« اکتبر 2006 | صفحه اصلي | دسامبر 2006 »

28 نوامبر 2006

کاش من هم یک همستر بودم...

بعضی وقتا که دلم می گیره میرم سراغ همسترهام.ساعت ها می شینم جلوی آکواریومشون و به کاراشون نگاه می کنم.پیش خودم فکر می کنم که یعنی چیزی قشنگ تراز این هم ممکنه وجود داشته باشه؟

وقتی که می خوان بخوابن، تمام پوشال های کف آکواریوم رو یک جا جمع می کنن و میرن وسطش مثل یه توپ گرد می شن و می خوابن.با کوچکترین صدایی سرشون رو می یارن بالا که ببینن چه خبره؟وقتی از خواب بلند می شن اول دهنشون رو مثل یه تمساح باز می کنن و خمیازه می کشن.بعد مثل ما آدما دستاشون رو می کشن تا خستگیشون دربره.بلند می شن یه دوری می زنن و یه چیزی می خورن و بعد شروع می کنن به تمیز کردن خودشون.
یک لحظه هم نمی تونم چشم ازشون بردارم.هرچی بیشتر بهشون نگاه می کنم، بیشتر به قدرت خدا پی می برم.وقتی می خوام بهشون غذا بدم با دستای کوچولوشون غذا رو می گیرن و تو لپ هاشون قایم می کنن.چشماشون مثل دو تا دونه تسبیح برق می زنه.خیلی لذت می برم وقتی تو دستم می گیرمشون و موهای نرمشون رو نوازش می کنم .تپش قلبشون رو که احساس می کنم آرامش می گیرم.احساس می کنم زندگی تودستای منه.وقتی تو دستام می گیرمشون و می بوسمشون، تلاش می کنن از لا به لای انگشتای من بیان بیرون و خودشون رو نجات بدن.وقتی چهره مظلومشون رو می بینم، آرزو می کنم که ای کاش من هم یک همستر بودم.
پیش خودم می گم ای کاش منم مثل اینا به دنیا نگاه می کردم. هیچی از دنیا جز خوردن و خوابیدن نمی فهمیدم.ای کاش منم اندازه یه فندوق مغز داشتم.(البته فکر می کنم الان هم بیشتر از این ندارم) ای کاش هیچی ازدنیا و زشتی هاش نمی فهمیدم.اینا خیلی خوب می تونن از خودشون دفاع کنن.وقتی که احساس خطر می کنن گاز می گیرن.چندبار این بلا سرم اومده می دونم چقدر درد داره! گاهی وقتا خودمو می ذارم جای اونا واز چشم اونا به اطرافم نگاه می کنم. آدمها رو مثل یه قول می بینم که دارن حرکت می کنن.وقتی یکیشون به طرفم می یاد،قلبم از ترس تند می زنه.وقتی خودمو جای اونا می ذارم و احساس می کنم که یه نفر هی بیاد منواز خواب ناز بیدار کنه و توی دستاش فشارم بده،هی ماچم کنه، اعصابم خورد می شه.به نظر اونا من یه هیولام.
ای کاش من هم یک همستر بودم.می دونم از دیدن زیبایی های دنیا محروم می شدم ولی در عوض خیلی از زشتی هارو هم نمی دیدم.مجبور نبودم غم و ناراحتی اطرافیانم رو تحمل کنم و کاری از دستم برنیاد که براشون انجام بدم.
اگه من یه همستر بودم، دیگه به کسی بدی نمی کردم.یا خوبی بیش از حد نمی کردم که باعث بشم کسی به من علاقه مند بشه و من مجبور بشم که اونو از خودم برونم و یه عمر عذاب وجدان بگیرم.
اگه من یه همستر بودم، دیگه خودمو در مقابل اطرافیانم مسئول نمی دونستم و راحت برای خودم زندگی می کردم می گفتم بی خیال دنیا و آدماش.
من نمی دونم که همسترها عاشق می شن یا نه؟ولی اگه من یه همستر بودم دیگه مجبور نبودم که علاقم رو با حرفام بیان کنم.می تونستم با عملم ثابت کنم.اون وقت دیگه کسی به خاطر نگفتن جمله "دوست دارم" علاقم رو زیر سوال نمی برد و از دستم ناراحت نمی شد.دیگه کسی ازم توقع نداشت که همه حرفام رو به زبون بیارم.دیگه کسی به خاطر اینکه مجبورم کنه حرفای تو دلمو به زبون بیارم،باهام بازی نمی کرد.
اگه من یه همستر بودم، چیزی به اسم نگرانی تو وجودم نبود.دیگه نگران خوشبختی و عاقبت به خیرشدن اطرافیانم نبودم.دیگه برای آرامش و سلامتیشون حرص نمی خوردم.
اگه من یه همستر بودم دیگه دغدغه کنکور نداشتم. دیگه خودمو به درودیوار نمی زدم که دوستام درس بخونن.
اگه من یه همستر بودم،دیگه خنده و گریه برام معنی نداشت.دیگه مجبور نبودم لبخند بزنم،وقتی که غمگینم و یا اشکام رو از کسی پنهان کنم.
اگه من یه همستر بودم ، معنی خیانت رو نمی فهمیدم و این همه عذاب نمی کشیدم وقتی می دیدم که آدما مثل آب خوردن به هم خیانت می کنن.
یه چیزی که همه ما آدمها دنبالش می گردیم،آرامشه.اگه من یه همستر بودم،آرامش داشتم.به اون چیزی که داشتم قانع بودم .مجبور نبودم دنبال اهدافم بگردم.دیگه رسیدن به کمال برام معنی نداشت.دنیای به این بزرگی برام می شد به اندازه یه آکواریوم.چیزی رو نمی دیدم که نتونم به دست بیارم و حسرتش رو بخورم.
وقتی دلم می گیره می رم سراغ همسترام.اینا تنها چیزی هستن که خیلی منو آروم می کنن.ازدیدن معصومیت و بی گناهیشون لذت می برم.وقتی از همه جا نا امید می شم،وقتی که هیچ چیز و هیچ کس نیست که بهم آرامش بده،می یام سراغ اینا.وقتی باهاشون بازی می کنم بزرگترین غم های تو دلم رو فراموش می کنم.بعضی وقتا آرزو می کنم که ای کاش من هم یک همستر بودم...



25 نوامبر 2006

معنی اسم

WHAT DOES YOUR NAME MEAN

For Example : ALI
A == You can be very quiet when you have something on your mind.
L == Love is something you deeply believe in.
I == are always smiling and making others smile.

--------------------------------------------

A-- You can be very quiet when you have something on your mind.
B-- You are always cautious when it comes to meeting new people.
C-- You definitely have a partier side in you, don't be shy to show it.
D-- You have trouble trusting people.
E --You are a very exciting person.
F --Everyone loves you.
G-- You have excellent ways of viewing people.
H --You are not judgmental.
I --You are always smiling and making others smile.
J-- Jealously
K-- You like to try new things.
L --Love is something you deeply believe in.
M-- Success comes easily to you.
N-- You like to work, but you always want a break.
O-- You are very open-minded.
P --You are very friendly and understanding.
Q --You are a hypocrite.
R-- You are a social butterfly.
S-- You are very broad-minded.
T-- You have an attitude, a big one.
U-- You feel like you have to equal up to people's standards.
V --You have a very good physique and looks.
W --our pYou like yrivacy.
X-- You never let people tell you what to do.
Y-- You cause a lot of trouble.
Z --You're always fighting with someone.

