? Are you there
« ژوئن 2007 | صفحه اصلي | اوت 2007 »





شاعر دنیا، من اگه بودم
آغاز شعرم، با کلام پدرم بود
تشنه توی صحرا، من اگه بودم
آب حیاتم، توی دستِ پدرم بود
وای، اگه گندم، پوست تنم بود
اون که با دستهاش من رو می کاشت، پدرم بود
ریشه ام رو توی خاک اگه می گذاشت، پدرم بود
پدر جونه
پدر روحه
پدر دین و ایمونه
پدر خسته، پدر بیزار
از این دنیای دیوونه
پدر نوره
پدر امید
پدر عشق که می مونه
پدر خندون ولی گریون
از این دنیای دیوونه
ترانه ای با نام پدر - از آلبوم پدر - سیاوش شمس.




موج جدید کلاه برداری های تلفن همراه با استفاده از Missed Calls صورت می گیرد.
شیوه این کلاهبرداری های جدید به این ترتیب است که طعمه ها اسیر شماره هایی می شوند که به قصد فریب دادن آنها گرفته شده و سپس قطع مي شوند.
کنجکاوی افراد براي پي بردن به اينکه Missed Call مربوط به چه کسي است، باعث می شود تا کلاه برداري از آنان ممکن شود .
اکنون سوال این است که این حقه چگونه است؟

در پاسخ به آن باید گفت : یک کامپیوتر شماره هایی را انتخاب می کند و سپس بصورت اتوماتیک با آنها تماس می گیرد .
پس از آنکه زنگ تلفن طعمه یا هدف مورد نظر یکبار به صدا درآمد ، کامپیوتر مذکور از کار متوقف می شود و گوشي در منوی فهرست تماس ها یک تماس از دست رفته را نشان می دهد .
تا اینجا تکمیل طرح مذکور به این بستگی دارد که صاحب تلفن به شماره ای که به عنوان تماس از دست رفته در فهرست تماس های دستگاه وی نشان داده شده است ، پاسخ دهد یا خیر .
کنجکاوی یکی از مهمترین عواملی است که منجر به موفقیت چنین نقشه هایی می شود و حتی کلاهبرداران هم خود می دانند که بسیاری از مردم به راحتی به تماس های از دست رفته خود پاسخ می دهند تا در نهایت به دلیل برقراری آن تماس پی ببرند .
به هر حال با پاسخ دادن به تماس از دست رفته ، صاحب تلفن بی آنکه متوجه باشد به یک سرویس پرداخت نقدی تلفنی وصل می شود که به سرعت به ضرر وی نرخ هايي محاسبه می شود .
کلاهبرداران نیز از این فرصت استفاده کرده و اطمینان حاصل می کنند که حداکثر مبلغ مالی از این تماس به دست آمده است و سپس زمانیکه قبض ماهانه مشترکین به دست آنها می رسد ، افرادیکه مورد چنین سو استفاده های مالی قرار گرفته اند تازه به حقیقت ماجرا پی می برند .
در حال حاضر هیچ راهی وجود ندارد که از طریق آن بتوان از وقوع چنین حوادثی جلوگیری به عمل آورد و بهترین راه برای جلوگیری از چنین سو استفاده هایی این است که مشترکان تنها به آن دسته از تماس های از دست رفته پاسخ دهند که شماره های مالکان آنها را می شناسند .
منبع : تالیا

مشكلات زندگی در سالهای اولیه را میتوان به دو دسته عمده تقسیم كرد.
یک: مشكلات اقتصادی
دوم: مشكلات روانی، اخلاقی و عاطفی
۱- مشكلات اقتصادی:
مشكلات اقتصادی مانند تهیه مسكن، هم سطح نبودن میزان دخل و خرج، مشكل اشتغال و....
اینگونه مشكلات در آغاز هر زندگی نوپایی وجود دارد، چیزی نیست كه نتوان آن را برطرف كرد. در این میان زن و مرد با درایت، كاردانی، مدیریت صحیح و چشم پوشی از خواسته های نابجا ، قادر به رفع مشكلات اقتصادی خویش هستند. در این مورد زن نقش عمده و مهمی برعهده دارد، چرا كه او می تواند با مراعات اقتصاد خانواده و كاستن از مخارج غیر ضروری، به شوهر خویش كمك كند و باری از دوش او بردارد.
زن و شوهر مؤمن به خوبی می دانند كه «در پی هر دشواری، آسانی و راحتی است» و بر همین اساس دل به آینده می بندند و مشكلات را بر خود هموار و آسان می كنند.
۲
- مشكلات روانی، اخلاقی و عاطفی:
دسته دوم، مشكلات روانی، اخلاقی و عاطفی مربوط به روابط مابین زن و شوهر جوان است.
این مشكلات بیشتر ناشی از چشم و هم چشمی ها، دخالت دیگران در زندگی ، آداب و رسوم دست و پاگیر، حساسیت های بیجا و بی مورد، فشارهای روانی ناشی از خستگی ها و دیگر موارد است كه زندگی زناشویی را دچار بحران می كند.
مهمترین عامل مشكلات روانی، عاطفی و اخلاقی را می توان عدم شناخت همه جانبه یكدیگر دانست. این مسأله كه ریشه ای ترین عامل در اختلافات خانوادگی است.
اگر به درستی شناخته نشود و برای حل آن اقدام اساسی صورت نگیرد، زندگی را در آینده دستخوش ناآرامی می كند.
در سالهای اول ازدواج است كه زن و شوهر جوان خودآگاه یا ناخودآگاه به یكدیگر توجه بیشتری نشان می دهند و برای رضایت دیگری از خواست خود می گذرند و به نظر دیگری تن می دهند. زیرا آنان به خوبی دریافته اند كه ازدواج به معنای واقعی، نوعی همكاری و تشریك مساعی طرفین برای پیشبرد اهداف جامعه و خانواده و قراردادی است كه دو انسان همدم و همگام سعی بر حل مشكلات خود دارند.
.: روزنامه ایران :.
سوالهای کنکور امسال را دیدهاید؟ بعضی سوالهایش واقعاً خیلی باحالند! منظورم چیست؟ الان خدمتتان عرض میکنم: یک سری سوالات کنکور امسال در دروس ادبیات و معارف، قشنگ آدم را به خنده میاندازد. باور نمیکنید؟ پس سوالها را بخوانید:
ـ جای خالی را با گزینهی مناسب پر کنید.
«به نام خدای ................
بیانداخت شمشیر را شاه دین»
1) جهان آفرین
2) مهربان
3) کریم
4) رحیم
یعنی گزینهها آنقدر تابلوست که طرف اگر شعر را در عمرش هم نشنیده باشد، بهراحتی و با توجه به وزن شعر، میتواند گزینهی درست را پیدا کند. اما این سوال تازه خوب است! صبر کنید برسیم به جالبترهایش!
ـ جای خالی را با گزینهی مناسب پر کنید.
«بهرام که گور میگرفتی همه عمر
دیدی که چهگونه گور .......... گرفت»
1) شهرام
2) مهرام
3) بهرام
4) آرام
به خدا این سوالهای کنکور امسال بوده است ها! فکر نکنید من اینها را از خودم درآوردهام. باور نمیکنید، خودتان بروید سایت سازمان سنجش را ببینید. :
ـ جای خالی را با گزینهی مناسب پر کنید.
«که گوید برو ...... رستم ببند
نبندد مرا دست، چرخ بلند»
1) دست
2) پا
3) کمر
4) چشمهای
دقت دارید که، طراح محترم گزینهی 2 را «پای» ننوشته که خدای نکرده داوطلبین عزیز کوچکترین شکی نکنند. آن گزینهی 4 هم که آخرش است. اما سوال بعدی:
ـ جای خالی را با گزینهی مناسب پر کنید.
« ................. پردهی پندار دریدند
یعنی همهجا غیر خدا هیچ ندیدند»
1) مردان خدا
2) مردم همهجا
3) مردم همیشه
4) مردان و زنان
باز این سوال نسبت به قبلیها خوب است! گزینهی 3 را دارید که! خُب دیگر وقتش است برویم سراغ شاهکارها!
ـ جای خالی را با گزینهی مناسب پر کنید.
«گل همی پنج روز و ....... باشد
وین گلستان همیشه خوش باشد»
1) هفت
2) چهار
3) شش
4) هشت
یعنی من عاشق طراح این سوال هستم! خدایی دل خجستهای داشته! فکر کنید! مثلاً یکی با خودش بگوید: گل همین پنج روز و هفت باشد! ای جان! اما حالا که با سوالات ادبیات آشنا شدید، بد نیست یک نگاهی هم به دو سوال از درس معارف بیاندازیم:
ـ جای خالی را با گزینهی مناسب پر کنید.
«ارزش هر کس به درک و .... وی از حقیقت هستی و جایگاه انسانی در کاردانی آفرینش دارد.»
1) فهم
2) پرهیز
3) دوری
4) جدایی
و اما به نظر من در میان همهی این سوالات نبوغآمیز، جایزهی ویژه تعلق میگیرد به سوال درخشان، بینظیر و شگفتانگیز زیر:
ـ جای خالی را با گزینهی مناسب پر کنید.
«رویاهای صادقانه: هر کدام از ما هنگام ......... رویاهایی را مشاهده میکنیم. این رویاها انواع مختلف دارند.»
1) دویدن
2) ایستادن
3) خواب
4) نشستن
آقا من همیشه هنگام دویدن رویا میبینم! آنقدر خوب است!!! فکر کنم طراح عزیز شب قبل از طرح سوال صد سال تنهایی مارکز را خوانده! که در جایی از آن، اهالی ماکوندو، به علت شیوع یک نوع بیماری، به هنگام بیماری خواب میدیدند و بعد خوابهایشان با هم قاطی میشد! خداست جناب طراح! خدا!
منبع: -
برای این كه عشق را احساس كنیم ، به احساس نیاز داریم. وقتی نتوانیم با اطمینان خاطر احساسات خود را بیان كنیم، تماس خود را با عشق و شور و نشاط از دست می دهیم.
در حالی كه زن ها مایلند بیشتر حرف بزنند و شوهرانشان به حرف های آنها گوش دهند، مردها نیاز دارند كه همسرانشان در مقام تعریف و قدردانی از آنها حرف بزنند.
وقتی مرد میل به راضی كردن همسرش را از دست بدهد، احساسات محبت آمیز او خود به خود سركوب می شود. وقتی زنی نتواند آزادانه و با احساس امنیت خاطر احساساتش را با همسرش در میان بگذارد، او نیز احساسات و عواطف خود را سركوب می كند. به مرور وقتی زن و شوهر احساسات خود را همچنان سركوب می كنند، دیواری به دور قلب خود می كشند. در آغاز می توانیم هنوز عشق و محبت را احساس كنیم زیرا دیوارهای اطراف قلبمان كم ارتفاع هستند و راه قلب ما را به طور كامل مسدود نكرده اند. اما وقتی دیوارها بلند می شوند و راه قلبمان را سد می كنند ، میان ما و احساسات محبت آمیز فاصله ای می اندازند.
برای بازگرداندن شور و شوق عشق باید آجرهای دیوار اطراف قلبمان را یكی یكی خراب كنیم. هرگاه به كمك روش های جدید ارتباطی آجری را برمی داریم، روزنه ای به روی قلبمان گشوده می شود. ناگهان در اندیشه بقیه دیوار فرو می رویم. به كمك برقراری ارتباط صحیح و با قدردانی از كارهای یكدیگر می توانیم مهر و عشق رفته را بازیابیم.
.: روزنامه ایران :.

زندگي دوم
Second Life يا زندگي دوم، ساخته شركت Linden Lab است كه هر چند در سال 2003 آغاز به كار كرده است، تنها چند ماه است كه شركتها و پژوهشكدههاي بزرگ جهان به توان بالقوه آن در ايجاد فرصتهاي مختلف آگاه شدهاند. شايد در آغاز همه آن را يك بازي شبيهسازي تحت شبكه تصور ميكردند، ولي طراحان Linden هرگز از اين حرف خوششان نميآيد. به عقيده آنها زندگي دوم چيزي فراتر از يك بازي است، از ديد آنها SecondLife يك دنياي مجازي است؛ ميتوانيد در آنجا دادوستد كنيد، با هم روابط عادي يا كاري برقرار كنيد و اخيراً حتي با هم تماس تلفني داشته باشيد، كالاهايي را كه در دنياي حقيقي به فروش ميرسانيد، درآنجا تبليغ كنيد و سرانجام اينكه پولهاي مجازي خود را به دلارهاي واقعي تبديل كنيد! جالب اينكه، اين دنياي مجازي نه توسط شركت سازنده آن كه توسط ساكنانش اداره مي شود.
وقتي وارد محيط زندگي دوم ميشويد، با منوها و گزينههايي روبهرو ميشويد كه براي ساختن Avatar يا كاراكتر مجازي شما طراحي شدهاند. با ديدن چنين محيطي شايد به خودتان بگوييد كه اين هم يكي از آن بازيهاي چند بازيكنه تحت شبكه است، ولي در واقع دو تفاوت اساسي ميان اين دو وجود دارد:
●خلاقيت Second Life: تقريباً آزادي نامحدودي براي ساكنان خود فراهم كرده است. دنياي شما همان چيزي خواهد بود كه خودتان ميسازيد. ميتوانيد از فروشگاهها خريد كنيد، براي خود يك تجارت دست و پا كنيد يا يك آسمانخراش بسازيد. ميتوانيد يك موجود خيالي با ظاهري عجيب و غريب براي خود بسازيد يا تاجري با ظاهر يك انسان باشيد و در اين شهر مجازي پول دربياوريد.
● مالكيت: هر چيزي را كه خودتان خلق كرده باشيد، مالك آن خواهيد بود. ساكنان زندگي دوم بر اساس قوانين آنجا از حق مالكيت داراييهاي خود برخوردارند.
زندگي دوم در مقياس يك شهر كوچك ساخته شده است و هدايت آن به عهده هزاران سرور (موسوم به شبيهساز) و نيز جمعيت نزديك به يك و نيم ميليون نفري آن است كه هر ساعت بر تعداد آنها افزوده ميشود. ساكنان اين شهر از بيش از يكصد كشور جهان گرد هم آمدهاند. به طور متوسط شصت درصد ساكنان آن مرد و چهل درصد زن هستند و طيف سني آنها بين هيجده تا هشتاد و پنج سال است. در ميان آنها همه جور آدمي هست:
خانهدار، دانشجو، كارمند، راننده تاكسي و... . حتي برخي از آنها به شبيهسازي زندگي واقعي خود در Second Life پرداختهاند و به توليد كالا يا ارائه همان خدماتي ميپردازند كه در زندگي واقعي خود انجام ميدهند.
گسترش اعضاي شبكه Second Life به قدري سريع است كه گاه شبكه گريد Linden Lab را با ترافيك بالا روبهرو ميكند و حتي آن را از كار مياندازد. از اين رو شركت ليندن در اواخر ماه نوامبر 2006، يكبار ديگر نرمافزار Second Life را بروز كرد.
ميتوانيد هم به صورت رايگان عضوي از Second Life شويد و هم به صورت پولي؛ مبلغ عضويت به صورت پولي،
95/9 دلار در ماه است. در اين صورت هر هفته مبلغي دلار ليندن به شما تعلق مي گيرد. خودتان هم ميتوانيد با داد و ستد كالا يا خدمات، برگزاري رويدادهاي مختلف و نيز با بازيهاي كامپيوتري به كسب درآمد بپردازيد. برخي از دارندگان كسب و كار در Second Life ماشينهاي خودپرداز ويژهاي در دنياي حقيقي براي معاوضه دلارهاي ليندن با دلارهاي واقعي فراهم كردهاند. ميتوانيد براي معاوضه دلارهاي ليندن با دلار حقيقي و ساير پولهاي رايج جهان، به وبسايت خود شركت Linden و نيز وبسايتهاي مورد تأييد اين شركت نيز مراجعه كنيد. هر 280 دلار ليندن را ميتوانيد با يك دلار حقيقي معاوضه كنيد.
فناوري Second Life
Linden Lab، شركت سازنده Second Life پيشتر، كار خود را به عنوان يك شركت پژوهشي و توسعهدهنده تجهيزات سختافزاري haptic آغاز كرد. آنها به يك دنياي مجازي نياز داشتند كه بتواند با سختافزار آنها تعامل داشته باشد. بر همين اساس شروع به ساخت همان شهري كردند كه به Linden World و سپس به Second Life تبديل شد. شايد خود آنها نيز نميدانستند كه دنياي مجازي آنها روزي اين چنين گسترش خواهد يافت.
موتور گرافيكي Second Life، نه توسط خود شركت كه توسط شركت RealityPrime ساخته شده است. براي اجرايSecond Life از شبكهاي از نوع grid شامل هزاران سرور استفاده شده است.
در زندگي دوم، شما به يك Avatar نياز داريد. آواتار موجودي مجازي است كه نماينده شما در Second Life است. اين موجود در آغاز يك انسان است، ولي ميتوانيد آن را تغيير دهيد. مثلاً ميتوانيد چهره آن را تا جايي كه ممكن است، شبيه خودتان طراحي كنيد يا اينكه او را به موجود ديگري تبديل كنيد؛ يك روبات يا هر موجود ديگري.
از آنجا كه اتصال به Second Life، از طريق پورتهاي TCP/443 ،UDP/12035، UDP/12036 و UDP/12036-13000گيرد، چنانچه روي كامپيوترتان از فايروال استفاده ميكنيد، بايد آن را به گونهاي تنظيم نماييد كه امكان ترافيك خروجي و ترافيك ورودي مرتبط با آن دادهها را روي آن پورتها فراهم كند.
پژوهش و تجارت
Second Life، محيطي منعطف براي آموزشهاي راهدور فراهم كرده است كه پشتيباني توسط كامپيوتر، شبيهسازي، مطالعه توسط رسانههاي جديد و آموزش گروهي را به صورت يكجا فراهم ميكند. Second Life اين امكان را به وجود ميآورد تا دانشجويان در محيطي امن و شبيهسازي شده چيزهاي جديدي تجربه كنند. آنچه كه ميتوان آن را بزرگترين مزيت Second Life دانست اين است كه در اينجا ميتوانيد اهداف خود را پيش از واقعيت بخشيدن در دنياي حقيقي، مورد ارزيابي قرار دهيد. دانشجويان در هر جاي دنيا كه باشند، ميتوانند با گردهمآمدن در اين شهر مجازي، يك كالج مجازي بسازند و درآنجا اطلاعات خود را به اشتراك بگذارند. بسياري از دانشگاهها و انستيتوهاي آموزشي اقدام به راهاندازي كلاسهاي مجازي خود در Second Life كردهاند كه از ميان فهرست طويل اين كالجها و دانشگاهها ميتوان به اين مراكز اشاره كرد:
● دانشگاه استنفورد، ايالات متحده
● دانشگاه فناوري Arcada، فنلاند
● كالج فيلم و برنامههاي راديويي و تلويزيوني سيدني، استراليا
● دانشگاه ايالتي ميسوري، ايالاتمتحده
● دانشگاه ايالتي ايلينويزز، ايالاتمتحده
● دانشگاه سوگانگ، كره جنوبي
● كالج فناوري ويرجينيا، ايالات متحده
با عضويت در فهرست آدرس اساتيد Second Life چنانچه يك موقعيت شغلي با ويژگيها و تخصص شما مورد نياز باشد، پيغامي از طريق ايميل به دستتان ميرسد و از شما دعوت به كار ميشود. همچنين اين فهرست شانس به اشتراكگذاري اطلاعات را براي اساتيد و متخصصان فراهم مي كند.
چنين فهرستهايي نه تنها براي آموزش، بلكه براي موضوعات ديگري چون تجارت نيز وجود دارد. براي ديدن اين فهرست، به آدرس secondlifeمراجعه كنيد.
Second Life در سال 2003 ساخته شده، ولي تنها چند ماه است كه شركتهاي بزرگ و فروشگاههاي مختلف اقدام به راه اندازي دفاتر مجازي خود در آنجا كردهاند.

شكل 1 - خودرويSolstice GXP پونتياك وابسته به جنرال موتورز درSecond Life
هم اكنون بيش از يك و نيم ميليون نفر در Second Lifeزندگي ميكنند و روزانه بيش از پانصد هزار دلار بين ساكنان آن رد و بدل مي شود.
كمتر هفتهاي را در Second Life بتوان يافت كه درآن يك شركت يا يك هتل مجازي براي تبليغ كالا و خدمات خود يا حتي فروش و ارائه آنها در Second Life تأسيس نشود.
اين دفاتر مجازي چيزي فراتر از تبليغ هستند. در اين دفاتر ميتوان مصاحبه ترتيب داد، درباره كالا يا خدمات شركت به نظرسنجي پرداخت و محصولات شركت را به نمايش گذاشت و همه اينها با هزينهاي بسيار پايينتر از دنياي حقيقي انجام ميشود؛ علت آن، ويژگيهاي اين محيط مجازي است.
مثلاً در Second Life براي رفتن به نمايشگاه شركت خودروسازي Nissan، كافي است محل آن را روي نقشه پيدا كنيد و با كليك روي دكمه fly، به آنجا پرواز كنيد.
براي انجام مصاحبه كافي است از امكانات چت استفاده كنيد و در هر جايي كه هستيد، با استفاده از نام شخص مورد نظر با او مصاحبه كنيد. البته همانگونه كه پيشتر گفته شد، نماينده شما و اشخاص ديگر درSecond Life آواتارها هستند.

شكل 2 - خودروي Sentra شركت نيسان درSecond Life
حضور فعال شركتهاي بزرگ در دنياي مجازي
هماكنون شركتهاي بزرگي چون نيسان، وارنر ميوزيك، جنرال موتورز، IBM ،Sun ،Dell و تويوتا در Second Life دفاتر مجازي خود را تأسيس كردهاند.
در ادامه به چگونگي فعاليت برخي از شركتهاي بزرگ در Second Life ميپردازيم:
●جنرال موتورز، نيسان، تويوتا
بخش خودروسازي پونتياك، وابسته به شركتهاي جنرالموتورز با هزينهكردن هزاران دلار، يك نمايندگي در Second Life تأسيس كرده است كه در آنجا مدلهاي مجازي خودروهايش را با قيمت ناچيزي به ساكنان Second Life ميفروشد.
فعلاً در اين نمايندگي، پونتياك مدل Solstice GXP عرضه ميشود، ولي با گذشت زمان بر تنوع محصولات اين نمايندگي افزوده خواهد شد.
هر رنگي را كه بخواهيد، ميتوانيد براي پونتياكتان انتخاب كنيد. Jim Hopson، سخنگوي شركت پونتياك، به شوخي ميگويد: <از آنجا كه در Second Life تعميرگاه مجازي وجود ندارد، اميدوارم اتومبيلهاي مجازيمان دچار نقص مجازي نشوند.>
اين شركت آمريكايي دو رقيب ديگر نيز دارد كه هر دو ژاپني هستند؛ نيسان نمايندگي مجازي خود را در ماه اكتبر2006 تأسيس كرده است و نمونهاي از نيسان Sentra را به طور رايگان در اختيار ساكنان Second Life قرار ميدهد. مدل و ابعاد اين نمونه مجازي درست مانند نمونه واقعي آن شبيهسازي شده است.
شركت تويوتا نيز در ششم نوامبر2006، نمايندگي خود را تأسيس كرده است و در آنجا به معرفي مدل Scion خود ميپردازد. هر تويوتاي Scion مجازي، سيصددلار ليندن قيمت دارد؛ كمي بيشتر از يك دلار واقعي.

شكل 3 - خودرويScionTC شركت تويوتا درSecond Life
●NBC Universal
شبكه تلويزيوني NBC كه بيشتر برنامههاي آن شامل محصولات صنعت سرگرمي و فيلم است، براي كريسمس2007 سالن مجازي بزرگي را در Second Life ايجاد كرده است و هزار آواتار در اين سالن مجازي گرد هم خواهندآمد.
در پي نياز NBC به يك محيط بزرگ براي برگزاري چنين جشني، شركت ليندن اعلام كرد كه فضاي كافي براي چنين سالن بزرگي در Second Life وجود ندارد.
از اين رو NBC محيط مورد نياز خود را از Anshe Chung يكي از ساكنان چيني Second Life اجاره كرد و با اين قرارداد، Chung اعلام كرد كه ارزش داراييهاي او در Second Life به يك ميليون دلار واقعي رسيد و بدينترتيب، او نخستين ميليونر Second Life است كه اين ثروت را در دنياي مجازي ليندن به دستآورده است!
سالن NBC يكي از زيباترين محيطهاي موجود در دنياي ليندن است. NBC براي طراحي شبكه مجازي خود، سراغ Aimee Weber رفت كه خود او نيز يكي از ساكنان ليندن است و دفاتر مجازي بسياري از شركتهاي Second Life را طراحي كرده است.

