هم دستور تو را اجرا کرده باشم و هم قاتل فرزندِ دخترت نباشم.» شاه از هارپاک در دل خشمگین شد، اما صلاح ندید که به رویش آورد. پس آنچه از چوپان شنیده بود را به هارپاک گفت و ادامه داد: « وجدان من از کاری که کرده بودم، ناراحت بود و همواره باید شماتت های دخترم را می شنیدم. حالا که طفل زنده مانده باید ضیافتی گرفت. پسرت را بفرست که همبازی نوه ی من باشد و خودت هم به ضیافت بیا.» هارپاک هم به خاک افتاده و تشکر کرد. سپس به خانه برگشت و ماجرا را برای همسرش تعریف کرد و تنها پسرش را که سیزده سال داشت به نزدِ شاه فرستاد.
شاه امر کرد سر پسرِ هارپاک را بریده و از گوشت او غذایی تهیه کنند. سپس در میهمانی، آن غذا را به هارپاک خوراند و از او پرسید: « غذا را چگونه یافتی؟» هارپاک گفت: «خیلی خوب.»
پس شاه زنبیلی را به او نشان داد و گفت: « هر چه خواهی از آن بردار.»
به محض این که هارپاک در زنبیل را گشود، سر و دست و پای پسرش را در آن دید و فهمید که گوشتِ چه کسی را خورده است؛ اما به روی خود نیاورد و ساکت ماند.
شاه که منتظر بود دگرگونی او را ببیند، گفت: « آیا فهمیدی که گوشت چه شکاری را خوردی؟ »
هارپاک جواب داد: « آنچه شاه کند خوب است ... » سپس، باقیمانده ی اعضای پسرش را برداشت و به خانه برد، تا دفن کند.
بعد از این ماجرا، آستیاگس، مغ ها را خواسته و گفت: « پسرِ دخترِ من زنده است.» و قضایا را برایشان شرح داده و عقیده ی آن ها را پرسید. مغ ها گفتند: « خوابی که دیده بودی، واقع شده است؛ زیرا او را به شاهی انتخاب کرده اند و دیگر خطری از او، برای تو نیست. »
آستیاگس گفت: « من هم چنین می اندیشم. با وجودِ این، درست فکر کنید و آن چه صلاح است، بگویید. »
مغ ها پاسخ دادند: « شاها، برای خودِ ما، این خواب اهمیت دارد و منافع ما اقتضا می کند که در حفظ سلطنت تو بکوشیم. زیرا اگر کوروش بر تخت نشیند، پارسی ها بر ما مسلط می شوند. پس اگر خطری بود، می گفتیم. چون خواب واقع شده، دیگر خطری نیست. اما بهتر است که او را با مادرش به پارس بفرستی. »
آستیاگس، از این جواب شاد شد و کوروش را خواسته و گفت: « فرزندم، برای یک خواب پوچ می خواستم تو را آزار دهم، ولی اقبالت تو را نجات داد. اکنون به پارس برو و پدر و مادرت را بیاب؛ البته پدر و مادری به جز چوپان و همسرش! »
کوروش به پارس رفت و به دیدار کامبیز و آماندان شتافت و آنچه را که راجع به سرگذشت خود از همراهان شنیده بود، برای آن ها بیان نمود. پدر و مادر هم از دیدار کوروش شاد شدند. »

هرودوت می گوید: « کوروش همواره نزدِ پدر و مادر، از زنِ چوپان که «سپاکو» نام داشت، تعریف می کرد، از مهربانی و پرستاری هایش می گفت و او را می ستود. پدر و مادر کوروش هم از این قضیه استفاده نموده و نجات یافتن او را، واقعه ای خارق العاده جلوه دادند و در بین مردم این سخن را گستردند که کوروش را سگِ ماده شیر داده و بزرگ کرده است؛ زیرا سپاکو در زبانِ مادی به معنی سگِ ماده است ... این سخن بود که باعث انتشار افسانه ای شد در مورد کوروش و سگِ ماده ای که او را بزرگ کرد! »

پایان قسمت اول.

20 اکتبر 2006

بوي رفاقت ...

چند وقت پيش از يکي از بچه هاي دانشگاهمون يک تيکه جالب شنيدم که فکرم رو خيلي به خودش مشغول کرد !!! اون تيکه اين بود: " بعضي رفاقت ها، بوي جوراب ميده "

اولش از شنيدنش جا خوردم و بعد هم خنديدم !!! به نظرم عجيب و در عين حال جمله تفکر برانگيزي بود !!!
نمي دونم چقدر تاحالا به دوستانت و نوع رفاقتشون با خودت فکر کردي؟؟
اما خوب اين يک واقعيته: افرادي رو که به عنوان دوست انتخاب مي کني، در رده و طبقه خاصي از قلب آدم جا مي گيرن !!!
به نظر من ، هر کسي که با آدم دست دوستي ميده، بر حسب نوع دوستيش؛ دوستيش بوي خاصي ميده !!!


