« ژانویه 2007 | صفحه اصلي | مارس 2007 »

28 فوریه 2007

چرا حلقه ازدواج بايد در انگشت چهارم قرار بگيرد؟

1.ابتدا کف دو دستتان را روبروی هم قرار دهید و دو انگشت میانی دست های چپ و راستتان را پشت به پشت هم بچسبانید.
2. چهار انگشت باقی مانده را از نوک آنها به هم متصل کنید.
3. به این ترتیب تمامی پنج انگشت به قرینه شان در دست دیگر متصل هستند .
4. سعی کنید انگشتان شصت را از هم جدا کنید. انگشت شصت نمایانگر والدین است. انگشت های شصت می توانند از هم جدا شوند زیرا تمام انسان ها روزی می میرند . به این صورت والدین ما روزی ما را ترک خواهند کرد.
5. لطفا مجددا انگشت های شصت را به هم متصل کنید . سپس سعی کنید انگشت های دوم را از هم جدا نمائید. انگشت دوم (انگشت اشاره ) نمایانگر خواهران و برادران هستند. آنها هم برای خودشان همسر و فرزندانی دارند . این هم دلیلی است که انها ما را ترک کنند.
6. اکنون انگشت های اشاره را روی هم بگذارید و انگشت های کوچک را از هم جدا کنید. انگشت کوچک نماد فرزندان شما است. دیر یا زود آنها ما را ترک می کنند تا به دنبال زندگی خودشان بروند.
7. انگشت های کوچک را هم به روی هم بگذارید. سعی کنید انگشت های چهارم (همان ها که در آن حلقه ازدواج را قرار می دهیم) را از هم باز کنید. احتمالا متعجب خواهید شد که می بینید به هیچ عنوان نمی توانید آنها را از هم باز کنید. به این دلیل که آنها نماد زن و شوهرهاي عاشق هستند که برای تمام عمر با هم می مانند. عشق های واقعی همیشه و همه جا به هم متصل باقی می مانند. (این مطلب برگرفته از اساطیر چینی است)

// منبع: www.naghies.ir //

26 فوریه 2007

مرد شما حرف‌هایتان را بهتر می‌فهمد، اگر...

مرد شما حرف هایتان را بهتر می فهمد، اگر...

1 - وقتی از همسرتان می خواهید كه كاری را انجام دهد، بهتر است بگویید: «می شود این كار را انجام بدهی؟» نه این كه «می توانی این كار را انجام بدهی؟» بیشتر زنان در این مواقع از كلمه «می توانی» استفاده می كنند. چرا كه به نظر می رسد مؤدبانه تر باشد. ولی در این صورت شما از همسرتان درباره توانایی های او سؤال می كنید تا این كه به او بگویید كاری را انجام دهد. مردان ترجیح می دهند كه درخواست شما مستقیم باشد نه این كه با ایما و اشاره، مطلبی به آنها فهمانده شود.

۲ - رك و مستقیم با آنها صحبت كنید: سعی كنید كه دقیقاً آنچه را كه مد نظر دارید به شوهرتان بگویید و تنها به سرنخ ها و نشانه ها نپردازید. فراموش نكنید آنها مثل شما حس ششم قوی ندارند!

۳ - این را درك كنید زنان بیشتر از مردان به گوش دادن بها می دهند: برای این كه گوش دادن به صحبت های طرف مقابل در حكم راهی برای بیان كردن عشق و علاقه و حتی منعكس كننده یك ارتباط است. ولی برای یك مرد هرگز این طور نیست.

۴ - وقتی كه به صحبت شما گوش می دهد از او تشكر كنید: مردان به این نوع تأیید از جانب شما احتیاج دارند، خصوصاً اگر در حیطه روابط نیز باشد. چون اغلب گمان می كنند قادر به درك نیازها و خواسته های همسرشان نیستند و تشكر شما، این ابر سیاه را از افكار آنها پاك می كند!

۵ - مختصر و مفید صحبت كنید: مردان توجه و علاقه چندانی به جزئیات اطراف خود ندارند. مثلاً برای آنها مهم نیست كه پرده های خانه دوست شما چه رنگی است یا چند تار مویی را كه اخیراً در وسط موهایتان رنگ كرده اید به شما می آید یا نه. پس سعی كنید از مرد خود چنین انتظاری را نداشته باشید. چون با این كار لطف بزرگی به زندگی زناشویی خود كرده اید!

۶ - آنقدر بپرسید تا نظرش را واضح به شما بگوید: مثلاً برای خرید لباس، گاهی از او می پرسید كه نظرش در مورد رنگ لباس چیست و او می گوید «هر چه تو می پسندی، من هم می پسندم.» اما بعد از خرید لباس رنگش را چندان نپسندد. بنابراین قبل از خرید و هر كار دیگری كه نظر او برایتان اهمیت دارد، نظر دقیق و واقعی او را جویا شوید تا در آینده دچار مشكل نشوید.