24 نوامبر 2006

جاني تازه ...

star.gif

Red Love.gifRed Love.gif

star.gif

تو آمدي، آن هنگام که من انتظار آمدنت را نداشتم ...
تو مهمان دلم شدي، آن هنگام که من ميزبان خوبي براي تو نبودم ...

من اميد آمدنت را از کف داده بودم ...
فراموش کرده بودم که آمدن تو مي تواند چراغ هاي خاموش دلم را روشن سازد ...
اما تو آمدي و بي صدا در قلب و جانم نفوذ کردي ...
و جانم سرشار شد از تو، از نام تو و از عشق تو ...
من دگر بار جاني تازه يافتم ...
و باور کردم ،آن هنگام که انتظار آمدن نيست، مسافر از راه مي رسد ...
و مسافر من، پر از اميدِ خواستن و ماندن، به خانه دل من پا نهاد ...
به شهر انديشه هايم خوش آمدي ...
در دلم برايت خانه اي خواهم ساخت ...
با من بمان که به تو براي باور زيستن و زيبا نگريستن؛ نيازمندم ...
مي ترسم از حادثه رفتن ...
مگذار ترس، مانع از پيوستن من و تو شود ...
پس، خانه کوچک قلبم را بي خبر ترک مکن و بر عهد ماندن، بمان ...
با من بمان و با ماندنت دليلي براي تابيدن ستاره باش ...


23 نوامبر 2006

حافظان محیط زیست

همه می دونن که ما پسرا از هوادار ترین موجودات حافظ محیط زیستیم چون اگه نبودیم و نمی رفتیم دخترا رو بگیریم .... وای که بوی ترشیدگی عالم رو بر می داشت!

فیگورِ نجابت میگیری
ادای خجالت میگیری

میری بیرون تو دم به دم
میگیری شماره پشت هم

با همراهت زنگ مي زني
دم به ساعت فک می زنی

ماتیک پر رنگ می زنی
عينك هفت رنگ مي زني

اين دل و اون دل مي زني
هي به موهات ژل ميزني

بابات رو کردی تو کچل
تا بينيت رو کردی عمل

جنس لباست تريكو
موزيك فقط از انريكو

مانتو فقط خیلی کوتا
شلوار می پوشی برمودا

جوراب هاي فسقلكي
روسري هاي الكي

با اشوه هاي شتري
ميشيني پشت کَمِری

تو خيالت خيلي تكي
فكر مي كني با نمكي

آخر یه روز تيك ميگيري
کلی قرص شیک میگیری

خوشي با اين تيپ خفن
حالا قشنگي مثلا ؟

21 نوامبر 2006

آنچه از آسمان آموختم ...

چون آسمان را خوب نگریستم، فهمیدم که روز و شب از آنِ آسمان است نه زمین ... و یاد گرفتم که بیشتر درگیرِ آسمانم تا زمین.




و من از آسمان یاد گرفتم، که شبها و روزها می توانند بی نهایت باشند!

19 نوامبر 2006

خیانت

تاحالا به این واژه فکر کردی؟ می دونی معنیش چیه؟ چند وقته که به این کلمه فکر می کنم.ازش متنفرم.احساس می کنم بدترین چیزی که تو دنیا می تونه وجود داشته باشه خیانته.

من هر اشتباهی رو می تونم ببخشم و فراموش کنم جز خیانت.می دونی چند درصد از افراد جامعه ما به اطرافیانشون خیانت می کنن؟ این موضوع تو مردها خیلی بیشتراز زن ها صدق می کنه.به اعتقاد من 9/99% مردها به زناشون خیانت می کنن.مثل روز برام روشنه.حتی اونایی که عاشقانه زنشون رو می پرستن،یه روزی بهش خیانت می کنن.
البته خیانت انواع و اقسام مختلف داره.از یه نگاه بد به یه دختر خوشگل تو خیابون گرفته تا داشتن دوست دختریا ازدواج مجدد.بارها این چیزارو تو اطرافیانم و دوست و آشناهام دیدم.بارها وبارها. دیگه به هیچ مردی اعتماد ندارم.همیشه فکر می کردم که مردهایی که خیانت می کنن،حتماً ایراد از زنشون یا دوست دخترشونه.وگرنه مریض نیستن که بی دلیل برن سراغ یکی دیگه.همیشه فکر می کردم این زن ها هستن که تو یه سری چیزا برای شوهراشون یا دوستاشون کم می ذارن که اونا خیانت می کنن.
ولی امروز فهمیدم که خیانت تو ذات مردهاست.امروز فهمیدم که اونا حتی اگر بهترین زن و بهترین دوست دختر رو هم داشته باشن،بازم خیانت می کنن.یه روزی بالاخره این کارو می کنن.مطمئنم.استثنا هم نداره.همشون مثل همن.شاید فکر کنی حتما از کسی ضربه خوردم که دارم این حرفارو می زنم.نه!به قول معروف،نخوردیم نون گندم ولی دیدیم دست مردم.با خودم تصمیم گرفتم که دیگه به هیچ مردی اعتماد نکنم.تصمیم گرفتم هیچ وقت ازدواج نکنم.هیچ مردی لیاقت ازدواج با من و امثال من رونداره.
من فکر می کنم که تعهد مهم ترین چیز تو زندگی هر فرده و کسی که این تعهد رو زیر پا می گذاره به درد لای جرز دیوار می خوره.بزرگترین مجازات برای این مردها اینه که از داشتن دوست یا همسری مثل من و امسال من محروم بمونن. شاید فکر کنی که خیلی خود خواهم.ولی نه! اصلاً اینجوری نیست.چون خودم رو می شناسم و با تجربیاتی که این چند سال بدست آوردم، مردها رو هم شناختم.بدون استثنا همه مردها یه روزی خیانت می کنن و با خیانتشون یه زندگی،یه دوستی قشنگ، یه کانون گرم خانواده رو از هم می پاشن. به نظر من مردها دنبال چیزی می رن که مثل سراب، واهی و بیهوده است.با خیانت، دل همسرشون رو می شکنن که عوضش چی بدست بیارن؟ به نظر من این مردها هیچ وقت تو زندگیشون خوشبخت نمی شن و هیچ وقت طعم خوش زندگی رو که با تعهد همراهه،نمی چشن.
اونا به زن یا دوست دخترشون به چشم یه زن زیادی نگاه می کنن.تمام عشق و علاقه ای که روزها یا سال های اول بهشون داشتن رو فراموش می کنن.البته زن ها هم خیلی مقصرن.چون وقتی که همسرشون بهشون خیانت می کنه از ترس آبروشون یا نداشتن پشتوانه کافی، صداشون در نمی یاد و چیزی نمی گن و به قول معروف می سوزن و می سازن.و همین مسئله به مردها این جسارت رو میده که با وقاهت به کارشون ادامه بدن.
ما باید به مردها نشون بدیم که احتیاجی بهشون نداریم.باید بفهمن که اگر اشتباهی مرتکب می شن باید جواب پس بدن.باید آبروشون بره تا بفهمن دیگه از این غلطای زیادی نکنن.در آخر باید بگم که برای همه مردهایی که تو زندگیشون خیانت می کنن، متاسفم.واقعاً متاسفم.

