کاغذ کاهی
ظهرِ آفتابی، چه زیبا بود،
در کنارِ رواج آگاهی.
برگه های سپیدِ کاغذِ من،
در جوارِ کتابچه ای کاهی ...
دلِ من، خاطرات را می گفت،
دست را نوشتنش بایست
لیک، در میانِ کاغذها
در کدامیک نوشته ام شایست!
کاغذِ کاهی و سپید، به دست
آسمان دادگاه خوبی بود؛
پس قضاوت به مِهر بِسپُردیم،
مهر هم عادلانه ره بنمود.
کاغذ کاهی ام، شکوفا شد،
چون به درگاه شعرِ مهر رسید.
نورِ او، از پَسَش چه زیبا بود،
خود به خود طرح های مهر کشید.
نوبت کاغذ سپید رسید،
طرحکی داشت ولی بی جان!
آسمان بود، ولی بی ابر.
آن یکی کاه بود، ولی چون جان.
پس به دل عرضه کردم این ها را،
این چنین دل شکوفا شد.
خاطراتی زِ او می گفت،
به قلم دفتری مهیّا شد ...
گر چه کاهی،
ولیکن شاد؛
روح و تصویر بود و
اینک یار ...


سلام به پرسی عزیز ...
مطلب قشنگی بود ...
نمی دونم چرا با خوندن مطلبت، دلم برای نوشتن با مداد چوبی توو دفتر خاطراتم تنگ شد...
چند سالی هست، برام عادت شده که اگه بخوام خاطره ای یا شعر و متنی بنویسم، کامپیوترم رو روشن می کنم و توو word شروع می کنم به تایپ کردن ...
اما نوشتن روی کاغذ یه صفای دیگه ای داره !!!
مطلبت احساس نیاز به نوشتن حرف دل، روی کاغذ رو در من بیدار کرد ...
متشکرم ...
موفق باشی دوست عزیز ...
نويسنده: baran | اکتبر 2006
واااااااااااای خیلی قشنگ بود.خیلییییییییییییی. منم همیشه وقتی می خوام نقاشی بکشم، یه خونه می کشم،یه رودخونه،چند تا کوه، دوتا بچه که دارن توپ بازی می کنن.... :-) یاد دوران کودکی به خیر!
نويسنده: shelman | اکتبر 2006