۷ - به او نگویید: «تو هیچ وقت به حرفهایم گوش نمی دهی!» این كار دقیقاً مساوی است با آغاز یك سلسله احساس تحقیر و ناپختگی در همسرتان، که آغاز ایرادگیری وی از شما خواهد بود.

۸ - در نهایت در حضور اطرافیان از او به خاطر درك والایش، تشكر كنید. از این كه او همیشه به شما گوش می دهد و این كه چقدر خوب شما را درك می كند. شما فقط امتحان كنید؛ معجزه می كند!


.: تبیان :.

24 فوریه 2007

حل مسئله!

تا حالا توی حل مسئله ای به این مرحله رسیدی؟

Math_Paper.JPG

20 فوریه 2007

یک روز زندگی

دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است.
تقویمش پرشده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی. نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.

داد زد و بد و بیراه گفت، خدا سکوت کرد.
آسمان و زمین را بهم ریخت، خدا سکوت کرد.
جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سکوت کرد.
به پر و پای فرشته و انسان پیچید، خدا سکوت کرد.
کفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد.
دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد؛ خدا سکوتش را شکست و گفت:«عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت، تمام روز را به بد وبیراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها یک روز دیگر باقیست. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن».

لابلای هق هقش گفت: اما با یک روز! با یک روز چه کار می توان کرد!؟

خدا گفت: «آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی که هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی یابد، هزار سال هم به کارش نمی آید.» و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: «حالا برو و زندگی کن.»

او مات و مبهوت، به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید. اما می ترسید حرکت کند، می ترسید راه برود، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد ... بعد با خودش گفت: وقتی فردایی ندارم نگه داشتن این زندگی چه فایده؟ بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم.
آنوقت شروع به دویدن کرد، زندگی را به سرو رویش پاشید، زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، می تواند پا روی خورشید بگذارد. می تواند ...

او در آن یک روز آسمان خراشی بنانکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را بدست نیاورد اما ... اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید. روی چمن خوابید، کفش دوزکی را تماشا کرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را دیدی و به آنهایی که نمی شناختندش سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد. او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.

او همان یک روز را زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند: امروز او در گذشت، کسی که هزار سال زیسته بود!

19 فوریه 2007

فال قهوه

تاحالا فال قهوه گرفتی؟ اصلاً به فال اعتقاد داری؟
قهوه، ورق، چای، نخود، تسبیح، کف دست... با همه اینا می شه فال گرفت.

یه زمانی خیلی دوست داشتم فال بگیرم. فال قهوه. با اینکه 80% چیزایی که بهم می گفتن، حرفای به درد نخور و مزخرفی بود، ولی هرچند وقت یکبار دوست داشتم که فال بگیرم. خصوصاً زمانی که پشت کنکوری بودم و دلم می خواست بدونم دانشگاه قبول می شم یا نه؟
در بین حرفهایی که بهم می زدن، یکیشون همیشه ثابت بود و اون هم اینکه به من می گفتن تو دانشگاه شهرستان قبول می شی و مدام در رفت و آمدی.
من اون موقع خیلی از این حرفا ناراحت می شدم ولی پیش خودم می گفتم که اینا همش مزخرفه.فال که همیشه درست در نمی یاد. با این حرفا خودم رو دلداری می دادم. تا اینکه اون سال کنکور، هم آزاد وهم سراسری، شهرستان قبول شدم.
به یاد فالی که گرفته بودم افتادم.خیلی ناراحت بودم ولی هرجور شده می خواستم از این اتفاق جلوگیری کنم. به خواست خودم و توافق خانواده، هیچ کدوم از اون رشته ها رو نرفتم و دانشگاه علمی-کاربردی رو برای درس خوندن انتخاب کردم که تهران باشم. خیلی خوشحال بودم که تونستم جلوی سرنوشتی که برام رقم خورده بود رو بگیرم. احساس غرور و قدرت می کردم.
از اون موقع 3 سال گذشت و من دوباره برای مقطع کارشناسی کنکور داشتم واین بار برای اینکه مطمئن باشم قبول می شم، شهرستان انتخاب رشته کردم و قبول شدم. پیش خودم فکر می کردم که به تهران مهمان یا انتقالی می گیرم و اصلاً شهرستان نمی رم و با همین خیال، خوش و خرم روزهارو سپری می کردم.
باز هم به خودم آفرین گفتم برای اینکه برای دومین بار جلوی تقدیر ایستادم و نگذاشتم که هرکاری دلش می خواد بکنه.
ولی امروز فهمیدم که نمی تونم برای ترم اول مهمان یا انتقالی بگیرم.انگار سرنوشت با من سَرِ جنگ داشت. انگار می خواست به زور هم که شده روی من رو کم کنه و قدرتش رو به من ثابت کنه!
امروز فهمیدم که با سرنوشت نمی شه جنگید.بعضی وقتا می شه عوضش کرد. بعضی وقتا هم اگه اون نخواد، هیچ کاری نمی شه کرد. من سعی خودم رو کردم ولی نشد.
الان هم ناراحت نیستم. گاهی وقتا مجبوریم تسلیم بشیم. برای کسی که تاحالا دور از خونه نبوده و به خانواده خیلی وابستگی داره، خیلی سخته که دور از خونه باشه. ولی من از خودم مطمئنم و می دونم که می تونم سختی هارو تحمل کنم. چون هدف دارم. می دونم که اونجا هم کلی چیز یاد می گیرم و تجربه کسب می کنم. می دونم که باز هم قراره که بزرگ بشم. امروز تسلیمم. تسلیم اراده و خواست خدا. اگرچه علیرغم میل باطنی منه، ولی با جون و دل می پذیرم. چون می دونم اون چیزی که اون برای من بخواد جز خیر و صلاح چیزی نیست. می دونم که بدون اراده اون، حتی یه برگ هم از درخت نمی افته.
خیالم راحته.چیزی که اون برای من انتخاب کنه حتماً بهترینه!
از این به بعد هم تصمیم گرفتم که دیگه فال نگیرم. می ترسم از اینکه بعضی چیزای دیگه ای که قبلاً شنیده بودم، درست از آب در بیاد و من مجبور باشم که تا آخر عمرم شهرستان بمونم...