17 نوامبر 2006

بهار، تابستان، پاییز، زمستان

روزی روزگاری تو یه ابر شهر، پسری بود که داشت، تنها و خسته با دلی شکسته گریه می کرد ...
نه اجازه بدین اینجوری براتون بگم ...



آسمان صاف و زلال، تکه های ابر مَثَل پنبه دانه های سفید، می درخشید زیر انعکاس نور خورشید. نسیمی خنک، همسفر بوی خوش شکوفه های تاج عروس، جان تازه می داد به دنیای کبود. صدای دل ربای چکاوکان عاشق و بی قرار، دست نوازش می کشید به روح آدمیان بی قرار، تلائلو زیبای خورشید گرم رفتار، بند می شکست و زنده می کرد حیات در دل زمین یخ حصار.
احساس خجالت در چهره هر دو آنها دیده می شد، با کمی دل نگرانی سعی می کردند سر صحبت باز شده را از دست ندهند و به حرف زدن ادامه دهند، احساس غریبی داشتند، چون آنها تازه با یکدیگر آشنا شده بودند و می بایست از چیزهای بسیاری در مورد یکدیگر مطلع شوند.

زمین سبز قبا، شاداب رو؛ خورشید پر قوت، زندگی ساز، خوش کردار؛ باد آرام تر و چکاوکان خوش رفتار، همه مشغول پروراندن جوجکان کم سن و سال.
دست او در دستش بود، وجودش همه سرشار از عشق. در حالی که همه ذره ذره درونش از محبت سرشار بود، حس سبکی عجیبی داشت و از نفس هم نفسش جان جاودان می گرفت. او دیگر مسحور و عاشق معشوقه اش بود، از شادی هم سفرش سرشار از حس خوب زنده بودن می شد و از اندوه او جان جانان می سوخت.

جوان چکاوکان تازه پرواز، می پریدند از لابلای برگ های سرخ و زرین درختان بلند پرواز؛ نوای خش خش برگهای تنها، صدای ریزش آنها بر سینه خاک؛ زمان پیری خورشید تابان؛ زمان، وقتِ جدایی بود و آغاز هِجران.
آنها ساکت در کنار هم نشسته و او غرق در اندیشه تغییرات جانانش بود. او نمی دانست که چرا هرچه می کوشد تا به او نزدیک تر شود، انگار بیهوده اصرار می کند. هرچه می خواست دلیل آنکه محبت میانشان کم شده را بیابد تا آنرا از میان بردارد نمی شد چون معشوقه اش چیزی ابراز نمی کرد و علت نمی گفت.

و اکنون زمان مرگ خورشید؛ زمان حکم رانی سوز و سرما؛ زمان خواب دنیای بی روح و مرده؛ زمان گریه آسمان تار و تیره؛ زمان فرو ریزش ابر تکه تکه؛ زمان زجه باد مجنون.
اون دیگه حالا تنها و بی کس با دلی شکسته و آکنده از غم، زیر بارون قدم می زنه تا کسی اشک هاش رو نبینه. به خودش میگه ای کاش دست کم می گفت که چه اشتباهی کرده که اون اینجوری گذاشتش و رفت، بی دلیل، بی منطق، بی احساس، بی حرف.

بله دوستای خوبم اون دختر بدون اینکه هیچی بگه خیلی ساده فقط گفت دیگه اون رو دوستش نداره! اون هیچ به این فکر نکرد که چه بلایی قراره سر اون پسر بیچاره بیاد! تازه من این تراژدی غمناک رو کامل براتون نگفتم :(

16 نوامبر 2006

مي خواي ويندوز Original داشته باشي؟

مي دونيد كه اكثر ويندوز هايي كه ما از اونها استفاده مي كنيم، بصورت غير قانوني است يعني ما اونها رو نخريديم و از نظر مايكروسافت Valid به حساب نميآيند. اگر می خواهید ویندوزتون اورجینال به حساب بیاد تا بتونید از کلی از امکانات ویندوزتون استفاده کنید مثلا بروزرساني ويندوز(Update) يا نصب برنامه هايي مانند ويندوز مديا پلير 11و نصب اينترنت اكسپلورر 7 يا اسكين فارسي ويندوز كه آدمو وسوسه مي كنند و یا باقی چیز های اینجوری باید يك ويندوز اوريجينال داشته باشيد ( Active ) و بعد دیگه مشکلی نخواهید داشت.

خوب حالا براي Activate كردن(فعال كردن) ويندوز چی کار باید کرد ؟ اول از همه برید به منوي Start بر روي گزينه Run كليك كنيد و در پنجره اي كه باز مي شود، تايپ كنيد: regedit
در پنجره جديد مسير ذيل را تعقيب كنيد:
کد:
HKEY_LOCAL_MACHINE> Software> Microsoft> WindowsNT> Current Version >WPAEvents
در سمت راست پنجره بر روي OOBETimer كليك راست كرده و Modify را انتخاب كنيد و در پنجره تازه اي كه گشوده مي شود يكي از مقادير دوتايي را به 00(صفر صفر) تغيير دهيد و سر آخر با كليك بر روي دكمه OK، پنجره ويرايش رجيستري را ببنديد.
دوباره به منوي Start رفته، بر روي گزينه Run كليك كنيد و در پنجره باز شده تايپ كنيد: command
پنجره اي شبيه Command Prompt باز مي شود. در اين پنجره عبارت زير را تايپ كنيد:
کد:
%systemroot%\system32\oobe\msoobe.exe /a
پس از چند لحظه يا چند دقيقه پنجره اي با عنوان Activate Windows باز مي شود. در اين پنجره چك باكس كنار گزينه مياني را تيك بزنيد. گزينه مياني از اين قرار است:
کد:
Yes, I want to telephone a customer service representative to activate Windows
در ادامه پنجره تازه اي كه باز مي شود، بر روي Change Product Key كليك كنيد و در پنجره جديد كليد زير را وارد كنيد:
کد:
B7R7P-J63JP-2J7VH-W3TDJ--PDP7T
پس از وارد كردن كد بالا بر روي دكمه Update كليك كنيد و Wizard را ببنديد و سيستم را Restart كنيد.
پس از Restart سيستم اگر دوباره به منوي Start رفته، بر روي Run كليك كنيد و در پنجره باز شده، عبارت:
کد:
%systemroot%\system32\oobe\msoobe.exe /a
را تايپ كنيد، پنجره اي باز مي شود كه در آن نوشته است:
کد:
Windows is already activated. Click OK to exit.
اين پيغام یعنی دردسرها تمام شده و اكنون ويندوز شما به اصطلاح اصل يا اوريجينال شده است.

