کاش من هم یک همستر بودم...
بعضی وقتا که دلم می گیره میرم سراغ همسترهام.ساعت ها می شینم جلوی آکواریومشون و به کاراشون نگاه می کنم.پیش خودم فکر می کنم که یعنی چیزی قشنگ تراز این هم ممکنه وجود داشته باشه؟
وقتی که می خوان بخوابن، تمام پوشال های کف آکواریوم رو یک جا جمع می کنن و میرن وسطش مثل یه توپ گرد می شن و می خوابن.با کوچکترین صدایی سرشون رو می یارن بالا که ببینن چه خبره؟وقتی از خواب بلند می شن اول دهنشون رو مثل یه تمساح باز می کنن و خمیازه می کشن.بعد مثل ما آدما دستاشون رو می کشن تا خستگیشون دربره.بلند می شن یه دوری می زنن و یه چیزی می خورن و بعد شروع می کنن به تمیز کردن خودشون.
یک لحظه هم نمی تونم چشم ازشون بردارم.هرچی بیشتر بهشون نگاه می کنم، بیشتر به قدرت خدا پی می برم.وقتی می خوام بهشون غذا بدم با دستای کوچولوشون غذا رو می گیرن و تو لپ هاشون قایم می کنن.چشماشون مثل دو تا دونه تسبیح برق می زنه.خیلی لذت می برم وقتی تو دستم می گیرمشون و موهای نرمشون رو نوازش می کنم .تپش قلبشون رو که احساس می کنم آرامش می گیرم.احساس می کنم زندگی تودستای منه.وقتی تو دستام می گیرمشون و می بوسمشون، تلاش می کنن از لا به لای انگشتای من بیان بیرون و خودشون رو نجات بدن.وقتی چهره مظلومشون رو می بینم، آرزو می کنم که ای کاش من هم یک همستر بودم.
پیش خودم می گم ای کاش منم مثل اینا به دنیا نگاه می کردم. هیچی از دنیا جز خوردن و خوابیدن نمی فهمیدم.ای کاش منم اندازه یه فندوق مغز داشتم.(البته فکر می کنم الان هم بیشتر از این ندارم) ای کاش هیچی ازدنیا و زشتی هاش نمی فهمیدم.اینا خیلی خوب می تونن از خودشون دفاع کنن.وقتی که احساس خطر می کنن گاز می گیرن.چندبار این بلا سرم اومده می دونم چقدر درد داره! گاهی وقتا خودمو می ذارم جای اونا واز چشم اونا به اطرافم نگاه می کنم. آدمها رو مثل یه قول می بینم که دارن حرکت می کنن.وقتی یکیشون به طرفم می یاد،قلبم از ترس تند می زنه.وقتی خودمو جای اونا می ذارم و احساس می کنم که یه نفر هی بیاد منواز خواب ناز بیدار کنه و توی دستاش فشارم بده،هی ماچم کنه، اعصابم خورد می شه.به نظر اونا من یه هیولام.
ای کاش من هم یک همستر بودم.می دونم از دیدن زیبایی های دنیا محروم می شدم ولی در عوض خیلی از زشتی هارو هم نمی دیدم.مجبور نبودم غم و ناراحتی اطرافیانم رو تحمل کنم و کاری از دستم برنیاد که براشون انجام بدم.
اگه من یه همستر بودم، دیگه به کسی بدی نمی کردم.یا خوبی بیش از حد نمی کردم که باعث بشم کسی به من علاقه مند بشه و من مجبور بشم که اونو از خودم برونم و یه عمر عذاب وجدان بگیرم.
اگه من یه همستر بودم، دیگه خودمو در مقابل اطرافیانم مسئول نمی دونستم و راحت برای خودم زندگی می کردم می گفتم بی خیال دنیا و آدماش.
من نمی دونم که همسترها عاشق می شن یا نه؟ولی اگه من یه همستر بودم دیگه مجبور نبودم که علاقم رو با حرفام بیان کنم.می تونستم با عملم ثابت کنم.اون وقت دیگه کسی به خاطر نگفتن جمله "دوست دارم" علاقم رو زیر سوال نمی برد و از دستم ناراحت نمی شد.دیگه کسی ازم توقع نداشت که همه حرفام رو به زبون بیارم.دیگه کسی به خاطر اینکه مجبورم کنه حرفای تو دلمو به زبون بیارم،باهام بازی نمی کرد.
اگه من یه همستر بودم، چیزی به اسم نگرانی تو وجودم نبود.دیگه نگران خوشبختی و عاقبت به خیرشدن اطرافیانم نبودم.دیگه برای آرامش و سلامتیشون حرص نمی خوردم.
اگه من یه همستر بودم دیگه دغدغه کنکور نداشتم. دیگه خودمو به درودیوار نمی زدم که دوستام درس بخونن.
اگه من یه همستر بودم،دیگه خنده و گریه برام معنی نداشت.دیگه مجبور نبودم لبخند بزنم،وقتی که غمگینم و یا اشکام رو از کسی پنهان کنم.
اگه من یه همستر بودم ، معنی خیانت رو نمی فهمیدم و این همه عذاب نمی کشیدم وقتی می دیدم که آدما مثل آب خوردن به هم خیانت می کنن.
یه چیزی که همه ما آدمها دنبالش می گردیم،آرامشه.اگه من یه همستر بودم،آرامش داشتم.به اون چیزی که داشتم قانع بودم .مجبور نبودم دنبال اهدافم بگردم.دیگه رسیدن به کمال برام معنی نداشت.دنیای به این بزرگی برام می شد به اندازه یه آکواریوم.چیزی رو نمی دیدم که نتونم به دست بیارم و حسرتش رو بخورم.
وقتی دلم می گیره می رم سراغ همسترام.اینا تنها چیزی هستن که خیلی منو آروم می کنن.ازدیدن معصومیت و بی گناهیشون لذت می برم.وقتی از همه جا نا امید می شم،وقتی که هیچ چیز و هیچ کس نیست که بهم آرامش بده،می یام سراغ اینا.وقتی باهاشون بازی می کنم بزرگترین غم های تو دلم رو فراموش می کنم.بعضی وقتا آرزو می کنم که ای کاش من هم یک همستر بودم...


