14 فوریه 2007

Happy Valentine






by Admin

13 فوریه 2007

پاره نوشته های یک آواره - مقدمه بی مقدمه و نوشته ای از روز اولش

مقدمه بی مقدمه
امروز که به من اصلاً مربوط نیست چه روزیه، نوشته های خودم رو روی کاغذ پاره ها، دیوارهای شکسته و ستونهای خسته می نویسم. تا حالا هم، حتماً چند بار نوشته های پاره و پوره ی من رو، روی دیوارهای کوچه و خونه ات خوندی و ...
البته اصلاً مهم نیست که بعد از خوندنش چه حسی بِهِت دست میده ... اون چیزی که باعث میشه اینا رو بنویسم اینه که به من حس خوبی دست میده ...
البته همونطوری که گفتم، من فقط دوست دارم روی کاغذ پاره و دیوارهای شکسته و ... بنویسم. اما خوب اگه نوشته هام رو بخونی میفهمی.

نوشته ای از روز اولش

امروز یه دیوار پیدا کردم قدیمی و درب و داغون ... به خودم گفتم این دیوار جون میده واسه ی نوشتن یه خاطره و کشیدن یه عکس از خاطره ها ... این جوری وقتی این دیوار رو داغونش میکنن خاطره ی روش با گرد و خاکش توی کل محله پخش میشه!!! از این فکر خندَم گرفت ...
همینجوری که جلوی دیوار بودم و میخندیدم، چشمم به سایه ام روی دیوار افتاد. چقدر هیکلم تغییر کرده بود ... خیلی وقت بود خودم رو درست و حسابی توی آینه ندیده بودم؛ خوب شد لااقل یه سایه از خودم دیدم!
تصمیم گرفتم جایی که سایه ام افتاده بود رو با ذغال سیاه کنم و بعد باقیِ نقاشیم رو بکشم. به سایه گفتم همینجوری وایسا تا ذغال بیارم ... خم شدم تا از توی کوله ام که روی زمین انداخته بودم، ذغال ها و باقی وسایلم رو، دربیارم ... توی کوله پُرِ خرت و پرت بود ... ذغال ها رو پیدا نمی کردم ... یه نیگاه به سایه انداختم ... خیالم راحت شد، چون همونجوری ثابت، وایساده بود ... دوباره شروع کردم به گشتن.
آها، ذغال رو پیدا کردم ... اما یه چیز برام عجیب بود ... به ذغال ها با دقت نیگاه کردم ... نه ذغال ها مشکلی نداشتن. خب، پس دیگه وقتش بود که شروع کنم ... یه تیکه ذغال رو انتخاب کردم و بوسیدم. همیشه همینجوری نقاشی هام رو آغاز می کردم. می دونستم که لبم سیاه میشه ولی مهم نبود ... مهم این بود که اینجوری حسّ نقاشیم بالا می رفت!
به دیوار نزدیک شدم تا جای سایه ام رو سیاه کنم ... عزا گرفته بودم که الان سایه ام هم با من تکون می خوره و من باید ذهنی سایه ام رو بِکِشم ... اما وقتی جلو رفتم سایه تقریبا هنوز سر جاش بود و فقط انگار یه سایه ی دیگه هم روش افتاده بود. با تعجب برگشتم ببینم اون کیه که سایه اش روی سایه ی من افتاده و من متوجهش نشدم!
یه پسر بچه داشت مات و مبهوت نیگام می کرد ... بهش نیگاه کردم و خندیدم ... اونم زور زورکی یه لبخند تحویلم داد که بیشتر شبیه گریه بود ... روی دیوار رو نگاه کردم و کمی اونورتر رفتم ... عجب ... پس اون قبلیِ سایه ی من نبود، سایه ی اون پسر بود ... به سایه ی خودم نیگاه کردم ... به دلم نچسبید از سایه ی اون پسر بیشتر خوشم اومده بود ... برگشتم تا به پسر بگم همون جا وایسه تا من طرح سایه اش رو بکشم ... اما اون نبود ...