- بعضي دوستان، اين قدر با آدم صميمي و مهربون و صادق هستند که وقتي باهاشون هستي، احساس آرامش مي کني و فکر مي کني خوشبخت ترين آدم دنيايي، چون در کنارت بهترين رو داري !!!
به نظر من، عطر اين دوستي، عطر گلهاي بهاري است !!! چون همون آرامش و طراوتي رو که وقتي در گلستان باشي، احساس مي کني؛ در کنار يک همچين دوستي احساس مي کني !!!
- بعضي دوستان به اصطلاح عاميانه: رفتار دوگانه اي با آدم دارن (( 2 روي دارند )) !!! ظاهراً با آدم دوست هستند، اما از پشت به آدم خنجر مي زنن !!!
اين دوستي، بوي تعفن ميده !!! چون اسم دوستي رو به طرز زننده اي، به زشتي مي کِشونه !!!
- بعضي دوستان، وقتي آدم رو مي بينن کلي ذوق مي کنن و وقتي آدم رو نمي بينن؛ اصلا يادشون ميره که آدم رو ميشناسن !!!
اين جور دوستي ها، بوي خاصي نداره !!! بهتره بگيم: بي بو است !!!
- بعضي دوستي ها، مثل دوستي خاله خرسه مي مونه !!!
اين دوستي به نظر من ، بوي سيگار ميده، چون مثل سيگار و مواد مخدر؛ بلاي خانمان سوزه !!!
- بعضي دوستان، خيرشون به آدم نمي رسه که هيچ، فقط براي سو استفاده از موقعيت يا داشته هاي آدم، با آدم دوست هستند !!! اين دوستان به واقع:" مگسانند، گِرد شيريني !!!"
و يا به تعبيري ديگر: دوستيشون داراي تاريخ توليد و تاريخ انقضا است !!!
اين دوستي، بوي زباله مواد غذايي ميده !!! چون تا وقتي براي اين افراد سود داري، به طرفت ميان و تحويلت مي گيرن، اما بعد از اينکه نيازشون رفع شد، اگه يک کم وجدان داشته باشن، آدم رو تنها ميذارن و ميرن ... و اگه بي وجدان باشن يک نامردي در حقت مي کنن و جا ميذارنت و ميرن !!!
اين دوستي به راستي که بوي زباله مواد غذايي ميده، چون مواد غذايي تا وقتي فاسد نشده، خوبه !!! اما وقتي فاسد بشه، بوي بدي ميده و آزاردهنده است !!!
- بعضي دوستان، فقط لاف ميزنن که من براي تو اين کار رو مي کنم و اون کار رو مي کنم !!! بدخواه داري بگو حالش رو بگيرم، اما در عمل، هيچ کاري نمي تونن بکنن !!!
اين دوستي، بوي ِ دودِ کبريتِ در حال سوختن ميده !!! چون آتيش محبت اين افراد با يک فوت کوچيک از بين ميره !!!
- بعضي دوستان، فقط بلدن آدم رو نصيحت کنن، در حالي که خودشون پر از اشکال و مشکلات ريز و درشت هستند !!! اين جور دوستان نه به خودشون و نه به تو، مي تونن کمک کنن !!!
اين دوستي، بوي عطر تقلبي ميده !!! چون اين عطر خوش؛ زمان زيادي دوام نخواهد داشت !!!چون هم خودش و هم خودت مي دوني، اين دوستي؛ اصل و واقعي نيست !!! تو اين دوستي، اصول واقعي دوستي رعايت نشده !!!
- بعضي از دوستان، اخلاق تندي دارن؛ اما قلبي از طلا دارن !!! مثلا زبونشون تلخه، اما چيزي توو دلشون نيست !!!
اين دوستي بوي قهوه ميده، چون اخلاقشون مثل مزه قهوه، تلخه !!!
اما همون طور که با همه تلخيه قهوه، باز هم از خوردنش لذت مي بري؛ از بودن در کنار اين افراد هم لذت مي بري !!!
- بعضي از دوستان فقط بلدن از آدم ايراد بگيرن !!!
اين دوستي بوي سير ميده، چون شايد نکاتي که ميگن درست و کارساز باشه و مانند سير، خاصيت داشته باشه، اما لحن منفي و سرزنش اين افراد، مثل بوي سير؛ آدم رو از اون ها دور مي کنه !!!
- بعضي از دوستان فقط بلدن بگن: من مي دونم نميشه ... ما نمي تونيم ... عمراً ...و ....
اين دوستي بوي پياز ميده، چون اشک آدم رو با اين حرف هاي منفي و ناله کردنشون درميارن !!!

/// نوع ديگه اي از دوستي به خاطرم نمياد، اگه شما نوع ديگه اي از دوستي رو به خاطر داريد که اين جا ذکر نشده، خوشحال ميشم به من در کامل کردنش کمک کنيد ///
متشکرم ...

19 اکتبر 2006

آيا نحوه دست دادن شما شخصيت تان را آشكار مي كند ؟

معمولاً هيچكس به ما چگونه دست دادن را ياد نمي دهد.
اما اگر دقت كرده باشيد خانم ها و آقايان به اشكال متفاوتي دست مي دهند. حتي اين تفاوت ها در شغل ها و شخصيت هاي مختلف و وضعيت هاي روحي متفاوت قابل مشاهده است.

هنگامي كه خانم ها مي خواهند احساسات صادقانه خويش را به خصوص در مواقع بحراني زندگي نسبت به خانم هاي ديگر ابراز كنند، با يكديگر دست نمي دهند بلكه دست هاي فرد مقابل را به نرمي در دست هاي خود گرفته و با حالت چهره، همدردي عميق خود را بيان مي كنند. چنين رفتاري در برخورد با آقايان به ندرت اتفاق مي افتد. به نظر مي رسد خانم ها اين رفتار را فقط براي ارتباط با همجنسان خود انتخاب كرده اند. از نحوه دست دادن افراد مي توان بسياري از خصوصيات كلي يا لحظه اي آن ها را با دقت زيادي تشخيص داد!!
كف دست عرق كرده و خيس نشان دهنده دلهره و نوعي هيجان غير عادي است. اگر كف دست شما زياد عرق مي كند، به احتمال زياد شخصيت نگران و مضطربي داريد. به خاطر داشته باشيد كه اگر اينگونه ايد حتماً دستهايتان را قبل از دست دادن با ديگران خشك نماييد. حتي بعضي بيماري ها نيز در كف دست هاي شما علايمي ويژه ايجاد مي كنند. در بيماري پر كاري غده تيروئيد كف دست ها مرطوب و گرم مي شود و در هنگام اضطراب كف دست ها مرطوب و سردند. سُست و شل دست دادن بيانگر شخصيتي سرد، درونگرا و احتمالاً متكبر است. بيش از حد محكم دست دادن نيز به همين اندازه ناراحت كننده و خارج از عُرف است. به ويژه در نخستين ملاقات ها بايد از هر دوي آن ها بپرهيزيم.
وقتي با كسي دست مي دهيد دقت كنيد كه دست او روي دست شما قرار مي گيرد يا زير دستانتان؟ اگر كف دست فردي در دست دادن، روي دست فرد ديگري قرار بگيرد، نشان دهنده تمايل تسلط و اعتماد به نفس او و همچنين علاقه به كنترل رابطه از سوي او دارد.