شكل 4 - مركز مجازي راكفلر وابسته به شبكه تلويزيونيNBC درSecond Life
●Sun
شركت Sun Microsystems خيلي دوست دارد از همه چهار ميليون توسعهدهنده و برنامهنويس جاوا در كنفرانس يك هفتهاي و سالانه JavaOne ميزباني كند، ولي محدوديتها و هزينههاي محيط حقيقي باعث ميشود كه اين شركت تنها از بيست و دو هزار نفر در كنفرانس سالانه خود ميزباني كند.
از اين رو چندي پيش، سان، سالن بزرگ مجازي خود موسوم به Sun Pavilion را در Second Life تأسيس كرد.
به گفته سان، از اين پس توسعهدهندگان جاوا ميتوانند در اين محيط مجازي، كدهايي را كه نوشتهاند ارزيابي كنند، ايدههايشان را به اشتراك بگذارند و مهارتهاي خود را با استفاده از دانش ديگر توسعهدهندگان جاوا ارتقا دهند.
John Gage، پژوهشگر ارشد شركت سان، ميگويد كه آنها قبلاً در برگزاري كنفرانس Java One با محدوديت روبهرو بودند، ولي با تأسيس پاويليون خود در Second Life اميدوارند ميليونها برنامهنويس جاوا را از سراسر جهان گردهم آورند. جالب اينكه پنجاه آواتار خبرنگار كه نمايندگان خبرنگاران واقعي بودند سخنان John Gage پژوهشگر سان، Philip Rosedale مؤسس و مديرعامل ليندن لب، شركت سازنده Second Life و Chris Melissinos، سرپرست ارشد بخش بازي شركت سان كه آنها نيز در قالب آواتارهايشان سخنراني ميكردند را مخابره ميكردند.

شكل 5 - جزيره خصوصي شركت دل درSecond Life
●Dell
شركت دل نيز در چهادهم نوامبر اعلام كرد كه به جمع شركتهاي آيتيِ دارنده نمايندگي مجازي در Second Life پيوست.
با تأسيس اين نمايندگي در Second Life، مشتريان دل ميتوانند محصولات حقيقي اين شركت را بر اساس نياز و سليقه خود در محيط مجازي Second Life سفارش دهند و سپس در خانه خود آنها را تحويل بگيرند.
افزايش فروش پيسيهاي ساخت اين شركت و ارتباط با مشتريان از اهداف اين طرح شركت دل است.
نخستين كامپيوتر عرضهشده در نمايندگي دل در Second Life، كامپيوتر XPS 710 است. اين محصول شركت دل كامپيوتري با كاربرد ويژه براي دوستداران بازيهاي كامپيوتري است كه در آنها از پيشرفتهترين پردارندههاي شركت اينتل موسوم به Core 2 Extreme QX 6700 quad-core استفاده شده است. شركت اينتل در چهاردهم نوامبر2006 اعلام كرد كه اين پردازنده ها آماده عرضه هستند. Rosedale، سرپرست ارشد ليندن ميگويد: شركت ليندن با توسعه يك زبان اسكريپتي ويژه، كاربران كامپيوترهاي دل را قادر خواهد كرد كه در محيط SecondLife از خدمات اينترنت استفاده كنند.
●IBM
Sam Palmisano، مديرعامل شركت آي بيام، اخيراً ملاقاتي را ميان اين شركت و مقامات دولتي چين ترتيب داد كه همزمان با برگزاري آن در پكن در سالن مجازي اين شركت در Second Life نيز جريان داشت.
به گفته Palmisano، آيبيام صد ميليون دلار در بخش توسعه تجارتهاي اين شركت چه در دنياي حقيقي و چه در دنياي مجازي Second Life سرمايه گذاري كرده است. شركت وي چندي پيش با تأسيس نمايندگي خود درSecond Life، برنامهها و اهداف IBM را درباره سرمايهگذاري اخير شركت، از دفتر مجازي خود، به گوش كاركنانش رساند.
آواتار Palmisano اعلام كرد كه اين شركت شهر ممنوعهاي در Second Life طراحي كرده است كه ويژه ملاقاتهاي مقامات دولتي چين با مسئولان آي بي ام است.
بديهي است كه بر گستره و جمعيت دنياي ليندن به سرعت افزوده خواهد شد. Second Life نيز مانند ديگر محيطهاي اينترنتي درمعرض آسيبهاي امنيتي قرار دارد و از اين رو، از هم اكنون موارد امنيتي آن چه در شركت ليندن لب و چه در ميان ساكنان آن مورد توجه قرار گرفته است.
علي حسيني
ماهنامه شبکه - دی ۱۳۸۵
منبع:
http://www.developercenter.ir/Forum/showthread.php?t=6775
من از دیاری کهنم، زاده غرور، پرورده عشق و ایثار.
دلم گرفته بود، تصمصم گرفتم از کنج خلوت دلم که تمام بی کرانه دنیاش در نهایت به دیوار های صامت اتاقم ختم میشد بیرون برم.
امروز باید جایی می رفتم؛ ولی کجا؟ چطوری؟
توی همین فکر بودم که با گذر از پیاده رو خلوت کوچه ای پهن و ساکت که با وجود یه بوستان کوچولو توی اون هیچ غوقایی در این روزهای تعطیل درونش دیده نمیشد رسیدم به سر خیابونمون؛ تقریباً کسی بیرون نبود ولی برای گذر از بلواری که پیش روم بود باید صبر می کردم تا دو سه ماشینی که از دور میومدن رد بشن، آخه سرعت اونا خیلی هم کم نبود.
زمانی که رسیدم اون طرف، برگشتم به پشت سرم نگاهی کردم، یه کوچه پهن که شاید خیابون بگم بهتره؛ دیدم که مملو از سکوت و آرامشه. همون موقع یه اتوبوس که داشت از بالای بلوار میومد توجهم رو جلب کرد، احساس کردم جواب سوالم که چطور جایی برم رو دارم پس دست کردم توی جیبم، بلیط داشتم، به سمت ایستگاه حرکت کردم و سوار شدم. درست دم پاگرد در جایی که بلیط رو به راننده دادم نگاهی به داخل ماشین انداختم، ساکت و آروم بود با صندلی هایی تمیز که تک و توک میزبان مسافرای اتوبوس بودن. نشستم دم پنجره تا بتونم بیرون رو ببینم. حرکت کردیم؛ اون بیرون مغازه ها، ماشینا، درختا، آدما، خونه ها، کوچها، چهارراهها و خیلی چیزهای دیگه بودن؛ به ایستگاه بعد رسیدم و اتوبوس ایستاد تا مسافرهایی پیاده و سوار بشن و دوباره حرکت کردیم ... ایستگاه به ایستگاه ...؛ یه کار روتین بود حرکت، ایست، مسافرگیری و تخلیه مسافر و دوباره حرکت!
آخر خط رسیدیم و باید پیاده می شدم. حالا کجا باید می رفتم؟ نگاهی کردم و دیدم اطرافم وسیله های زیادی بود مثل تاکسی، اتوبوس و مترو که به جاهای زیادی هم می رفتن. شروع کردم به نگاه کردن تابلو های اطراف، دلم میخواست جایی برم که ... خودشه باید برم به سمت جنوب این تابلو اسمی رو داره که من قبلاً دیدم و اون در پایین شهر واقع شده؛ راه افتادم به سمت اون ایستگاه، تعداد نه چندان کمی توی یک صف منتظر بودن تا اتوبوس بیاد، رفتم ته صف. اتوبوس رسید با ظاهری نه چندان تمیز و صندلی هایی نه چندان سالم.
در ایستگاه مقصد موقع پیاده شدن باید کمی صبوری می کردم تا ازدحام پیش از من پیاده بشن.
نگاهی به اطراف انداختم کوچه ای آشنا اون طرف خیابون خاطرات همراهم رو زنده می کرد. برای عبور از خیابون همچنان احتیاط و شکیبایی نیاز بود ولی نه برای ایستادن جهت خلوت شدن خیابون بلکه برای عبور از صف شلوغ ماشین های اونجا!
رسیده بودم به کوچه ای باریک و بلند در خاطراتم. کوچه، نه کوچه خاصی بود و نه کوچه ای بی اهمیت، بلکه یکی از صدها کوچه ای بود در این منطقه از شهر با ظاهر و باطنی همانند. قدم زدن رو شروع کردم، در دو سمت اون مغازه های مختلفی دیده میشد، پیاده رو هایی که دو نفر به سختی و حتی در قسمت هایی یک نفر هم به مشقت می شد از اون عبور کنن! نه ساکت و نه آرام و آرامش دار بنظر می رسید؛ مملو از آدم هایی که در رفت آمد بودن یا درِ مغازشون ایستاده بودن و یا در بعضی موارد جلو درِ خونه ایستاده بودن. وقتی رد می شدم دیدم که چطور همه به چشم یه غریبه تازه وارد بهم نگاه می کنن و به خودی ها سلام می کنن و احترام همسایگی و بزرگتر کو چکتری و آشنا بودن رو دارن.
یادی از خاطرات همراهم همراهیم می کرد؛ خاطره ای از زمان های دور، سالهای گذشته با آثار حکاکی شده در زمان و تاریخ. سال های جنگی دل خراش و بی رحم، زمان جنگ هر کسی کمکی به جبهه می داد، اما این مردم تنگ دست برای کمک چه می کردن؟ هر دانش آموز هر چی می تونست از مخلفات و اقلام مورد نیاز برای پخت آش رو همراه خودش به مدرسه می آورد مثلاً لوبیا، نخود، سبزی، رشته و ... تا مستخدمان زحمت کش باهاشون آش بپزن؛ البته بعضی مواقع مادرای بچه ها به مدرسه میومدن تا همراه مستخدما در پخت و پز کمکی بکنن. بعد از آماده شدن آش هر دانش آموز با پرداخت مبلغی کاسه ی آش داغی برای خودن توی زنگ تفریح بدست می آورد و در انتها پول های جمع آوری شده رو برای فرستادن به جبهه استفاده می کردن.
شاید عجیب بود که جوب آب های اونجا بر خلاف قبل پوشیده شده بودن. مردمش مدرن تر بودن هم ظاهری و هم باطنی. ساختمون ها در حال تغییر بود و کم کم به سمت آپارتمان های چند واحده با طبقات زیاد در حال عوض شدن، بیشتر دختر و پسرای جوون موبایل دارن. پسرا با ظاهر ها مختلف از مذهبی و ساده و کمی شیطون ولی اغلب ساده به سمت مذهبی، دخترا هم همین طور میشد مذهبی، ساده و کمی قرتی توشون دید اما کمتر دختری رو با آرایش های تند شب توی اونجا می دیدی شاید بگم یکی دیدم اون هم توی یه ماشین گذری که اصلاً بهش نمی خورد مال اون اطراف باشه و حدسم این بود که برای خریدی از بازار های بزرگ و مادر شهر به اون اطراف اومده بود اون هم نه تنهایی. مسن تر ها کمتر با کت و شلوار های رسمی دیده می شدن و خانوم های محلی کمتر با مانتو و اغلب چادر داشتن.
ساعت ها پیاده روی خسته و گشنم کرده بود و گرمای تابستون نیروم رو تحلیل داده بود، داشتم به این فکر می کردم که باید برگردم که عطر خوشی همه جا رو گرفت، یک دفعه دلم خواست دنبال صدا برم، دور نبود چون محله بزرگی هم نبود. چند قدمی برنداشته بودم که کسی جعبه خرمایی جلوم نگه داشت و گفت: «بفرمایید»؛ برداشتم و گفتم ممنون، فکر کردم که اون چرا این کار رو کرد؟ پیش خودم گفتم حتماً نذر داشته و براش آرزو کردم که موفق باشه و با کمتر شدن گرسنگیم به راهم ادامه دادم. چند قدم جلو تر کسی جعبه شیرینی رو بهم تعارف کرد، یکی برداشتم و گفتم قبول باشه، ولی جریان چی بود؟ کمی طول کشید تا یادم بیاد که شب جمعه است! احساسم فرق کرده، یه حس خاصی پیدا کردم، نمی دونم ولی یه جوریم شد ولی باید به راهم ادامه می دادم.
رسیده بودم به جایی که صدای گلبانگ دلم رو کشونده بود؛ مسجد کوچولویی بود بدون حیاط و حوض و گلدسته و طاق! همون جلو یه ورودی ساده داشت که جای کفش بود و یه میز دم در که روش سه تا سینی بود یکی خرما که با پودر نارگیل تزئین شده بود و دو تای دیگه دو نوع حلوا بود. دم در نگاهی به داخل انداختم و دیدم جمعیتی توی صف های منظم نشستن، یه چیزی داشت روحم رو فشار می داد، خواستم برم داخل ولی پاهام همراهیم نکرد، احساس عجیبی داشتم مگه اونجا چی بود؟ نمی دونم امام زاده؟ نه شاید جای مقدسی بود؟ خوب مگه امام زاده و مسجد مقدساً اصلاً؟ قداست یعنی چی؟ نکنه چیز مقدسی اون جا بود؟ هرچی نگاه کردم چیزی نفهمیدم. جدیداً نفهمیدن بخشی از زندگیم شده! البته نمی خوام ادعا کنم که قبلش میفهمیدم ولی فعلاً فهمیدم که نمی فهمم!!! باز جای شکر داره که این یکی رو فهمیدم! ولی من میدونم چیزی اونجا فرق می کرد... حس می کردم چیزی هست ولی نمی فهمیدم و میدیدم جای من نیست من اون جوری نیستم و شاید نباید اون جا می بودم.
یاد همراهم زمزمه می کرد که این مردمان مردمانی هستن که اگه روزی از همسایه یا دوستی بشنون که هوس خوراکی رو کرده فردا ظرفی از همون به در خونش می برن... با نهایت تنگ دستی نهایت دست و دلبازی رو دارن!
دیگه نمی تونستم هوای سنگین اونجا رو تحمل کنم، چیزی ته وجودم رو منقلب می کرد، به من نهیب می زد که تو اینجا جایی نداری، برو به اون جایی که باید باشی. عضلات گردنم منقبض شده بودن، سرم گُر گرفته بود و نمی تونستم روح اونجا رو تحمل کنم پس قدم هام رو سریع تر کردم تا برگردم.
وقتی رسیدم به سر همون کوچه پهن با پیاده رو های عریض و خلوتش که به اتاقم ختم می شد آسمون هم گریش گرفت، عطر خاک بارون زده میخواست با آهنگ غمگین دلم بدرقه راهم بشه.
کوچه خلوت نبود، آروم هم نبود و هیچ آرامشی بهم نمی داد، مردمش نمیشناختن منو با اینکه سالهای سالهاست من اینجا زندگی کردم حتی یه همسایه نیست، حتی یه آشنا، حتی یه دوست، حتی یه ذره محبت و صفا!!!
حالا یه سکه قدیمی رو گرفتم توی دستم و دارم نگاهش می کنم. میندازمش بالا و بعد میگیرمش چشمام رو می بندم ، میزارمش پشت اون یکی دستم؛ بازم مثل همیشه خط آوردم!

چقدر عطرهای پشت ویترین رو می شناسی؟
چقدر بوی خوش می تونه در روحیه ی تو تاثیر گذار باشه؟
دوست داری عطرهای مختلف رو بشناسی؟


انـواع عـطـر و خـواص آنـها
هــمان طـور كـه درصد(غلظت) تركيبات معطر (اروماتيك) كاهش مي يابد، شـدت و طول عـمـر عطر نيز كاهش مي يابد.
1- عصاره عطر: %40-20 تركيبات معطر
2- EAU DE PERFUM :%20-10 تركيبات معطر
3- EAU DE TOILETTE :%10-5 تركيبات معطر
4- EAU DE COLOGNE:%3-2 تركيبات معطر
تـركيـب آب و الـكل بعنوان حلال مواد معطر بكار ميرود. در عمل گرماي بدن سبب ميگردد تـا حـلال بـسرعت تـبـخير شده و عـطر بـروي پـوست بـاقـي بـماند تا بتدريج طي چندين ساعت تبخير گردد.

مراحل تبخير عطر
1- رايحه اوليه: رايحه اي كه پس از چند دقيقه از استعمال عـطـر احـسـاس مي گردد. رايحه اوليه همان احساس اوليه از بوي عطر مي بـاشد. بـه هـمين خاطر در فروش عطر تاثير بسزايي دارد. رايحه اين مرحله تازه و تند مي بـاشد. تركيـبـاتي كـه در ايـن مـرحله دخيل هستند بوي تند داشته و شديدا فرار ميباشند و بسرعت تبخير ميگردند.
2- رايحه ثانوي: رايحه عطرثانوي زمانيـكـه رايـحه ابتدايي از ميان ميرود آشكار ميگردد. رايحه ثانوي بدنه اصلي عطر را تشكيل ميدهد و بعنوان ملايم كنـنـده بوي تند اوليه بكار ميرود.رايحه اين مرحله چيزي حدود 10 دقيقه تا 1 ساعت بعد از استعمال عطر احساس ميگردد.
3- رايحه پايه: رايحه عطر زماني كه رايحه اوليه و ثانويه از ميان مي رونـد. تركيبات اين گروه معمولا ثابت كننده مي بـاشنـد. رايحه اين مرحله قبل از 30 دقيقه از استعمال عطر احساس نخواهد شد.

گياهان بعنوان منابع روغنهاي اساسي و تركيبات معطر عمده بشمار مي آيند. گياهان ايـن تـركيـبـات را بـخـاطر مـحـافـظت از حيوانات گياه خوار و همچنين جذب حشرات گرده افشان توليد مي كنند.
1- گلها: بزرگترين منبع مواد معطر مي بــاشند كه شامل گل هاي سرخ، مريم، ميخك، ياس و ابريشم هستند.
2- برگها: برگهاي نعناع هندي، بنفشه، رزماري، مركبات، گوجه فرنگي و علف خشك.
3- ريشه و ساقه هاي زيرزميني: ريشه درخت جوز و زنجبيل.
4- دانه ها: دانه هاي گشنيز، زيره، كاكائو، هل و باديان.
5- ميوه ها: ميوه هاي تمشك، توت فرنگي، سيب، مركبات، وانيل، فلفل شيرين.
6- روغن چوب: چوب درختان سرو، عرعر، كاج و صنوبر.
7- پوست درختان: درخت نعناع.
8- رزين(صمغ): رزين بوته كندر، بلسان(درخت گل حنا)، كاج و صنوبر.

منابع حيواني
1- مشك: از كيسه آهوي آسيايي گرفته ميشود كه مشك سنتزي(مصنوعي) به علت اقتصادي بودن جايگزين مشك طبيعي شده است.
2- كاستوريوم: كه از كيسه سگ آبي آمريكاي شمالي بدست مي آيد.
3- عنبر سائل: ماده چربي مانندي كه از نهنگ عنبر بدست مي آيد.
4- عسل: كه از كندو عسل زنبور بدست مي آيد.

منابع مصنوعي
مواد معطر ساختگي تركيبات ارگانيكي مي بـاشد كـه از فـراورده هـاي نـفـتـي و يا رزين درخت كاج حاصل ميگردد مانند كومالين و لينالول.

خانواده عطرها
FRESHY GREEN: رايحه اي كه شـبيـه عـلف و سبزه و يا برگهاي تازه چيده شده ميباشد - رايحه پر طراوت
ORIENTAL: رايحه كاجي و بلوطي و يا وانيلي - رايحه گرم
SPICY: رايحه گرم و تند.
WOODY: رايحه جنگل و چوب خشك تازه قطع شده.
FLORAL: رايحه گلها - ملايم و طبيعي.
FRUITY: رايحه ميوه ها بجز مركبات مانند: سيب، موز و توت فرنگي.
FUNGAL: رايحه قارچ مانند.
EARTHY/MOSSY: رايحه زمين جنگل و خاك.
CITRUS: رايحه مركبات مانند: نارنج، ليمو ترش و پرتغال.
TOBACCO: رايحه تنباكو.
SWEET: رايحه شيرين.
LIGHT: رايحه ملايم و سبك.
HEAVY: رايحه سنگين و گيرا.
از ديگر گروه هاي عطرها ميتوان به DEODORANT ها كه براي برطرف كردن بوي بد دهان و ANTI-PERSPIRANT ها كه از تعريق بدن جلوگيري ميكنند و AFTERSHAVE كـه پس از اصلاح استفاده ميگردند نام برد.

نكاتي در مورد عطرها
1- عطر را در نقاط نبض دار بدن استفاده كنيد نقاطي كه جريان خون قوي و پوست گـرم تر از ديگر نقاط مي بـاشد مانند مچ دست، پشت گوش، قـفسه سيـنـه، گـردن، پـشـت زانوها و داخل آرنجها.
2- عطر را بصورت چند لايه استفاده كنيد تا ماندگاري آن افزايش يابد.
3- پس از 4-3 ساعت معمولا بايد مجددا به خودتان عطر بزنيد.
4- عطر را در هواي روبروي خود اسپري كرده و از آن عبـور كـنـيد. بـا ايـن كـار عـطـر بطور يكنواخت روي بدن شما مي نشيند.
5- هيچگاه عطر را مستقيما روي لباس خود بكار نبريد زيرا ممكن است ايجاد لك كند.
6- زمان امتحان عطر هنگام خريد اجازه دهيد حداقل عـطر بـمدت 10 دقيقه روي پوست شما باقي بماند و زماني كه بوي عطر با بوي طبيعي بدن شما آمي خته مـيگردد ايجاد بوي متفاوتي خواهد كرد. با اين كار انتخاب بهتري خواهيد كرد همـچنين بيش از 3 عطر را همزمان امتحان نكنيد چون بيني شما ديگر قدرت تشخيص نخواهد داشت.

