بهار، تابستان، پاییز، زمستان
روزی روزگاری تو یه ابر شهر، پسری بود که داشت، تنها و خسته با دلی شکسته گریه می کرد ...
نه اجازه بدین اینجوری براتون بگم ...

آسمان صاف و زلال، تکه های ابر مَثَل پنبه دانه های سفید، می درخشید زیر انعکاس نور خورشید. نسیمی خنک، همسفر بوی خوش شکوفه های تاج عروس، جان تازه می داد به دنیای کبود. صدای دل ربای چکاوکان عاشق و بی قرار، دست نوازش می کشید به روح آدمیان بی قرار، تلائلو زیبای خورشید گرم رفتار، بند می شکست و زنده می کرد حیات در دل زمین یخ حصار.
احساس خجالت در چهره هر دو آنها دیده می شد، با کمی دل نگرانی سعی می کردند سر صحبت باز شده را از دست ندهند و به حرف زدن ادامه دهند، احساس غریبی داشتند، چون آنها تازه با یکدیگر آشنا شده بودند و می بایست از چیزهای بسیاری در مورد یکدیگر مطلع شوند.
زمین سبز قبا، شاداب رو؛ خورشید پر قوت، زندگی ساز، خوش کردار؛ باد آرام تر و چکاوکان خوش رفتار، همه مشغول پروراندن جوجکان کم سن و سال.
دست او در دستش بود، وجودش همه سرشار از عشق. در حالی که همه ذره ذره درونش از محبت سرشار بود، حس سبکی عجیبی داشت و از نفس هم نفسش جان جاودان می گرفت. او دیگر مسحور و عاشق معشوقه اش بود، از شادی هم سفرش سرشار از حس خوب زنده بودن می شد و از اندوه او جان جانان می سوخت.
جوان چکاوکان تازه پرواز، می پریدند از لابلای برگ های سرخ و زرین درختان بلند پرواز؛ نوای خش خش برگهای تنها، صدای ریزش آنها بر سینه خاک؛ زمان پیری خورشید تابان؛ زمان، وقتِ جدایی بود و آغاز هِجران.
آنها ساکت در کنار هم نشسته و او غرق در اندیشه تغییرات جانانش بود. او نمی دانست که چرا هرچه می کوشد تا به او نزدیک تر شود، انگار بیهوده اصرار می کند. هرچه می خواست دلیل آنکه محبت میانشان کم شده را بیابد تا آنرا از میان بردارد نمی شد چون معشوقه اش چیزی ابراز نمی کرد و علت نمی گفت.
و اکنون زمان مرگ خورشید؛ زمان حکم رانی سوز و سرما؛ زمان خواب دنیای بی روح و مرده؛ زمان گریه آسمان تار و تیره؛ زمان فرو ریزش ابر تکه تکه؛ زمان زجه باد مجنون.
اون دیگه حالا تنها و بی کس با دلی شکسته و آکنده از غم، زیر بارون قدم می زنه تا کسی اشک هاش رو نبینه. به خودش میگه ای کاش دست کم می گفت که چه اشتباهی کرده که اون اینجوری گذاشتش و رفت، بی دلیل، بی منطق، بی احساس، بی حرف.
بله دوستای خوبم اون دختر بدون اینکه هیچی بگه خیلی ساده فقط گفت دیگه اون رو دوستش نداره! اون هیچ به این فکر نکرد که چه بلایی قراره سر اون پسر بیچاره بیاد! تازه من این تراژدی غمناک رو کامل براتون نگفتم :(


چه جوک لوس و بی نمکی بود :-( به فرض محال هم اگر یه همچین چیزی درست باشه که البته هر صد سال یکبار اتفاق می افته، بازم این دختره بعد از یک سال خیانت کرده ولی پسرا چی؟ به یک ماه نمی کشه که خیانت می کنن.حالا دارم برات.صبر کن!
=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=
سهند:
هوم؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!
=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=
شلمان:
http://www.weblog.hashalhaf.com/2006/11/post_429.php
نويسنده: shelman | نوامبر 2006
اصلا خاك تو سرش! داداشي ناراحت نباش!
=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=
سهند:
سلام! قجایییییی؟؟؟؟؟
نويسنده: غلام سیاه | نوامبر 2006
مرگ بر خیانت.
=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=
سهند:
پایم :)
نويسنده: غلام سیاه | نوامبر 2006