برعكس اگر كف دست فردي زير قرار بگيرد، نشان دهنده تمايل آن فرد به تحت تسلط بودن و واگذاري حق تصميم گيري شخصي به فرد مقابل است. همچنين وقتي فردي در موقع دست دادن دست خود را بالاتر از حد معمول (در حد كمر) قرار داد نشان از تكبر و رييس مابي آن فرد دارد.
اما دست دادن با شغل افراد نيز ارتباط دارد! به طور مثال بسياري از ورزشكاران هنگام دست دادن نيرو و قدرت خويش را كنترل مي كنند، درنتيجه به آرامي دست مي دهند. هنرمندان چيره دست و ماهر، نوازندگان وجراحان نيز مراقب دست هاي خود بوده و به آن ها حساسند و در محافظتشان مي كوشند.
دست دادن ديپلماتيك هم خاص سياستمداران است. اين نوع دست دادن به ويژه طي مبارزات انتخاباتي توسط كانديدها و يا ملاقات هاي رسمي سران و وزيران ديده مي شود. شكل معمول آن گرفتن شانه يا بازو با دست چپ هنگام دست دادن است. تهنيت و درود دو دوست قديمي به اين شكل پذيرفتني است، اما براي بسياري از افراد در مواجهه با كساني كه آشنايي چنداني ندارند، اين گونه دست دادن ناخوشايند است. آنان اين امر را به عنوان حركتي تظاهرآميز و رياكارانه تلقي مي كنند، اما هنوز بسياري از سياستمداران به انجام اين عمل اصرار مي ورزند.
همچنين آداب و رسوم دست دادن در كشورها و فرهنگ هاي مختلف متفاوت است. فرانسوي ها درست مثل ما در هنگام ورود و خروج با يكديگر دست مي دهند. آلماني ها تنها يك بار با هم دست مي دهند. برخي از آفريقايي ها پس از هربار دست دادن، بشكن مي زنند كه حاكي از رهايي و آزادي است. مردم برخي از كشورها هم دست دادن را خوب نمي دانند. امريكايي ها خيلي محكم دست مي دهند كه احتمالاً از رقابت هاي سنگين جسمي مانند كشتي سرخ پوستان نشات گرفته است. پيچيده ترين شكل دست دادن را سياهان امريكايي دارند كه شامل چند عمل پيچيده است.

دست دادن شكل تكامل يافته اي از ارتباط غير كلامي است كه طي ساليان سال به نمادي جهاني در ارتباطات بدل شده است.
مثلاً بالا نگه داشتن دو دست كه دلالت بر همراه نداشتن سلاح دارد، بعدها به درود و تهنيت و صلح طلبي در ابتداي خوشامدگويي بدل شده است. رومي ها با الهام از اين عمل دست بر سينه مي گذاشتند. آن ها حتي به جاي دست دادن، بازوهاي هم را هم مي گرفتند.
دست دادن امروزي نشانه اي از خوشامدگويي و پذيرايي است. تماس كامل دو كف دست، بيانگر صميميت و حاكي از يكرنگي و يكي بودن است!!!

منبع : اينترنت

16 اکتبر 2006

رها ...

star.gifstar.gifstar.gif

وقتي توي چشماش نگاه مي کردم. غربت رو توو نگاهش مي ديدم. خيلي وقت بود، باهاش غريبه شده بودم !!! انگار نه انگار که يک روزي مي شناختمش !!! اما اون روز، همين طور تو چشمام نگاه مي کرد !!! نمي دونستم مي خواد چي بهم بگه !!! شايد مي خواست بهم بگه: خيلي بي معرفتي !!! يا خيلي نامردي !!!

طفلي ياد گرفته بود که هميشه مطيع خودخواهي هاي من باشه و دم نزنه !!!
توو عمق نگاهش نفرت از اونچه کردم رو مي ديدم !!! اما من هم چيزي براي گفتن نداشتم !!!
بهش چي مي گفتم !!!
ته دلم مي دونستم که حق داره !!! اما قلبم رو توو شيشه گناهانم، زندوني کرده بودم و اون رو به دست شيطون داده بودم ...
رومو ازش برگردوندم، تا با نگاهش؛ آبم نکنه !!!
اما صدام کرد و گفت:3 شب ...
گفتم: 3 شب چي؟؟؟
گفت: 3 شب بهت وقت ميدم که بيايي و تکليف من رو با خودت روشن کني !!!
1 شب براي اين که خونه گناه رو ويرون کني و شيطون رو از خونه دلت بيرون کني ... 1 شب براي اين که خونه دل رو با عشق به معبود بسازي و 1شب هم براي اينکه تو خونه ساخته شده ات، خدا رو مهمون کني !!!
گفتم: باريکلا تهديد مي کني ؟؟؟ تازه برام تکليف هم تعيين مي کني !!! تکليف تو که روشنه، مثل هميشه، بشين و فقط تماشا کن !!! اين قدر هم اذيتم نکن !!! لازم نکرده من رو نصيحت کني !!!
گفت: تهديد !!!!!!!!!!!!!! اگه التماست کنم، راضي ميشي !!!؟؟؟ ببين با من چه کردي ؟؟؟
با تندي برگشتم، تا بهش بگم: اين قدر بدبخت شدي که التماس مي کني !!!!!!! اما ...
اما نگاهش اونقدر سنگين بود که من خجالت کشيدم !!!
من چطور اين بلا رو سر اون آورده بودم !!! ديگه نمي تونستم نگاهش رو تحمل کنم !!!
پس آينه رو شکستم !!!
شب اول، زدم شيشه قلبم رو شکستم !!! خدا مي دونه که چه دردي داشت !!! وقتي خرده هاي شيشه توو قلبم فرو مي رفت !!!
شب دوم، خرده هاي شيشه رو از قلبم کشيدم بيرون و قلبم رو با ياد خدا باز از نو ساختم !!!
شب سوم، با اشک از مهمون خوبم پذيرايي کردم ...
حالا فکر کنم مي تونم تو چشماي خودم نگاه کنم !!!
اين چشم ها، چشماي منه !!! ديگه از ديدنشون خجالت نمي کشم !!!
آخه توو عمق نگاهم، عشق رو مي بينم !!!
" خدايا امشب مهمان قلب خسته ام باش !!! تا قلبم سرشار از نور و چشمانم روشن بشه !!! "
// بيايد هيچوقت از رحمت و بخشش خداوند، نا اميد نشيم //

mahtab.gif

15 اکتبر 2006

دایرة المعارف سریال های ماه مبارک رمضان

آخرین گناه
استاد اکرمی (روح سرگردان ماجرا): مثبت السلطنه، شریف الدوله، هرچه خوبان همه دارند، او یکجا دارد. عامل گرفتن مجوز فیلم! حوری های بهشتی را رها کرده و دنبال فرهاد راه افتاده که نصیحتش کند.

فرهاد مودت (دختر کُش ِ ماجرا): جذابترین دکتر دنیا.خوش تیپ، مهربون، گوگولی، با وجدان، با ایمان. کسی که بیرون از فیلم وجود خارجی ندارد.

رویا اکرمی (پینوکیوی ماجرا): خبیث، بدجنس،دروغ گو وآدم فروش. ترشیده ای که به هرکاری دست می زند تا خودش را به فرهاد غالب کند. اگر تا آخر این سریال ازدواج نکند باید باقی عمرش را در خمره های ترشی به سر ببرد.

آوا (مغرور ماجرا): دچار خود شیفتگی مزمن می باشد. هربارکه درآینه نگاه می کند هزار بار قربون صدقه خودش می رود. احساس می کند که آن چشم، ارث پدرش می باشد و اگر استاد اکرمی را گیر بیاورد خرخره اش را می جود. زمین و زمان را به هم می ریزد تا چشم پدرش را پس بگیرد.فرهاد مودت را با دست پس می زند و با پا پیش می کشد.غرور سراسر وجودش را فرا گرفته است.در آخر فیلم مجبور است خودش از پسر عمه اش خواستگاری کند چون دیگر کسی پیدا نمی شود که اورا بگیرد.