منبع: سایت مردمان
کوالالامپور – ایران ، با پیروزی 2 بر صفر مالزی ، با 7 امتیاز به عنوان تیم اول گروه C به مرحله یک چهارم نهایی جام ملت های آسیا 2007 صعود کرد.
ایران قصد داشت این بازی را با نتیجه ای پر گل به پایان برساند تا بدون توجه به بازی دو تیم چین و ازبکستان ، به عنوان تیم سرگروه به دور بعد راه یابد.
اما دفاع فشرده مالزی به ایرانی ها اجازه نداد تا بیش از 2 گل بزنند.
ایران این بازی را هجومی آغاز کرد ولی وحید هاشمیان دو فرصت مسلم گلزنی را از دست داد. ضربات او در نیمه اول بازی به تیر دروازه برخورد کرد.
اما در دقیقه 29 ، حرکت علی کریمی ، مدافع تیم ملی مالزی را مجبور به خطای پنالتی کرد تا جواد نکونام دروازه این تیم را بگشاید.
این نیمه با همین نتیجه به پایان رسید.
اما در نیمه دوم جواد کاظمیان و رسول خطیبی ، جانشین ایمان مبعلی و رضا عنایتی شدند تا ایرانی ها حملات بیشتری روی دروازه حریف تدارک ببینند.
بالا خره در دقیقه 54 ، آندرانیک تیموریان ، از پشت محوطه جریمه ، شوتی با پای چپ به سمت دروازه مالزی روانه کرد و گل دوم تیم ملی را به ثمر رساند.
این نتیجه ، با توجه به پیروزی 3 بر صفر ازبکستان برابر چین ، باعث شد ایران به عنوان تیم اول گروه به دور بعد راه یابد و در کوالالامپور ، منتظر کره جنوبی بنشیند.
این چهارمین بار پیاپی است که ایران و کره جنوبی در یک چهارم نهایی جام ملت های آسیا برابر هم قرار می گیرند و جالب آنکه همواره تیم پیروز به مدال برنز دست یافته است.
قلعه نوعی: از کره ترسی نداریم!!!
کوالالامپور – پس ازپیروزی 2 بر صفر ایران مقابل مالزی میزبان ، امیر قلعه نوعی مربی تیم ملی در کنفرانس مطبوعاتی پس از بازی عنوان کرد از اینکه بازیکنا انش در گروه C به مقام اول رسیده اند بسیار خوشحال است.
گلی که جواد نکونام در نیمه اول از روی نقطه پنالتی به ثمر رساند به همراه گل نیمه دوم آندرانیک تیموریان ، به ایران کمک کرد تا در ورزشگاه بوکیت جلیل به پیروزی دست یابد .
هر چند نتیجه این رقابت چندان جالب نبود و انتظار می رفت ایران با گل های بیشتری میزبان را بدرقه کند. در هر صورت دیدار بعدی این تیم درمرحله یک هشتم نهایی مقابل کره جنوبی برگزار خواهد شد.
قلعه نوعی عنوان کرد :" فکر می کنم رقابت امروز جزو بهترین بازی هایمان بود. هر چند از فرصت های بسیاری که داشتیم نتوانستیم استفاده کنیم و گل ها بیشتری به ثمر برسانیم. با این حال همین که با هفت امتیاز به عنوان تیم اول به دور بعد راه پیدا کردیم ، بسیار خوب است. به خصوص اینکه در چنین گروه مشکلی قرار داشتیم. از نتیجه مشخص است که ما می توانیم در مالزی بمانیم و از این بابت بسیار خوشحال هستیم. "
"ژنرال" افزود : " همانطور که مشاهده کردید سیستم ما در این بازی کاملا تهاجمی بود. مهاجمین ما کارشان را خوب انجام دادند هر چند که در این بین فرصت ها ی بسیاری هم به هدر رفت . به طور کلی امشب از عملکرد بازیکنانم خیلی راضی بودم به خصوص مهاجمان تیم. مالزی خیلی در عمق دفاع می کرد با این حال تاکتیک هجومی ما خوب جواب داد . "
این مربی 43 ساله در باره حریف آینده اش در دور بعد گفت :" ما نوار بازی های کره را بازبینی خواهیم کرد و سعی می کنیم روی نقاط ضعف آن ها کار کنیم. در حال حاضر مایل نیستم خیلی درباره این موضوع صحبت کنم. فقط همین را می گویم که ما از تیم رقیب مان در مرحله یک چهارم نهایی هیچ ترسی نداریم."
وی درانتها درباره دفاع خوب مالزی و گل های اندکی که ایران به ثمر رساند، افزود :" اگر آنها در دو بازی گذشته خود مقابل ازبکستان و چین هم مثل امشب بازی می کردند ، ممکن بود امتیازخوبی کسب کنند. باید ازهمان سیستمی که در برابر ما به کار گرفتند ،استفاده می کردند. "
خداحافظی باکار با تیم ملی مالزی
کوالالامپور- نوریزان باکار، که از جانب مسئولین فوتبال مالزی به شدت تحت فشار قرار داشت، حتی پس از شکست نه چندان سنگین 2 بر صفر مقابل ایران ، که باعث شادی بازیکنان اش شد ، باید نیمکت تیم ملی را ترک کند.
این مربی که نمی توانست احساساتاش را کنترل کند به خبرنگاران گفت:" پیش از بازی با ایران از طرف اتحادیه فوتبال مالزی به من اعلام شد که قراردادم بعد از رقابت های جام ملت های آسیا 2007 به اتمام می رسد. قبل از بازی این مطلب را می دانستم و فکر می کنم تصمیم ناعادلانه ای باشد زیرا من همیشه نهایت تلاش خود را برای انجام وظیفه ام به کار گرفته ام. من مربی تیم هستم و باید مثل یک معلم رفتار کنم. این را به خوبی می دانم که اگر دانش آموزی خطایی مرتکب شد نباید بلافاصله تدریسم را متوقف کنم. با وجود این ، در مربیگری همیشه اخراج و جایگزینی وجود داشته و دارد . فوتبال همین است اگر نتیجه نگیری باید بروی و من هم باید این تصمیم را بپذیرم. از این به بعد باید به دنبال راه حل مشکلات و دلایل عدم موفقیت تیم بود. مطمئنا در مرحله آماده سازی برای این رقابتها مشکلات بسیاری وجود داشت . مشکلات پیچیده ای که باید راه حل مناسبی برایشان پیدا کرد."
هر چند مالزی در گروه C در رده آخر جای گرفت ، اما نبرد شجاعانه آن ها با قوی ترین تیم گروه شان یعنی ایران ، برای نوریزان افتخار بزرگی به است و پایان با شکوهی برای وی محسوب می شود:" با وجود تمامی انتقاداتی که از ما می شد ، روحیه بازیکنان برای این بازی خیلی تضعیف شده بود ، بهتر بگویم از بد به وضعیت بد ترین رسیده بود. من باید از آنها حمایت می کردم . فکر نمی کنم کسی از انتقاد خوش اش بیاید . بازی کردن در اینجا برای بازیکنان خیلی مشکل بود . لازم است بگویم آنها امشب نشان دادند تا چه حد به همدلی و اتحاد درتیم اهمیت می دهند. "
وی همچنین عنوان کرد تیم کشوراش به حمایت بیشتری نیاز دارد :" بازی امشب نشان داد که باید از مالزی حمایت بیشتری بشود. بعد از دو شکست و سرزنش های فراوانی که نثار تیم شد ، در نهایت ما چندان بد کار نکردیم. در برابر تیم بزرگی مثل ایران با بازیکنان مشهوری که در این تیم حضور دارند ، کم نیاوردیم. هر چند در نهایت شکست خوردیم . باید از رقابت هایی مثل این درس بگیریم و تجربه مان را بالا ببریم." وی پس از آن مورد تشویق حضار قرار گرفت و کنفرانس را ترک کرد.
ازبکستان با پیروزی بر چین به یک چهارم نهایی رسید
تیم ملی ازبکستان ، ناباورانه با نتیجه 3 بر صفر تیم ملی چین را در هم کوبید ، تا به عنوان تیم دوم گروه C ، پس از ایران ، به مرحله یک چهارم نهایی جام ملت های آسیا 2007 ، برسد.
پس از جام ملت های آسیا 1980 ، این اولین باری است که تیم ملی چین از رسیدن به مرحله حذفی جام ملت های آسیا باز می ماند. این در حالی است که با توجه به پیروزی 2 بر صفر ایران برابر مالزی ، چین با پیروزی بر ازبکستان می توانست به عنوان تیم اول این گروه به مرحله بعدی برسد.
به این ترتیب ، ازبک ها در مرحله یک چهارم نهایی جام ملت های آسیا 2007 ، در جاکارتا باید به مصاف عربستان بروند.
در نیمه اول این بازی ، دو تیم ، به ویژه چین ، فرصت هایی برای گلزنی داشتند ولی هیچ کدام نتوانستند قفل دروازه حریف را باز کنند.
در نیمه دوم ، ازبک ها آلکساندر گنریخ را به میدان فرستادند و به این ترتیب جریان بازی به نفع این تیم تغییر کرد تا این که ماکسیم شاتسکیخ در دقیقه 72 اولین گل تیم اش را به ثمر رساند.
پس از این گل ، ژو گوانگهو ، سرمربی چین ، تو تینگ را به زمین فرستاد ولی این تعویض نه تنها سودی نداشت بلکه تیمور کاپادزه در دقیقه 86 ، گل دیگری برای ازبکستان به ثمر رساند تا امید چینی ها برای رسیدن به دور بعدی مسابقات از بین برود.
در دقیقه 90 نیز ، آلکساندر گنریخ که به جای اولوگبک با کائف به میدان آمده بود تیر خلاص را بر پیکر چینی ها وارد کرد.
اینیلیف: با تکیه بر شانس چین را شکست دادیم!!!
رئوف اینیلیف ، سرمربی ازبکستان ، احساس می کند در بازی برابر چین ، اندکی شانس هم در پیروزی شان دخیل بوده است.
یاران وی دراین بازی ، که روز چهارشنبه در ورزشگاه بوکیت جلیل برگزار شد، با نتیجه 3 بر صفر به پیروزی دست یافتند و به عنوان تیم دوم گروه C ، به مرحله بعد صعود کردند. در این دیدار هر سه گل ازبک ها در 18 دقیقه پایانی بازی وتوسط ماکسیم شاتسکیخ ، تیمور کاپادزه و الکساندر گنریخ به ثمر رسید. این اولین حذف چین در مرحله گروهی این رقابت ها، از سال 1980 به شمار می آید.
با این وجود اینیلیف براین باور است که گل هایی که بازیکنان اش در دقایق پایانی به ثمر رساندند، داستان کاملی از این رقابت دیدنی ، بیان نمی کند:" بازی فوق العاده جذابی بود هر چند نتیجه به وضوح مشخص نمی کند در زمین چه حوادثی روی داد. چین تیم خیلی خوبی است و به نظرم ما خوش شانس بودیم که آن گل ها را به ثمر رساندیم و پیروز شدیم."
این مربی ازبک افزود :" از نظرفیزیکی در شرایط مناسبی بودیم و در نیمه دوم هم بهتر کار کردیم. در فوتبال ، حتی نکات پیش پا افتاده می تواند تاثیر گذار باشد. می دانستیم که چینی ها در نیمه دوم بیشتراز ما خسته می شوند ، زیرا آنها یک روز کمتر استراحت داشتند."
وی درباره تعویض ها طلایی اش در این دیدار گفت :" دربین دو نیمه تصمیم گرفتم باکائف را که یک کارت زرد داشت ، بیرون بیاورم . زیرا نمی خواستم کارت دوم را بگیرد واخراج شود. به همین دلیل گنریخ را به جای او به زمین فرستادم و گلزنی او نشان داد که در تصمیم ام اشتباه نکرده ام. "
پس از آنکه گنریخ به خوبی از شاتسکیخ حمایت کرد و باعث شد وی گل اول تیم اش را به ثمر برساند، کارپنکو نقش بزرگتری را در این بین ایفا نمود و گل سوم را وارد دروازه حریف کرد.
اینیلیف افزود :" پیش از بازی با او صحبت کرده بودم ومی دانستم می تواند به ما کمک کند. او خیلی خوب بازی کرد و عملکرد مثبت او در نیمه دوم برای به دست آوردن سه امتیاز این رقابت کمک بسیاری کرد."
ژپاروف ، بازیساز توانای ازبک نیز در این کنفرانس خبری حضور داشت و گفت :" بازی کردن در این زمین برای ما بسیار مشکل بود . اما به همه مشکلات غلبه کردیم و پیروز شدیم. هواداران امروز به روش جالبی ما را حمایت کردند و از اینکه توانستیم پیروزی مان را به آنها تقدیم کنیم بسیار خوشحالیم. دیدن تماشاگرانی که برای تشویق مان به مالزی آمده بودند بسیار لذت بخش بود و روحیه ما را بالا برد. "
عذرخواهی ژو از هوداران
شاه علم - ژو گوانگهو ، سرمربی چین پس از شکست 3 بر صفر تیم اش مقابل ازبکستان و حذف شدن از گردونه رقابت ها ، تما یل چندانی برای صحبت کردن راجع به برنامه های آینده اش نداشت.
چین که در این بازی تنها به یک تساوی برای صعود نیاز داشت ، با گل های ماکسیم شاتسکیخ ، تیمور کاپادزه و الکساندر گینریخ در 18 دقیقه پایانی ، غافلگیر شد و درنهایت هم به از صعود به مرحله بعد باز ماند.
با وجود امتناع سرمربی 57 ساله از سخن گفتن در باره آینده شغلی اش ، وی سرانجام در برابر پرسش های فراوان خبرنگاران در کنفرانس مطبوعاتی عنوان کرد:" من از فوتبال خداحافظی نخواهم کرد. عملکرد ما در جام ملت های آسیا زمانی باید مورد ارزیابی قرار بگیرد که به چین برگرشته باشیم. پس ا زآن مشخص خواهد شد که از حضور در این رقابت ها چه درس هایی آموخته ایم."
پیش از آغاز جام ملت های آسیا 2007 ، چینی ها اعلام کردند که هدفشان راهیابی به مرحله نیمه نهایی این مسابقات است.
تنها کاری که پس از حذف چین در مرحله گروهی، از دست ژو بر می آمد این بود که از مردم کشورش عذرخواهی کند :" من خیلی خیلی از این بابت متاسفم . اما لازم است بگویم امروز مشکلات بسیار مهمی داشتیم و تعدادی از بازیکنان کلیدی ما یا مصدوم بودند و یا به علت محرومیت نمی توانستیم از آنها استفاده کنیم. هر چند نهایت تلاش مان را کردیم و فرصت هایی هم برای گلزنی داشتیم ، اما نتوانستیم از آنها به خوبی استفاده کنیم. درست است ، من باید مسئولیت تمام نتایج را به عهده بگیرم. برای هواداران بسیار متاسفم ولی امیدوارم درآینده بازیکنان از این اتفاقات درس بگیرند. "
سائو جیایی ، هافبک چین نیز، که در این کنفرانس حضور داشت عنوان کرد :"واقعا خجالت آور است که ما هر سه گل را، روی شوت های از راه دوردریافت کردیم. حالا زمان آن رسیده که خودمان وضعیت مان را بهبود ببخشیم. پنج گل از شش گلی که در این رقابت ها دریافت کردیم ، با یک شیوه مشترک به ثمر رسیده است. "
وی در ادامه افزود : " درست است که خیلی ناراحت هستم اما این فوتبال است. ما نتوانستیم به هدفمان که راهیابی به مرحله نیمه نهایی بود دست پیدا کنیم اما خوشبختانه نکات بسیاری از این بازی ها یاد گرفتیم. حالا باید روی هدف بعدی مان که راهیابی به جام جهانی 2010 است ، کار کنیم. درست است که تعدادی از بازیکنان کلیدی مان را در اختیار نداشتیم اما فوتبال یک بازی گروهی است و به یک فرد خاص متکی نیست. ما این بازی را به دلیل غیبت یک یا دو بازیکن نباختیم؛ همگی ما به عنوان یک تیم ، بازنده میدان بودیم. "
کوالالامپور – ایران در بازی دوم اش در جام ملت های آسیا 2007 ، با حساب 2 بر 2 متوقف شد تا کار این گروه به روز پایانی مسابقات در دور گروهی برسد.
27 دقیقه بعد هم مائو جیانکینگ روی غفلت مدافعین ایران برای دومین بار دروازه حسن رودباریان را گشود.
اما فریدون زندی ، در واپسین ثانیه های نیمه اول بازی با یک شوت دیدنی یکی ار گل ها را جبران کرد تا علاوه بر زدن دومین گل ملی اش ، امید را به اردوی ایران باز گرداند.
نیمه دوم با آمدن ایمان مبعلی و جواد کاظمیان به جای علی کریمی و حسین کعبی ، بازی رنگ دیگری به خود گرفت و پس از چندین حمله از سوی ایران ، بالاخره این تیم با ضربه سر جواد نکونام در دقیقه 73 به گل تساوی دست یافت تا ایران از شکست در بازی دوم اش فرار کند.
به این ترتیب در گروه C ایران و چین هر کدام چهار امتیاز ، ازبکستان سه و مالزی بدون امتیاز هستند تا بازی سوم گروه تیم های صعود کننده به دور بعد را نشان دهد.
در این بازی جواد نکونام به عنوان بهترین بازیکن زمین انتخاب شد و جایزه اش را از "سامسونگ" در یافت کرد.
از ایران نکونام و رحمان رضایی کارت زرد گرفتند و از چین لی ویفنگ ، هان پنگ ، ژنگ ژی و ژو هایبین با اخطار داور مواجه شدند.
روز 14 جولای، طی یک نشست خبری، امير قلعهنويي سرمربي تيم ملي فوتبال ايران، اعلام کرد که فرقی نمی کند در بازی ایران با چین ، چه کسی روی نیمکت تیم ملی می نشیند.
وی در این باره گفت :" ما کادر فنی خوبی داریم و من بخشی کوچک از آن هستم. با وجود آقای پیروانی ، ناصر ابراهیمی و منصور ابراهیم زاده ، دیگر مهم نیست که من روی نیمکت باشم."
قلعه نويي كه به خاطر پرتاب يك بطري آب به داخل زمين در جريان پيروزي 2 بر یک مقابل ازبكستان، توسط داور اخراج شد، اظهارداشت اين حكم در شرايطي كه محروميت سرمربي قطر لغو شده ، وي را متحير كرده است :" من شگفت زدهام كه چطور سرمربي قطر بخشيده شد و من محروم شدهام. واقعا جالب است. تصميم داور كاملا غير منصفانه بود. من بطري را به سمت يكي از بازيكنان خودپرت كردم و اصلا حقم نبود كه اخراج شوم اما بدون اعتراض زمين را ترك كردم. تعجب مي كنم كه از نشستن روي نيمكت در ديدار بعدي محروم هستم."
وي درخصوص تيم چين اظهار داشت :" تيم چين تيم بسيار خوبي است و ساختار دفاعي مقاومي دارد و خيلي خوب از حمله به دفاع باز ميگردد ولي اعتقاد دارم نسبت به ديگر تيمهاي شرق آسيا سرعت كمتري دارد. تيم چين يك سري نقاط ضعف دارد كه درباره آنها صحبت نميكنم. "
مربی سابق استقلال اضافه كرد:" بازي فوتبال مانند شطرنج است و در اين رقابتها ، هر حركتي كه حريف انجام ميدهد ، بايد حركتي انجام داد. ايران بازي سوم خود را در مقابل مالزي ميزبان رقابتها و چين مقابل ازبكستان انجام خواهد داد."
وي با اشاره به شرايط آب و هوايي مالزي اظهارداشت :" گفته بودم شرايط آب و هوايي در اينجا خوب نيست و موجب ميشود سطح بازي ها پايين بيايد و براين اساس درمطالعات قبلي خود شرايط آب وهوايي را لحاظ كرديم و تاكيد در اردو روي اين مسئله زياد بود."
"ژنرال" درخصوص تيمهاي چين و ازبكستان گفت :" از اين دو تيم شناخت كافي داريم ولي تيم چين دربازي با مالزي ، بازي زياد سختي نداشت و فشار روحي و رواني برروي چين وارد نشد و برروي دفاع چين فشار سختي نيامد كه ما نتيجهگيري كنيم ."
سرمربي تيم ملي در خصوص تيمهايي كه از گروه سوم صعود خواهند كرد ، گفت چين شانس زيادي دارد چرا كه بازي اول براي اين تيم راحت بود و يك روز هم از ما بيشتر استراحت كرده است

جین سیمور متولد 15 فوریه 1951 در ویمبلدون انگلستان است.
وی در دهه ی پنجاهم زندگی خود هنوز ظاهری فریبنده دارد و با تناسب اندام و چهره ای جوان، همچنان با افرادی مانند جنیفر لوپز و ... قابل مقایسه است !!!!
وی راز جوان ماندن ابدی خویش را، خوردن غذاهای طبیعی(ارگانیک) که در باغچه ی خانه اش به عمل می آورد، بیان می کند.
نکته جالب در مورد جین شباهت وضعیت زندگیش به وضعیتی است که در سریال دکتر کویین دارد. پدر او پزشک متخصص زايمان و مادرش هلندی بود. جين کار حرفه ايش را در سن ۱۳ سالگی با فستيتوال باله لندن «گروه آموزشی و هنری اطمينان» برای آموختن باله، موسيقی و تئاتر شروع کرد، اما بعد از اجرای يک نمايش از باله از زانو آسيب ديد و اميدها و آرزوهايش برای ادامه کارش به عنوان يک بالرین پايان يافت.

او با اولين حضورش در فيلم سينمايی What a lovely war موفق به دريافت جايزه Emmy شد و بعد از آن در سريالهای گوناگونی از جمله پادشاهان و کاپيتانها، نقشها و بازيهای به ياد ماندنی از خود به جای گذاشت و بعد از مدتی برای ايفا کردن يکی از بهترين نقش هايش در يک سريال به عنوان ماريا کالاس و نيزبازی در فيلم "ثروتمندترين مرد زنده" برای بار دوم برنده جايزه جهانی و با ارزش Emmy شد.

وی همچنین موفق به دریافت چندین جایزه دیگر به خاطر کارهای هنری اش شده است. برای مثال، جایزه "کره طلايی" و دريافت لقب "افسر امپراطوری بريتانيا" از ملکه الیزابت دوم در کاخ باکينگهام (2000). بعد از آن Jane در فيلم های ديگری از جمله live and let die وattle star galactica ظاهر شد و سپس کارهای تلويزيونی خود را شروع کرد و در سری سريالهايی همچون "فرشته مرگ"، "موضوعات قلب" و "زنی که او دوست داشت" بازی کرد که همگی از شبکه تلويزيونی CBS نمايش داده شده اند.


جین سیمور در چندین رشته هنری فعالیت دارد و علاقه او به هنرهای زیبا، او را به يک نقاش موفق رنگ و روغن و آبرنگ و همچنين يک طراح لباس مبدل کرده است. او علاوه بر اين رشته های هنری، دو کتاب را نیز تالیف کرده است. یکی از آنها که "هر دو در يک زمان" نام دارد؛ روایت تولد دو قلوهايش است که به رشته تحریر درآمده است و ديگری "وقایع نگار تغييرات شگرف" نام دارد و داستان چندین نفر، از جمله خود اوست که در کشاکش سختیهای زندگی، پایداری می کنند و در نهايت زندگی بهتری برای خود رقم می زنند.


Jane در حال حاضر با "لورد جميز کيچ" که هنرپيشه و کارگردان است زندگی ميکند و اين ازدواج چهارم او به حساب می آيد! او ۵ فرزند به نامهای jenny - Kate - Sean - john و Christopher دارد که دو تای آخری دو قلو هستند و همگی آنها در Malibu کاليفرنيا در يک ملک خصوصی قصر مانند مربوط به قرن ۱۵ زندگی ميکنند.
مشخصه جالب فیزیکی که در مورد جین وجود دارد تفاوت رنگ چشمانش با یکدیگر است بطوریکه رنگ چشم راستش سبز و چشم چپش قهوه ای رنگ است.
منبع:
وبلاگ jickpick
سایت www.handbag.com


لحظه ای که نگاه به ژرفای وجود به ظاهر سیاه و اندوه بار درون خیره می ماند لحظه ی آگاهی حقیقتی است روشن، زیبا، دل نشین، معطر، زلال و لا یتناهی.
ای کاش بصیرتی می بود به آنچه ناروشن است تا دقایق، بی دقدقه، همراه خوان باران، مملو از امید و جاویدان زه دنیایی که وجودش از بی آمیغ ها سرشار است می شد.
البته من کسی نیستم که آزارم به مگس برسد. ولی این یکی با وجودی که در این فصل عمر مگس ها سر می آید، با چنان سماجتی به لبه میزم بند می شد که وجودش مزاحم بود.
یک تلنگر به او زدم و معلق شد و افتاد روی زمین و من به کار نوشتنم ادامه دادم. مدتی گذشت، سرم را بلند کردم دیدم در قسمت خالی اتاق ول می گردد. پایم را با اکراه جلو بردم تا لهش کنم. اما به نظر رسید که حجمش بزرگتر شده است. چقدر احمق بودم که این حشره بزرگ را به جای مگس گرفته بودم! تاًمل نکردم و لگدم را رویش گذاشتم. اما همین که پاشنه ام را برداشتم، این جانور زشت که حالا به شکل سوسک در آمده بود، به سرعت عجیبی پا به فرار گذاشت و وقتی نزدیک بود به او برسم، رفت زیر فرش. من هم روی نقطه ای که حدس می زدم جانور در آنجا پنهان شده است، با شدت پا کوبیدم. عملی بود عبث. زیرا تازه روی ورقه کاغذ جلوم دولا شده بودم که دیدم کنج قالیچه آهسته بالا رفت و یک جور سوسک سیاه وحشتناک از زیر آن بیرون آمد. این حشره آهسته راه می رفت و مایع تیره رنگی بر جای می گذاشت. ولیکن وقتی این جانور زشت متوجه حضور من شد، با وجود وضع دلخراشش، دستپاچه به زور بال زد و به هوا رفت و من دور تا دور اتاق به دنبالش کردم و جلو چشمم مسخ شد. دیدم روده های خاکستریش در زیر تنه اش باد می کنند و شکل می یابند. انگاری که کالبدش پیله بیهوده ای بیش نبود. چندی نگذشت که متوجه شدم این جانور، نه مگس است و نه سوسک و موش سفیدی بیش نیست. عاقبت با یک لگد اورا له کردم و بیجان در وسط لکه خون خودش برجای گذاشتم. در این موقع سرم را برگرداندم. اعضای خانواده ام دورادور میز نشسته بودند و با شگفتی دردناکی که خالی از سرزنش نبود، نگاهم می کردند.
مارسل بوالو
کوالالامپور - چهارشنبه ايران توانست در نخستين ديدارش در رقابتهاي جام ملتهاي آسيا در گروه C ازبكستان را دو بر يك شكست دهد.
كاپادزه ، بازيكن ازبكستان ، در دقیقه 4 از سمت چپ دروازه ايران ضربه خوبي را نواخت كه رودباريان آن را مهار كرد.
در دقیقه 6 فريدون زندي از سمت چپ نخستين حمله ايران را پايهگذاري كرد كه البته ثمري نداشت و توپي روي دروازه فرستاده نشد.
در دقیقه 15 بازی توپي كه ازبكها بلند به روي دروازهي ما فرستادند با اشتباه رحمان رضايي و بيرون آمدن بيموقع رودباريان گل نخست را براي حريف رقم زد.