رفتم اونجایی که وایساده بود تا ببینم کجاست ... بعد هم نیگاه کردم که سایه ی خودم کجا میفته ... تقریبا همونجایی که سایه ی پسر میفتاد، یه سایه ی گنده تر روی دیوار افتاده بود ... حدودش رو تقریبی به خاطر سپردم و رفتم جلوی دیوار ... طرح سایه رو کشیدم و توش رو سیاه کردم ... تمام مدتی که داشتم توی سایه رو سیاه می کردم همش به پسرک فکر می کردم ... نمی دونم چرا تا یادِ لبخند شبیه گریه اش میفتادم بی اختیار خندم می گرفت؟!؟
کارم که تموم شد به فکر فرو رفتم که حالا چی؟ برگشتم و دیدم پسرک دوباره اومده و وایساده ... خورشید داشت غروب می کرد و دیگه سایه ای روی دیوار نبود، الّا سایه ی ذغالی!
پسرک اومد جلو ... به طرحی که کشیده بودم خیره شد ... بعد پرسید: « این منم؟؟؟» ... با سر اشاره کردم آره. نمی دونم چرا اما خندید ... این بار خندش بهتر شده بود، بیشتر شبیه خنده بود! بهم گفت: « خودت چی؟؟ » گفتم فکر می کردم که خودمم بعد دیدم که نیستم حالا می خوام داستانش رو کنارش بنویسم ... گفت: « اسمش رو چی میذاری؟ » گفتم: « آدمها می روند اما سایه ها می مانند ... » ... یه کم فکر کرد و گفت: « نه، اسمش رو بذار سایه ی ذغالی! » و خندید ... این آخری دیگه جداً خنده بود و یکی از قشنگترین خنده هایی که تا حالا دیده بودم. قبول کردم.
گچ رو از توی کوله در آوردم تا یه تیکه از دیوار رو سفید کنم برای نوشتن داستان « سایه ی ذغالی » ... بعد از اینکه گچ خشک شد با قلم موی ریز و رنگ نیلی شروع به نوشتن داستان کردم ... پسرک دیرش شده بود ... باید می رفت خونه ... از من قول گرفت که داستان رو تموم کنم و قول داد که فرداش بیاد و داستان رو روی دیوار بخونه ...
شب شده بود و من دیگه فقط با نور چراغ قوه کار می کردم ... اما باید داستان رو تموم می کردم و می رفتم ... آخه قول داده بودم!
داستان که تموم شد، وسایلم رو جمع کردم و کوله ام رو بستم. شب رو توی پارکِ سر همون کوچه، صبح کردم ... خوبیش این بود که هوا سرد نبود و می شد شب رو توی پارک سر کرد. صبح که شد خواستم ببینم پسرک به قولش وفا میکنه و میاد که داستان رو از روی دیوار بخونه؟ ... واسه ی همین راه افتادم به سمت دیوار ... دیدم پسرک با دوستاش جلوی دیوار وایسادن و دارن تماشا میکنن ... خوشحال شدم ... پسرک من رو دید و خوشحال به سوی من دوید ...از من تشکر کرد و خواست که هر جا که داستانی روی دیواری می نویسم بهش خبر بدم ... اون گفت یه دوستی داره که یه وبلاگ داره و می تونه داستانهای من رو توی وبلاگش بذاره ... من نمی دونستم که وبلاگ چیه؟ به همین دلیل ازش پرسیدم که وبلاگ یعنی چی؟ و اون هم برام توضیح داد و من فهمیدم که وبلاگ یه دیوار خیلی بزرگیه که توش میشه خیلی چیزها نوشت و خیلی ها می تونن اون چیزها رو بخونن!
با هم دست دایم و قرار شد که هر وقت که داستان جدیدی روی دیوارِ مردم نوشتم به اون بگم تا دوستش اون داستان رو، روی وبلاگش بنویسه تا همه بخونن! اون یه شماره تلفن به من داد و یه کارت تلفن نیمه کاره!

این جوری شده که شما هم الان می تونید این داستان بخونید!!!!

9 فوریه 2007

بدرود ای گذشته! بدرود!