زیرزمین
فرج (خلاف کار ماجرا): طبق معمول ساده،یول و خنثی. زن ذلیل.هنوز فکر می کند که نقش کاووسی را ایفا می کند.تمام عمرش را صرف کلاه برداری و کلاه گذاری کرده است.

پریا (سیندرلای ماجرا): با کلاس و پراِفاده، غرغرو، همیشه در فیلم ها نقش دختر شاه پریون را بازی می کند ولی در آخر به دلیل متواری شدن همه خواستگار هایش مجبور می شود با پسر کبریت فروش ازدواج کند.

صمد (رومئوی ماجرا) آچار فرانسه محله، بچه مثبت،آقا،نجیب و سر به زیر، از لوله کشی گرفته تا درست کردن آنتن تلوزیون، همه کاری از دستش بر می آید. در همه فیلم ها نقش عاشق دل شیفته را بازی می کند که دل پرنسس را به دست می آورد.

صاحب دلان
خلیل (سفینه نجات ماجرا): یک جور اسکلت متحرک با لب های غنچه، کوه آرامش، والیوم 10، کسی که نقش 124 هزار پیغمبر را باید در این سریال ایفا کند.فروتن در عین حال پرمدعا، یک ببو گلابی که خونسردی او روی اعصاب همه راه می رود.در آخر سریال باید همه ظالمان را به سزای اعمالشان برساند تا ماجرا تا حدی ختم به خیر شود.

جلیل (فرعون ماجرا): پول پرست،جاه طلب، دارای تعدد زوجین به صورت پنهانی، وقتی حرف می زند از دهانش هزاری می چکد.تاس،قلقلی و شکم گنده. متخصص در کردن خون مردم بیچاره در شیشه.قبلاً از او در آزمایشگاه ها استفاده می شده است.در پایان سریال باید دچار عذاب الهی شود تا درس عبرتی باشد برای همگان.

شاهین (گنده لات ماجرا): مَکُش مرگ ما،مو قشنگ،آبروی ژوبین را با ایفای این نقش برده است.یک لات عوضی چاله میدونی که اشتباهی در یک خانواده پولدار و باکلاس به دنیا آمده است.از آن دسته از کسانی که همه جور عشق و حال می کند و در آخرخواهان ازدواج با یک دختر خانم و نجیب است. او نیز در آخر سریال باید سرش به سنگ بخورد.

دینا (یوسف ماجرا): نجیب،خانم،تحصیلکرده،با شخصیت،فداکار،انسان،شریف... در عین حال پرتوقع، دریده پررو! در ظاهر از همه پسرها بدش می آید ولی در باطن وقتی اسم رامین می آید،قند در دلش آب می شود. نقش بادیگارد پدربزرگ دست و پا چلفتی اش را بازی می کند.از احترامی که برای بزرگتر ها در حرف زدن قائل می شود،هرچه بگویم کم گفتم. یوسف گم گشته ای که در آخر به کنعان بازمی گردد و بالاخره یک نفر پیدا می شود که اورا بگیرد.

بوی خوش زندگی
عمو رستم (بدبخت ماجرا): یک جور سرکاری شفاهی.مهربان،دست و دلباز،بی روح و الکی. تمام زندگی اش را وقف این سه نفر کرده است واگر لباس های تنش را هم وثیقه بگذارد باز هم دست از سرش برنمی دارند.تنها بویی که از این زندگی استشمام نمی شود،بوی خوش است.

کاترین (متحول ماجرا): از خود گذشته،از آن قبیل دخترهایی که فقط در فیلم ها دیده می شود.مثل هاچ زنبور عسل،کاروزندگی خودش را در لندن ول کرده و به دنبال پدرش می گردد.ناگهان یک نوری در دلش روشن شده و از این رو به آن رو می شود.مثل بلبل فارسی صحبت می کند وبرای اثبات خارجی بودنش، از شناسه ها در صحبت کردن استفاده نمی کند و همه افعال را در زمان سوم شخص مفرد به کار می برد.با این که در لندن بزرگ شده، از وقار،نجابت و سادگی،روی همه دخترهای ایرونی را کم کرده است.در آخر سریال هم مجبور است با رضا ازدواج کند تا سریال حداقل یک نکته اخلاقی داشته باشد.

مجتبی (بی غیرت ماجرا): یک جور سیب زمینی متحرک،لاف زن ماهر،بیش از حد ساده لوح .کسی که در برابر مشکلات ایمانش دچار تزلزل می شود ولی در آخر به اشتباه خود پی برده و آدم می شود.با نامزد سابق همسرش مثل دوست صمیمی برخورد می کند و هیچ کینه ای از او به دل ندارد.

شب های روشن - قسمت دوم

انتظار خود عشق است...

بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو
بیا ببین که درین غم چه نا خوشم بی تو
شب از فراق تو مینالم ای پری رخسار
چو روز گردد گویی رد آتشم بی تو
دمی تو شربت وصلم نداده ای جانا
دوپایم از دو جهان نیست درکشم بی تو
پیام دادم و گفتم بیا خوشم می دار
جواب دادی وگفتی که من خوشم بی تو ...


فروغ

14 اکتبر 2006

یاد

امشـب به خدا میــرِسی ای یار، بـگو

یـــادی زِ اسـیــرِ کـهنـه بـازار، کــنَد

چون یـــاد کـند، اســیـرِ در تنهــایی

یــادی زِ اسـیـرِ رفــته از یـــاد کــند

یـادآورِ یــــادآورِ یــادآور بـــــاش

باشـد که دلی به یـادِ خود، شاد کند

در بـارِ خــدا، بـگو دلی با او هسـت

کز یـــاد رُخَش زمـزمه ها ساز کــند

گَر این دلِ خسته، دور از او باید بود

این سوخته دل، به یادِ خود شاد کند

گَــر فـصلِ فـراق او، مرا پایانـیست

پایان بدهد شـــب و سحرگــاه کــند

... الـتـمـاس دعــا ...


13 اکتبر 2006

تائو

سلام.
ببینم وقتی اسم خدا رو میشنوی چی توی ذهنت تداعی میشه؟
تا حالا کلمه «تائو» به گوشت خورده؟
وقتی میشنوی «تائو» چی توی ذهنت تداعی میشه؟

اول در باره سوالات بالا خوب فکر کن بعد اگه خواستی ادامه مطلب رو بخون...

