رها ...
![]()
![]()
![]()
طفلي ياد گرفته بود که هميشه مطيع خودخواهي هاي من باشه و دم نزنه !!!
توو عمق نگاهش نفرت از اونچه کردم رو مي ديدم !!! اما من هم چيزي براي گفتن نداشتم !!!
بهش چي مي گفتم !!!
ته دلم مي دونستم که حق داره !!! اما قلبم رو توو شيشه گناهانم، زندوني کرده بودم و اون رو به دست شيطون داده بودم ...
رومو ازش برگردوندم، تا با نگاهش؛ آبم نکنه !!!
اما صدام کرد و گفت:3 شب ...
گفتم: 3 شب چي؟؟؟
گفت: 3 شب بهت وقت ميدم که بيايي و تکليف من رو با خودت روشن کني !!!
1 شب براي اين که خونه گناه رو ويرون کني و شيطون رو از خونه دلت بيرون کني ... 1 شب براي اين که خونه دل رو با عشق به معبود بسازي و 1شب هم براي اينکه تو خونه ساخته شده ات، خدا رو مهمون کني !!!
گفتم: باريکلا تهديد مي کني ؟؟؟ تازه برام تکليف هم تعيين مي کني !!! تکليف تو که روشنه، مثل هميشه، بشين و فقط تماشا کن !!! اين قدر هم اذيتم نکن !!! لازم نکرده من رو نصيحت کني !!!
گفت: تهديد !!!!!!!!!!!!!! اگه التماست کنم، راضي ميشي !!!؟؟؟ ببين با من چه کردي ؟؟؟
با تندي برگشتم، تا بهش بگم: اين قدر بدبخت شدي که التماس مي کني !!!!!!! اما ...
اما نگاهش اونقدر سنگين بود که من خجالت کشيدم !!!
من چطور اين بلا رو سر اون آورده بودم !!! ديگه نمي تونستم نگاهش رو تحمل کنم !!!
پس آينه رو شکستم !!!
شب اول، زدم شيشه قلبم رو شکستم !!! خدا مي دونه که چه دردي داشت !!! وقتي خرده هاي شيشه توو قلبم فرو مي رفت !!!
شب دوم، خرده هاي شيشه رو از قلبم کشيدم بيرون و قلبم رو با ياد خدا باز از نو ساختم !!!
شب سوم، با اشک از مهمون خوبم پذيرايي کردم ...
حالا فکر کنم مي تونم تو چشماي خودم نگاه کنم !!!
اين چشم ها، چشماي منه !!! ديگه از ديدنشون خجالت نمي کشم !!!
آخه توو عمق نگاهم، عشق رو مي بينم !!!
" خدايا امشب مهمان قلب خسته ام باش !!! تا قلبم سرشار از نور و چشمانم روشن بشه !!! "
// بيايد هيچوقت از رحمت و بخشش خداوند، نا اميد نشيم //



چه دردناک ! چه جوری این کارو کردی؟خیلی سخت بود؟فکر می کنم همه ما به این کار احتیاج داریم.خوش به حالت که موفق شدی :-)
=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=
باران: سلام به دوست ِ عزیز خودم،شلمان ...
می دونی، من مطمئنم که خداوند همه ما رو بخشیده !!!
این رو با تمام وجود احساس می کنم !!!
بابت کامنت متشکرم !!!
موفق باشی دوست خوبم ...
نويسنده: shelman | اکتبر 2006
خيلي عالي بود انقدر كه كامنت گذاشتن در حقش ظلمه.
نويسنده: reihaneh | اکتبر 2006