چند هفته پیش بهتون گفتم که هیچ احساسی ندارم. دچار یه حسّ ِ بی حسّی شده بودم. ولی الان بهتون می گم که احساس آرامش می کنم. احساس می کنم تا حدودی از اون حالت معلق بودن در اومدم. به زمین نزدیک تر شدم.

یکی از چیزهایی که مدتها، بهتر بگم، سال ها فکر من رو به خودش مشغول کرده بود و من همیشه به خاطرش عذاب می کشیدم، حل شد. برای همیشه تموم شد.
چیزی رو که منتظرش بودم، دیدم!
چیزی رو که باید می شنیدم، شنیدم!
حالا دیگه خیالم راحته. واسه همیشه می تونم این پرونده رو ببندم و یه گوشه از ذهنم بایگانیش کنم. احساس سبکی می کنم. انقدر سبک شدم که می تونم پرواز کنم. این حس رو 2 سال پیش هم تجربه کردم. ولی افسوس که اون آرامش، همیشگی نبود.ای کاش آدما حرفای دلشون رو به موقع می زدن. قبل از اینکه خیلی دیر بشه و اون حرفا تو دلشون فسیل بشه...
ولی الان امیدوارم و از خدا می خوام که این آرامش برای همیشه با من بمونه. این بار می خوام به خودم کمک کنم که مشکلم رو برای همیشه حل کنم و کنار بگذارم.
تصمیم گرفتم به جای دیگران، این بار خودم رو در اولویت قرار بدم.راستش دلم برای خودم می سوزه. دیگه خسته شدم از بس فکر کردم و حسرت روزها و سال های گذشته و از دست رفته رو خوردم.
حالا می خوام به حال و آینده فکر کنم. دلم می خواد حسابم رو با گذشته تسویه کنم و برای همیشه بگذارمش کنار. خیلی سخته. برای آدمی که 22 سال با گذشته خودش زندگی کرده، گذشته ای که جز حسرت چیزی نبوده، خیلی سخته که بتونه همه چیز رو فراموش کنه.
ولی الان می خوام که همه چیز تموم بشه. با همه خوبی ها و بدی هاش. من از گذشه کلی درس گرفتم و تجربه کسب کردم و برای بدست آوردن این تجربه ها، قیمت های گزافی پرداخت کردم.
باید خوش حال باشم. با تمام سختی هایی که تحمل کردم، احساس بزرگی می کنم. احساس می کنم تا حدی کوله بارم پر شده. البته هنوز خیلی چیزا هست که باید یاد بگیرم و تجربه کنم. زندگی مثل یه معلمی می مونه که اول امتحان می گیره، بعد درس می ده.
تصمیم گرفتم با گذشته خداحافظی کنم. از خدا می خوام که کمکم کنه. چون می دونم راه سختی در پیش دارم. از دوستان عزیزی که در این راه منو همراهی می کنن، صمیمانه سپاسگزارم وامیدوارم روزی بتونم کمکهاشون رو جبران کنم. الان که دارم براتون می نویسم، احساس خوبی دارم. امشب بعد از مدتها به آسمان نگاه کردم و ستاره هارو دیدم...
خدایا، تو همیشه، همه جا و در تمام مراحل زندگی، در کنارم بودی و همراهیم کردی. این بار نیز به امید همراهی تو، قدم در این راه می گذارم و ایمان دارم که مرا تنها نخواهی گذاشت.کمکم کن که سربلند به پایان راه برسم. کاری کن که وقتی به یاد گذشته می افتم، به جای آه کشیدن، لبخند بر لبانم بنشیند و خرسند باشم از تجاربی که بدست آوردم.
با نام و یاد تو آغاز می کنم...
بدرود ای گذشته! بدرود!

8 فوریه 2007

چهار نکته همسرداری (برای خانمها)

همسرداری و گرم نگه داشتن كانون زندگی خانوادگی اگرچه كاری سهل و آسان به نظر می رسد اما كمتر كسی موفق می شود به آسانی و بدون تلاش به زندگی اش گرمی ببخشد. رعایت نكات و فرمول هایی در چگونگی برخورد با همسرانتان می تواند شما را در داشتن كانونی گرم و دلپذیر كمك كند. نكاتی كه می خوانید حاصل كار و تلاش متخصصان و برگرفته از زندگی های موفق است:

× بیرون از خانه:
برای این كه به آرامش برسید و بتوانید به طرف مقابل تان نیز آرامش بدهید بهتر است كلبه یا جایی را بیرون از شهر و دور از هیاهو مثل جنگل در نظر بگیرید. سعی كنید در این محل به هیچ وجه به تلویزیون، رادیو و تلفن دسترسی نداشته باشید. اگر تلفن همراه دارید آن را خاموش كنید. در این زمان شما و همسرتان فرصتی دارید برای این كه بتوانید با هم حرف بزنید و تنها باشید.