15 نوامبر 2006

پارتی

  1. امشب تولد دوست دخترشه و باید زودتر از همه مهمونا اونجا باشه.
  2. میره حموم با یه صابون همه جاشو می شوره یا به قول معروف گربه شور می کنه می یاد بیرون.
  3. یه قوطی کامل ژل رو سرش خالی می کنه.
  4. یه دور دوش ادکلن می گیره از خونه می یاد بیرون.
  5. استارت می زنه ماشین یه متر می پره جلو. تازه یادش می افته تو دنده بوده.
  6. راه می افته با سرعت 220 تا تو خیابون لایی می کشه.
  7. با نور بالا چشم همه راننده هارو در می یاره تا راه بگیره.
  8. می رسه به یه گل فروشی و دوبل پارک می کنه میره تو یه شاخه گل می خره می یاد بیرون.
  9. به خونه دوست دخترش می رسه.ساعت شده 10
  10. با یک فرمون ماشین رو بین دوتا ماشین دیگه پارک می کنه
  11. ماشین رو با فاصله خیلی کمی از جوب در حالی که فاصلش از ماشیین عقبی و جلویی کمتر از عرض یه فرغونه ، خیلی تمیز جا می کنه!
  12. گل و کادو رو بر میداره و پیاده میشه
  13. پشت در که میرسه یه نگاهی به کفش های ورنیش میندازه که یه وجب خاک روش نشسته
  14. کفشاش رو با پشت پاچه شلوار لیش برق میندازه.
  15. یقه کتش رو میزون می کنه
  16. زنگ می زنه.
  17. دوست دخترش با خشرویی کامل در حالی که لبخند روی لباشه در رو باز می کنه
  18. گل و کادو رو می ده بهش و به جای اینکه بگه چقدر خوشگل شدی میگه تو این لباس چقدر چاق به نظر می یای. یکم رژیم بگیر خپل!
  19. دختر بیچاره هیچی نمیگه و دعوتش می کنه تا به جمع بقیه مهمون های جشن تولدش ملحق بشه اما اصلاً به روی خودش نمیاره که اون قرار بوده زودتر از مهمون های دیگه بیاد و کمکش کنه.
  20. بعد از وارد شدن با تمام مهمون ها خیلی گرم احوال پرسی می کنه.
  21. می ره قاطی مهمونا می شینه و شروع می کنه به چرب زبونی و خالی بستن واسه دخترا.
  22. از سفرهای خارجی نرفته و انواع و اقسام مدرکهای نگرفتش واسه اونا حرف می زنه.
  23. صدای موزیک بندری سالن رو پر می کنه و همه بلند میشن برای حرکات موزون
  24. چشمش یه نفرو می گیره و بهش پیشنهاد رقص می ده .
  25. خیلی بی شرمانه جلوی دوست دخترش با اون می رقصه اما خیلی بد می رقصه
  26. وای اون جداً بد می رقصه، گفتن رقص شتری اما شلنگ تخته و جفتک انداختنش دیگه یه نوآوریه!


  27. صدای زنگ در بلند میشه
  28. دختره بهش میگه که ماشین رو بد جایی گذاشته
  29. اون میره پایین و ماشین رو، که درست جلوی درِ یه پارکینگ پارک کرده بوده، با یه حرکت سریع از پارک در میاره
  30. چند متر جلو تر با یک فرمون ماشین رو بین دوتا ماشین دیگه پارک می کنه
  31. زنگ می زنه.
  32. دوست دخترش با خشرویی کامل در رو باز می کنه
  33. زمان دعوت مهمون ها به صرف شام، اون قبل از خانم ها وارد عمل میشه و با یک حرکت انتهاری به جایگاه اول صعود می کنه.
  34. سر شام قاشق رو جوری دستش گرفته که انگار میخواد با بیل ملات هم بزنه
  35. همه دور هم نشستن و دارن در باره موضوعات مختلف صحبت می کنن که اون هم بعد از بیل زدن دو (2) تا اسنک، ماکارونی، لازانیا و پپرونی نطقش باز میشه و از خواص خاصه خودش مثل خوش تیپ بودن، با کلاس بودن، مورد توجه بودن، با سواد و مطلع بودن، مفید و دل نشین بودن و ... خودش تعریف می کنه!
  36. دهنشو با آستین کتش پاک می کنه و دستای چرب و چیلیشو می ماله به شوارش
  37. با خلال دندون بدون اینکه دستشو جلوی دهنش بگیره شروع می کنه به حفاری کردن دندوناش و غداهای مونده رو در می یاره دوباره می ذاره تو بشقابش.
  38. یه دفعه موبایلش زنگ می زنه و یه دختر با صدای بلند از اون طرف داد می زنه هیچ معلوم هست کجایی؟
  39. یه دفعه حول می شه می گه سلام کامی جان من تو یه جلسه خیلی مهم هستم.بعداً باهات تماس می گیرم.صدات نمی یاد.الو الو قطع و وصل می شه الو ...
  40. صدای زنگ در بلند میشه
  41. دختره بهش میگه که باز انگاری ماشین رو بد جایی گذاشته
  42. اون میره پایین و ماشین رو، که درست جلوی درِ یه گاراژ پارک کرده بوده، با یه حرکت سریع از پارک در میاره
  43. چند متر جلو تر با یک فرمون ماشین رو پارک می کنه
  44. زنگ می زنه.
  45. دوست دخترش خیلی مهربون در رو براش باز می کنه
  46. حالا موقع باز کردن کادو هاست، روی کادو با خط بسیار زیبا که از نظر قدمت به سال چهارم ابتداعی بر می گرده نوشته: تولدط مبارک اظیذم، امید وارم خوش باشی.
  47. آخ که متاسفانه یه کارت هم ضمیمه شده با یه صحنه کاملاً رمانتیک و البته غیر اخلاقی، توش نوشته: یه هلغه تلایی، اسمت رو روش نوشته، میخاد بیاد دست کنی، بری تو سر نوشتش.
  48. برنامه باز کردن کادو ها زمانی جالب تر میشه که کادو ایشون باز میشه، اون از کادوش مطمئنه چون یه شال گرفته بیست و چهار (24) هزار تومن که اصلاً با لنگ دلاکی مو نمی زنه!
  49. آهنگ ملایمی که داره با سرو کیک و چای پخش میشه زمانی به اوج زیبایی میرسه که با صدار هورت کشیدن چای ایشون از نعلبکی همراه شد.
  50. این کنسرت زیبا با نوای فوت ایشون برای خنک کردن چای در نعلبکی به اوج می رسه!
  51. مهمونی که تموم شد می ره به دختری که باهاش رقصیده بود می گه این کارت منه اگر دوست داشتید تماس بگیرد.در ضمن خوش حال می شم شمارو تا منزل همراهی کنم.
  52. میره دم ماشین و می بینه که بله این بار دیگه همسایه ها مهربون نبودن و ماشینشو پنچر کردن
  53. ..