به گزارش خبرنگاراعزامی مهر به مالزی، پس از پیروزی 2 بریک تیم ملی فوتبال کشورمان مقابل ازبکستان که عصر امروز در نخستین دیدار تیم کشورمان در مسابقات جام ملتهای آسیا بدست آمد از سوی مسئولان تیم ملی به هریک از بازیکنان 1000 دلار پاداش پرداخت شد .
پاداش اختصاص یافته به بازیکنان تیم ملی فوتبال کشورمان توسط مهدی مناجاتی سرپرست تیم ملی در اختیاربازیکنان قرارگرفت .
همچنین مهدی مهدوی کیا کاپیتان تیم ملی فوتبال کشورمان که درجریان دیدار با ازبکستان با شکستگی دندان روبروشد مشکلی از این بابت ندارد و پزشکان درصدد ترمیم دندان شکسته وی هستند. گویا دندان مهدوی کیا مصنوعی بوده وقابلیت ترمیم و بازسازی مجدد را دارد .
| راد استوارت : Rod Stewart |
|
|
خواننده سرشناس انگليسي در هايگيت در شمال لندن به دنيا آمد و پدر و مادرش روزنامهفروشي داشتند. راد استوارت مدتي با باشگاههاي (سلتيك) و (برنت فورد) كار ميكرد بعد (گوركن) شد. در اوايل دهه شصت با (ويز جونز) خواننده فولكور آشنا شد و به موسيقي روي آورد و يك خواننده خياباني شد. او دور اروپا سفر ميكرد و آواز ميخواند و پول جمع ميكرد. جالب است بدانيد كه يك بار به جرم ولگردي از اسپانيا اخراج شد. |
|
| مايكل دل : Michael Dell |
|
|
موسس و رييس شركت سهامي كامپيوتري DELL در يك رستوران چيني ظرفشور بود و ساعتي 2/5 دلار دستمزد ميگرفت. او از اين تجربهاش به نيكي ياد ميكند و ميگويد: (بهترين بخش آن دوران، عقل و منطق صاحب رستوران بود و اگر كمي زودتر به رستوران ميرفتم ميتوانستم نهايت استفاده را از او بكنم. او به كارش افتخار ميكرد و به هر كسي كه از در رستورانش وارد ميشد اهميت ميداد. |
|
| شون (ديدي) كومبز : Sean (Didi) Combs |
|
|
هنرپيشه و خواننده آمريكايي (روزنامه پخشكن) بود. در آن زمان او دوازده سال داشت و شايد هرگز فكر نميكرد اين شغل آغازي براي رسيدن به وضعيت كنوني اوست. او از همان ابتدا بلند پرواز بود. |
|
| پول پوت : Pol Pot |
|
|
كامبوجي قبل از اينكه يك خيانتكار جنگي معروف و جهاني شود، (سالوت سار) نام داشت. او در جواني در رشته نجاري و مهندسي راديو تحصيل ميكرد و بالاخره يك (معلم) شد و در يك مدرسه خصوصي در (پنوم پنه) تدريس ميكرد ولي به خاطر گرايش به كمونيسم اخراج شد. پس از آن او نام خود را به (پولپوت) تغيير داد و عضو فدايي حزب كمونيسم كامبوج شد. سالها بعد او فرمانده ارتش (خمر سرخ) بود و در چهار سال حكمراني بيش از يك ميليون كامبوجي را كشت. |
|
| اوپرا وينفري : Oprah Winfrey |
|
|
مجري سرشناس آمريكايي در (ميسيسيپي) به دنيا آمد. پدر و مادرش بيش از حد جوان بودند و به همين خاطر مادربزرگش به او رسيدگي ميكرد. او از سه سالگي خواندن و نوشتن را به اوپرا آموخت و او را به كليساي محلي فرستاد. او ميتوانست آيات انجيل را به خوبي از حفظ بخواند. در شانزده سالگي يك روز در مسابقه راديويي شركت كرد و برنده يك ساعت مچي شد. وقتي براي گرفتن جايزه خود به ايستگاه راديويي شهر رفت، مطلبي را براي تهيهكنندگان خواند و از همان زمان با حقوق صد دلار در هفته به عنوان (خبرنگار) استخدام شد. |
|
| تري هچر : Terry Hatcher |
|
|
هنرپيشه هاليوود در پنج سالگي توسط شوهر خالهاش مورد آزار قرار گرفت و به همينخاطر مبتلا به مشكلات روحي شد. وقتي كمي بزرگتر شد به تحصيل در رشته بازيگري پرداخت ولي اولين شغل هچر در سال 1984 شغلي عجيب بود. او (تشويقكننده) تيم راگبي (سان فرانسيسكو )49 بود و به خاطر آن پول ميگرفت. |
|
| آدولف هيتلر : Hitler |
|
|
در كودكي به مدرسه كليسا ميرفت و آرزو داشت كشيش بشود
ولي در سال 1903 و پس از مرگ پدر از مدرسه بيرون انداخته شد. سپس به رشته
هنر پرداخت ولي به دليل بدقول بودن دو بار از آكادمي هنرهاي زيباي وين
اخراج شد. آدلف خسته، تنها، جوان و غمگين شبها را در پانسيون ميگذراند و
براي پول درآوردن (نقاشي) ميكرد و كارت پستال ميكشيد. اگر جنگ جهاني
اول شروع نميشد شايد او يك نقاش شكستخورده ميشد. |
|
| سيلوستر استالونه : S.Stalone |
|
|
هميشه آدم خشني بود. او زماني (جاروكش قفس شيرها) بود. در پانزده سالگي همكلاسيهايش ميگفتند او بيش از همه احتمال دارد كه زندگيش را روي صندلي الكتريكي به پايان برساند. او بعدها با فيلم (راكي) به شهرت جهاني دست يافت. |
|
| جنيفر لوپز : J.Lopez |
|
|
مدتها قبل از آنكه به خوانندگي روي آورد و تبديل به يك ستاره شود هر روز لباس سادهاي بر تن ميكرد و به دادگستري ميرفت تا به شغل خود بپردازد چون او يك (مشاور قضايي) بود. |
|
| بنيتو موسوليني : Mosilini |
|
|
ديكتاتور فاشيست ايتاليايي براي يك روزنامه كار ميكرد و داستان دنبالهدار مينوشت. يكي از داستانهاي او (معشوقه كاردينال) نام داشت كه داستان اندوهبار يك كاردينال قرن هفدهمي و معشوقهاش را بيان ميكرد. |
|
| فيدل كاسترو : Fidel Castro |
|
|
شايع است كه (فيدل كاسترو) رهبر كوبا (بيسباليست) بود و براي يكي از تيمهاي مهم ليگ آمريكا بازي ميكرد ولي اين گفته اشتباهاست. حقيقت اين است كه كاسترو فقط در دوران دانشگاه و آن هم در حد معمولي بيسبال كار ميكرد. او در سال 1946 در مسابقات بيسبال دانشگاههاي حقوق هاوانا مسئول پرتاپ توپ بود و آن كار ساده را هم بد انجام ميداد. نكته اينجاست كه به گفته خودش به دانشگاه نرفته بود كه توپ بازي كند بلكه رفته بود تا علم (حقوق) بياموزد.
|
|
| بيل گيتس : Bill Gates |
|
|
در عمارت كنگره واشنگتن (پادو) بود.
|
|
| ويليام واتكينز : William D. Watkins |
|
|
رييس فعلي تكنولوژي Seagate در شيفت شب يك بيمارستان رواني كار ميكرد. كار او اين بود كه مراقب بيماراني كه از كنترل خارج ميشدند باشد. |
|
| بيل موري : Bill Murray |
|
|
كمدين آمريكايي بيرون يك بقالي ميايستاد و شاه بلوط ميفروخت. او مدتي نيز پيتزافروشي كرده است. |
|
| راش ليمبو : Rush Limbaugh |
|
|
مجري معروف راديويي آمريكا كفش واكس ميزد. |
|
| رابين ويليامز : Robin Williams |
|
|
هنرپيشه و كمدين معروف و محبوب هاليوود پانتوميم خياباني اجرا ميكرد. |
|
| تامي هيل فايگر : TOMMY HILFIGER |
|
|
از طراحان بنام و معروف لباس كه لباسهاي طرح او امروزه بر تن بسياري از اهالي سرشناس هاليوود ديده ميشود، زماني كه هيچ فروشندهاي حاضر نشد شلوارهاي جين طرح او را در مغازهاش بگذارد و به فروش برساند در كنار خيابان و پشت يك وانت آنها را ميفروخت. |
|
| جري سينفلد : Jerry Seinfeld |
|
|
كمدين، هنرپيشه و نويسنده آمريكايي تلفني لامپ ميفروخت. |
|
| دمي مور : Demi Moore |
|
|
كه سالهاست دوستدارانش براي گرفتن امضا از او هم به او دسترسي ندارند؛ زماني براي يك مغازه ظروف كرايه كار ميكرد. |
|
| جنيفر انيستون : Jennifer Aniston |
|
|
پيشخدمت رستوران بود. |
|
| براد پيت : Brad Pitt |
|
|
شوهر سابق جنيفر انيستون و همسر فعلي آنجلينا جولي يخچال حمل ميكرد.
|
|
| گارت بروكس : Garth Brooks |
|
|
چند ماه قبل از اينكه ركورد جهاني را در موسيقي بشكند، فروشنده يك مغازه چكمهفروشي بود. |
|
| جك نيكلسون : Jack Nicholson |
|
|
بازيگر قديمي هاليوود در پستخانه كار ميكرد. |
|
| استفان كينگ : Stephen King |
|
|
نويسنده، در يك مدرسه (سرايدار) بود و وقتي داشت كمدهاي دانشآموزان را تميز ميكرد داستان اولين رمانش به ذهنش خطور كرد. |
|
| هريسون فورد : Harrison Ford |
|
|
نجاري ميكرد و به اين كار خيلي علاقه داشت. او هنوز هم هر وقت فرصتي داشته باشد به چوب و نجاري روي ميآورد.
|
|
| دن براون : Dan Brown |
|
|
نويسنده رمان معروف (رمز داوينچي) كه قبل از ساخته شدن، فيلم آن به زبانهاي مختلف ترجمه شده بود، در يك دبيرستان به (تدريس) مشغول بود. |
منبع: انجمن گوگلين
از بچهها عذر میخواهم که این کتاب را به یکی از بزرگترها هدیه کردهام. برای این کار یک دلیل حسابی دارم: این «بزرگتر» بهترین دوست من تو همه دنیا است. یک دلیل دیگرم هم آن که این «بزرگتر» همه چیز را میتواند بفهمد حتا کتابهایی را که برای بچهها نوشته باشند. عذر سومم این است که این «بزرگتر» تو فرانسه زندگی میکند و آنجا گشنگی و تشنگی میکشد و سخت محتاج دلجویی است. اگر همهی این عذرها کافی نباشد اجازه میخواهم این کتاب را تقدیم آن بچهای کنم که این آدمبزرگ یک روزی بوده. آخر هر آدم بزرگی هم روزی روزگاری بچهای بوده (گیرم کمتر کسی از آنها این را به یاد میآورد). پس من هم اهدانامچهام را به این شکل تصحیح میکنم:
آنتوان دو سنتگزوپهری
من هم برگردان فارسی این شعر بزرگ را به دو بچهی دوستداشتنی دیگر تقدیم میکنم:
دکتر جهانگیر کازرونی و
دکتر محمدجواد گلبن
احمد شاملو
یک بار شش سالم که بود تو کتابی به اسم قصههای واقعی -که دربارهی جنگل بِکر نوشته شده بود- تصویر محشری دیدم از یک مار بوآ که داشت حیوانی را میبلعید. آن تصویر یک چنین چیزی بود:

تو کتاب آمده بود که: «مارهای بوآ شکارشان را همین جور درسته قورت میدهند. بی این که بجوندش. بعد دیگر نمیتوانند از جا بجنبند و تمام شش ماهی را که هضمش طول میکشد میگیرند میخوابند».
این را که خواندم، راجع به چیزهایی که تو جنگل اتفاق میافتد کلی فکر کردم و دست آخر توانستم با یک مداد رنگی اولین نقاشیم را از کار درآرم. یعنی نقاشی شمارهی یکم را که این جوری بود:

شاهکارم را نشان بزرگتر ها دادم و پرسیدم از دیدنش ترستان بر میدارد؟
جوابم دادند: -چرا کلاه باید آدم را بترساند؟
نقاشی من کلاه نبود، یک مار بوآ بود که داشت یک فیل را هضم میکرد. آن وقت برای فهم بزرگترها برداشتم توی شکم بوآ را کشیدم. آخر همیشه باید به آنها توضیحات داد. نقاشی دومم این جوری بود:

بزرگترها بم گفتند کشیدن مار بوآی باز یا بسته را بگذارم کنار و عوضش حواسم را بیشتر جمع جغرافی و تاریخ و حساب و دستور زبان کنم. و این جوری شد که تو شش سالگی دور کار ظریف نقاشی را قلم گرفتم. از این که نقاشی شمارهی یک و نقاشی شمارهی دو ام یخشان نگرفت دلسرد شده بودم. بزرگترها اگر به خودشان باشد هیچ وقت نمیتوانند از چیزی سر درآرند. برای بچهها هم خسته کننده است که همین جور مدام هر چیزی را به آنها توضیح بدهند.
ناچار شدم برای خودم کار دیگری پیدا کنم و این بود که رفتم خلبانی یاد گرفتم. بگویی نگویی تا حالا به همه جای دنیا پرواز کرده ام و راستی راستی جغرافی خیلی بم خدمت کرده. میتوانم به یک نظر چین و آریزونا را از هم تمیز بدهم. اگر آدم تو دل شب سرگردان شده باشد جغرافی خیلی به دادش میرسد.
از این راه است که من تو زندگیم با گروه گروه آدمهای حسابی برخورد داشتهام. پیش خیلی از بزرگترها زندگی کردهام و آنها را از خیلی نزدیک دیدهام گیرم این موضوع باعث نشده در بارهی آنها عقیدهی بهتری پیدا کنم.
هر وقت یکیشان را گیر آوردهام که یک خرده روشن بین به نظرم آمده با نقاشی شمارهی یکم که هنوز هم دارمش محکش زدهام ببینم راستی راستی چیزی بارش هست یا نه. اما او هم طبق معمول در جوابم در آمده که: «این یک کلاه است». آن وقت دیگر من هم نه از مارهای بوآ باش اختلاط کردهام نه از جنگلهای بکر دست نخورده نه از ستارهها. خودم را تا حد او آوردهام پایین و باش از بریج و گلف و سیاست و انواع کرات حرف زدهام. او هم از این که با یک چنین شخص معقولی آشنایی به هم رسانده سخت خوشوقت شده.
این جوری بود که روزگارم تو تنهایی میگذشت بی این که راستی راستی یکی را داشته باشم که باش دو کلمه حرف بزنم، تااین که زد و شش سال پیش در کویر صحرا حادثهیی برایم اتفاق افتاد؛ یک چیز موتور هواپیمایم شکسته بود و چون نه تعمیرکاری همراهم بود نه مسافری یکه و تنها دست به کار شدم تا از پس چنان تعمیر مشکلی برآیم. مسالهی مرگ و زندگی بود. آبی که داشتم زورکی هشت روز را کفاف میداد.
شب اول را هزار میل دورتر از هر آبادی مسکونی رو ماسهها به روز آوردم پرت افتادهتر از هر کشتی
شکستهیی که وسط اقیانوس به تخته پارهیی چسبیده باشد. پس لابد میتوانید حدس بزنید چه جور هاج و واج
ماندم وقتی کلهی آفتاب به شنیدن صدای ظریف عجیبی که گفت: «بی زحمت یک برّه برام بکش!»
از خواب پریدم.
-ها؟
-یک برّه برام بکش...
چنان از جا جستم که انگار صاعقه بم زده. خوب که چشمهام را مالیدم و نگاه کردم آدم کوچولوی بسیار عجیبی را دیدم که با وقار تمام تو نخ من بود. این بهترین شکلی است که بعد ها توانستم از او در آرم، گیرم البته آنچه من کشیدهام کجا و خود او کجا! تقصیر من چیست؟ بزرگتر ها تو شش سالگی از نقاشی دلسردم کردند و جز بوآی باز و بسته یاد نگرفتم چیزی بکشم.
با چشمهایی که از تعجب گرد شده بود به این حضور ناگهانی خیره شدم. یادتان نرود که من از نزدیکترین آبادی مسکونی هزار میل فاصله داشتم و این آدمیزاد کوچولوی من هم اصلا به نظر نمیآمد که راه گم کرده باشد یا از خستگی دم مرگ باشد یا از گشنگی دم مرگ باشد یا از تشنگی دم مرگ باشد یا از وحشت دم مرگ باشد. هیچ چیزش به بچهیی نمیبُرد که هزار میل دور از هر آبادی مسکونی تو دل صحرا گم شده باشد.

وقتی بالاخره صدام در آمد، گفتم:
-آخه... تو این جا چه میکنی؟
و آن وقت او خیلی آرام، مثل یک چیز خیلی جدی، دوباره در آمد که:
-بی زحمت واسهی من یک برّه بکش.
آدم وقتی تحت تاثیر شدید رازی قرار گرفت جرات نافرمانی نمیکند. گرچه تو آن نقطهی هزار میل دورتر از
هر آبادی مسکونی و با قرار داشتن در معرض خطر مرگ این نکته در نظرم بی معنی جلوه کرد باز کاغذ و
خودنویسی از جیبم در آوردم اما تازه یادم آمد که آنچه من یاد گرفتهام بیشتر جغرافیا و تاریخ و حساب
و دستور زبان است، و با کج خلقی مختصری به آن موجود کوچولو گفتم نقاشی بلد نیستم.
بم جواب داد: -عیب ندارد، یک بَرّه برام بکش.
از آنجایی که هیچ وقت تو عمرم بَرّه نکشیده بودم یکی از آن دو تا نقاشیای را که بلد بودم برایش کشیدم.
آن بوآی بسته را. ولی چه یکهای خوردم وقتی آن موجود کوچولو در آمد که: -نه! نه! فیلِ تو شکم یک
بوآ نمیخواهم. بوآ خیلی خطرناک است فیل جا تنگ کن. خانهی من خیلی کوچولوست، من یک بره لازم دارم. برام
یک بره بکش.
-خب، کشیدم.
با دقت نگاهش کرد و گفت:
-نه! این که همین حالاش هم حسابی مریض است. یکی دیگر بکش.
-کشیدم.
لبخند با نمکی زد و در نهایت گذشت گفت:
-خودت که میبینی... این بره نیست، قوچ است. شاخ دارد نه...
باز نقاشی را عوض کردم.
آن را هم مثل قبلی ها رد کرد:
-این یکی خیلی پیر است... من یک بره میخواهم که مدت ها عمر کند...
باری چون عجله داشتم که موتورم را پیاده کنم رو بی حوصلگی جعبهای کشیدم که
دیوارهاش سه تا سوراخ داشت، و از دهنم پرید که:
-این یک جعبه است. برهای که میخواهی این تو است.
و چه قدر تعجب کردم از این که دیدم داور کوچولوی من قیافهاش از هم باز شد و گفت:
-آها... این درست همان چیزی است که میخواستم! فکر میکنی این بره خیلی علف بخواهد؟
-چطور مگر؟
-آخر جای من خیلی تنگ است...
-هر چه باشد حتماً بسش است. برهیی که بت دادهام خیلی کوچولوست.
-آن قدرهاهم کوچولو نیست... اِه! گرفته خوابیده...
و این جوری بود که من با شهریار کوچولو آشنا شدم.
خیلی طول کشید تا توانستم بفهمم از کجا آمده. شهریار کوچولو که مدام مرا سوال پیچ میکرد خودش انگار
هیچ وقت سوالهای مرا نمیشنید. فقط چیزهایی که جسته گریخته از دهنش میپرید کم کم همه چیز را به
من آشکار کرد. مثلا اول بار که هواپیمای مرا دید (راستی من هواپیما نقاشی نمیکنم، سختم است.)
ازم پرسید:
-این چیز چیه؟
-این «چیز» نیست: این پرواز میکند. هواپیماست. هواپیمای من است.
و از این که بهاش میفهماندم من کسیام که پرواز میکنم به خود میبالیدم.
حیرت زده گفت: -چی؟ تو از آسمان افتادهای؟
با فروتنی گفتم: -آره.
گفت: -اوه، این دیگر خیلی عجیب است!
و چنان قهقههی ملوسی سر داد که مرا حسابی از جا در برد. راستش من دلم میخواهد دیگران گرفتاریهایم
را جدی بگیرند.
خندههایش را که کرد گفت: -خب، پس تو هم از آسمان میآیی! اهل کدام سیارهای؟...
بفهمی نفهمی نور مبهمی به معمای حضورش تابید. یکهو پرسیدم:
-پس تو از یک سیارهی دیگر آمدهای؟
آرام سرش را تکان داد بی این که چشم از هواپیما بردارد.
اما جوابم را نداد، تو نخ هواپیما رفته بود و آرام آرام سر تکان میداد.
گفت: -هر چه باشد با این نباید از جای خیلی دوری آمده باشی...
مدت درازی تو خیال فرو رفت، بعد برهاش را از جیب در آورد و محو تماشای آن گنج گرانبها شد.
فکر میکنید از این نیمچه اعتراف «سیارهی دیگر»ِ او چه هیجانی به من دست داد؟ زیر پاش نشستم که
حرف بیشتری از زبانش بکشم:
-تو از کجا میآیی آقا کوچولوی من؟ خانهات کجاست؟ برهی مرا میخواهی کجا ببری؟
مدتی در سکوت به فکر فرورفت و بعد در جوابم گفت:
-حسن جعبهای که بم دادهای این است که شبها میتواند خانهاش بشود.
-معلوم است... اما اگر بچهی خوبی باشی یک ریسمان هم بِت میدهم که روزها ببندیش. یک ریسمان با یک
میخ طویله...
انگار از پیشنهادم جا خورد، چون که گفت:
-ببندمش؟ چه فکر ها!
-آخر اگر نبندیش راه میافتد میرود گم میشود.
دوست کوچولوی من دوباره غش غش خنده را سر داد:
-مگر کجا میتواند برود؟
-خدا میداند. راستِ شکمش را میگیرد و میرود...
-بگذار برود...اوه، خانهی من آنقدر کوچک است!
و شاید با یک خرده اندوه در آمد که:
-یکراست هم که بگیرد برود جای دوری نمیرود...
به این ترتیب از یک موضوع خیلی مهم دیگر هم سر در آوردم: این که سیارهی او کمی از یک خانهی معمولی بزرگتر بود.این نکته آنقدرها به حیرتم نینداخت. میدانستم گذشته از سیارههای بزرگی مثل زمین و کیوان و تیر و ناهید که هرکدام برای خودشان اسمی دارند، صدها سیارهی دیگر هم هست که بعضیشان از بس کوچکند با دوربین نجومی هم به هزار زحمت دیده میشوند و هرگاه اخترشناسی یکیشان را کشف کند به جای اسم شمارهای بهاش میدهد. مثلا اسمش را میگذارد «اخترک ۳۲۵۱».
دلایل قاطعی دارم که ثابت میکند شهریار کوچولو از اخترک ب۶۱۲ آمدهبود.