× بیان نیازها به زبان ساده:
بیشتر خانم ها اعتقاد دارند كه شوهرشان باید خودش نیازهای آنان را بشناسد و در رفع آن بكوشد. این دسته از زنان - كه البته كم هم نیستند - معتقدند اگر برای شوهرشان توضیح بدهند كه چه چیزی باعث شادی و خرسندی شان می شود، باعث شكسته شدن غرور و شخصیت آنان خواهد شد. خانم ها باید بدانند كه تنها راه به دست آوردن هر چیز این است كه شخصی آن را درخواست كند. شوهران شما نیز مثل همه انسان های دیگر نمی توانند فكرها را بخوانند و درك فراحسی ندارند. بنابراین بی جهت زندگی تان را تلخ نكنید و جار و جنجال راه نیندازید. خیلی ساده به آنها بگویید چه چیزی باعث شادی تان خواهد شد. برای مثال اگر شوهرتان از شما سؤال كرد كه شام را دو نفری بیرون برویم یا با دوستان و اقوام غذا بخوریم، آنچه را كه واقعاً دلتان می خواهد به او بگویید و رودربایستی را كنار بگذارید. زیرا اگر از روی خجالت یا ملاحظه یا هر چیز دیگری حقیقت را از او پنهان كنید او تصور خواهد کرد كه به خواسته شما عمل كرده است. بنابراین سعی كنید صداقت را اصلی ترین محور زندگی تان قرار دهید.

× برای هم لقمه بگیرید!
وقتی غذایی می پزید از شوهرتان در مورد آن غذا نظر بخواهید و سعی كنید در طول هفته چند بار غذاهای مورد علاقه او را درست كنید. سعی كنید روش های بهتر و دقیق تر پخت غذاهای مورد علاقه او را یاد بگیرید. در طول ماه برای یك بار هم كه شده با پختن غذای مورد علاقه او و چیدن سفره یا میز به طرزی متفاوت با گذشته، بدون این كه قاشق و چنگال سر سفره یا میز ببرید با استفاده از دست غذا بخورید و برای او لقمه بگیرید و از او هم بخواهید این كار را انجام بدهد. این كار باعث می شود مثل روزهای اول زندگی یا سر سفره عقد كه كیك و عسل در دهان یكدیگر می گذاشتید، احساس صمیمیت و یكرنگی بیشتری با هم بكنید.
[از دست ما عصبانی نشوید! : اگر جزو آدم های بسیار مبادی آداب هستید و نمی توانید از قاشق و چنگال صرفنظر کنید، هنگام صرف غذاهایی نظیر کتلت و کوکو برای هم لقمه بگیرید.]

× تناسب اندامتان را حفظ كنید
اگر بیش از اندازه چاق یا لاغر هستید، به فكر بیفتید تا تناسب اندام خود را به دست بیاورید. به یك متخصص تغذیه مراجعه كنید و سعی کنید دریابید كه علت این مشكل در چیست. با رعایت یك رژیم غذایی متعادل، اندامتان را در وضعیت مناسبی قرار دهید. به آزمایشات و نكاتی كه پزشك به شما توصیه كرده توجه كنید و در كنار آن با تكنیك های توجه به از بین بردن كینه و حسادت و نفرت از دیگران، به پاكسازی روح تان بپردازید و انرژی های منفی و نگرانی و افسردگی را از خود دور كنید.


.:تبیان:.

6 فوریه 2007

موانع ازدواج دختران و پسران از دید خود آنها

●موانع ازدواج دختران و پسران» از دید خود آنها چیست؟
مطالعات ملی نشان می دهد در حالی كه «نداشتن ثبات شغلی»، پس از «بیكاری» از مشكلات و موانع اصلی ازدواج پسران از منظر كل جوانان است، «آزاد نبودن در انتخاب همسر دلخواه» پس از «پیدا نكردن فردی كه به عنوان همسر دارای خصوصیات دلخواه باشد» مهمترین مانع ازدواج دختران جوان به شمار می‌رود.