« تائو نام چیزی است که نمی توان بر آن نامی نهاد. نامی برای آن بی نام؛ خدا، حقیقت یا ...
باید برایش نامی انتخاب کنیم تا بتوانیم آن را بر زبان آوریم. تائو از زیباترین نام هایی است که برای آن ناشناخته، انتخاب شده و بر خلاف کلمات دیگر کاملاً بی معنی است.

می توان خدا را پرستید، ولی تائو را نمی توان. تصویری از تائو وجود ندارد و همین یکی از دلایل زیبایی این نام است. بی معناییِ تائو، هیچ بهانه ای برای خیال و رویا به ذهن نمی دهد.

تائو از والاترین نام هایی است که به آن ناشناخته، داده شده است»


«اشو»

یا علی مولا ...

God.jpg


توي نجف يه خونه بود،
كه ديوارش كاهگلي بود،
اسم صاحب اون خونه،
مولاي مردا علي بود،
نصف شبها بلند ميشد،
يه كيسه داشت كه برميداشت،
خرما و نون و خوردني،
هرچي كه داشت تو اون ميذاشت.
راهي كوچه ها ميشد،
تا يتيمها رو سير كنه،
تا سفره خاليشونو،
پر از نون و پنير كنه،
شب تا سحر پرسه ميزد،
پس كوچه هاي كوفه رو،
تا پر بارون بكنه،
باغهاي بیشكوفه رو.
عبادت علي مگه،
ميتونه غير از اين باشه،
بايد مثل علي باشه،
هر كی كه اهل دين باشه،
بعد علي كي ميتونه،
محرم راز من باشه،
درد دلم روگوش كنه،
تا چاره ساز من باشه.
چشماتو واكن آقاجون، بالهاي خستمو ببين
منو نگاه كن آقاجون، دل شكستمو ببين...

*مرحوم آغاسی ...*

khoon.gif


khoon.gif

10 اکتبر 2006

مسافر ...

همیشه برای نشون دادن اعتراض، نیازی به فریاد نیست !!!
گاهی باید بی صدا بود و با سکوت، اعتراض کرد !!!

suitcase.jpg

همیشه یک چمدون کوچولو همراه داشته باش !!!
گاهی سفر کردن و رفتن، می تونه خودش، یک اعتراض باشه !!!
بعضی اوقات لازمه به سفر بری و حتی پشت سرت رو هم نگاه نکنی !!!
توو اون چمدون کوچیک هیچی نمی خواد بذاری و با خودت ببری !!!
چون بعضی چیزها حتی ارزش با خودت بردن رو هم ندارن !!!
اما چمدون پُر از خالی رو با خودت ببر !!!
تا با دیدنش یادت بیفته : " تو همیشه یک مسافری "
گاهی لازمه گذشتت رو با خاطرات آدم هاش؛ دفن کنی و فراموش کنی !!!
فراموش کنی آدم ها رو، با همه خاطراتشون، و بی صدا ترکشون کنی !!!
به جاده خاکستری نگاه کن !!!
انتهای جاده هر چی که باشه؛ از این جا موندن، بهتره !!!
پس مسافر خوبی باش !!!

jadeh1.jpg

كاترين پاندر

كاترين پاندر، سرشناس ترين نويسنده ي موفق امريكايي است. او بيش از دوازده كتاب نوشته كه شامل كتابهاي پرفروشي مثل: «قوانين پوياي موفقيت» و «ميليونرهاي انجيل» مي باشد. او كاردار (كشيش) يك اتحاديه مستقل مي باشد كه به عنوان «پيشگام انديشه ي مثبت» شناخته شده است. از نظر بعضي ها دكتر پاندر در ميان كشيش هاي زن به عنوان نورمن وين سنت پيل، توصيف شده است. او از سال 1956 در اتحاديه كليسا ها خدمت مي كرده و سرپرستي يك كليساي جهاني در پام ديزرت كاليفرنيا را بر عهده دارد.
كتابهاي موفقيت او كامل ترين و موثرترين كتابها در زمينه موفقيت بوده و در بيشتر كشور هاي جهان از جمله ايران طرفداران زيادي يافته است.

9 اکتبر 2006

اسب!

اگه یه نفر برای اولین بار بهت گفت اسب، با مشت بزن تو صورتش.
اگه برای دومین بار بهت گفت اسب ، بهش بگو عوضی.
اگه برای سومین بار بهت گفت اسب، برو برای خودت یه زین بخر...

شب های روشن-1

من از مردم همین شهرم,همه آدمای این شهرم دوست دارم چون تقریباً هیچ کدومشون رو نمیشناسم.
از آدمای بزرگ مجسمه ساختیم ودورشون نرده کشیدیم

,اگه کسی حرف این مجسمه ها رو باور کنه باید بین خودش و مردم دیوار بکشه,من این حرفارو باور کردم,اصلا˝ باور کردنی هست؟
"توانا بود هر که دانا بود؟!"
واقعأ!؟
من با اینا غریبه ام,با مجسمه ی آدما,با آدمای مجسمه!
ایمجا نمی شه به کسی نزدیک شد,آدما از دور دوست داشتنی ترند.شاید می ترسم,شاید می ترسم با پیدا کردن دوست مجبور بشم از خیال پردازی دست بردارم,امّا اگه دو نفر به قیمت دوستی مجبور بشن تا آخر عمر به هم دروغ بگن ,بهتره تنها بشینن و به چیزایی فکر کنن که دوست دارن.
اینجا ساختمونا بیشتر از آدما حرف میزنن ,یا لااقل من حرفاشونو راحت تر می شنوم.یکی میگه قراره منو بکوبن و دوباره بسازن,اون یکی از طبقات تازش میگه!
این یکی دوست قدیمی منه,با تک تک آجرهاش حرف میزنم و فکر می کنم که به هیچ ساختمونی به اندازه من نزدیک نیست.شعرای قدیمی رو تو گوش ساختمونای قدیمی زمزمه میکنم چون فکر میکنم با این جور حرفا جورترند:
"آشکارا نهان کنم تا چند؟
دوست دارمت به بانگ بلند"
روزا پیاده روی فایده نداره چون صداونوروشلوغی مانع خیالبافی آدمه٫باید صبر کرد تاشب بشه .روشنی چیز زیاد جالبی نیست,آدم همه چیز رو می بینه وهمه آدم رو می بینن .تو تاریکی آدم می تونه خیال کنه چیزی ٫جایی منتظرشه ,اما تو روشنی خبری نیست معلومه که خبری نیست! با دخل و تصرف در "شب های روشن"
* * * *
به نظر شما این نوشته چه رنگیه؟!!!

تنهاترین سردار ...