نمي دوني چِقَدَر دلم برات تنگ ميشه ...

وقتي نيستي، خونه ام با من غريبي مي کنه
دل اگه ميگه صبورم، خود فريبي مي کنه
صداي قناري محزون و غم آلود ميشه
واسه من هرچي هست و نيست، نابود ميشه ...

وقتي نيستي، گل هستي خشک و بي رنگ ميشه
نمي دوني چِقَدَر دلم برات تنگ ميشه
وقتي نيستي گل هاي باغچه نگاهم مي کنن
با زبون بسته من، خون به گناهم ميکنن
گلها مي گن: که با داشتن، يه دنيا خاطره
چرا ديونگي کردي و گذاشتي که بره
وقتي نيستي، گل هستي خشک و بي رنگ ميشه
نمي دوني چِقَدَر دلم برات تنگ ميشه
وقتي نيستي، همه پنجره ها بسته مي شن
با سکوت توو خونه، قناري ها خسته مي شن
روز واسم هفته ميشه و هفته برام ماه ميشه
نفسام، به ياد تو يکي يکي آه ميشه
وقتي نيستي گل هاي باغچه نگاهم مي کنن
با زبون بسته من، خون به گناهم ميکنن
گلها مي گن: که با داشتن، يه دنيا خاطره
چرا ديوونگي کردي و گذاشتي که بره
وقتي نيستي، گل هستي خشک و بي رنگ ميشه
نمي دوني چِقَدَر دلم برات تنگ ميشه
/// متن ترانه اي با صداي معين ///
نمي دوني چِقَدَر دلم برات تنگ ميشه

14 نوامبر 2006

Power of bit

جابجا کردن ذرات یک کوه نهایتاً منجر به جابجایی کل آن می گردد.

12 نوامبر 2006

ATM

  1. با ماشين ميره دم عابر بانک
  2. توی آينه آرايشش رو چک ميکنه
  3. به خودش عطر ميزنه
  4. احتمالاً موهاشون رو هم چک ميکنه
  5. تو پارک کردن ماشين مشکل پيدا ميکنه
  6. وای! تو پارک کردن ماشين خيلي خيلي مشکل پيدا ميکنه!
  7. بلاخره ماشين رو در حالی که چرخ عقب طرف کمک راننده توی جوب افتاده و از جلو نصفش بیرون از پارک مونده و از همه مهمتر اینکه دست کم از جلو و عقب به اندازه پنج (5) تا فرغون با ماشین های جلو و عقبش فاصله داره پارک ميکنه
  8. توي کيفش دنبال کارتش ميگرده
  9. کارت رو داخل دستگاه ميذاره، کارت توسط ماشين پذيرفته نميشه
  10. کارت تلفن رو ميندازه توي کيفش و دنبال کارت عابربانکش ميگرده!
  11. کارت رو وارد دستگاه ميکنه
  12. حالا توي کيفش دنبال یه تيکه کاغذه که کد رمز رو روش ياداشت کرده بود می گرده
  13. کد رمز رو وارد ميکنه
  14. دو (2) دقيقه قسمت راهنماي دستگاه رو ميخونه
  15. کنسل ميکنه
  16. دوباره کد رمز رو ميزنه
  17. کنسل ميکنه
  18. موبایلش رو درمیاره و به دوست پسرش زنگ میزنه
  19. اون براش توضیح میده که چیکار باید بکنه.
  20. کارت رو وارد دستگاه میکنه و بعد از 3 بار اشتباه وارد کردن کد دستگاه کارتشو می خوره.
  21. به دوست پسرش زنگ میزنه تا هرچی دقدلی داره سرش خالی کنه
  22. اون بیچاره همشو گوش میده و بعد از آروم کردنش بهش میگه که بره توی بانک و کارت رو از داخل بگیره.
  23. میره توی بانک، بعد از سه (3) دقیقه نگاه کردن به دستگاهی که جلوی دره متوجه میشه که باید کلید روش رو بزنه تا یه برگه ی شماره بگیره.
  24. بعد نیم ساعت که نوبت میشه توسط متصدی باجه ملتفت میشه که اصلاً برای گرفتن کارتش لازم نبوده که شماره بگیره و اون همه توی نوبت بمونه.
  25. کارتشو میگره و میاد بیرون، همون موقع دوست پسرش میرسه.
  26. ماشين رو دم در بانک پارک ميکنه، مياد دم دستگاه عابر بانک
  27. کارت رو داخل دستگاه ميذاره و کد صحيح رو براش وارد می کنه یه جوری دوستش رو رد می کنه بره انگار که اون کاری نکرده و خودش می تونسته
  28. دوستش سوار ماشین میشه و میره
  29. حالا مبلغ درخواستي رو ميزنه
  30. دستگاه ارور (خطا) ميده
  31. مبلغ بيشتري رو درخواست ميکنه
  32. دستگاه ارور (خطا) ميده
  33. بيشترين مبلغ ممکن رو در خواست ميکنه
  34. انگشتش رو براي شانس رو هم ميذاره
  35. بالاخره از دستگاه پول میگیره
  36. برميگرده به ماشين
  37. آرايشش رو توي آينه چک ميکنه
  38. توي کيفش دنبال سويچ ماشين ميگرده
  39. استارت ميزنه
  40. پنجاه متر ميره جلو
  41. ماشين رو نگه ميداره
  42. دوباره برميگرده جلوي بانک
  43. از ماشين پياده ميشه
  44. کارتشو رو از دستگاه عابر بانک بر ميداره. (اين پسرا حواس نمي زارن واسه آدم)
  45. سوار ماشين ميشه
  46. کارت رو پرت ميکنه روي صندلي کمک راننده
  47. آرايشش رو توي آينه چک ميکنه
  48. احتمالاً يه نگاهي هم به موهاش ميندازه
  49. مي ندازه توي يه خيابون، واي اشتباهِ
  50. برميگرده
  51. ميندازه توي خيابون درست
  52. پنج کيلومتر جلوتر ترمز دستي رو آزاد ميکنه. (ميگم چرا انقدر يواش ميره)
  53. ...

11 نوامبر 2006

نتايج چند تحقيق درباره روانشناسي زن و مرد

ناهيد نوري
زن و مرد تنها از زندگي هاي فيزيكي با يكديگر متفاوت نيستند بلكه دامنه اين تفاوت ها به مواردي مي رسد كه موجب بروز اختلافات زناشويي شده و زندگي را در مرز بحران قرار مي دهد.


مخاطره آميزي
تحقيقات نشان مي دهند كه تا حدود ۱۰ سالگي از نظر اين ويژگي، تفاوت معني داري بين دو جنس وجود ندارد ولي بعد از ۱۰ سالگي پسرها به طرف كسب تجربيات طرح هاي جديد مي روند. هيجان طلب تر شده و از كارهاي تهور آميز خوششان مي آيد(مسابقه ماشين راني، موتور سواري، دوچرخه سواري، صخره نوردي، اسكي روي آب، پرش ارتفا

10 نوامبر 2006

صورت زیبا نکوست؛ سیرت زیبا بجو

هیچ صورت زیبایی نیست که فرتوت نشود! و هیچ سیرت زیبایی نیست که مردود شود!