كل جوانان «نبود حس مسئولیت پذیری در فرد» را چهارمین مانع ازدواج برای دختران و «نداشتن توان مالی كافی» برای پسران می دانند و پس از آن پسران «پیدا نكردن فردی كه به عنوان همسر دارای خصوصیات دلخواه باشد» را دارای اهمیت دانسته اند.
پس از این عامل در حالی كه «عدم امكان تهیه مسكن مناسب» به عنوان یكی از مشكلات پسران برای ازدواج است «بی برنامه بودن در زندگی» برای دختران از مشكلات اصلی ازدواج مطرح می شود.
به گزارش ایسنا، «وجود ملاك های سختگیرانه خانواده در ازدواج» برای دختران، بیش از پسران تبدیل به مشكل شده است؛ چرا كه این عامل در رتبه هفتم سلسله مراتب موانع ازدواج دختران قرار داشته و برای پسران در اولویت شانزدهم قرار دارد.
در حالی كه از منظر پسران جوان كشور، برای پسران «شروط دست و پا گیر خانواده دختر» در رتبه نهم موانع ازدواج قرار دارد «سختگیر بودن در انتخاب همسر» برای دختر در این مرتبه قرار می گیرد.
گفتنی است «نقص جسمانی» ، «عدم بلوغ شخصیتی كافی در فرد» و «ناتوانی والدین در راهنمایی برای ازدواج» در میان دختران در این سلسله مراتب دارای رتبه بالاتری است.
در حالی كه «نداشتن كارت پایان خدمت وظیفه یا معافیت» برای پسران به عنوان مانع ازدواج مطرح است، دختران دارای مشكلی به نام «ناتوانی مالی والدین در تدارك ازدواج برای فرزندان» هستند؛ این در شرایطی است كه با وجود مانعی به نام «اولویت دادن به ادامه تحصیل» برای ازدواج دختران، پسران به ادامه تحصیل به عنوان مانعی برای ازدواج نگاه نمی كنند.
به گزارش ایسنا این تحقیق بیانگر آن است كه «شروط دست و پاگیر خانواده دختر» برای پسران در مرتبه نهم مشكلات ازدواجشان قرار دارد، اما در مقابل «فراهم نبودن جهیزیه» برای دختران مطرح می شود.
در حالی كه از سوی جوانان «فراهم نبودن وسایل زندگی» نوزدهمین مشكل پسران برای ازدواج نام برده شده است، دختران «محدود بودن دایره انتخاب همسر» را مشكل خود می دانند. این تحقیق نشان می دهد كه دختران بیش از پسران به «بلوغ شخصیتی كافی در فرد» برای ازدواج اهمیت می دهند؛ چراكه نبود این ویژگی در میان موانع ازدواج دختران دارای جایگاه دهم و برای پسران دارای رتبه دوازدهم است.


.:تبیان:.

5 فوریه 2007

دوست داشتن و حس تملک

تا حالا به این فكر كردین چرا این چند وقته اخیر اینقدر در مورد این موضوع، آدما و مخصوصا خانوما حساس شدن؟ البته این فقط منحصر به روابط بین دو جنس متفاوت نیست.

اصلا چرا این موضوع به وجود اومده ؟
بشر جماعت حالش اینه، كاریشم نمیشه كرد. هر چیز رو كه دوست داشته باشه میخواد مالكش بشه.
ولی این موضوع در روابط دو نفر چه تاثیری میگذاره؟
ببینید، بگذارید منصف باشیم، شاید همه از این تملكه یه جورایی خوشمون نیاد و اون رو یه جور توهین نسبت به احساسمون بدونیم؛ اما مطمئننا یه گوشه هایی از این حس رو هممون داریم هممون دوست داریم كه قسمت بیشتری از وجود طرف رو در تسخیر خودمون داشته باشیم، بی برو برگرد!
اساسا نمیشه گفت همچین حسی كاملا مضر هست، ابدا. از یه جهت میشه گفت تا یه حدش منطقی و معقول و حتی ضروری هست. یعنی در یه رابطه كه از حد معمولی و سطحی فراتر رفته همچین حسی تكلیف طرفین رو مشخص میكنه . اینطوری كه طرفین با توحه به میزان براورده شدن این حس، تصمیم میگیرند كه چقدر برای رابطشون و طرفشون مایه بگذارند و تا چه حد میتوانند پایه های این رابطه رو محكم كنند. خوب این خود به خود یه اعتماد به نفس بسیار با ارزش هم میده كه برای بقا و ادامه رابطه خیلی مفید هست؛ خوب،این طرف مثبت قضیه بود.

این حس وقتی كه جنبه كاملا شخصی، بی منطق و كاملا یك طرفه پیدا میكنه واقعا تبدیل به یه عامل مضر میشه در این حالت پویایی استقلال احساس یك طرف تهدید میشه و مالكیت شخص روی حسش، دوست داشتنش و توجه كردنش زیر سوال میره و تهدید میشه. در این حالت هیچ كدوم از اون مزایای مورد قبلی رو نمیشه پیدا كردو یه طرف میخواد تمام وجود و احساس طرف مقابل رو، خودخواهانه برای خودش داشته باشه.
و این تیشه ایست بر ریشه های رابطه!


.:مجله آینه:.

4 فوریه 2007

مقایسه زنان و مردان در تحمل فشارهای عصبی

زنان قابلیت بیشتری برای تحمل فشارهای عصبی نسبت به مردان دارند. این نتیجه تحقیقی است که پروفسور "اولیور ولف" استاد دانشگاه "بیلفلد" در آلمان انجام داده است.