میلاد دومین اختر تابناک امامت و ولایت، امام حسن مجتبی(ع) بر همگی مبارک ...

rang.gif

imamhasan1.jpg

rang.gif

8 اکتبر 2006

چند كوزه تا ظهر مانده ؟

باورتون ميشه داشتن همون شي روي مُچ دستتون كه عقربه هاش مُدام دنبال هم هستن و شما به بودنش عادت داريد، سالهاي خيلي دور اتفاق مهمي بوده و كسي كه مي دونسته ساعت چنده، صاحب شغلي به نام " كوزه دار" بوده ؟!



راستش اين شغل رو تنها اونايي يادشون مياد كه به سن پدربزرگ هامون باشن و البته در حومه شهر يا روستا زندگي كرده باشن.
اون ها حالا وقتي به ويترين زرق و برق دار ساعت فروشي ها نگاه مي كنن، در حالي كه انواع و اقسام مُدل ها و مارك هاي مختلف كنار هم چيده شده رو مي بينن، آهي مي كشن و ميگن : " يادش بخير! اون موقع ها دونستن وقت و اينكه ساعت چنده، داستاني داشت! " و بعد آدمي رو يادشون مياد كه اسمش كوزه دار بود و تمام اهالي محل، اون رو مي شناختن و براي دونستن اينكه ساعت چنده و چه موقع از روزه، پيش اون مي رفتن.
كوزه دار، هر روز موقعي كه آفتاب طلوع مي كرد كوزه اش رو از شن هاي ريز و نرم پُر مي كرد و اون رو يه گوشه اي ميذاشت كه از زمين فاصله داشته باشه و به كمك سوراخ ريزي كه در انتهاي اون وجود داشت، عبور شن ها رو تماشا مي كرد.
خالي شدن يه كوزه كامل از شن، معادل يه ساعت بود و كوزه دار با شمردن پُر و خالي شدن هاي مجدد، پي به ساعت دقيق روز مي بُرد. به اين ترتيب شش كوزه از طلوع آفتاب، معادل اومدن روز بود و شش كوزه بعدي، اومدن غروب و ... .
اما عمر شغل كوزه داري چندان طولاني نبود و دقيقاً زماني كه خبر اومدن ساعت هاي عجيب و غريب از شهر شنيده شد، بوي مرگ در كوزه ها پيچيد... به اين ترتيب، كوزه هاي گلي جاي خودشون با ساعت هاي گردي كه دري فلزي داشت و به وسيله زنجيري بلند تو جيب پنهون مي شد، عوض كرد و ... .




4 اکتبر 2006

بازی ادامه داره

سلام
خوب اول از همه باید از پرسی عزیز بابت نظراتش تشکر کنم چون کامنتی مناسب و (به دید من) کاملی رو برای مطلب "بازی" داشتن که فکر می کنم جوانب خوبی رو نقد و بررسی کرده و بعد شلمان عزیز رو برای با شهامت سوال کردنشون تحسین می کنم چون پرسیدن چیزی که نامفهومه، باعث رفع ابهام و جلو گیری از بوجود اومدن سوءتفاهم میشه (امید وارم تا همین نکته در همینجا جرقه ای باشه سازنده).

در جواب سوال شلمان عرض شود که راستش من مطلبی رو به اون صورت قرار دادم برای جلب توجه دوستان تا اگه کسی حرفی و صحبتی داره بگه چون من میخوام برعکس سکوت عجیبی که همه کردن، صحبت کنم و بنویسم. موضوعات بحث ها کاملاً با هدفی عمومی به جهت نقد و بررسی عملکرد فردی و اجتماعی مطرح میشه که به نوبه خودش میتونه با توجه به شرایط فعلی حرکت تازه ای به حساب بیاد. البته این راهیه به نسبت مناسب، با در نظر گرفتن همه جوانب، چون ممکنه موقعیت صحبت مستقیم و رو در رو با تمام دوستان در جاهای مختلف وجود نداشته باشه ولی امکان دسترسی تقریباً همه در هر کجا به این مباحث وجود داره. البته برای منتقدینی که همین لحظه با خودشون زمزمه می کنن که بحث رو در رو میتونه سازنده تر یا موثر تر باشه بگم خوب هیچ چیزی در دنیا کامل و بی نقص نیست و حتی همین طرح هم نواقصی داره که شاید و شاید همین نکته در بعضی بی فایده هم نباشه. برای مثال همین قضیه رو در رو نبودن میتونه موجب بشه تا دوستان فرصتی داشته باشن تا به اندازه کافی درباره هر موضوع و بحث فکر و تمرکز کنن و بعد نظرات و انتقاداتشون رو بیان کنن.

نکته خیلی حیاتی دیگه ای هم هست که بهتره همین جا بگم و اون اینه که حرف های من به هیچ عنوان تایید کننده یا تکذیب کننده تمام حرف ها، نظرات و تفکرات بزرگانی چون «اشو»، «آچاریا» و «پائولو کوئیلو» و دیگران نیست؛ و از اونجایی که من معتقدم هر چیزی میتونه علتی باشه برای یک فکر سازنده (الهام گرفته شده از سخنان سعدی) پس سخنانی رو از اونها در نوشته هام می گنجونم تا با نکات نهفتشون بستری باشن برای شروع، ادامه و نتیجه گیری یا خاتمه بحث ها. پس فقط خود شمایید که تعیین می کنید که چه چیزی درست و چه چیزی نادرسته.

موضوع دیگه اینکه، شروع این بحث ها به هیچ وجه الزامی نداره که از طرف فرد خاصی باشه و حتی توصیه می کنم که اگه دوستان دغدغه خاصی دارن اگه مایل هستن اون رو به عنوان یک موضوع بحث مطرح کنن تا همگی به بررسی اون بپردازیم. در آخر امید وارم با نقد و بررسی هامون عامل موثری باشیم برای به بار نشستن هرچه بهتر و بیشتر بحث ها.

گله اي نيست !!!

ashk.gif

من خسته ام، اگر چه نمي خواهم در خستگي ها هم نشين قصه هاي پر غصه باشم ...