8 نوامبر 2006

کوروش بزرگ - قسمت دوم

هرودوت در ادامه ی روایت خود می گوید: «کوروش در دربار پدرش کمبوجیه، که پادشاه پارس بود، رشد کرد و بزرگ شد. وی در ابتدا، در فکر شوراندن پارسی ها بر حکومت ماد و تاسیس سلطنتی بزرگ نبود؛ اما هارپاک که همواره در صدد گرفتن انتقام پسرش از آستیاگِس بود، به صورت پنهانی با کوروش مکاتبه می نمود و او را بر ضدّ شاه ماد تحریک می کرد.

هارپاک به مکاتبه و فرستادن هدایا اکتفا نکرد و پس از مدتی، با بزرگان ماد که از نخوت آستیاگس، ناراضی بودند، به گفتگو پرداخت و زمینه را برای کوروش آماده کرد. سرانجام وقتی هارپاک همه چیز را مهیا دید، نامه ای نوشت، در شکم خرگوشی مخفی نمود و سپس به یکی از خدمتکاران امین خود سپرد تا وی آنرا به پارس برده و به دست کوروش برساند.
گذشتن از مرز ماد و ورود به پارس، به خاطر افکار پادشاه و نگرانی های او از جانب کوروش و پارسی ها، سخت و مشکل بود. بنابراین خدمتکارِ هارپاک، لباس شکار پوشید و توانست با آن سر و وضع، با خرگوشی که در دست داشت، مأموران را فریب داده و از مرز عبور کند.
خدمتکار، خرگوش را به کوروش داد و گفت که هارپاک پیغام داده که خودِ کوروش در خفا، شکم خرگوش را بگشاید. کوروش چنین کرد و نامه را خواند. مضمون نامه این بود:
« ای پسر کامبیز، خدا تو را حفظ می کند و گر نه، تو اینقدر بلند مرتبه نمی شدی. از آستیاگ (آستیاگس)، قاتل خودت، انتقام بکِش. او مرگ تو را می خواست و اگر تو زنده ای به خاطر خدا و سپس کار من است. گمان می کنم از قضایا باخبر هستی و می دانی با تو چگونه رفتار کردند و مرا چگونه مجازات نمودند. چون نمی خواستم تو را بکشم، به چوپانی سپردم.
اگر به من اعتماد کنی، حاکم تمام قلمروی آستیاگس خواهی شد. پارسی ها را به قیام وادار و به جنگ مادها بیاور. اگر او مرا به فرماندهی سپاه بگمارد، کارها آن گونه می شود که می خواهی و اگر دیگری را بر این کار بگمارد، فرقی نمی کند، باز هم بزرگان ماد به او پشت کرده و با تو، او را از تخت به زیر می کِشند. در اینجا همه چیز برای اقدام تو آماده است. زودتر اقدام کن، زودتر!»
کوروش نامه را خواند و به تمامی جوانب اندیشید؛ سپس تصمیم گرفت پارس را بر ماد بشوراند. به همین خاطر نامه ای جعلی درست کرد که در آن پادشاه ماد، تمامی پارس را به او می سپرد و بر طبق آن مردم پارس باید از کوروش اطاعت می کردند.
کوروش، بزرگان پارس را جمع کرد و نامه را برای آن ها خواند و به بزرگان طوایف، دستور داد که مردانشان، داس بر دست گرفته و نزد او بیایند. وقتی آن ها آمدند، کوروش فرمان داد زمینی به وسعت بیست اِستاد (3700 ذرع) را از علف هرزه و خار و خاشاک، پاک نمایند. آنها نیز چنین کردند. روز بعد کوروش، آنها را به جشنی دعوت کرد و تمامی حَشَمِ پدرِ خود را سربریده، و نهار خوبی به آن ها داد. پس از آن که مردانِ طوایف، خوب خوردند و استراحت کردند، کوروش از آنها پرسید: « کدام روز را بیشتر دوست دارید، امروز یا دیروز؟ »
آنها گفتند: « شکی نیست که امروز را بیشتر می پسندیم. چون دیروز از کار سخت، خسته بودیم و امروز، جشن گرفتیم و خوردیم و استراحت کردیم. »
کوروش گفت: « دیروزِ شما، مانندِ بندگی و تبعیت شما از مادهاست؛ و امروزِ شما، مانند آتیه ی شماست، اگر به حرف من گوش کنید، بر مادها شوریده و خود را آزاد سازید. و بدانید که شما در جنگاوری و شجاعت از مادها کمتر نیستید.»
مردم پارس که مدتها از تسلط مادها ناراضی بودند، قیام کردند و کوروش سردارِ پارسیان شد. هنگامی که خبر به دربار ماد رسید، آستیاگس، کوروش را نزد خود فراخواند. کوروش نیز پاسخ داد که پدربزرگش، زودتر از آنچه تصور می کند، او را خواهد دید!
آستیاگس، لشکری آماده کرد و سپهسالاری لشکر را به هارپاک سپرد. هنگامی که دو لشکر به هم رسیدند، بخشی از مادها به سپاه کوروش پیوستند و سایرین چون نمی خواستند بجنگند، فرار کردند.
وقتی آستیاگس خبر شکست را شنید، فرمان داد، مغ هایی که گفته بودند خواب او تعبیر شده است را بکشند. پس از آن با لشکری از مادهای پیر و جوان، به سمت پارس شتافت، تا کوروش را نابود کند. در این نبرد هم آستیاگس شکست خورد و اسیر گردید و بسیاری از مادهای وفادار به وی کشته شدند.
در آن روز، هارپاک، از فرط شادی نتوانست خودداری کند و به شاه ماد، دشنام داد و گفت: « روزی که تو مرا به میهمانی فراخواندی و گوشت پسرم را به من خوراندی، روز بدی بود؛ ولی پیشِ چنین روزی که تو از مقام شاه بزرگ، به حالِ بندگی افتاده ای، هیچ است.»
آستیاگس به او پاسخ داد: «معلوم است که تو در این کار، دست داشته ای.»
هارپاک پاسخ داد: « بلی. » و قضیه را شرح داد.
آستیاگس گفت: « هارپاک، تو هم احمقی و هم بی وجدان. احمقی، چون تمام کارها را تو کرده ای، ولی برای دیگری؛ و عرضه ی آن را نداشتی که خودت تاج و تخت را تصاحب کنی. بی وجدانی، زیرا برای کینه جویی راضی شدی، قوم خود را بنده ی پارسی ها کنی. اگر لازم بود کسی دیگر جای من باشد، می خواستی تمام این کارها را، برای یک نفر مادی بکنی، نه کوروش!»
و این چنین نارضایتی خود را از وضع به وجود آمده بیان نمود.»
هرودوت در پایان روایت خود در مورد کودکی و جوانی کوروش می گوید: «عاقبت کار آستیاگ، که سی و پنج سال پادشاهی کرد، این شد که مادها به خاطر شقاوتهایش از او برگشتند، اما بعدها نادم گشتند. کوروش به آستیاگ، آسیبی نرسانید و او را نزدِ خود نگه داشت.»

