بهار، تابستان، پاییز، زمستان…. و بهار!
دلم پر از حرفه. حرفایی که هیچ وقت زده نشد.
ای کاش می تونستم همشو یه جا از دلم بیرون بریزم.
دلم پر از احساسه. احساسی که هیچ وقت بیان نشد.
ای کاش می تونستم همشو یه جا تقدیم کسانی کنم که دوستم داشتند و من نیز…
این تقدیر من بود. سرنوشتی که برام رقم زده شده و هیچ کاریشم نمیشه کرد.
گله ای نیست. دیگه عادت کردم.
یه دوست خوب تو آسمون دارم که هر وقت دلم می گیره، باهاش درد دل می کنم. اون همیشه دست نوازش رو سرم می کشه و با حرفاش آرومم می کنه.خیلی دوسم داره. بیشتر از اونی که لیاقتش رو داشته باشم.
اما نمی دونم که اونم می دونه من چقدر دوسش دارم یا نه؟
یه ماه پیش که رفته بودم خونش، بهش گفتم که خیلی نوکرشم، خیلی دوسش دارم. اما نمی دونم تو اون شلوغ پلوغی صدامو شنید یا نه؟
من فریاد زدم، اما مثل همیشه بی صدا…
این دوست خوب، همیشه تو زندگی، بهترین ها رو سر راه من قرار داده. همیشه کاری کرده که دیگران هم، مثل خودش دوسم داشته باشن. بعضی ها کمتر، بعضی ها بیشتر، بعضی ها سطحی، بعضی ها عمقی.
میون این بعضی ها، کسایی بودن که دوست داشتنشون با بقیه فرق می کرد. زیادی از ته دل بود. زیادی خالص بود. انگار با تمام وجودشون منو دوست داشتن. یه عشق پاک، یه عشق اسطوره ای، یه عشقی که تو این دوره زمونه خیلی کم پیدا می شه. عشقی که هر بنی بشری آرزوش رو داره. عشقی که ارزشش کمتر از عشق الهی نیست.
ولی من در عوض چی کار کردم؟ همه رو از خودم رنجوندم و دور کردم.
نمی دونم چرا؟ گاهی وقتا خوشی می زنه زیر دل آدم و قدر چیزهایی رو که داره نمی دونه و اونارو به راحتی از دست می ده.
منم همین کارو کردم. خدا، بهترین هارو سر راه من قرار داد و من به راحتی ازشون گذشتم. البته خیلی هم راحت نبود :-)
وقتی که به هر کدوم از اونها فکر می کنم، از خودم متنفر می شم و به این نتیجه می رسم که من لیاقت عشق پاک اونها رو نداشتم. نمی دونم چرا اینجوری می شه؟ انگار از یه چیزی می ترسم. ترس از نزدیک شدن. آخه من یه سیم خاردار دور خودم کشیدم و یه تابلو بهش نصب کردم که روش نوشته: ورود ممنوع !
انگار نمی تونم به هیچ کس اجازه بدم که از یه حدی بیشتر، به من نزدیک بشه. انقدر خودم رو درون این چهار دیواری محصور کردم که نه خودم می تونم ازش بیرون می رم و نه می تونم به کسی اجازه ورود بدم. انگار از پشت شیشه همه قشنگی ها رو می بینم ولی به خودم اجازه نمی دم که نزدیکشون بشم.
یک عمر با حسرت گذشت. حسرت بیان احساسات. همه فکر می کنن که من خیلی بی احساسم، سردم، زیادی منطقی ام. ولی اینجوری نیست. این یه روی سکه است.
من هم احساس دارم. ولی نمی تونم بیان کنم. بهتر بگم، نمی خوام بیان کنم. می ترسم....
یک عمر خودم رو از لذت داشتن بهترین ها محروم کردم. هر بار می گفتم این آخرین باره. ولی دوباره تکرار می شد. تکرار، تکرار و تکرار...
دیگه برام شده مثل یه عادت. می دونم هر بار که چنین چیزی تو زندگیم اتفاق می افته، باید مثل همیشه ازش بگذرم. هرچند که می دونم هر کدوم از این ها، زیبایی هایی رو در بر داره که تمام عمر دنبالش بودم. ولی همیشه پا روی دلم می گذارم و از خواسته های قلبیم می گذرم. شاید زیادی سخت می گیرم. ای کاش می تونستم جایگاه آدم ها رو تغییر بدم. می دونم که خیلی سر سختم. ولی این سر سختی، بیشتر از بقیه، خودم رو آذار می ده.
زندگی همش تکراره. لا اقل برای من که اینجوری بوده. نمی دونم چند مورد تاحالا برام پیش اومده که هر بار همین کارو کردم. در صورتی که تو دلم یه چیز دیگه می خواستم.
نمی دونم چرا خدا با من این کارو می کنه؟ می خواد ببینه بالاخره کی روم کم میشه؟ همیشه بهترین هارو سر راهم قرار داده که تمام عمر دنبالشون می گشتم. ولی واسه هر کدوم یه مشخصه ای رو قرار داده که نمی تونستم نادیده بگیرم.
این تقدر منه. روزها، ماه ها، سال ها پشت سر هم می گذرن و همه چیز دوباره تکرار می شه و من مثل همیشه رفتار می کنم و یه حسرت به حسرت های دیگه دلم اضافه می کنم.
آره، زندگی تکراره، بهار، تابستان، پاییز، زمستان... و بهار!
تقدیم به کسانی که دوستم داشتند و من نیز...