چه من باشم، چه نباشم؛ خورشيد باز طلوع مي کند !!!
چه بخواهم چه نخواهم، خورشيد هنگام غروب، غروب مي کند !!!
چه از ديدن مهتاب شاد شوم، چه غمگين؛ مهتاب آسمان شب را روشن مي کند !!!
چه دلم بخواهد چه نخواهد؛ باران خواهد باريد و ابرها 1000 تکه مي شوند !!!
چه بخواهم و چه نخواهم دلم شکسته مي شود و غرق در غم مي شوم !!!
چه من باشم و چه نباشم، آسمان شب پر از پولک هاي طلايي مي شود !!!
مگر چه مي شود، يک ستاره خاموش شود ؟؟!!
مگر چه مي شود، ستاره فراموش شود !!!
هيچ !!! به خدا که هيچ !!!
در شلوغي و همهمه روز و خستگي شب، چه کسي خاطرات تصوير ستاره کوچک را به خاطر مي آورد !!!
هيچ کس !!!
خاطرات تو محکوم به نابودي است و تو تسليم در برابر قانون طبيعت (( مرگ و فراموش شدن )) هستي !!!
گله اي نيست، از کساني که در نبودم فراموشم مي کنند و در هنگام بودنم، نبودنم را طلب مي کنند !!!
گله اي نيست از مرگ !!!
گله اي نيست از فراموشي !!!
گله اي نيست از آشنايان غريبه !!!
گله از ناگفته هاست !!! گله از حرف هاي نا تمام است !!!
گله از تنهايي است !!! گله از آنهايي است که ....
بگذريم از دردها، مي دانم که حوصله اي نيست !!!
شايد بهتر باشد که باز بگويم: گله اي نيست !!!

3 اکتبر 2006

بازی؟

چند روز پیش، دوست خوبم سهند، مطلبی به نام «بازی» منتشر کرد که، اولاً برای من خیلی جالب بود و ثانیاً امیدوارم که این نوع مطالب را باز هم ببینم ...
اما در کنار همه ی این ها، این مطلب باعث شد که من به فکر بیافتم نظرات خودم را، نه به صورت اجمالی، بلکه در حدّ ِ توانم به طور مفصّل بگویم. بنابراین چون کمی این کار دیر انجام شد، تصمیم گرفتم نظرم را به صورت یک مطلب مجزا منتشر کنم، تا دوستانی که علاقمند هستند و همیشه به من لطف دارند، حتماً بخوانند و نظراتشان را هم بگویند!

در ابتدا بهتر می بینم که کمی در مورد «اوشو» و نظرم در مورد وی، صحبت کنم ... اوشو برای خیلی از افرادی که دیدم یا به نوعی می شناسم، انسانی است بسیار جذّاب که نظرات و گفتارش برای آنها به شکلی آرمانی درآمده است. البته در کنار این افراد، دوستانی هم هستند که نه به شکل یک مرید یا پیرو، بلکه تنها به عنوان یک انسان منطقی به گفتارش علاقمندند.
شاید اگر خوش بین باشیم، من هم جزو گروه دوم باشم.
به طور کلی من با اسم اوشو، گفتارش و یکی دو کتابی که از او دیده ام، مدت زیادی نیست که آشنا شده ام. پس به هیچ وجه نمی خواهم که نظری در مورد وی بدهم که از روی ناآگاهی باشد. من تنها حرفهای او را می خوانم و با بضاعت کمی که دارم تحلیل می کنم؛ همین و بس ...
من با اوشو موافقم که نباید فرد خودش را در یک نقش محصور کند، یا حسّ رهایی، حسّ خوبی است. اما نمی دانم که واقعاً جوهر ذات، شخصیت و نقش خاصی دارد یا نه؟
موافقم که با عوض کردن نقشها، می توان به نوعی حسّ رهایی و آزادی رسید. اما نمی دانم که این نوع حس، واقعاً آن چیزی است که من در پی آن هستم، یا نمی دانم، آیا درون من، از این طریق، واقعاً زیبا می شود؟
ولی از همه چیز بیشتر این بخش سخن اوشو برای من مهم بود که: « ... مشکل وقتی پیش می آید که به نقشی چسبیده اید و تصور می کنید که همان شخصیت شماست ... »