این اخترک را فقط یک بار به سال ۱۹۰۹ یک اخترشناس ترک توانسته بود ببیند
که تو یک کنگرهی بینالمللی نجوم هم با کشفش هیاهوی زیادی به راه انداخت اما واسه خاطر لباسی که
تنش بود هیچ کس حرفش را باور نکرد.
آدم بزرگها این جوریاند!
بختِ اخترک ب۶۱۲ زد و، ترک مستبدی ملتش را به ضرب دگنک وادار به پوشیدن لباس اروپاییها کرد.
اخترشناس به سال ۱۹۲۰ دوباره، و این بار با سر و وضع آراسته برای کشفش ارائهی دلیل کرد
و این بار همه جانب او را گرفتند.
به خاطر آدم بزرگهاست که من این جزئیات را در باب اخترکِ ب۶۱۲ برایتان نقل میکنم یا شمارهاش را میگویم چون که آنها عاشق عدد و رقماند. وقتی با آنها از یک دوست تازهتان حرف بزنید هیچ وقت ازتان دربارهی چیزهای اساسیاش سوال نمیکنند که هیج وقت نمیپرسند «آهنگ صداش چهطور است؟ چه بازیهایی را بیشتر دوست دارد؟ پروانه جمع میکند یا نه؟» -میپرسند: «چند سالش است؟ چند تا برادر دارد؟ وزنش چهقدر است؟ پدرش چهقدر حقوق میگیرد؟» و تازه بعد از این سوالها است که خیال میکنند طرف را شناختهاند.
اگر به آدم بزرگها بگویید یک خانهی قشنگ دیدم از آجر قرمز که جلو پنجرههاش غرقِ شمعدانی و بامش پر از کبوتر بود محال است بتوانند مجسمش کنند. باید حتماً بهشان گفت یک خانهی صد میلیون تومنی دیدم تا صداشان بلند بشود که: -وای چه قشنگ!
یا مثلا اگر بهشان بگویید «دلیل وجودِ شهریارِ کوچولو این که تودلبرو بود و میخندید و دلش یک بره میخواست و بره خواستن، خودش بهترین دلیل وجود داشتن هر کسی است» شانه بالا میاندازند و باتان مثل بچهها رفتار میکنند! اما اگر بهشان بگویید «سیارهای که ازش آمدهبود اخترک ب۶۱۲ است» بیمعطلی قبول میکنند و دیگر هزار جور چیز ازتان نمیپرسند. این جوریاند دیگر. نباید ازشان دلخور شد. بچهها باید نسبت به آدم بزرگها گذشت داشته باشند.
اما البته ماها که مفهوم حقیقی زندگی را درک میکنیم میخندیم به ریش هرچه عدد و رقم است! چیزی که من دلم میخواست این بود که این ماجرا را مثل قصهی پریا نقل کنم. دلم میخواست بگویم: «یکی بود یکی نبود. روزی روزگاری یه شهریار کوچولو بود که تو اخترکی زندگی میکرد همهاش یه خورده از خودش بزرگتر و واسه خودش پیِ دوستِ همزبونی میگشت...»، آن هایی که مفهوم حقیقی زندگی را درک کردهاند واقعیت قضیه را با این لحن بیشتر حس میکنند. آخر من دوست ندارم کسی کتابم را سرسری بخواند. خدا میداند با نقل این خاطرات چه بار غمی روی دلم مینشیند. شش سالی میشود که دوستم با بَرّهاش رفته. این که این جا میکوشم او را وصف کنم برای آن است که از خاطرم نرود. فراموش کردن یک دوست خیلی غمانگیز است. همه کس که دوستی ندارد. من هم میتوانم مثل آدم بزرگها بشوم که فقط اعداد و ارقام چشمشان را میگیرد. و باز به همین دلیل است که رفتهام یک جعبه رنگ و چند تا مداد خریدهام. تو سن و سال من واسه کسی که جز کشیدنِ یک بوآی باز یا یک بوآی بسته هیچ کار دیگری نکرده -و تازه آن هم در شش سالگی- دوباره به نقاشی رو کردن از آن حرفهاست! البته تا آنجا که بتوانم سعی میکنم چیزهایی که میکشم تا حد ممکن شبیه باشد. گیرم به موفقیت خودم اطمینان چندانی ندارم. یکیش شبیه از آب در میآید یکیش نه. سرِ قدّ و قوارهاش هم حرف است. یک جا زیادی بلند درش آوردهام یک جا زیادی کوتاه. از رنگ لباسش هم مطمئن نیستم. خب، رو حدس و گمان پیش رفتهام؛ کاچی به زِ هیچی. و دست آخر گفته باشم که تو بعضِ جزئیات مهمترش هم دچار اشتباه شدهام. اما در این مورد دیگر باید ببخشید: دوستم زیر بار هیچ جور شرح و توصیفی نمیرفت. شاید مرا هم مثل خودش میپنداشت. اما از بختِ بد، دیدن برهها از پشتِ جعبه از من بر نمیآید. نکند من هم یک خرده به آدم بزرگها رفتهام؟ «باید پیر شده باشم».
هر روزی که میگذشت از اخترک و از فکرِ عزیمت و از سفر و این حرفها چیزهای تازهای دستگیرم میشد که همهاش معلولِ بازتابهایِ اتفاقی بود. و از همین راه بود که روز سوم از ماجرایِ تلخِ بائوباب ها سردرآوردم.
این بار هم بَرّه باعثش شد، چون شهریار کوچولو که انگار سخت دودل ماندهبود ناگهان ازم پرسید:
-بَرّهها بتهها را هم میخورند دیگر، مگر نه؟
-آره. همین جور است.
-آخ! چه خوشحال شدم!
نتوانستم بفهمم این موضوع که بَرّهها بوتهها را هم میخورند اهمیتش کجاست اما شهریار کوچولو
درآمد که:
-پس لابد بائوباب ها را هم میخورند دیگر؟
من برایش توضیح دادم که بائوباب بُتّه نیست. درخت است و از ساختمان یک معبد هم گندهتر، و اگر یک
گَلّه فیل هم با خودش ببرد حتا یک درخت بائوباب را هم نمیتوانند بخورند.
از فکر یک گَلّه فیل به خنده افتاد و گفت: -باید چیدشان روی هم.
اما با فرزانگی تمام متذکر شد که: -بائوباب هم از بُتِّگی شروع میکند به بزرگ شدن.
-درست است. اما نگفتی چرا دلت میخواهد برههایت نهالهای بائوباب را بخورند؟
گفت: -دِ! معلوم است!
و این را چنان گفت که انگار موضوع از آفتاب هم روشنتر است؛ منتها من برای این که به تنهایی از این راز سر در آرم ناچار شدم حسابی کَلّه را به کار بیندازم.
راستش این که تو اخترکِ شهریار کوچولو هم مثل سیارات دیگر هم گیاهِ خوب به هم میرسید هم گیاهِ بد. یعنی هم تخمِ خوب گیاههای خوب به هم میرسید، هم تخمِ بدِ گیاههایِ بد. اما تخم گیاهها نامرییاند. آنها تو حرمِ تاریک خاک به خواب میروند تا یکیشان هوس بیدار شدن به سرش بزند. آن وقت کش و قوسی میآید و اول با کم رویی شاخکِ باریکِ خوشگل و بیآزاری به طرف خورشید میدواند. اگر این شاخک شاخکِ تربچهای گلِ سرخی چیزی باشد میشود گذاشت برای خودش رشد کند اما اگر گیاهِ بدی باشد آدم باید به مجردی که دستش را خواند ریشهکنش کند.
باری، تو سیارهی شهریار کوچولو گیاه تخمههای وحشتناکی به هم میرسید. یعنی تخم درختِ بائوباب که خاکِ سیاره حسابی ازشان لطمه خورده بود. بائوباب هم اگر دیر بهاش برسند دیگر هیچ جور نمیشود حریفش شد: تمام سیاره را میگیرد و با ریشههایش سوراخ سوراخش میکند و اگر سیاره خیلی کوچولو باشد و بائوبابها خیلی زیاد باشند پاک از هم متلاشیش میکنند.
شهریار کوچولو بعدها یک روز به من گفت: «این، یک امر انضباطی است. صبح به صبح بعد از نظافتِ خود
باید با دفت تمام به نظافتِ اخترک پرداخت. آدم باید خودش را مجبور کند که به مجردِ تشخیص دادن
بائوبابها از بتههای گلِ سرخ که تا کوچولواَند عین هماَند با دقت ریشهکنشان بکند. کار
کسلکنندهای هست اما هیچ مشکل نیست.»
یک روز هم بم توصیه کرد سعی کنم هر جور شده یک نقاشی حسابی از کار درآرم که بتواند قضیه را به بچههای سیارهی من هم حالی کند. گفت اگر یک روز بروند سفر ممکن است به دردشان بخورد. پارهای وقتها پشت گوش انداختن کار ایرادی ندارد اما اگر پای بائوباب در میان باشد گاوِ آدم میزاید. اخترکی را سراغ دارم که یک تنبلباشی ساکنش بود و برای کندن سه تا نهال بائوباب امروز و فردا کرد...».
آن وقت من با استفاده از چیزهایی که گفت شکل آن اخترک را کشیدم.

هیچ دوست ندارم اندرزگویی کنم. اما خطر بائوبابها آنقدر کم شناخته شده و سر راهِ کسی که تو چنان اخترکی سرگیدان بشود آن قدر خطر به کمین نشسته که این مرتبه را از رویهی همیشگی خودم دست بر میدارم و میگویم: «بچهها! هوای بائوبابها را داشته باشید!»
اگر من سرِ این نقاشی این همه به خودم فشار آوردهام فقط برای آن بوده که دوستانم را متوجه خطری کنم که از مدتها پیش بیخ گوششان بوده و مثلِ خودِ من ازش غافل بودهاند. درسی که با این نقاشی دادهام به زحمتش میارزد. حالا ممکن است شما از خودتان بپرسید: «پس چرا هیچ کدام از بقیهی نقاشیهای این کتاب هیبتِ تصویرِ بائوبابها را ندارد؟» -خب، جوابش خیلی ساده است: من زور خودم را زدهام اما نتوانستهام از کار درشان بیاورم. اما عکس بائوبابها را که میکشیدم احساس میکردم قضیه خیلی فوریت دارد و به این دلیل شور بَرَم داشته بود.
آخ، شهریار کوچولو! این جوری بود که من کَم کَمَک از زندگیِ محدود و دلگیر تو سر درآوردم. تا مدتها
تنها سرگرمیِ تو تماشای زیباییِ غروب آفتاب بوده. به این نکتهی تازه صبح روز چهارم بود که پی بردم؛
یعنی وقتی که به من گفتی:
-غروب آفتاب را خیلی دوست دارم. برویم فرورفتن آفتاب را تماشا کنیم...
-هوم، حالاها باید صبر کنی...
-واسه چی صبر کنم؟
-صبر کنی که آفتاب غروب کند.
اول سخت حیرت کردی بعد از خودت خندهات گرفت و برگشتی به من گفتی:
-همهاش خیال میکنم تو اخترکِ خودمم!
-راستش موقعی که تو آمریکا ظهر باشد همه میدانند تو فرانسه تازه آفتاب دارد غروب میکند.
کافی است آدم بتواند در یک دقیقه خودش را برساند به فرانسه تا بتواند غروب آفتاب را تماشا کند.
متاسفانه فرانسه کجا اینجا کجا! اما رو اخترک تو که به آن کوچکی است همینقدر که چند قدمی
صندلیت را جلو بکشی میتوانی هرقدر دلت خواست غروب تماشا کنی.
-یک روز چهل و سه بار غروب آفتاب را تماشا کردم!
و کمی بعد گفت:
-خودت که میدانی... وقتی آدم خیلی دلش گرفته باشد از تماشای غروب لذت میبرد.
-پس خدا میداند آن روز چهل و سه غروبه چهقدر دلت گرفته بوده.
اما مسافر کوچولو جوابم را نداد.
روز پنجم باز سرِ گوسفند از یک راز دیگر زندگی شهریار کوچولو سر در آوردم. مثل چیزی که مدتها
تو دلش بهاش فکر کرده باشد یکهو بی مقدمه از من پرسید:
-گوسفندی که بُتّه ها را بخورد گل ها را هم میخورد؟
-گوسفند هرچه گیرش بیاید میخورد.
-حتا گلهایی را هم که خار دارند؟
-آره، حتا گلهایی را هم که خار دارند.
-پس خارها فایدهشان چیست؟
من چه میدانستم؟ یکی از آن: سخت گرفتار باز کردن یک مهرهی سفتِ موتور بودم. از این که یواش یواش بو
میبردم خرابیِ کار به آن سادگیها هم که خیال میکردم نیست برج زهرمار شدهبودم و ذخیرهی آبم هم که
داشت ته میکشید بیشتر به وحشتم میانداخت.
-پس خارها فایدهشان چسیت؟
شهریار کوچولو وقتی سوالی را میکشید وسط دیگر به این مفتیها دست بر نمیداشت. مهره پاک کلافهام کرده
بود. همین جور سرسری پراندم که:
-خارها به درد هیچ کوفتی نمیخورند. آنها فقط نشانهی بدجنسی گلها هستند.
-دِ!
و پس از لحظهیی سکوت با یک جور کینه درآمد که:
-حرفت را باور نمیکنم! گلها ضعیفند. بی شیلهپیلهاند. سعی میکنند یک جوری تهِ دل خودشان را قرص
کنند. این است که خیال میکنند با آن خارها چیزِ ترسناکِ وحشتآوری میشوند...
لام تا کام بهاش جواب ندادم. در آن لحظه داشتم تو دلم میگفتم: «اگر این مهرهی لعنتی همین جور بخواهد
لج کند با یک ضربهی چکش حسابش را میرسم.» اما شهریار کوچولو دوباره افکارم را به هم ریخت:
-تو فکر میکنی گلها...
من باز همان جور بیتوجه گفتم:
-ای داد بیداد! ای داد بیداد! نه، من هیچ کوفتی فکر نمیکنم! آخر من گرفتار هزار مسالهی
مهمتر از آنم!
هاج و واج نگاهم کرد و گفت:
-مسالهی مهم!
مرا میدید که چکش به دست با دست و بالِ سیاه روی چیزی که خیلی هم به نظرش زشت میآمد خم شدهام.
-مثل آدم بزرگها حرف میزنی!
از شنیدنِ این حرف خجل شدم اما او همین جور بیرحمانه میگفت:
-تو همه چیز را به هم میریزی... همه چیز را قاتی میکنی!
حسابی از کوره در رفتهبود.
موهای طلایی طلائیش تو باد میجنبید.
-اخترکی را سراغ دارم که یک آقا سرخ روئه توش زندگی میکند. او هیچ وقت یک گل را بو نکرده، هیچ
وقت یک ستارهرا تماشا نکرده هیچ وقت کسی را دوست نداشته هیچ وقت جز جمع زدن عددها کاری نکرده.
او هم مثل تو صبح تا شب کارش همین است که بگوید: «من یک آدم مهمم! یک آدم مهمم!» این را بگوید
و از غرور به خودش باد کند. اما خیال کرده: او آدم نیست، یک قارچ است!
-یک چی؟
-یک قارچ!
حالا دیگر رنگش از فرط خشم مثل گچ سفید شدهبود:
-کرورها سال است که گلها خار میسازند و با وجود این کرورها سال است که برّهها گلها را میخورند. آن
وقت هیچ مهم نیست آدم بداند پس چرا گلها واسه ساختنِ خارهایی که هیچ وقتِ خدا به هیچ دردی نمیخورند
این قدر به خودشان زحمت میدهند؟ جنگ میان برّهها و گلها هیچ مهم نیست؟ این موضوع از آن جمع زدنهای
آقا سرخروئهیِ شکمگنده مهمتر و جدیتر نیست؟ اگر من گلی را بشناسم که تو همهی دنیا تک است و
جز رو اخترک خودم هیچ جای دیگر پیدا نمیشه و ممکن است یک روز صبح یک برّه کوچولو، مفت و مسلم، بی
این که بفهمد چهکار دارد میکند به یک ضرب پاک از میان ببردش چی؟ یعنی این هم هیچ اهمیتی ندارد؟
اگر کسی گلی را دوست داشته باشد که تو کرورها و کرورها ستاره فقط یک دانه ازش هست واسه احساس
وشبختی همین قدر بس است که نگاهی به آن همه ستاره بیندازد و با خودش بگوید: «گل من یک جایی میان
آن ستارههاست»، اما اگر برّه گل را بخورد برایش مثل این است که یکهو تمام آن ستارهها پِتّی کنند
و خاموش بشوند. یعنی این هم هیچ اهمیتی ندارد؟
دیگر نتوانست چیزی بگوید و ناگهان هِق هِق کنان زد زیر گریه.
حالا دیگر شب شدهبود. اسباب و ابزارم را کنار انداختهبودم. دیگر چکش و مهره و تشنگی و مرگ به نظرم مضحک میآمد. رو ستارهای، رو سیارهای، رو سیارهی من، زمین، شهریارِ کوچولویی بود که احتیاج به دلداری داشت! به آغوشش گرفتم مثل گهواره تابش دادم بهاش گفتم: «گلی که تو دوست داری تو خطر نیست. خودم واسه گوسفندت یک پوزهبند میکشم... خودم واسه گفت یک تجیر میکشم... خودم...» بیش از این نمیدانستم چه بگویم. خودم را سخت چُلمَن و بی دست و پا حس میکردم. نمیدانستم چهطور باید خودم را بهاش برسانم یا بهاش بپیوندم...p چه دیار اسرارآمیزی است دیار اشک!
راه شناختن آن گل را خیلی زود پیدا کردم:
تو اخترکِ شهریار کوچولو همیشه یک مشت گلهای خیلی ساده در میآمده. گلهایی با یک ردیف گلبرگ که جای
چندانی نمیگرفته، دست و پاگیرِ کسی نمیشده. صبحی سر و کلهشان میان علفها پیدا میشده شب از میان
میرفتهاند. اما این یکی یک روز از دانهای جوانه زده بود که خدا میدانست از کجا آمده رود و شهریار
کوچولو با جان و دل از این شاخکِ نازکی که به هیچ کدام از شاخکهای دیگر نمیرفت مواظبت کردهبود. بعید
بنود که این هم نوعِ تازهای از بائوباب باشد اما بته خیلی زود از رشد بازماند و دستبهکارِ آوردن گل
شد. شهریار کوچولو که موقعِ نیش زدن آن غنچهی بزرگ حاضر و ناظر بود به دلش افتاد که باید چیز معجزهآسایی
از آن بیرون بیاید. اما گل تو پناهِ خوابگاهِ سبزش سر فرصت دست اندکار خودآرایی بود تا هرچه زیباتر
جلوهکند. رنگهایش را با وسواس تمام انتخاب میکرد سر صبر لباس میپوشید و گلبرگها را یکی یکی به خودش
میبست. دلش نمیخواست مثل شقایقها با جامهی مچاله و پر چروک بیرون بیاید.
نمیخواست جز در اوج درخشندگی زیبائیش رو نشان بدهد!...
هوه، بله عشوهگری تمام عیار بود! آرایشِ پر راز و رمزش روزها و روزها طول کشید تا آن که سرانجام یک
روز صبح درست با بر آمدن آفتاب نقاب از چهره برداشت و با این که با آن همه دقت و ظرافت روی آرایش و
پیرایش خودش کار کرده بود خمیازهکشان گفت:
-اوه، تازه همین حالا از خواب پا شدهام... عذر میخواهم که موهام این جور آشفتهاست...
شهریار کوچولو نتوانست جلو خودش را بگیرد و از ستایش او خودداری کند:
-وای چهقدر زیبائید!
گل به نرمی گفت:
-چرا که نه؟ من و آفتاب تو یک لحظه به دنیا آمدیم...
شهریار کوچولو شستش خبردار شد که طرف آنقدرها هم اهل شکستهنفسی نیست اما راستی که چهقدر هیجان انگیز
بود!
-به نظرم وقت خوردن ناشتایی است. بی زحمت برایم فکری بکنید.
و شهریار کوچولوی مشوش و در هم یک آبپاش آب خنک آورده به گل دادهبود.
با این حساب، هنوزهیچی نشده با آن خودپسندیش که بفهمینفهمی از ضعفش آب میخورد دل او را شکسته بود.
مثلا یک روز که داشت راجع به چهارتا خارش حرف میزد یکهو در آمده بود که:
-نکند ببرها با آن چنگالهای تیزشان بیایند سراغم!
شهریار کوچولو ازش ایراد گرفتهبود که:
-تو اخترک من ببر به هم نمیرسد. تازه ببرها که علفخوار نیستند.
گل به گلایه جواب داده بود:
-من که علف نیستم.
و شهریار کوچولو گفته بود:
-عذر میخواهم...
-من از ببرها هیچ ترسی ندارم اما از جریان هوا وحشت میکنم. تو دستگاهتان تجیر به هم نمیرسد؟
شهریار کوچولو تو دلش گفت: «وحشت از جریان هوا... این که واسه یک گیاه تعریفی ندارد... چه مرموز است
این گل!»
-شب مرا بگذارید زیر یک سرپوش. این جا هواش خیلی سرد است. چه جای بدی افتادم! جایی که پیش از این
بودم...
اما حرفش را خورده بود. آخر، آمدنا هنوز به شکل دانه بود. امکان نداشت توانستهباشد دنیاهای دیگری را
بشناسد. شرمسار از این که گذاشته بود سر به هم بافتن دروغی به این آشکاری مچش گیربیفتد دو سه بار
سرفه کرده بود تا اهمالِ شهریار کوچولو را بهاش یادآور شود:
-تجیر کو پس؟
-داشتم میرفتم اما شما داشتید صحبت میکردید!
و با وجود این زورکی بنا کردهبود به سرفه کردن تا او احساس پشیمانی کند.
به این ترتیب شهریار کوچولو با همهی حسن نیّتی که از عشقش آب میخورد همان اول کار به او بد گمان شدهبود. حرفهای بی سر و تهش را جدی گرفتهبود و سخت احساس شوربختی میکرد.
یک روز دردِدل کنان به من گفت: -حقش بود به حرفهاش گوش نمیدادم. هیچ وقت نباید به حرف گلها گوش داد. گل را فقط باید بوئید و تماشا کرد. گلِ من تمامِ اخترکم را معطر میکرد گیرم من بلد نبودم چهجوری از آن لذت ببرم. قضیهی چنگالهای ببر که آن جور دَمَغم کردهبود میبایست دلم را نرم کرده باشد...»
یک روز دیگر هم به من گفت: «آن روزها نتوانستم چیزی بفهمم. من بایست روی کرد و کارِ او در بارهاش قضاوت میکردم نه روی گفتارش... عطرآگینم میکرد. دلم را روشن میکرد. نمیبایست ازش بگریزم. میبایست به مهر و محبتی که پشتِ آن کلکهای معصومانهاش پنهان بود پی میبردم. گلها پُرَند از این جور تضادها. اما خب دیگر، من خامتر از آن بودم که راهِ دوست داشتنش را بدانم!».
گمان کنم شهریار کوچولو برای فرارش از مهاجرت پرندههای وحشی استفاده کرد.

صبح روز حرکت، اخترکش را آن جور که باید مرتب کرد، آتشفشانهای فعالش را با دقت پاک و دودهگیری کرد:
دو تا آتشفشان فعال داشت که برای گرم کردن ناشتایی خیلی خوب بود. یک آتشفشان خاموش هم داشت.
منتها به قول خودش «آدم کف دستش را که بو نکرده!» این بود که آتشفشان خاموش را هم پاک کرد.
آتشفشان که پاک باشد مرتب و یک هوا میسوزد و یکهو گُر نمیزند. آتشفشان هم عینهو بخاری یکهو
اَلُو میزند. البته ما رو سیارهمان زمین کوچکتر از آن هستیم که آتشفشانهامان را پاک و دودهگیری
کنیم و برای همین است که گاهی آن جور اسباب زحمتمان میشوند.
شهریار کوچولو با دلِگرفته آخرین نهالهای بائوباب را هم ریشهکن کرد. فکر میکرد دیگر هیچ وقت نباید
برگردد. اما آن روز صبح گرچه از این کارهای معمولیِ هر روزه کُلّی لذت برد موقعی که آخرین آب را
پای گل داد و خواست بگذاردش زیرِ سرپوش چیزی نماندهبود که اشکش سرازیر شود.
به گل گفت: -خدا نگهدار!
اما او جوابش را نداد.
دوباره گفت: -خدا نگهدار!
گل سرفهکرد، گیرم این سرفه اثر چائیدن نبود. بالاخره به زبان آمد و گفت:
-من سبک مغز بودم. ازت عذر میخواهم. سعی کن خوشبخت باشی.
از این که به سرکوفت و سرزنشهای همیشگی برنخورد حیرت کرد و سرپوش به دست هاجوواج ماند. از این
محبتِ آرام سر در نمیآورد.
گل بهاش گفت: -خب دیگر، دوستت دارم. اگر تو روحت هم از این موضوع خبردار نشد تقصیر من است.
باشد، زیاد مهم نیست. اما تو هم مثل من بیعقل بودی... سعی کن خوشبخت بشوی... این سرپوش را هم
بگذار کنار، دیگر به دردم نمیخورد.
-آخر، باد...
-آن قدرهاهم سَرمائو نیستم... هوای خنک شب برای سلامتیم خوب است. خدانکرده گُلم آخر.
-آخر حیوانات...
-اگر خواستهباشم با شبپرهها آشنا بشوم جز این که دو سه تا کرمِ حشره را تحمل کنم چارهای ندارم.
شبپره باید خیلی قشنگ باشد. جز آن کی به دیدنم میآید؟ تو که میروی به آن دور دورها.
از بابتِ درندهها هم هیچ کَکَم نمیگزد: «من هم برای خودم چنگ و پنجهای دارم».
و با سادگی تمام چهارتا خارش را نشان داد. بعد گفت:
-دستدست نکن دیگر! این کارت خلق آدم را تنگ میکند. حالا که تصمیم گرفتهای بروی برو!
و این را گفت، چون که نمیخواست شهریار کوچولو گریهاش را ببیند. گلی بود تا این حد خودپسند...
خودش را در منطقهی اخترکهای ۳۲۵، ۳۲۶، ۳۲۷، ۳۲۸، ۳۲۹ و ۳۳۰ دید. این بود که هم برای سرگرمی و هم برای چیزیادگرفتن بنا کرد یکییکیشان را سیاحت کردن.
اخترکِ اول مسکن پادشاهی بود که با شنلی از مخمل ارغوانی قاقم بر اورنگی بسیار ساده و در عین حال
پرشکوه نشسته بود و همین که چشمش به شهریار کوچولو افتاد داد زد:
-خب، این هم رعیت!
شهریار کوچولو از خودش پرسید: -او که تا حالا هیچ وقت مرا ندیده چه جوری میتواند بشناسدم؟
دیگر اینش را نخواندهبود که دنیابرای پادشاهان به نحو عجیبی ساده شده و تمام مردم فقط یک مشت رعیت
به حساب میآیند.