***


اما تاریخ، همواره مملو از روایات ضد و نقیض است. روایت متفاوتی هم در مورد کودکی و جوانی کوروش وجود دارد که برای احترام به تاریخ باید آنها را نیز بیان کرد.
هر چند، به نظر می رسد، روایت هرودوت که پیش از این بیان گردید، درست ترین روایت باشد.
یکی دیگر از روایاتی که مطرح است ( شاید از لحاظ دوری از حقیقت و عجیب بودن آن ) روایتِ «کتزیاس» است:

***


کتزیاس می گوید: « کوروش پسر چوپانی از ایل «مردها» بود که به خاطر فقر و احتیاج راهزنی می کرد. او در جوانی به کارهای پَست اشتغال می ورزید و به همین خاطر بارها تازیانه خورد.
او با آستیاگِس، پادشاه ماد، هیچ گونه قرابت و نسبتی نداشت و تنها از راه حیله وتزویر، به مقام سلطنت رسید. کوروش دوستی به نام «اُبارِس» داشت که او هم از حیث تقلب و نامردی، معروف بود.»
کتزیاس ادامه می دهد که: « در ابتدا آستیاگس بر کوروش غلبه کرد و تا پارس او را تعقیب نمود. اما کوروش به دلیل دخالت زنان، نجات یافت و پادشاه ماد پس از آن به خاطرِ پدر کوروش، با مسالمت رفتار کرده و آزاری به او نرسانید.
سپس، باز هم کوروش بر ضد آستیاگس قیام کرد و پیروز شد. در این حال پادشاه ماد، فرار کرده و به همدان پناه برد و دخترش «آمی تیس» و دامادش «سپی تاماس» او را پنهان کردند. وقتی کوروش به آنجا رسید، دستور داد که دختر و داماد آستیاگس و فرزندانشان را به همراه دو نفر از درباریان، شکنجه کنند تا آنها بگویند آستیاگس کجاست.
شاه ماد، چون نمی خواست اولاد او را شکنجه کنند، خودش نزد کوروش رفت. پس «اُبارس» او را به زنجیر کشید و زندانی کرد. ولی کوروش پس از مدتی پشیمان شده و او را رها کرد و نسبت به او احترامات پدر را به جای آورد. همچنین نسبت به «آمی تیس» هم با احترام برخورد نمود اما «سپی تاماس» را کشت، زیرا به دروغ گفته بود که نمی داند آستیاگس کجاست؛ سپس کوروش با «آمی تیس» ازدواج کرد.»
بعد از این ها کتزیاس شرحی افسانه آمیز، در موردِ رفتار کوروش با آستیاگس می گوید: « بعد از تسخیر همدان، کوروش، آستیاگس را به «بارکانیا» (باید «وَهرکان» یا همان گرگان امروزی باشد.) فرستاد تا در آنجا ساکن گردد. پس از چندی، آمی تیس که زنِ کوروش بود، خواست پدرِ خود را ببیند. به همین خاطر کوروش، خواجه ای به نام «پِتی سَکاس» که معتمد او بود را فرستاد، تا شاه سابق ماد را به دربار بیاورد.
اُبارس، که از نزدیکان کوروش بود ( پیشتر ذکر شد. )، به خواجه ی مذکور گفت که در موقع سفر آستیاگس را بکشد و او، آستیاگس را در کویری انداخت و آمد. پس از چندی آمی تیس خوابی دید و از آن استنباط کرد، پدرش را کشته اند و از کوروش مجازاتِ خواجه را خواستار شد.
کوروش، خواجه را به آمی تیس سپرد، و او نیز خواجه را پس از زجر فراوان، مصلوب کرد و کشت.
اُبارس هم از ترس کینه ورزیِ ملکه، ده روز غذا نخورد و بدین وسیله خودکشی کرد.
پس از آن، عده ای به جستجوی نعشِ شاه سابقِ ماد رفتند و آن را در کویری یافتند. چیزی که باعث حیرت شد، این بود که شیری نعش شاه را از سایر درندگان حفظ کرده بود و وقتی که فرستادگان به سر نعش رسیدند، شیر از آن جا رفت و ناپدید شد!!!
در نهایت، نعش شاه را با احترام زیاد دفن کردند. »
روایت کتزیاس، در مورد کودکی و جوانی کوروش این گونه بود.

***

پایان قسمت دوم.

6 نوامبر 2006

حرمت دیگران

« بهتر است حرمت هر کس را نگاه دارید.
هر کس باید فضای خصوصی خودش را داشته باشد. آنچه پیوسته مقابل شماست، زودتر از یادتان می رود. »


«اشو»


کمتر از یک ماهه پیش بود که برای اولین بار این ماجرای عجیب رو شنیدم. فردا شبش که اومدم به سایتت سر زدم و پست آخرت رو دیدم نمی دونی چقدر شکه شدم. انگار نمی تونستم باور کنم که اون مطلب رو منتشر کردی! گفتم خوب عیبی نداره حتماً چیزی هست که تو میدونی ولی من ازش بی خبرم. اون شب خوابم نبرد. فرداش نیمه بیدار و نیمه خواب شب رو به صبح رسوندم، و شب سوم از خستگی خوابم برد ولی تمام شب، استراحت من دیدن کابوس هایی به زیبایی مرگ بود ... تو درک می کنی نه! من و تو سالهای پیش باهم همکار بودیم؛ یادت هست! بعد باهم نشستیم و به این نتیجه رسیدم که باید به همه ی اون چیزی که انجام می دادیم خاتمه بدیم چون چیز با ارزشی پشتش نبود. ما همون زمان هم که باهم کار می کردیم عقیدمون این بود که در بدترین شرایط گوشت هم رو بخوریم اما استخون همو دور نریزیم تازه بعدش هم که عهد بستیم تا به همخون خودمون کاری نداشته باشیم. ولی حالا بعد این همه سال ...