خب، من می خواهم به همان ترتیبی که سهند عزیز مطلبش را نوشته و همگام با وی جلو بروم. پس فعلاً از «اوشو» و کلام شیوایش جدا می شویم تا هَمگام با مطلبِ «بازی» پیش رویم.
دوست خوبم مثالی در مورد زوجی زد، که خبردار شدند صاحب فرزندی می شوند. سپس نقشهای مختلفی که آنها در زندگی می توانند داشته باشند را ذکر نموده و در نهایت، توجه همه ی ما را به نقابهای این نقش ها، معطوف کرده است. امیدوارم شما هم، آن حس را، خوب گرفته باشید ... یعنی همان چیزی که دوست من می خواست تا به آن فکر کنید ... اما وقتی من به این قسمت مطلب رسیدم، یک سوال در ذهنم به وجود آمد: « به راستی هر نقشی یک نقاب می خواهد؟ » و سوالی دیگر در پی آن: « اگر این نقابها را نزنیم چه می شود؟ » فکر می کنم، پاسخ این سوال ها را هر فرد، باید به خودش بدهد!
در همین جا دوست دارم بگویم، باز هم مسئله ی وجود اختیار، که دلیل توانایی انتخاب است پیش می آید. پس نمی شود فراموش کرد، که هر انتخاب هزینه هایی دارد.
بعد از این مثال، سهند اعلام می کند که روندی در زندگی دارد که با بازی همراه است. بیایید کلی تر صحبت کنیم. هر کسی می تواند با شما آشنا شود، دوست شود و ... اما چه ملاکی برای آشنایی ها وجود دارد. آیا برای دوستی ها، درجه بندی، طبقه بندی یا چیزی مثلِ این ها را قائل هستید؟ به هر حال در زندگی دوستانی هستند که از سایرین نزدیکترند و بنابراین برای ما مهمتر به نظر می رسند. پس باید برای شناسایی بهتر آنها روشی داشته باشیم. از طرفی هر فرد خواسته یا ناخواسته، روشی دارد که ممکن است برایش مفید باشید یا به ضررش تمام شود. هر فرد به گونه ای اطرافیانش را امتحان می کند و شاید یک روش خوب برای امتحان، بازی کردن با طرف مقابل باشد تا تست کنیم و مطمئن شویم این فرد به راستی کسی است که ما فکر می کنیم و می خواهیم با او در ارتباط باشیم. بفهمیم که می خواهیم چگونه ارتباطی با وی داشته باشیم. و شاید اطمینان حاصل کنیم که روزی نمی رسد که از ارتباطمان با وی پشیمان شویم! این ها همگی به نظر من هم خوب است. اما شاید مشکل از جایی شروع شود که یادمان برود این بازی حد و مرزی دارد. آن وقت شاید هرگز نفهمیم که دنیا را به بازی گرفته ایم؛ و وقتی دنیا بفهمد که این کار برایمان مثل نفس کشیدن شده است، لااقل ما را ترک می کند! البته اگر کسی هم باشد که هرگز نخواهد اطرافیانش را بشناسد، احتمالاً عاقبتی بهتر نخواهد داشت.
البته، 7 دست بازی به نظر خوب می رسد!!! :)
شاید بد نباشد، در این جا یک مبحثی (به قول دوستان بحثهای داخل پرانتز) را به شکل گذرا عنوان کنم. این مبحث را شاید بتوان نحوه ی نگاه به زندگی یا رنگ بندی زندگی نامید. تقریباً مطمئن هستم که حداقل یک بار از اطرافیانتان شنیده اید که دنیا را سیاه یا سفید، خوب یا بد، زشت یا زیبا و کاملاً به صورت صرف می نگرند. یعنی اگر می گویند دنیا زشت یا بد است، به هیچ وجه زیبایی های دنیا را اصالتاً قبول نمی کنند. من و دوستانم به این نحوه ی نگرش، « دیدِ سیاه و سفید » می گوییم. نمی خواهم نظر کسی را زیر سوال ببرم، ولی چون حس می کنم باید این حرف را گفت، به طور صریح می گویم این طرز نگاه اگر نهادینه شود تنها به خاطر فرار از مسئولیت و اختیاری است که داریم. یعنی نمی خواهیم درست انتخاب کنیم، تنها سادگی انتخاب برایمان مهم است! به این فکر کنید ... شاید خیلی هم بد به نظرتان نیاید؛ اما با این نوع نگاه لااقل نمی توانید، خوب بازی کنید!
اما نکاتی که در مورد نقاب بیان شد:
× دلیل ونیت: به نظر من هم، نیت نه تنها در مورد انتخاب و استفاده از نقاب، که در تمامی کارها مهمترین عامل هست. هرکدام از احساسات انسانی، می تواند دلیل خوبی برای نقاب زدن یا نزدن باشد. فکر کنم هر فرد برای اینکه بتواند چهره ی خود را در آینه تحمل کند، باید یک دلیل خوب برای نقاب زدنش داشته باشد. و اگر نه، شاید بهتر باشد که تمام آینه های دور وبَرَش را جمع کرده یا بشکند ... و البته درآینه های دیگران هم نگاه نکند! :)
× مخاطب یا مخاطبین: باز هم با سهند در مورد اهمیت این مسئله موافقم. به خصوص اهمیت این مسئله را در آن می بینم که اگر یک نقاب با توجه به مخاطبش درست محدوده بندی نشود، یا کامل جواب نمی دهد و یا جوابی از افرادی که نمی خواهیم می گیریم.
به طور کلی بحث مخاطب در انتخاب و طراحی نقاب موثر است!
× نوع یا جنس نقاب: خیلی مهم است؛ زیرا اجرای نتایج مهم قبلی است. پس باید درست اجرا شود.
× میزان مهارت: فکر میکنم که باید به نکته ای اشاره کنم: کسی که مهارت نداشته باشد، یا هیچوقت کسی متوجه نقابش نمی شود و هر نقابی که بزند، باز هم «احمق» جلوه می کند؛ و یا همه، متوجهِ نقاب های مصنوعی و بازی ها تصنعی وی شده، و از او فاصله می گیرند.
× شرایط (مخاطب، مکان و زمان): شاید سخت ترین و بهترین روش مدیریت و بازی، روش اقتضایی باشد؛ یعنی با توجه به جیمع شرایط، درست عمل کنیم!
اما یک نکته ی دیگری هم هست که من دوست دارم به طور ویژه به آن نگاه کنیم و آن «مدت زمان نقاب زدن» است. به این مطلب فکر کنید ... بعضی نقاب ها از نظر جنس به گونه ای هستند که زود خراب می شوند. بعضی دیگر فقط لازم است که برای مدتی روی صورت بمانند نه بیشتر. بعضی نقاب ها هم، اگر زود برداشته شوند، نتیجه ی معکوس می دهند. حتی ممکن است، بعضی از نقابها همیشه با ما بمانند و ...
پس به مدت زمانی که نقاب می زنیم (یا نمی زنیم)، هم توجه کنیم!

حرف آخر:
چیزی که اول گفتم را به یاد آورید: « به راستی هر نقشی یک نقاب می خواهد؟ » آیا ما نمی توانیم نقش های خود را با چهره ی اصلی و باطن حقیقی خودمان انجام دهیم؟ و چرا باید فکر کنیم که دیگران فقط با نقاب، ما را در نقشهای جدید یا قدیم، تحمل می کنند؟
من نمی گویم که نقاب خوب است یا بد ... می خواهم بگویم:
- هیچ چیزی که روزمره شود، واقعاً خوب نیست.
- باید از عقل، احساس و اختیارمان درست استفاده کنیم.
- اگر نقاب می زنیم، هوشمندانه نقاب برنیم.
- فکر نکنیم برای هر چیز، لازم است که نقاب بزنیم.
- فکر نکنیم برای هیچ چیز، لازم نیست نقاب بزنیم.
- به خودمان فکر کنیم و اعتقاداتمان؛ اما دیگران و عقایدشان را هم فراموش نکنیم!!

شاید «اوشو» خیلی ساده می گوید ... شما به حرفش گوش کنید و خودتان نتیجه بگیرید:
« ... نقشتان را بازی کنید. از آن لذت ببرید. این نوعی تفریح است، اما بازی را جدی نگیرید؛ زیرا ارزش نگران شدن ندارد ... »
هیچ چیز را بی دلیل، قانون نکنید.
و هیچ قانونی را، غیر قابل تغییر نبینید!

2 اکتبر 2006

Nothing more to say !?!




چیز بیشتری برای گفتن نیست !?!

1 اکتبر 2006

کاغذ کاهی

ظهرِ آفتابی، چه زیبا بود،
در کنارِ رواج آگاهی.
برگه های سپیدِ کاغذِ من،
در جوارِ کتابچه ای کاهی ...

دلِ من، خاطرات را می گفت،
دست را نوشتنش بایست
لیک، در میانِ کاغذها
در کدامیک نوشته ام شایست!
کاغذِ کاهی و سپید، به دست
آسمان دادگاه خوبی بود؛
پس قضاوت به مِهر بِسپُردیم،
مهر هم عادلانه ره بنمود.
کاغذ کاهی ام، شکوفا شد،
چون به درگاه شعرِ مهر رسید.
نورِ او، از پَسَش چه زیبا بود،
خود به خود طرح های مهر کشید.
نوبت کاغذ سپید رسید،
طرحکی داشت ولی بی جان!
آسمان بود، ولی بی ابر.
آن یکی کاه بود، ولی چون جان.
پس به دل عرضه کردم این ها را،
این چنین دل شکوفا شد.
خاطراتی زِ او می گفت،
به قلم دفتری مهیّا شد ...
گر چه کاهی،
ولیکن شاد؛
روح و تصویر بود و
اینک یار ...