بر اساس این پژوهش علمی، در زنان هورمونی وجود دارد که باعث می شود که قابلیت بیشتری برای تحمل فشارهای عصبی به مردان داشته باشند. این هورمون جنسی "استارآدیول" نام دارد که در تخمک های زن تولید می شود.

در این رابطه روانشناسان دانشگاه هلسینکی نیز کشف کرده اند که عدم قابلیت تحمل فشارهای روانی، روند یادگیری را تحت تأثیر منفی قرار می دهد. به این ترتیب زنان توانایی بیشتری در یادگیری دارند. از نظر این محققین علت یادگیری بهتر زنان این است که به اشتباهات خود بهتر پی می برند و برای رفع آن می کوشند. بر خلاف زنان، مردان که عموماً تلاش دارند، تصویر کاملی از خود ارائه دهند، هنگام یادگیری نیز تحت فشار عصبی قرار دارند که این امر مانعی برای یادگیری آنان می شود.

طبق تحقیقی دیگر که توسط همین گروه صورت گرفته و در آن وضعیت روانی ۳۰۰۰ کارمند بررسی شده است، مردان بیشتر از زنان دچار بیماری های روانی می شوند . علت این امر ، فشارهای عصبی می باشند. بر اساس این پژوهش، به همین علت است که مردان بیش از زنان به الکل و یا سیگار معتاد شده و یا دچار بیماری های جسمی خاصی می شوند، بیماری هایی که علل آنان فشارهای عصبی می باشند.


.: شهرزاد نيوز :.

3 فوریه 2007

بیا تا برایت بگویم

چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من
شبیخون ججم تو را پیش بینی نمی کرد
و خاصیت عشق، این است ...

TanhaeeMan.JPG

آسمان ...


چشم می بندیم، تنها تاریکی را می بینیم و سوگند می خوریم که دیگران ما را ترک گفته اند و در تنهایی رها شده ایم ...
چشم می گشاییم و نور را می بینیم؛ اما در اطرافمان، باز تنهایی را می بینیم ...
آنگاه نگاه از زمین می کَنیم و چشم به آسمان می دوزیم ...
و سراسر آه، ما را فرا می گیرد ...

چند بار شِکوه کردیم از مردمان ؟؟؟ چند بار گریستیم از نا مردُمی، از رنج های بی پایان ؟؟؟
و چند بار، شکایت به آسمان بردیم ؟؟؟
و خداوند را قسم دادیم و التماسش کردیم که یاریمان کند ؟؟؟
نمی دانم چرا تنها وقتی تنها می شویم به آسمان پناه می بریم ؟؟؟
نمی دانم چرا تنها وقتی آزرده و خسته از دنیا می شویم، حضور آسمان را احساس می کنیم ؟؟؟

دلم می خواهد چشم دل باز کنم و آسمان را با چشم دل ببینم و احساس کنم ...
اما چه کنم که دلم از دنیا پر شده است و چشم من، تاب و توان دیدنش کم شده است !!!
و چه بی طاقت و دل نگران؛ چشم به دست خالی دنیا دوخته ام !!!
و چه زود، دلم از خالی دنیا، پر شده است ؟؟؟

2 فوریه 2007

Baby Bin

عکس بچگی های مستر بین!...

BabyBin.jpg

1 فوریه 2007

پشت دریاها

قایقی خواهم ساخت ٬
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچکسی نیست که در بیشه ی عشق
قهرمانان را بیدار کند.

قایق از نور تهی
و دل از آرزوی مروارید ٬
همچنان خواهم راند.
نه به آبی ها دل خواهم بست
نه به دریاپریانی که سر از آب بدر می آرند
و در آن تابش تنهایی ماهیگیران
می فشانند فسون از سر گیسوهاشان.

PoshteDaryaha.JPG

همچنان خواهم راند.
همچنان خواهم خواند:

« دور باید شد دور.
مرد آن شهر اساطیر نداشت.
زن آن شهر به سرشاری یک خوشه ی انگور نبود.
هیچ آیینه ی تالاری ٬ سرخوشی ها را تکرار نکرد.
چاله آبی حتی ٬ مشعلی را ننمود.
دور باید شد دور.
شب سرودش را خواند ٬
وبت پنجره هاست. »

همچنان خواهم خواند.
همچنان خواهم راند.

پشت دریاها شهری است
که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است.
بام ها جای کبوتر هایی است که به فواره ی هوش بشری می نگرند.
دست هر کودک ده ساله ی شهر ٬ شاخه ی معرفتی است.
مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند
که به یک شعله ٬ به یک خواب لطیف.
خاک موسیقی احساس تر می شنود
و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد.

پشت دریاها شهری است
که در آن وسعت خورشید به اندازه ی چشمان سحرخیزان است.
شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند.

پشت دریاها شهری است !
قایقی باید ساخت.

« سهراب سپهری »