چی شده واقعاً چی شد که دوباره یکی از ما صدر جدوله ولی نه جدول افتخار؛ ما خبرساز ترین بودیم یادته ولی این مرام ما نبود، به من نگو اگه تو این کارو نمی کردی یکی دیگه این کارو می کرد چون حالا تو این کارو کردی، تو همونی هستی که برای اولین بار این خبرو توی سایت خودش منتشر کرد اونم نه برای اطلاع رسانی بلکه برای به کثافت کشیدن همه چیز. اگه بقیه دارن الان به ساعت خبر دروغ و شایعه می سازن و توی سایت هاشون می نویسن دنبال بالا بردن بازدید و شهرت و ... هستن ولی تو چی؟ تو که همشو داری پس بگو چرا این کارو کردی چرا دیگه کامنت های منو جواب نمیدی؟ چرا جوابم رو نمیدی؟ بهت بر خورده؟!!!
واقعاً متاسفم از اینکه این ماجرا بجایی کشید که این موضوع دو هفته پیش تا به امروز خبر ساز ترین ماجرا توی این مملکت شده. بجز وبلاگ ها و سایت های غیر رسمی شاهد اینیم که بد بختانه سایت های رسمی هم دارن انسانیت رو به لجن می کشن!
به من نگو که تو مقصر نیستی و ممکنه اگه حتی تو این کارو نمی کردی باز هم ماجرا به اینجا ختم می شد، آره شاید اما مهم اینه که تو دخیل بودی دقیقاً مثل تمام وبلاگ های دیگه که الان بی پروا، بی فکر، بی تحقیق می نویسن، مهم نیست چی باشه مهم اینه که جالب باشه، دروغ و راست اهمیتی نداره! چی از بین میره و کی نابود میشه، براشون مهم نیست؛ این وسط برام مهمه که تو هم جزوشون بودی، تو هم خبر ساختی، تو تمام اصول رو بردی زیر سوال!

روزنامه ها رو خوندی؟ دیدی هیئت تحقیقات در مورد این ماجرا چی گفته؟ اگه این حرفا درست باشه واقعاً چیکار باید کرد؟ بازم شب راحت سرت روی بالش میزاری و میخوابی؟ یه لحظه خودتو جاش بذار ببین اگه تو اون بودی چیکار می کردی؟ توی چشای پدرت نگاه می کردی، لبخند می زدی و با مادرت گل می گفتی و گل میشنیدی؟ باهاشون می رفتی بیرون؟ ها ؟؟؟

من هنوز نمی دونم چی درسته و چی غلط، من نمی دونم که واقعیت چیه، شاید هم باور نکنی که اصلاً برام مهم نیست که واقعیت در مورد این قضیه چیه، من به کار خصوصی کسی کاری ندارم و باید کسانی که صلاحیت دارن در موردش تحقیق کنن و این ماجرا رو خودشون دنبال کنن. دست کم به این هم فکر کن که توی این شرایط 2 هفته ذهن مردم رو به یه ماجرای اینقدر بی ارزش معطوف کردن چه عواقبی برای جامعه داره! ما از چی باز موندیم ها؟ چه چیزهایی بودن که خیلی خیلی اهمیت اون ها بیشتر بود ولی ماجراشون بسته شد و هیشکی نگاهش هم نکرد چون داشتیم توی موبایل و وبلاگ ها و نشریاتی مثل روزنامه این ماجرا رو دنبال می کردیم!!!

اما می دونم اگه به ایران و ایرانی بودن و هموطن بودنش اعتقاد نداری، لعنتی لااقل به انسانیت و حرمت داشتن هر فرد احترام بذار.

× در قرآن کریم آمده است:
یکی از صفت های خداوند سبحان، «ستار العیوب» بودن است.

× سعدی علیه الرحمه در گلستان می فرمایند:
حق جل و علا می بیند و می پوشد و همسایه نمی بیند و می خروشد.

× سقراط حکیم می فرمایند:
همه از مرگ می ترسند و من از اشتباه!

شاید پاک کردن تمام اون ماجرا از توی سایت ها، خاطرات و عذر خواهی، کوچکترین کاریه که باید انجام بشه.

||| مرسی سردرگم عزیز برای مطلب کوتاه اما خوبی که توی وبلاگت دادی من هم در ادامش این رو توی هشلهف منتشر کردم |||

4 نوامبر 2006

با بهترین آرزوها برای تو ...

کارشناسی ارشد، سراسری 85 :
13 آبان چه روزی است؟؟

گزینه1) 22 بهمن .57
گزینه5) آبان سیزدهم ندارد!!!
گزینه2) سی و دوم مرداد ماه!!
گزینه4) سیزده به در!
گزینه3) 15 خرداد.
یا ...

<< تولدت مبارک>>

تولد ...
تولد ...
تولدت مبارک ...
مبارک ...
مبارک ...
تولدت مبارک ...
شلمان عزیز، برای تو بهترین آرزوها رو داریم ...
امیدواریم که در زندگی موفق باشی ...
////////// از طرف همه بچه های hashalhaf //////////

3 نوامبر 2006

داربی 61 تهران ...


نتیجه ی نهایی 2 بر 1 به نفع پرسپولیس!
گلهای این دیدار در دقایق 16 توسط امیر حسین صادقی برای استقلال و 22 توسط مهرزاد معدنچی و 71 بوسیله مهرداد اولادی برای پرسپولیس، به ثمر رسید.
با این نتیجه پرسپولیس با تفاضل گل بهتر و 15 امتیاز بالاتر از استقلال در رتبه سوم جدول قرارگرفت.

جمعه ۱۲/۸/۸۵
ساعت: چهارده و سی عصر
ورزشگاه: آزادى
داور: آلفونسو پرز (اسپانیا)
کمک ها: ویکتوریانو دیاز، خسوس کالبو
مصدوم: مجتبى جبارى، گیلائورى (استقلال)، خرسندى (پرسپولیس)
محروم : -
نتیجه فصل قبل: یک - صفر به سود استقلال

تركيب تيم فوتبال پرسپوليس: فرشيد كريمي، ابوالفضل حاجي‌زاده، شيث رضايي، رابرت ساها، فرزاد آشوبي، الونگ الونگ، كريم باقري، مهرزاد معدنچي، پژمان نوري، حسين بادامكي، علي واحدي نيكبخت.

فهرست بازيكنان ذخيره پرسپوليس:
مهدي واعظي، صلاح حسن، فراز فاطمي، داود سيد عباسي، محمدرضا ماماني، ابراهيم اسدي، مهرداد اولادي


تركيب تيم فوتبال استقلال: مهدي رحمتي، علي انصاريان، محمود فكري، پيروز قرباني، امير حسين صادقي، مهدي اميرآبادي، محمد نوازي، محسن يوسفي، حسين كاظمي، علي منصوريان، سياوش اكبرپور

فهرست بازيكنان ذخيره استقلال:
وحيد طالب‌لو، بهشاد ياورزاده، علي عليزاده، اصغر طالب‌نسب، فرزاد مجيدي، ميثم بائو


آمار بازی :


پرسپولیس ----------------------------- استقلال

2------------------ گل ------------------ 1

21 -------------- خطا -------------- 22

6 --------------- کرنر--------------- 6

4 ------------- آفساید ------------- 0

2 ----------- کارت زرد ----------- 3

0 -------------- کارت قرمز -------------- 0

4 ------------- شوت به دروازه ------------- 1

8 ---------------- سانتر ---------------- 7

9 ------------- موقعیت گل ------------- 4

52% --------- مالکیت توپ --------- 48%



------------------ درصد گردش توپ ---------------------

22% در زمین پرسپولیس و 55% در میانه میدان و 23% در زمین استقلال





































2 نوامبر 2006

با یک روز تأخیر!!!



Happy Halloween!