پادشاه که میدید بالاخره شاهِ کسی شده و از این بابت کبکش خروس میخواند گفت: -بیا جلو بهتر ببینیمت.
شهریار کوچولو با چشم پیِ جایی گشت که بنشیند اما شنلِ قاقمِ حضرتِ پادشاهی تمام اخترک را
دربرگرفتهبود. ناچار همان طور سر پا ماند و چون سخت خسته بود به دهندره افتاد.
شاه بهاش گفت: -خمیازه کشیدن در حضرتِ سلطان از نزاکت به دور است. این کار را برایت قدغن میکنم.
شهریار کوچولو که سخت خجل شدهبود در آمد که:
-نمیتوانم جلوِ خودم را بگیرم. راه درازی طیکردهام و هیچ هم نخوابیدهام...
پادشاه گفت: -خب خب، پس بِت امر میکنم خمیازه بکشی. سالهاست خمیازهکشیدن کسی را ندیدهام برایم تازگی
دارد. یاالله باز هم خمیازه بکش. این یک امر است.
شهریار کوچولو گفت: -آخر این جوری من دست و پایم را گم میکنم... دیگر نمیتوانم.
شاه گفت: -هوم! هوم! خب، پس من بهات امر میکنم که گاهی خمیازه بکشی گاهی نه.
تند و نامفهوم حرف میزد و انگار خلقش حسابی تنگ بود.
پادشاه فقط دربند این بود که مطیع فرمانش باشند. در مورد نافرمانیها هم هیچ نرمشی از خودش
نشان نمیداد. یک پادشاهِ تمام عیار بود گیرم چون زیادی خوب بود اوامری که صادر میکرد اوامری
بود منطقی. مثلا خیلی راحت در آمد که: «اگر من به یکی از سردارانم امر کنم تبدیل به یکی از
این مرغهای دریایی بشود و یارو اطاعت نکند تقسیر او نیست که، تقصیر خودم است».
شهریار کوچولو در نهایت ادب پرسید: -اجازه میفرمایید بنشینم؟
پادشاه که در نهایتِ شکوه و جلال چینی از شنل قاقمش را جمع میکرد گفت: -بهات امر میکنیم بنشینی.
منتها شهریار کوچولو ماندهبود حیران: آخر آن اخترک کوچکتر از آن بود که تصورش را بشود کرد. واقعا
این پادشاه به چی سلطنت میکرد؟ گفت: -قربان عفو میفرمایید که ازتان سوال میکنم...
پادشاه با عجله گفت: -بهات امر میکنیم از ما سوال کنی.
-شما قربان به چی سلطنت میفرمایید؟
پادشاه خیلی ساده گفت: -به همه چی.
-به همهچی؟
پادشاه با حرکتی قاطع به اخترک خودش و اخترکهای دیگر و باقی ستارهها اشاره کرد.
شهریار کوچولو پرسید: -یعنی به همهی این ها؟
شاه جواب داد: -به همهی این ها.
آخر او فقط یک پادشاه معمولی نبود که، یک پادشاهِ جهانی بود.
-آن وقت ستارهها هم سربهفرمانتانند؟
پادشاه گفت: -البته که هستند. همهشان بیدرنگ هر فرمانی را اطاعت میکنند. ما نافرمانی را مطلقا
تحمل نمیکنیم.
یک چنین قدرتی شهریار کوچولو را به شدت متعجب کرد. اگر خودش چنین قدرتی میداشت بی این که حتا
صندلیش را یک ذره تکان بدهد روزی چهل و چهار بار که هیچ روزی هفتاد بار و حتا صدبار و دویستبار
غروب آفتاب را تماشا میکرد! و چون بفهمی نفهمی از یادآوریِ اخترکش که به امان خدا ولکردهبود
غصهاش شد جراتی به خودش داد که از پادشاه درخواست محبتی بکند:
-دلم میخواست یک غروب آفتاب تماشا کنم... در حقم التفات بفرمایید امر کنید خورشید غروب کند.
-اگر ما به یک سردار امر کنیم مثل شبپره از این گل به آن گل بپرد یا قصهی سوزناکی بنویسد یا به
شکل مرغ دریایی در آید و او امریه را اجرا نکند کدام یکیمان مقصریم، ما یا او؟
شهریار کوچولو نه گذاشت، نه برداشت، گفت: -شما.
پادشاه گفت: -حرف ندارد. باید از هر کسی چیزی را توقع داشت که ازش ساخته باشد. قدرت باید پیش از
هر چیز به عقل متکی باشد. اگر تو به ملتت فرمان بدهی که بروند خودشان را بیندازند تو دریا انقلاب
میکنند. حق داریم توقع اطاعت داشته باشیم چون اوامرمان عاقلانه است.
شهریار کوچولو که هیچ وقت چیزی را که پرسیده بود فراموش نمیکرد گفت: -غروب آفتاب من چی؟
-تو هم به غروب آفتابت میرسی. امریهاش را صادر میکنیم. منتها با شَمِّ حکمرانیمان منتظریم زمینهاش
فراهم بشود.
شهریار کوچولو پرسید: -کِی فراهم میشود؟
پادشاه بعد از آن که تقویم کَت و کلفتی را نگاه کرد جواب داد:
-هوم! هوم! حدودِ... حدودِ... غروب. حدودِ ساعت هفت و چهل دقیقه... و آن وقت تو با چشمهای
خودت میبینی که چهطور فرمان ما اجرا میشود!
شهریار کوچولو خمیازه کشید. از این که تماشای آفتاب غروب از کیسهاش رفتهبود تاسف میخورد.
از آن گذشته دلش هم کمی گرفتهبود. این بود که به پادشاه گفت:
-من دیگر اینجا کاری ندارم. میخواهم بروم.
شاه که دلش برای داشتن یک رعیت غنج میزد گفت:
-نرو! نرو! وزیرت میکنیم.
-وزیرِ چی؟
-وزیرِ دادگستری!
-آخر این جا کسی نیست که محاکمه بشود.
پادشاه گفت: -معلوم نیست. ما که هنوز گشتی دور قلمرومان نزدهایم. خیلی پیر شدهایم، برای کالسکه جا
نداریم. پیادهروی هم خستهمان میکند.
شهریار کوچولو که خم شدهبود تا نگاهی هم به آن طرف اخترک بیندازد گفت: -بَه! من نگاه کردهام،
آن طرف هم دیارالبشری نیست.
پادشاه بهاش جواب داد: -خب، پس خودت را محاکمه کن. این کار مشکلتر هم هست. محاکمه کردن خود از
محاکمهکردن دیگران خیلی مشکل تر است. اگر توانستی در مورد خودت قضاوت درستی بکنی معلوم میشود یک
فرزانهی تمام عیاری.
شهریار کوچولو گفت: -من هر جا باشم میتوانم خودم را محاکمه کنم، چه احتیاجی است این جا بمانم؟
پادشاه گفت: -هوم! هوم! فکر میکنیم یک جایی تو اخترک ما یک موش پیر هست. صدایش را شب ها میشنویم.
میتوانی او را به محاکمه بکشی و گاهگاهی هم به اعدام محکومش کنی. در این صورت زندگی او به عدالت
تو بستگی پیدا میکند. گیرم تو هر دفعه عفوش میکنی تا همیشه زیر چاق داشته باشیش.
آخر یکی بیشتر نیست که.
شهریار کوچولو جواب داد: -من از حکم اعدام خوشم نمیآید. فکر میکنم دیگر باید بروم.
پادشاه گفت: -نه!
اما شهریار کوچولو که آمادهی حرکت شده بود و ضمنا هم هیچ دلش نمیخواست اسباب ناراحتی سلطان پیر
بشود گفت:
-اگر اعلیحضرت مایلند اوامرشان دقیقا اجرا بشود میتوانند فرمان خردمندانهای در مورد بنده صادر
بفرمایند. مثلا میتوانند به بنده امر کنند ظرف یک دقیقه راه بیفتم. تصور میکنم زمینهاش هم
آماده باشد...
چون پادشاه جوابی نداد شهریار کوچولو اول دو دل ماند اما بعد آهی کشید و به راه افتاد.
آنوقت پادشاه با شتاب فریاد زد: -سفیر خودمان فرمودیمت!
حالت بسیار شکوهمندی داشت.
شهریار کوچولو همان طور که میرفت تو دلش میگفت: -این آدم بزرگها راستی راستی چهقدر عجیبند!
اخترک دوم مسکن آدم خود پسندی بود.
خود پسند چشمش که به شهریار کوچولو افتاد از همان دور داد زد: -بهبه! این هم یک ستایشگر که دارد
میآید مرا ببیند!

آخر برای خودپسندها دیگران فقط یک مشت ستایشگرند.
شهریار کوچولو گفت: -سلام! چه کلاه عجیب غریبی سرتان گذاشتهاید!
خود پسند جواب داد: -مال اظهار تشکر است. منظورم موقعی است که هلهلهی ستایشگرهایم بلند میشود.
گیرم متاسفانه تنابندهای گذارش به این طرفها نمیافتد.
شهریار کوچولو که چیزی حالیش نشده بود گفت:
-چی؟
خودپسند گفت: -دستهایت را بزن به هم دیگر.
شهریار کوچولو دست زد و خودپسند کلاهش را برداشت و متواضعانه از او تشکر کرد.
شهریار کوچولو با خودش گفت: «دیدنِ این تفریحش خیلی بیشتر از دیدنِ پادشاهاست».
و دوباره بنا کرد دستزدن و خودپسند با برداشتن کلاه بنا کرد تشکر کردن.
پس از پنج دقیقهای شهریار کوچولو که از این بازی یکنواخت خسته شده بود پرسید: -چه کار باید
کرد که کلاه از سرت بیفتد؟
اما خودپسند حرفش را نشنید. آخر آنها جز ستایش خودشان چیزی را نمیشنوند.
از شهریار کوچولو پرسید: -تو راستی راستی به من با چشم ستایش و تحسین نگاه میکنی؟
-ستایش و تحسین یعنی چه؟
-یعنی قبول این که من خوشقیافهترین و خوشپوشترین و ثروتمندترین و باهوشترین مرد این اخترکم.
-آخر روی این اخترک که فقط خودتی و کلاهت.
-با وجود این ستایشم کن. این لطف را در حق من بکن.
شهریار کوچولو نیمچه شانهای بالا انداخت و گفت: -خب، ستایشت کردم. اما آخر واقعا چیِ این برایت جالب
است؟
شهریار کوچولو به راه افتاد و همان طور که میرفت تو دلش میگفت: -این آدم بزرگها راستی راستی چهقدر عجیبند!
تو اخترک بعدی میخوارهای مینشست. دیدار کوتاه بود اما شهریار کوچولو را به غم بزرگی فرو برد.

به میخواره که صُمبُکم پشت یک مشت بطری خالی و یک مشت بطری پر نشسته بود گفت: -چه کار داری میکنی؟
میخواره با لحن غمزدهای جواب داد: -مِی میزنم.
شهریار کوچولو پرسید: -مِی میزنی که چی؟
میخواره جواب داد: -که فراموش کنم.
شهریار کوچولو که حالا دیگر دلش برای او میسوخت پرسید: -چی را فراموش کنی؟
میخواره همان طور که سرش را میانداخت پایین گفت: -سر شکستگیم را.
شهریار کوچولو که دلش میخواست دردی از او دوا کند پرسید: -سرشکستگی از چی؟
میخواره جواب داد: -سرشکستگیِ میخواره بودنم را.
این را گفت و قال را کند و به کلی خاموش شد. و شهریار کوچولو مات و مبهوت راهش را گرفت و رفت و همان جور که میرفت تو دلش میگفت: -این آدم بزرگها راستیراستی چهقدر عجیبند!
اخترک چهارم اخترک مرد تجارتپیشه بود. این بابا چنان مشغول و گرفتار بود که با ورود شهریار کوچولو حتا سرش را هم بلند نکرد.

شهریار کوچولو گفت: -سلام. آتشسیگارتان خاموش شده.
-سه و دو میکند پنج. پنج و هفت دوازده و سه پانزده. سلام. پانزده و هفت بیست و دو. بیست و دو
و شش بیست و هشت. وقت ندارم روشنش کنم. بیست و شش و پنج سی و یک. اوف! پس جمعش میکند پانصدویک
میلیون و ششصد و بیست و دو هزار هفتصد و سی و یک.
-پانصد میلیون چی؟
-ها؟ هنوز این جایی تو؟ پانصد و یک میلیون چیز. چه میدانم، آن قدر کار سرم ریخته که!... من یک مرد
جدی هستم و با حرفهای هشتمننهشاهی سر و کار ندارم!... دو و پنج هفت...
شهریار کوچولو که وقتی چیزی میپرسید دیگر تا جوابش را نمیگرفت دست بردار نبود دوباره پرسید:
-پانصد و یک میلیون چی؟
تاجر پیشه سرش را بلند کرد:
-تو این پنجاه و چهار سالی که ساکن این اخترکم همهاش سه بار گرفتار مودماغ شدهام. اولیش بیست و دو
سال پیش یک سوسک بود که خدا میداند از کدام جهنم پیدایش شد. صدای وحشتناکی از خودش در میآورد
که باعث شد تو یک جمع چهار جا اشتباه کنم. دفعهی دوم یازده سال پیش بود که استخوان درد
بیچارهام کرد. من ورزش نمیکنم. وقت یللیتللی هم ندارم. آدمی هستم جدی... این هم بار سومش!...
کجا بودم؟ پانصد و یک میلیون و...
-این همه میلیون چی؟
تاجرپیشه فهمید که نباید امید خلاصی داشته باشد. گفت: -میلیونها از این چیزهای کوچولویی که پارهای
وقتها تو هوا دیده میشود.
-مگس؟
-نه بابا. این چیزهای کوچولوی براق.
-زنبور عسل؟
-نه بابا! همین چیزهای کوچولوی طلایی که وِلِنگارها را به عالم هپروت میبرد. گیرم من شخصا آدمی هستم
جدی که وقتم را صرف خیالبافی نمیکنم.
-آها، ستاره؟
-خودش است: ستاره.
-خب پانصد میلیون ستاره به چه دردت میخورد؟
-پانصد و یک میلیون و ششصد و بیست و دو هزار و هفتصد و سی و یکی. من جدیّم و دقیق.
-خب، به چه دردت میخورند؟
-به چه دردم میخورند؟
-ها.
-هیچی تصاحبشان میکنم.
-ستارهها را؟
-آره خب.
-آخر من به یک پادشاهی برخوردم که...
-پادشاهها تصاحب نمیکنند بلکه بهاش «سلطنت» میکنند. این دو تا با هم خیلی فرق دارد.
-خب، حالا تو آنها را تصاحب میکنی که چی بشود؟
-که دارا بشوم.
-خب دارا شدن به چه کارت میخورد؟
-به این کار که، اگر کسی ستارهای پیدا کرد من ازش بخرم.
شهریار کوچولو با خودش گفت: «این بابا هم منطقش یک خرده به منطق آن دائمالخمره میبَرَد.» با وجود
این باز ازش پرسید:
-چه جوری میشود یک ستاره را صاحب شد؟
تاجرپیشه بی درنگ با اَخم و تَخم پرسید: -این ستارهها مال کیاند؟
-چه میدانم؟ مال هیچ کس.
-پس مال منند، چون من اول به این فکر افتادم.
-همین کافی است؟
-البته که کافی است. اگر تو یک جواهر پیدا کنی که مال هیچ کس نباشد میشود مال تو.
اگر جزیرهای کشف کنی که مال هیچ کس نباشد میشود مال تو. اگر فکری به کلهات بزند که تا آن
موقع به سر کسی نزده به اسم خودت ثبتش میکنی و میشود مال تو. من هم ستارهها را برای این صاحب
شدهام که پیش از من هیچ کس به فکر نیفتاده بود آنها را مالک بشود.
شهریار کوچولو گفت: -این ها همهاش درست. منتها چه کارشان میکنی؟
تاجر پیشه گفت: -ادارهشان میکنم، همین جور میشمارمشان و میشمارمشان. البته کار مشکلی است ولی خب
دیگر، من آدمی هستم بسیار جدی.
شهریار کوچولو که هنوز این حرف تو کَتَش نرفتهبود گفت:
-اگر من یک شال گردن ابریشمی داشته باشم میتوانم بپیچم دور گردنم با خودم ببرمش. اگر یک گل داشته
باشم میتوانم بچینم با خودم ببرمش. اما تو که نمیتوانی ستارهها را بچینی!
-نه. اما میتوانم بگذارمشان تو بانک.
-اینی که گفتی یعنی چه؟
-یعنی این که تعداد ستارههایم را رو یک تکه کاغذ مینویسم میگذارم تو کشو درش را قفل میکنم.
-همهاش همین؟
-آره همین کافی است.
شهریار کوچولو فکر کرد «جالب است. یک خرده هم شاعرانه است. اما کاری نیست که آن قدرها جدیش بشود
گرفت». آخر تعبیر او از چیزهای جدی با تعبیر آدمهای بزرگ فرق میکرد.
باز گفت: -من یک گل دارم که هر روز آبش میدهم. سه تا هم آتشفشان دارم که هفتهای یک بار پاک و
دودهگیریشان میکنم. آخر آتشفشان خاموشه را هم پاک میکنم. آدم کفِ دستش را که بو نکرده!
رو این حساب، هم برای آتشفشانها و هم برای گل این که من صاحبشان باشم فایده دارد.
تو چه فایدهای به حال ستارهها داری؟
تاجرپیشه دهن باز کرد که جوابی بدهد اما چیزی پیدا نکرد. و شهریار کوچولو راهش را گرفت و رفت و همان جور که میرفت تو دلش میگفت: -این آدم بزرگها راستی راستی چهقدر عجیبند!
اخترکِ پنجم چیز غریبی بود. از همهی اخترکهای دیگر کوچکتر بود، یعنی فقط به اندازهی یک فانوس پایهدار و یک فانوسبان جا داشت.

شهریار کوچولو از این راز سر در نیاورد که یک جا میان آسمان خدا تو اخترکی که نه خانهای روش هست نه
آدمی، حکمت وجودی یک فانوس و یک فانوسبان چه میتواند باشد. با وجود این تو دلش گفت:
-خیلی احتمال دارد که این بابا عقلش پارهسنگ ببرد. اما به هر حال از پادشاه و خودپسند و تاجرپیشه
و مسته کم عقلتر نیست. دست کم کاری که میکند یک معنایی دارد. فانوسش را که روشن میکند
عینهو مثل این است که یک ستارهی دیگر یا یک گل به دنیا میآورد و خاموشش که میکند پنداری گل
یا ستارهای را میخواباند. سرگرمی زیبایی است و چیزی که زیبا باشد بی گفتوگو مفید هم هست.
وقتی رو اخترک پایین آمد با ادب فراوان به فانوسبان سلام کرد:
-سلام. واسه چی فانوس را خاموش کردی؟
-دستور است. صبح به خیر!
-دستور چیه؟
-این است که فانوسم را خاموش کنم. شب خوش!
و دوباره فانوس را روشن کرد.
-پس چرا روشنش کردی باز؟
فانوسبان جواب داد: -خب دستور است دیگر.
شهریار کوچولو گفت: -اصلا سر در نمیارم.
فانوسبان گفت: -چیز سر در آوردنییی توش نیست که. دستور دستور است. روز بخیر!
و باز فانوس را خاموش کرد.
بعد با دستمال شطرنجی قرمزی عرق پیشانیش را خشکاند و گفت:
-کار جانفرسایی دارم. پیشتر ها معقول بود: صبح خاموشش میکردم و شب که میشد روشنش میکردم. باقی روز
را فرصت داشتم که استراحت کنم و باقی شب را هم میتوانستم بگیرم بخوابم...
-بعدش دستور عوض شد؟
فانوسبان گفت: -دستور عوض نشد و بدبختی من هم از همین جاست: سیاره سال به سال گردشش تندتر و تندتر
شده اما دستور همان جور به قوت خودش باقی مانده است.
-خب؟
-حالا که سیاره دقیقهای یک بار دور خودش میگردد دیگر من یک ثانیه هم فرصت استراحت ندارم: دقیقهای یک
بار فانوس را روشن میکنم یک بار خاموش.
-چه عجیب است! تو اخترک تو شبانه روز همهاش یک دقیقه طول میکشد!
فانوسبان گفت: -هیچ هم عجیب نیست. الان یک ماه تمام است که ما داریم با هم اختلاط میکنیم.
-یک ماه؟
-آره. سی دقیقه. سی روز! شب خوش!
و دوباره فانوس را روشن کرد.
شهریار کوچولو به فانوسبان نگاه کرد و حس کرد این مرد را که تا این حد به دستور وفادار
است دوست میدارد. یادِ آفتابغروبهایی افتاد که آن وقتها خودش با جابهجا کردن صندلیش دنبال میکرد.
برای این که دستی زیر بال دوستش کرده باشد گفت:
-میدانی؟ یک راهی بلدم که میتوانی هر وقت دلت بخواهد استراحت کنی.
فانوسبان گفت: -آرزوش را دارم.
آخر آدم میتواند هم به دستور وفادار بماند هم تنبلی کند.
شهریار کوچولو دنبال حرفش را گرفت و گفت:
-تو، اخترکت آنقدر کوچولوست که با سه تا شلنگ برداشتن میتوانی یک بار دور بزنیش. اگر آن اندازه که
لازم است یواش راه بروی میتوانی کاری کنی که مدام تو آفتاب بمانی. پس هر وقت خواستی استراحت کنی شروع
میکنی به راهرفتن... به این ترتیب روز هرقدر که بخواهی برایت کِش میآید.
فانوسبان گفت: -این کار گرهی از بدبختی من وا نمیکند. تنها چیزی که تو زندگی آرزویش را دارم یک چرت
خواب است.
شهریار کوچولو گفت: -این یکی را دیگر باید بگذاری در کوزه.
فانوسبان گفت: -آره. باید بگذارمش در کوزه... صبح بخیر!
و فانوس را خاموش کرد.
شهریار کوچولو میان راه با خودش گفت: گرچه آنهای دیگر، یعنی خودپسنده و تاجره اگر این را میدیدند دستش میانداختند و تحقیرش میکردند، هر چه نباشد کار این یکی به نظر من کمتر از کار آنها بیمعنی و مضحک است. شاید به خاطر این که دست کم این یکی به چیزی جز خودش مشغول است.
از حسرت آهی کشید و همان طور با خودش گفت:
-این تنها کسی بود که من میتوانستم باش دوست بشوم. گیرم اخترکش راستی راستی خیلی کوچولو است و دو
نفر روش جا نمیگیرند.
چیزی که جرات اعترافش را نداشت حسرت او بود به این اخترک کوچولویی که، بخصوص، به هزار و چهارصد و چهل بار غروب آفتاب در هر بیست و چهار ساعت برکت پیدا کرده بود.
اخترک ششم اخترکی بود ده بار فراختر، و آقاپیرهای توش بود که کتابهای کَتوکلفت مینوشت.

همین که چشمش به شهریار کوچولو افتاد با خودش گفت:
-خب، این هم یک کاشف!
شهریار کوچولو لب میز نشست و نفس نفس زد. نه این که راه زیادی طی کرده بود؟
آقا پیره بهاش گفت: -از کجا میآیی؟
شهریار کوچولو گفت: -این کتاب به این کلفتی چی است؟ شما اینجا چهکار میکنید؟
آقا پیره گفت: -من جغرافیدانم.
-جغرافیدان چه باشد؟
-جغرافیدان به دانشمندی میگویند که جای دریاها و رودخانهها و شهرها و کوهها و بیابانها را میداند.
شهریار کوچولو گفت: -محشر است. یک کار درست و حسابی است.
و به اخترک جغرافیدان، این سو و آنسو نگاهی انداخت. تا آن وقت اخترکی به این عظمت ندیدهبود.
-اخترکتان خیلی قشنگ است. اقیانوس هم دارد؟
جغرافیدان گفت: -از کجا بدانم؟
شهریار کوچولو گفت: -عجب! (بد جوری جا خورده بود) کوه چهطور؟
جغرافیدان گفت: -از کجا بدانم؟
-شهر، رودخانه، بیابان؟
جغرافیدان گفت: از اینها هم خبری ندارم.
-آخر شما جغرافیدانید؟
جغرافیدان گفت: -درست است ولی کاشف که نیستم. من حتا یک نفر کاشف هم ندارم. کار جغرافیدان نیست که
دورهبیفتد برود شهرها و رودخانهها و کوهها و دریاها و اقیانوسها و بیابانها را بشمرد.
مقام جغرافیدان برتر از آن است که دوره بیفتد و ولبگردد. اصلا از اتاق کارش پا بیرون نمیگذارد
بلکه کاشفها را آن تو میپذیرد ازشان سوالات میکند و از خاطراتشان یادداشت بر میدارد و اگر
خاطرات یکی از آنها به نظرش جالب آمد دستور میدهد روی خُلقیات آن کاشف تحقیقاتی صورت بگیرد.
-برای چه؟
-برای این که اگر کاشفی گندهگو باشد کار کتابهای جغرافیا را به فاجعه میکشاند. هکذا کاشفی که اهل
پیاله باشد.
-آن دیگر چرا؟
b-چون آدمهای دائمالخمر همه چیز را دوتا میبینند. آن وقت جغرافیدان برمیدارد جایی که یک کوه
بیشتر نیست مینویسد دو کوه.
شهریار کوچولو گفت: -پس من یک بابایی را میشناسم که کاشف هجوی از آب در میآید.
-بعید نیست. بنابراین، بعد از آن که کاملا ثابت شد پالان کاشف کج نیست تحقیقاتی هم روی کشفی که کرده
انجام میگیرد.
-یعنی میروند میبینند؟
-نه، این کار گرفتاریش زیاد است. از خود کاشف میخواهند دلیل بیاورد. مثلا اگر پای کشف یک کوه بزرگ
در میان بود ازش میخواهند سنگهای گندهای از آن کوه رو کند.
جغرافیدان ناگهان به هیجان در آمد و گفت: -راستی تو داری از راه دوری میآیی! تو کاشفی! باید چند
و چون اخترکت را برای من بگویی.
و با این حرف دفتر و دستکش را باز کرد و مدادش را تراشید. معمولا خاطرات کاشفها را اول بامداد
یادداشت میکنند و دست نگه میدارند تا دلیل اقامه کند، آن وقت با جوهر مینویسند.
گفت: -خب؟
شهریار کوچولو گفت: -اخترک من چیز چندان جالبی ندارد. آخر خیلی کوچک است. سه تا آتشفشان دارم که
دوتاش فعال است یکیش خاموش. اما، خب دیگر، آدم کف دستش را که بو نکرده.
جغرافیدان هم گفت: -آدم چه میداند چه پیش میآید.
-یک گل هم دارم.
-نه، نه، ما دیگر گل ها را یادداشت نمیکنیم.
-چرا؟ گل که زیباتر است.
-برای این که گلها فانیاند.
-فانی یعنی چی؟
جغرافیدان گفت: -کتابهای جغرافیا از کتابهای دیگر گرانبهاترست و هیچ وقت هم از اعتبار نمیافتد.
بسیار به ندرت ممکن است یک کوه جا عوض کند. بسیار به ندرت ممکن است آب یک اقیانوس خالی شود.
ما فقط چیزهای پایدار را مینویسیم.
شهریار کوچولو تو حرف او دوید و گفت: -اما آتشفشانهای خاموش میتوانند از نو بیدار بشوند.
فانی را نگفتید یعنی چه؟
جغرافیدان گفت: -آتشفشان چه روشن باشد چه خاموش برای ما فرقی نمیکند. آنچه به حساب میآید خود
کوه است که تغییر پیدا نمیکند.
شهریار کوچولو که تو تمام عمرش وقتی چیزی از کسی میپرسید دیگر دست بردار نبود دوباره سوال
کرد: -فانی یعنی چه؟
-یعنی چیزی که در آینده تهدید به نابودی شود.
-گل من هم در آینده نابود میشود؟
-البته که میشود.
شهریار کوچولو در دل گفت: «گل من فانی است و جلو دنیا برای دفاع از خودش جز چهارتا خار هیچی ندارد،
و آن وقت مرا بگو که او را توی اخترکم تک و تنها رها کردهام!»
این اولین باری بود که دچار پریشانی و اندوه میشد اما توانست به خودش مسلط بشود. پرسید: -شما
به من دیدن کجا را توصیه میکنید؟
جغرافیدان بهاش جواب داد: -سیارهی زمین. شهرت خوبی دارد...
و شهریار کوچولو هم چنان که به گلش فکر میکرد به راه افتاد.
لاجرم، زمین، سیارهی هفتم شد.
زمین، فلان و بهمان سیاره نیست. رو پهنهی زمین یکصد و یازده پادشاه (البته بامحاسبهی پادشاهان سیاهپوست)، هفت هزار جغرافیدان، نهصد هزار تاجرپیشه، پانزده کرور میخواره و ششصد و بیست و دو کرور خودپسند و به عبارت دیگر حدود دو میلیارد آدم بزرگ زندگی میکند. برای آنکه از حجم زمین مقیاسی به دستتان بدهم بگذارید بهتان بگویم که پیش از اختراع برق مجبور بودند در مجموع شش قارهی زمین وسایل زندگیِ لشکری جانانه شامل یکصد و شصت و دو هزار و پانصد و یازده نفر فانوسبان را تامین کنند.
روشن شدن فانوسها از دور خیلی باشکوه بود. حرکات این لشکر مثل حرکات یک بالهی تو اپرا مرتب و منظم بود. اول از همه نوبت فانوسبانهای زلاندنو و استرالیا بود. اینها که فانوسهاشان را روشن میکردند، میرفتند میگرفتند میخوابیدند آن وقت نوبت فانوسبانهای چین و سیبری میرسید که به رقص درآیند. بعد، اینها با تردستی تمام به پشت صحنه میخزیدند و جا را برای فانوسبانهای ترکیه و هفت پَرکَنِهی هند خالی می کردند. بعد نوبت به فانوسبانهای آمریکایجنوبی میشد. و آخر سر هم نوبت فانوسبانهای افریقا و اروپا میرسد و بعد نوبت فانوسبانهای آمریکای شمالی بود. و هیچ وقتِ خدا هم هیچکدام اینها در ترتیب ورودشان به صحنه دچار اشتباه نمیشدند. چه شکوهی داشت! میان این جمع عظیم فقط نگهبانِ تنها فانوسِ قطب شمال و همکارش نگهبانِ تنها فانوسِ قطب جنوب بودند که عمری به بطالت و بیهودگی میگذراندند: آخر آنها سالی به سالی همهاش دو بار کار میکردند.
آدمی که اهل اظهار لحیه باشد بفهمی نفهمی میافتد به چاخان کردن. من هم تو تعریف قضیهی فانوسبانها برای شما آنقدرهاروراست نبودم. میترسم به آنهایی که زمین ما را نمیسناسند تصور نادرستی داده باشم. انسانها رو پهنهی زمین جای خیلی کمی را اشغال میکنند. اگر همهی دو میلیارد نفری که رو کرهی زمین زندگی میکنند بلند بشوند و مثل موقعی که به تظاهرات میروند یک خورده جمع و جور بایستند راحت و بیدرپسر تو میدانی به مساحت بیست میل در بیست میل جا میگیرند. همهی جامعهی بشری را میشود یکجا روی کوچکترین جزیرهی اقیانوس آرام کُپه کرد.
البته گفتوگو ندارد که آدم بزرگها حرفتان را باور نمیکنند. آخر تصور آنها این است که کلی جا اشغال کردهاند، نه اینکه مثل بائوبابها خودشان را خیلی مهم میبینند؟ بنابراین بهشان پیشنهاد میکنید که بنشینند حساب کنند. آنها هم که عاشق اعداد و ارقامند، پس این پیشنهاد حسابی کیفورشان میکند. اما شما را به خدا بیخودی وقت خودتان را سر این جریمهی مدرسه به هدر ندهید. این کار دو قاز هم نمیارزد. به من که اطمینان دارید. شهریار کوچولو پاش که به زمین رسید از این که دیارالبشری دیده نمیشد سخت هاج و واج ماند.

تازه داشت از این فکر که شاید سیاره را
عوضی گرفته ترسش بر میداشت که چنبرهی مهتابی رنگی رو ماسهها جابهجا شد.
شهریار کوچولو همینجوری سلام کرد.
مار گفت: -سلام.
شهریار کوچولو پرسید: -رو چه سیارهای پایین آمدهام؟
مار جواب داد: -رو زمین تو قارهی آفریقا.
-عجب! پس رو زمین انسان به هم نمیرسد؟
مار گفت: -اینجا کویر است. تو کویر کسی زندگی نمیکند. زمین بسیار وسیع است.
شهریار کوچولو رو سنگی نشست و به آسمان نگاه کرد. گفت: -به خودم میگویم ستارهها واسه
این روشنند که هرکسی بتواند یک روز مال خودش را پیدا کند!... اخترک مرا نگاه!
درست بالا سرمان است... اما چهقدر دور است!
مار گفت: -قشنگ است. اینجا آمدهای چه کار؟
شهریار کوچولو گفت: -با یک گل بگومگویم شده.
مار گفت: -عجب!
و هر دوشان خاموش ماندند.
دست آخر شهریار کوچولو درآمد که: -آدمها کجاند؟ آدم تو کویر یک خرده احساس تنهایی میکند.
مار گفت: -پیش آدمها هم احساس تنهایی میکنی.
شهریار کوچولو مدت درازی تو نخ او رفت و آخر سر بهاش گفت: -تو چه جانور بامزهای
هستی! مثل یک انگشت، باریکی.
مار گفت: -عوضش از انگشت هر پادشاهی مقتدرترم.
شهریار کوچولو لبخندی زد و گفت: -نه چندان... پا هم که نداری. حتا راه هم نمیتونی بری...
-من میتونم تو را به چنان جای دوری ببرم که با هیچ کشتییی هم نتونی بری.
مار این را گفت و دور قوزک پای شهریار کوچولو پیچید. عین یک خلخال طلا. و باز درآمد
که: -هر کسی را لمس کنم به خاکی که ازش درآمده بر میگردانم اما تو پاکی و از یک سیّارهی
دیگر آمدهای...
شهریار کوچولو جوابی بش نداد.
-تو رو این زمین خارایی آنقدر ضعیفی که به حالت رحمم میآید. روزیروزگاری اگر دلت خیلی هوای
اخترکت را کرد بیا من کمکت کنم... من میتوانم...
شهریار کوچولو گفت: -آره تا تهش را خواندم. اما راستی تو چرا همهی حرفهایت را به صورت معما
درمیآری؟
مار گفت: -حلّال همهی معماهام من.
و هر دوشان خاموش شدند.
شهریار کوچولو کویر را از پاشنه درکرد و جز یک گل به هیچی برنخورد: یک گل سه گلبرگه. یک گلِ ناچیز.

شهریار کوچولو گفت: -سلام.
گل گفت: -سلام.
شهریار کوچولو با ادب پرسید: -آدمها کجاند؟
گل روزی روزگاری عبور کاروانی را دیدهبود. این بود که گفت: -آدمها؟ گمان کنم ازشان شش هفت
تایی باشد. سالها پیش دیدمشان. منتها خدا میداند کجا میشود پیداشان کرد. باد اینور و آنور
میبَرَدشان؛ نه این که ریشه ندارند؟ بیریشگی هم حسابی اسباب دردسرشان شده.
شهریار کوچولو گفت: -خداحافظ.
گل گفت: -خداحافظ.
از کوه بلندی بالا رفت.

تنها کوههایی که به عمرش دیده بود سه تا آتشفشانهای اخترک خودش بود
که تا سر زانویش میرسید و از آن یکی که خاموش بود جای چارپایه استفاده میکرد. این بود که با
خودش گفت: «از سر یک کوه به این بلندی میتوانم به یک نظر همهی سیاره و همهی آدمها
را ببینم...» اما جز نوکِ تیزِ صخرههای نوکتیز چیزی ندید.
همین جوری گفت: -سلام.
طنین بهاش جواب داد: -سلام... سلام... سلام...
شهریار کوچولو گفت: -کی هستید شما؟
طنین بهاش جواب داد: -کی هستید شما... کی هستید شما... کی هستید شما...
گفت: -با من دوست بشوید. من تک و تنهام.
طنین بهاش جواب داد: -من تک و تنهام... من تک و تنهام... من تک و تنهام...
آنوقت با خودش فکر کرد: «چه سیارهی عجیبی! خشکِخشک و تیزِتیز و شورِشور. این آدمهاش که یک ذره قوهی تخیل ندارند و هر چه را بشنوند عینا تکرار میکنند... تو اخترک خودم گلی داشتم که همیشه اول او حرف میزد...»
اما سرانجام، بعد از مدتها راه رفتن از میان ریگها و صخرهها و برفها به جادهای برخورد. و هر
جادهای یکراست میرود سراغ آدمها.
گفت: -سلام.
و مخاطبش گلستان پرگلی بود.

گلها گفتند: -سلام.
شهریار کوچولو رفت تو بحرشان. همهشان عین گل خودش بودند. حیرتزده ازشان پرسید: -شماها کی هستید؟
گفتند: -ما گل سرخیم.
آهی کشید و سخت احساس شوربختی کرد. گلش به او گفته بود که از نوع او تو تمام عالم فقط همان یکی هست و حالا پنجهزارتا گل، همه مثل هم، فقط تو یک گلستان! فکر کرد: «اگر گل من این را میدید بدجور از رو میرفت. پشت سر هم بنا میکرد سرفهکردن و، برای اینکه از هُوشدن نجات پیدا کند خودش را به مردن میزد و من هم مجبور میشدم وانمود کنم به پرستاریش، وگرنه برای سرشکسته کردنِ من هم شده بود راستی راستی میمرد...» و باز تو دلش گفت: «مرا باش که فقط بایک دانه گل خودم را دولتمندِ عالم خیال میکردم در صورتیکه آنچه دارم فقط یک گل معمولی است. با آن گل و آن سه تا آتشفشان که تا سرِ زانومَند و شاید هم یکیشان تا ابد خاموش بماند شهریارِ چندان پُرشوکتی به حساب نمیآیم.»

رو سبزهها دراز شد و حالا گریه نکن کی گریهکن.
آن وقت بود که سر و کلهی روباه پیدا شد.

روباه گفت: -سلام.
شهریار کوچولو برگشت اما کسی را ندید. با وجود این با ادب تمام گفت: -سلام.
صداگفت: -من اینجام، زیر درخت سیب...
شهریار کوچولو گفت: -کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!
روباه گفت: -یک روباهم من.
شهریار کوچولو گفت: -بیا با من بازی کن. نمیدانی چه قدر دلم گرفته...
روباه گفت: -نمیتوانم بات بازی کنم. هنوز اهلیم نکردهاند آخر.
شهریار کوچولو آهی کشید و گفت: -معذرت میخواهم.
اما فکری کرد و پرسید: -اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: -تو اهل اینجا نیستی. پی چی میگردی؟
شهریار کوچولو گفت: -پی آدمها میگردم. نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: -آدمها تفنگ دارند و شکار میکنند. اینش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ماکیان هم
پرورش میدهند و خیرشان فقط همین است. تو پی مرغ میکردی؟
شهریار کوچولو گفت: -نَه، پیِ دوست میگردم. اهلی کردن یعنی چی؟
روباه گفت: -یک چیزی است که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است.
-ایجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: -معلوم است. تو الان واسه من یک پسر بچهای مثل صد هزار پسر بچهی دیگر. نه من
هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم واسه تو یک روباهم مثل صد هزار
روباه دیگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتیاج پیدا میکنیم. تو واسه من میان
همهی عالم موجود یگانهای میشوی من واسه تو.
شهریار کوچولو گفت: -کمکم دارد دستگیرم میشود. یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.
روباه گفت: -بعید نیست. رو این کرهی زمین هزار جور چیز میشود دید.
شهریار کوچولو گفت: -اوه نه! آن رو کرهی زمین نیست.
روباه که انگار حسابی حیرت کرده بود گفت: -رو یک سیارهی دیگر است؟
-آره.
-تو آن سیاره شکارچی هم هست؟
-نه.
-محشر است! مرغ و ماکیان چهطور؟
-نه.
روباه آهکشان گفت: -همیشهی خدا یک پای بساط لنگ است!
اما پی حرفش را گرفت و گفت: -زندگی یکنواختی دارم. من مرغها را شکار میکنم آدمها مرا. همهی
مرغها عین همند همهی آدمها هم عین همند. این وضع یک خرده خلقم را تنگ میکند. اما اگر تو منو
اهلی کنی انگار که زندگیم را چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پایی را میشناسم که باهر صدای
پای دیگر فرق میکند: صدای پای دیگران مرا وادار میکند تو هفت تا سوراخ قایم بشوم اما صدای پای
تو مثل نغمهای مرا از سوراخم میکشد بیرون. تازه، نگاه کن آنجا آن گندمزار را میبینی؟ برای
من که نان بخور نیستم گندم چیز بیفایدهای است. پس گندمزار هم مرا به یاد چیزی نمیاندازد. اسباب
تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهلیم کردی محشر میشود! گندم که طلایی رنگ است
مرا به یاد تو میاندازد و صدای باد را هم که تو گندمزار میپیچد دوست خواهم داشت...
خاموش شد و مدت درازی شهریار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: -اگر دلت میخواهد منو اهلی کن!
شهریار کوچولو جواب داد: -دلم که خیلی میخواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. باید بروم دوستانی
پیدا کنم و از کلی چیزها سر در آرم.
روباه گفت: -آدم فقط از چیزهایی که اهلی کند میتواند سر در آرد. انسانها دیگر برای سر
در آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکانها میخرند. اما
چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدمها ماندهاند بیدوست... تو اگر دوست میخواهی خب منو اهلی کن!
شهریار کوچولو پرسید: -راهش چیست؟
روباه جواب داد: -باید خیلی خیلی حوصله کنی. اولش یک خرده دورتر از من میگیری این جوری میان
علفها مینشینی. من زیر چشمی نگاهت میکنم و تو لامتاکام هیچی نمیگویی، چون تقصیر همهی سؤِتفاهمها
زیر سر زبان است. عوضش میتوانی هر روز یک خرده نزدیکتر بنشینی.
فردای آن روز دوباره شهریار کوچولو آمد.
روباه گفت: -کاش سر همان ساعت دیروز آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از
ساعت سه تو دلم قند آب میشود و هر چه ساعت جلوتر برود بیشتر احساس شادی و خوشبختی میکنم.
ساعت چهار که شد دلم بنا میکند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ خوشبختی را میفهمم! اما
اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم؟... هر
چیزی برای خودش قاعدهای دارد.
شهریار کوچولو گفت: -قاعده یعنی چه؟
روباه گفت: -این هم از آن چیزهایی است که پاک از خاطرها رفته. این همان چیزی است که باعث میشود
فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعتها فرق کند. مثلا شکارچیهای ما میان خودشان
رسمی دارند و آن این است که پنجشنبهها را با دخترهای ده میروند رقص. پس پنجشنبهها بَرّهکشانِ
من است: برای خودم گردشکنان میروم تا دم مُوِستان. حالا اگر شکارچیها وقت و بی وقت میرقصیدند
همهی روزها شبیه هم میشد و منِ بیچاره دیگر فرصت و فراغتی نداشتم.
به این ترتیب شهریار کوچولو روباه را اهلی کرد.
لحظهی جدایی که نزدیک شد روباه گفت: -آخ! نمیتوانم جلو اشکم را بگیرم.
شهریار کوچولو گفت: -تقصیر خودت است. من که بدت را نمیخواستم، خودت خواستی اهلیت کنم.
روباه گفت: -همین طور است.
شهریار کوچولو گفت: -آخر اشکت دارد سرازیر میشود!
روباه گفت: -همین طور است.
-پس این ماجرا فایدهای به حال تو نداشته.
روباه گفت: -چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.
بعد گفت: -برو یک بار دیگر گلها را ببین تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتنا با
هم وداع میکنیم و من به عنوان هدیه رازی را بهات میگویم.
شهریار کوچولو بار دیگر به تماشای گلها رفت و به آنها گفت: -شما سرِ سوزنی به گل من نمیمانید
و هنوز هیچی نیستید. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی را. درست همان جوری هستید که روباه
من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه دیگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همهی عالم تک است.
گلها حسابی از رو رفتند.
شهریار کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگلید اما خالی هستید. برایتان نمیشود مُرد. گفتوگو ندارد
که گلِ مرا هم فلان رهگذر میبیند مثل شما. اما او به تنهایی از همهی شما سر است چون فقط اوست
که آبش دادهام، چون فقط اوست که زیر حبابش گذاشتهام، چون فقط اوست که با تجیر برایش حفاظ
درست کردهام، چون فقط اوست که حشراتش را کشتهام (جز دو سهتایی که میبایست شبپره بشوند)، چون
فقط اوست که پای گِلِهگزاریها یا خودنماییها و حتا گاهی پای بُغ کردن و هیچی نگفتنهاش
نشستهام، چون او گلِ من است.
و برگشت پیش روباه.
گفت: -خدانگهدار!
روباه گفت: -خدانگهدار!... و اما رازی که گفتم خیلی ساده است:
جز با دل هیچی را چنان که باید نمیشود دید. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمیبیند.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمیبیند.
-ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کردهای.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمری است که به پاش صرف کردهام.
روباه گفت: -انسانها این حقیقت را فراموش کردهاند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زندهای
نسبت به چیزی که اهلی کردهای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم.
شهریار کوچولو گفت: -سلام.
سوزنبان گفت: -سلام.
شهریار کوچولو گفت: -تو چه کار میکنی اینجا؟
سوزنبان گفت: -مسافرها را به دستههای هزارتایی تقسیم میکنم و قطارهایی را که میبَرَدشان
گاهی به سمت راست میفرستم گاهی به سمت چپ. و همان دم سریعالسیری با چراغهای روشن و غرّشی
رعدوار اتاقک سوزنبانی را به لرزه انداخت.
-عجب عجلهای دارند! پیِ چی میروند؟
سوزنبان گفت: -از خودِ آتشکارِ لکوموتیف هم بپرسی نمیداند!
سریعالسیر دیگری با چراغهای روشن غرّید و در جهت مخالف گذشت .
شهریار کوچولو پرسید: -برگشتند که؟
سوزنبان گفت: -اینها اولیها نیستند. آنها رفتند اینها برمیگردند.
-جایی را که بودند خوش نداشتند؟
سوزنبان گفت: -آدمیزاد هیچ وقت جایی را که هست خوش ندارد.
و رعدِ سریعالسیرِ نورانیِ ثالثی غرّید.
شهریار کوچولو پرسید: -اینها دارند مسافرهای اولی را دنبال میکنند؟
سوزنبان گفت: -اینها هیچ چیزی را دنبال نمیکنند. آن تو یا خوابشان میبَرَد یا دهندره
میکنند. فقط بچههاند که دماغشان را فشار میدهند به شیشهها.
شهریار کوچولو گفت: -فقط بچههاند که میدانند پیِ چی میگردند. بچههاند که کُلّی وقت صرف یک
عروسک پارچهای میکنند و عروسک برایشان آن قدر اهمیت به هم میرساند که اگر یکی آن را ازشان
کِش برود میزنند زیر گریه...
سوزنبان گفت: -بخت، یارِ بچههاست.
شهریار کوچولو گفت: -سلام!
پیلهور گفت: -سلام.
این بابا فروشندهی حَبهای ضد تشنگی بود. خریدار هفتهای یک حب میانداخت بالا و دیگر تشنگی بی تشنگی.
شهریار کوچولو پرسید: -اینها را میفروشی که چی؟
پیلهور گفت: -باعث صرفهجویی کُلّی وقت است. کارشناسهای خبره نشستهاند دقیقا حساب کردهاند که
با خوردن این حبها هفتهای پنجاه و سه دقیقه وقت صرفهجویی میشود.
-خب، آن وقت آن پنجاه و سه دقیقه را چه کار میکنند؟
ـ هر چی دلشان خواست...

شهریار کوچولو تو دلش گفت: «من اگر پنجاه و سه دقیقه وقتِ زیادی داشته باشم خوشخوشک به طرفِ یک چشمه میروم...»
هشتمین روزِ خرابی هواپیمام تو کویر بود که، در حال نوشیدنِ آخرین چکّهی ذخیرهی آبم به قضیهی
پیلهوره گوش داده بودم. به شهریار کوچولو گفتم:
-خاطرات تو راستی راستی زیباند اما من هنوز از پسِ تعمیر هواپیما برنیامدهام، یک چکه آب هم
ندارم. و راستی که من هم اگر میتوانستم خوشخوشک به طرف چشمهای بروم سعادتی احساس میکردم که نگو!
درآمد که: -دوستم روباه...
گفتم: -آقا کوچولو، دورِ روباه را قلم بگیر!
-واسه چی؟
-واسه این که تشنگی کارمان را می سازد. واسه این!
از استدلال من چیزی حالیش نشد و در جوابم گفت:
-حتا اگر آدم دَمِ مرگ باشد هم داشتن یک دوست عالی است. من که از داشتن یک دوستِ روباه خیلی
خوشحالم...
به خودم گفتم نمیتواند میزان خطر را تخمین بزند: آخر او هیچ وقت نه تشنهاش میشود نه گشنهاش. یه
ذره آفتاب بسش است...
اما او به من نگاه کرد و در جواب فکرم گفت: -من هم تشنهم است... بگردیم یک چاه پیدا کنیم...
از سرِ خستگی حرکتی کردم: -این جوری تو کویرِ برهوت رو هوا پیِ چاه گشتن احمقانه است.
و با وجود این به راه افتادیم.
پس از ساعتها که در سکوت راه رفتیم شب شد و ستارهها یکی یکی درآمدند. من که از زور تشنگی تب
کرده بودم انگار آنها را خواب میدیدم. حرفهای شهریار کوچولو تو ذهنم میرقصید.
ازش پرسیدم: -پس تو هم تشنهات هست، ها؟
اما او به سوآلِ من جواب نداد فقط در نهایت سادگی گفت: -آب ممکن است برای دلِ من هم خوب باشد...
از حرفش چیزی دستگیرم نشد اما ساکت ماندم. میدانستم از او نباید حرف کشید.
خسته شده بود. گرفت نشست. من هم کنارش نشستم. پس از مدتی سکوت گفت:
-قشنگیِ ستارهها واسه خاطرِ گلی است که ما نمیبینیمش...
گفتم: -همین طور است
و بدون حرف در مهتاب غرق تماشای چین و شکنهای شن شدم.
باز گفت: -کویر زیباست.
و حق با او بود. من همیشه عاشق کویر بودهام. آدم بالای تودهای شن لغزان مینشیند، هیچی نمیبیند و
هیچی نمیشنود اما با وجود این چیزی توی سکوت برقبرق میزند.
شهریار کوچولو گفت: -چیزی که کویر را زیبا میکند این است که یک جایی یک چاه قایم کرده...
از اینکه ناگهان به راز آن درخشش اسرارآمیزِ شن پی بردم حیرتزده شدم. بچگیهام تو خانهی کهنهسازی
مینشستیم که معروف بود تو آن گنجی چال کردهاند. البته نگفته پیداست که هیچ وقت کسی آن را پیدا
نکرد و شاید حتا اصلا کسی دنبالش نگشت اما فکرش همهی اهل خانه را تردماغ میکرد: «خانهی ما تهِ
دلش رازی پنهان کرده بود...»
گفتم: -آره. چه خانه باشد چه ستاره، چه کویر، چیزی که اسباب زیباییاش میشود نامریی است!
گفت: -خوشحالم که با روباه من توافق داری.
چون خوابش برده بود بغلش کردم و راه افتادم. دست و دلم میلرزید.انگار چیز شکستنیِ بسیار
گرانبهایی را روی دست میبردم. حتا به نظرم میآمد که تو تمام عالم چیزی شکستنیتر از آن هم به
نظر نمیرسد. تو روشنی مهتاب به آن پیشانی رنگپریده و آن چشمهای بسته و آن طُرّههای مو که باد
میجنباند نگاه کردم و تو دلم گفتم: «آن چه میبینم صورت ظاهری بیشتر نیست. مهمترش را با چشم
نمیشود دید...»
باز، چون دهان نیمهبازش طرح کمرنگِ نیمهلبخندی را داشت به خود گفتم: «چیزی که تو شهریار کوچولوی
خوابیده مرا به این شدت متاثر میکند وفاداری اوست به یک گل: او تصویرِ گل سرخی است که مثل
شعلهی چراغی حتا در خوابِ ناز هم که هست تو وجودش میدرخشد...» و آن وقت او را باز هم شکنندهتر دیدم.
حس کردم باید خیلی مواظبش باشم: به شعلهی چراغی میمانست که یک وزش باد هم میتوانست خاموشش کند.
و همان طور در حال راه رفتن بود که دمدمهی سحر چاه را پیداکردم.
شهریار کوچولو درآمد که: -آدمها!... میچپند تو قطارهای تندرو اما نمیدانند دنبال چی میگردند. این
است که بنامیکنند دور خودشان چرخکزدن.
و بعد گفت: -این هم کار نشد...
چاهی که بهاش رسیدهبودیم اصلا به چاههای کویری نمیمانست. چاه کویری یک چالهی ساده است وسط
شنها. این یکی به چاههای واحهای میمانست اما آن دوروبر واحهای نبود و من فکر کردم دارم خواب میبینم.
گفتم: -عجیب است! قرقره و سطل و تناب، همهچیز روبهراه است.
خندید تناب را گرفت و قرقره را به کار انداخت

و قرقره مثل بادنمای کهنهای که تا مدتها پس از خوابیدنِ باد مینالد به نالهدرآمد.
گفت: -میشنوی؟ ما داریم این چاه را از خواب بیدار میکنیم و او دارد برایمان آواز میخواند...
دلم نمیخواست او تلاش و تقلا کند. بش گفتم: -بدهش به من. برای تو زیادی سنگین است.
سطل را آرام تا طوقهی چاه آوردم بالا و آنجا کاملا در تعادل نگهش داشتم. از حاصل کار شاد
بودم. خسته و شاد. آواز قرقره را همانطور تو گوشم داشتم و تو آب که هنوز میلرزید لرزش خورشید
را میدیدم.
گفت: -بده من، که تشنهی این آبم.
ومن تازه توانستم بفهمم پی چه چیز میگشته!
سطل را تا لبهایش بالا بردم. با چشمهای بسته نوشید. آبی بود به شیرینیِ عیدی. این آب به کُلّی
چیزی بود سوایِ هرگونه خوردنی. زاییدهی راه رفتنِ زیر ستارهها و سرود قرقره و تقلای بازوهای
من بود. مثل یک چشم روشنی برای دل خوب بود. پسر بچه که بودم هم، چراغ درخت عید و موسیقیِ نماز
نیمهشب عید کریسمس و لطف لبخندهها عیدیی را که بم میدادند درست به همین شکل آن همه جلا و جلوه
میبخشید.
گفت: -مردم سیارهی تو ور میدارند پنج هزار تا گل را تو یک گلستان میکارند، و آن یک دانهای را که
پِیَش میگردند آن وسط پیدا نمیکنند...
گفتم: -پیدایش نمیکنند.
-با وجود این، چیزی که پیَش میگردند ممکن است فقط تو یک گل یا تو یک جرعه آب پیدا بشود...
جواب دادم: -گفتوگو ندارد.
باز گفت: -گیرم چشمِ سَر کور است، باید با چشم دل پیاش گشت.
من هم سیراب شده بودم. راحت نفس میکشیدم. وقتی آفتاب درمیآید شن به رنگ عسل است. من هم
از این رنگ عسلی لذت میبردم. چرا میبایست در زحمت باشم...
شهریار کوچولو که باز گرفته بود کنار من نشسته بود با لطف بم گفت: -هِی! قولت قول باشد ها!
-کدام قول؟
-یادت است؟ یک پوزهبند برای بَرّهام... آخر من مسئول گلمَم!
طرحهای اولیهام را از جیب درآوردم. نگاهشان کرد و خندانخندان گفت: -بائوبابهات یک خرده شبیه
کلم شده.
ای وای! مرا بگو که آنقدر به بائوبابهام مینازیدم.
-روباهت... گوشهاش بیشتر به شاخ میماند... زیادی درازند!
و باز زد زیر خنده.
-آقا کوچولو داری بیانصافی میکنی. من جز بوآهای بسته و بوآهای باز چیزی بلد نبودم بکشم که.
گفت: -خب، مهم نیست. عوضش بچهها سرشان تو حساب است.
با مداد یک پوزهبند کشیدم دادم دستش و با دلِ فشرده گفتم:
-تو خیالاتی به سر داری که من ازشان بیخبرم...
اما جواب مرا نداد. بم گفت: -میدانی؟ فردا سالِ به زمین آمدنِ من است.
بعد پس از لحظهای سکوت دوباره گفت: -همین نزدیکیها پایین آمدم.
و سرخ شد.
و من از نو بی این که بدانم چرا غم عجیبی احساس کردم. با وجود این سوآلی به ذهنم
رسید: -پس هشت روز پیش، آن روز صبح که تو تک و تنها هزار میل دورتر از هر آبادی
وسطِ کویر به من برخوردی اتفاقی نبود: داشتی برمیگشتی به همان جایی که پایینآمدی...
دوباره سرخ شد
و من با دودلی به دنبال حرفم گفتم:
-شاید به مناسبت همین سالگرد؟...
باز سرخ شد. او هیچ وقت به سوآلهایی که ازش میشد جواب نمیداد اما وقتی کسی سرخ میشود
معنیش این است که «بله»، مگر نه؟
بهاش گفتم: -آخر، من ترسم برداشته...
اما او حرفم را برید:
-دیگر تو باید بروی به کارت برسی. باید بروی سراغ موتورت. من همینجا منتظرت میمانم. فردا
عصر برگرد...
منتها من خاطر جمع نبودم. به یاد روباه افتادم: اگر آدم گذاشت اهلیش کنند بفهمینفهمی خودش را به این خطر انداخته که کارش به گریهکردن بکشد.
کنار چاه دیوارِ سنگی مخروبهای بود. فردا عصر که از سرِ کار برگشتم از دور دیدم که آن بالا نشسته پاها را آویزان کرده،

و شنیدم که میگوید:
-پس یادت نمیآید؟ درست این نقطه نبود ها!
لابد صدای دیگری بهاش جوابی داد، چون شهریار کوچولو در رَدِّ حرفش گفت:
-چرا چرا! روزش که درست همین امروز است گیرم محلش این جا نیست...
راهم را به طرف دیوار ادامه دادم. هنوز نه کسی به چشم خورده بود نه صدای کسی را
شنیده بودم اما شهریار کوچولو باز در جواب درآمد که:
-... آره، معلوم است. خودت میتوانی ببینی رَدِّ پاهایم روی شن از کجا شروع میشود.
همان جا منتظرم باش، تاریک که شد میآیم.
بیست متری دیوار بودم و هنوز چیزی نمیدیدم. پس از مختصر مکثی دوباره گفت:
-زهرت خوب هست؟ مطمئنی درد و زجرم را کِش نمیدهد؟
با دل فشرده از راه ماندم اما هنوز از موضوع سر در نیاورده بودم.
گفت: -خب، حالا دیگر برو. دِ برو. میخواهم بیایم پایین!
آن وقت من نگاهم را به پایین به پای دیوار انداختم و از جا جستم! یکی از آن مارهای زردی
که تو سی ثانیه کَلَکِ آدم را میکنند، به طرف شهریار کوچولو قد راست کرده بود. من همان طور
که به دنبال تپانچه دست به جیبم میبردم پا گذاشتم به دو، اما ماره از سر و صدای من مثل
فوارهای که بنشیند آرام روی شن جاری شد و بی آن که چندان عجلهای از خودش نشان دهد باصدای
خفیف فلزی لای سنگها خزید.
من درست به موقع به دیوار رسیدم و طفلکی شهریار کوچولو را که رنگش مثل برف پریده بود تو هوا
بغل کردم.
-این دیگر چه حکایتی است! حالا دیگر با مارها حرف میزنی؟
شال زردش را که مدام به گردن داشت باز کردم به شقیقههایش آب زدم و جرعهای بهاش نوشاندم.
اما حالا دیگر اصلا جرات نمی کردم ازش چیزی بپرسم. با وقار به من نگاه کرد و دستش را دور
گردنم انداخت. حس کردم قلبش مثل قلب پرندهای میزند که تیر خوردهاست و دارد میمیرد.
گفت: -از این که کم و کسرِ لوازم ماشینت را پیدا کردی خوشحالم. حالا میتوانی برگردی خانهات...
-تو از کجا فهمیدی؟
درست همان دم لبواکردهبودم بش خبر بدهم که علیرغم همهی نومیدیها تو کارم موفق شدهام!
به سوآلهای من هیچ جوابی نداد اما گفت: -آخر من هم امروز بر میگردم خانهام...
و بعد غمزده درآمد که: -گیرم راه من خیلی دورتر است... خیلی سختتر است...
حس میکردم اتفاق فوقالعادهای دارد میافتد. گرفتمش تو بغلم. عین یک بچهی کوچولو. با وجود این
به نظرم میآمد که او دارد به گردابی فرو میرود و برای نگه داشتنش از من کاری ساخته نیست...
نگاه متینش به دوردستهای دور راه کشیده بود.
گفت: بَرِّهات را دارم. جعبههه را هم واسه برههه دارم. پوزهبنده را هم دارم.
و با دلِ گرفته لبخندی زد.
مدت درازی صبر کردم. حس کردم کمکمَک تنش دوباره دارد گرم میشود.
-عزیز کوچولوی من، وحشت کردی...
-امشب وحشت خیلی بیشتری چشم بهراهم است.
دوباره از احساسِ واقعهای جبران ناپذیر یخ زدم. این فکر که دیگر هیچ وقت غشغش خندهی او را
نخواهم شنید برایم سخت تحملناپذیر بود. خندهی او برای من به چشمهای در دلِ کویر میمانست.
-کوچولوئَکِ من، دلم میخواهد باز هم غشغشِ خندهات را بشنوم.
اما بهام گفت: -امشب درست میشود یک سال و اخترَکَم درست بالای همان نقطهای میرسد که پارسال
به زمین آمدم.
-کوچولوئک، این قضیهی مار و میعاد و ستاره یک خواب آشفته بیشتر نیست. مگر نه؟
به سوال من جوابی نداد اما گفت: -چیزی که مهم است با چشمِ سَر دیده نمیشود.
-مسلم است.
-در مورد گل هم همینطور است: اگر گلی را دوست داشته باشی که تو یک ستارهی دیگر است، شب
تماشای آسمان چه لطفی پیدا میکند: همهی ستارهها غرق گل میشوند!
-مسلم است...
-در مورد آب هم همینطور است. آبی که تو به من دادی به خاطر قرقره و ریسمان درست به یک موسیقی
میمانست... یادت که هست... چه خوب بود.
-مسلم است...
-شببهشب ستارهها را نگاه میکنی. اخترک من کوچولوتر از آن است که بتوانم جایش را نشانت بدهم. اما
چه بهتر! آن هم برای تو میشود یکی از ستارهها؛ و آن وقت تو دوست داری همهی ستارهها را تماشا
کنی... همهشان میشوند دوستهای تو... راستی میخواهم هدیهای بت بدهم...
و غش غش خندید.
-آخ، کوچولوئک، کوچولوئک! من عاشقِ شنیدنِ این خندهام!
-هدیهی من هم درست همین است... درست مثل مورد آب.
-چی میخواهی بگویی؟
-همهی مردم ستاره دارند اما همهی ستارهها یکجور نیست: واسه آنهایی که به سفر میروند حکم راهنما
را دارند واسه بعضی دیگر فقط یک مشت روشناییِ سوسوزناند. برای بعضی که اهل دانشند هر ستاره یک
معما است واسه آن بابای تاجر طلا بود. اما این ستارهها همهشان زبان به کام کشیده و خاموشند. فقط
تو یکی ستارههایی خواهی داشت که تنابندهای مِثلش را ندارد.
-چی میخواهی بگویی؟
-نه این که من تو یکی از ستارههام؟ نه این که من تو یکی از آنها میخندم؟... خب، پس هر شب که به
آسمان نگاه میکنی برایت مثل این خواهد بود که همهی ستارهها میخندند. پس تو ستارههایی خواهی داشت
که بلدند بخندند!
و باز خندید.
-و خاطرت که تسلا پیدا کرد (خب بالاخره آدمیزاد یک جوری تسلا پیدا میکند دیگر) از آشنایی با من
خوشحال میشوی. دوست همیشگی من باقی میمانی و دلت میخواهد با من بخندی و پارهای وقتهام واسه تفریح
پنجرهی اتاقت را وا میکنی... دوستانت از اینکه میبینند تو به آسمان نگاه میکنی و میخندی حسابی
تعجب میکنند آن وقت تو بهشان میگویی: «آره، ستارهها همیشه مرا خنده میاندازند!» و آنوقت آنها
یقینشان میشود که تو پاک عقلت را از دست دادهای. جان! میبینی چه کَلَکی بهات زدهام...
و باز زد زیر خنده.
-به آن میماند که عوضِ ستاره یک مشت زنگوله بت داده باشم که بلدند بخندند...
دوباره خندید و بعد حالتی جدی به خودش گرفت:
-نه، من تنهات نمیگذارم.

-ظاهر آدمی را پیدا میکنم که دارد درد میکشد... یک خرده هم مثل آدمی میشوم که دارد جان
میکند. رو هم رفته این جوریها است. نیا که این را نبینی. چه زحمتی است بیخود؟
-تنهات نمیگذارم.
اندوهزده بود.
-این را بیشتر از بابت ماره میگویم که، نکند یکهو تو را هم بگزد. مارها خیلی خبیثند. حتا واسه
خنده هم ممکن است آدم را نیش بزنند.
-تنهات نمیگذارم.
منتها یک چیز باعث خاطر جمعیش شد:
-گر چه، بار دوم که بخواهند بگزند دیگر زهر ندارند.
شب متوجه راه افتادنش نشدم. بی سر و صدا گریخت.
وقتی خودم را بهاش رساندم با قیافهی مصمم و قدمهای محکم پیش میرفت. همین قدر گفت: -اِ! اینجایی؟
و دستم را گرفت.
اما باز بیقرار شد وگفت: -اشتباه کردی آمدی. رنج میبری. گرچه حقیقت این نیست، اما ظاهرِ یک
مرده را پیدا میکنم.
من ساکت ماندم.
-خودت درک میکنی. راه خیلی دور است. نمیتوانم این جسم را با خودم ببرم. خیلی سنگین است.
من ساکت ماندم.
-گیرم عینِ پوستِ کهنهای میشود که دورش انداخته باشند؛ پوست کهنه که غصه ندارد، ها؟
من ساکت ماندم.
کمی دلسرد شد اما باز هم سعی کرد:
-خیلی با مزه میشود، نه؟ من هم به ستارهها نگاه میکنم. همشان به صورت چاههایی در میآیند با
قرقرههای زنگ زده. همهی ستارهها بم آب میدهند بخورم...
من ساکت ماندم.
-خیلی با مزه میشود. نه؟ تو صاحب هزار کرور زنگوله میشوی من صاحب هزار کرور فواره...
او هم ساکت شد، چرا که داشت گریه میکرد...
-خب، همین جاست. بگذار چند قدم خودم تنهایی بروم.
و گرفت نشست، چرا که میترسید.

میدانی؟... گلم را میگویم... آخر من مسئولشم. تازه چه قدر هم لطیف است و چه قدر هم ساده و
بیشیلهپیله. برای آن که جلو همهی عالم از خودش دفاع کند همهاش چی دارد مگر؟ چهارتا خار پِرپِرَک!
من هم گرفتم نشستم. دیگر نمیتوانستم سر پا بند بشوم.
گفت: -همین... همهاش همین و بس...
باز هم کمی دودلی نشان داد اما بالاخره پا شد و قدمی به جلو رفت. من قادر به حرکت نبودم.
کنار قوزکِ پایش جرقهی زردی جست و... فقط همین! یک دم بیحرکت ماند. فریادی نزد. مثل درختی که بیفتد آرامآرام به زمین افتاد که به وجود شن از آن هم صدایی بلند نشد.

شش سال گذشته است و من هنوز بابت این قضیه جایی لبترنکردهام. دوستانم از این که مرا دوباره
زنده میدیدند سخت شاد شدند. من غمزده بودم اما به آنها میگفتم اثر خستگی است.
حالا کمی تسلای خاطر پیدا کردهام. یعنی نه کاملا... اما این را خوب میدانم که او به اخترکش
برگشته. چون آفتاب که زد پیکرش را پیدا نکردم. پیکری هم نبود که چندان وزنی داشته باشد... و
شبها دوست دارم به ستارهها گوش بدهم. عین هزار زنگولهاند.
اما موضوع خیلی مهمی که هست، من پاک یادم رفت به پوزهبندی که برای شهریار کوچولو کشیدم تسمهی
چرمی اضافه کنم و او ممکن نیست بتواند آن را به پوزهی بَرّه ببندد. این است که از خودم
میپرسم: «یعنی تو اخترکش چه اتفاقی افتاده؟ نکند برههه گل را چریده باشد؟...»
گاه به خودم میگویم: «حتما نه، شهریار کوچولو هر شب گلش را زیر حباب شیشهای میگذارد و هوای
برهاش را هم دارد...» آن وقت است که خیالم راحت میشود و ستارهها همه به شیرینی میخندند.
گاه به خودم میگویم: «همین کافی است که آدم یک بار حواسش نباشد... آمدیم و یک شب حباب یادش
رفت یا بَرّه شب نصفشبی بیسروصدا از جعبه زد بیرون...» آن وقت است که زنگولهها همه تبدیل به اشک
میشوند!...
یک راز خیلی خیلی بزرگ این جا هست: برای شما هم که او را دوست دارید، مثل من هیچ چیزِ عالم مهمتر از دانستن این نیست که تو فلان نقطهای که نمیدانیم، فلان برهای که نمیشماسیم گل سرخی را چریده یا نچریده...
خب. آسمان را نگاه کنید و بپرسید: «بَرّه گل را چریده یا نچریده؟» و آن وقت با چشمهای خودتان تفاوتش را ببینید...
و محال است آدم بزرگها روحشان خبردار بشود که این موضوع چه قدر مهم است!

در نظر من این زیباترین و حزنانگیزترین منظرهی عالم است. این همان منظرهی دو صفحه پیش است گیرم آن را دوباره کشیدهام که بهتر نشانتان بدهم: «ظهور شهریار کوچولو بر زمین در این جا بود؛ و بعد در همین جا هم بود که ناپدید شد».
آن قدر به دقت این منظره را نگاه کنید که مطمئن بشوید اگر روزی تو آفریقا گذرتان به کویر
صحرا افتاد حتما آن را خواهید شناخت. و اگر پاداد و گذارتان به آن جا افتاد به التماس ازتان
میخواهم که عجله به خرج ندهید و درست زیر ستاره چند لحظهای توقف کنید. آن وقت اگر بچهای به
طرفتان آمد، اگر خندید، اگر موهایش طلایی بود، اگر وقتی ازش سوالی کردید جوابی نداد، لابد حدس
میزنید که کیست. در آن صورت لطف کنید و نگذارید من این جور افسرده خاطر بمانم:
بی درنگ بردارید به من بنویسید که او برگشته.

چـهره خـوانـی به این مـعـنـا است که شما فـقــط با نگاه کردن به صورت اشخاص پی بـه خـصـوصـیات اخلاقی و شخصیتی او ببرید. چـهره خـوانـی توسـط مردم در اعصار مختلف انجام شده است. شـناخـتـن افراد تنها از روی خصوصـات ظـاهـری آنها مساله بسیار جالبی است. نـکات ظـریف و دقیـق وپیچیدگیهای بسیاری در علـم چـهـره خـوانـی وجـود دارد ولی ما در اینجا به بیان نکات اصلی تر و مهمتر آن بسنده می کنیم.
چـهره خـوانـی به این مـعـنـا است که شما فـقــط با با نگاه کردن به صورت اشخاص پی بـه خـصـوصـیات اخلاقی و شخصیتی او ببرید. چـهره خـوانـی توسـط مردم در اعصار مختلف انجام شده است. شـناخـتـن افراد تنها از روی خصوصـات ظـاهـری آنها مساله بسیار جالبی است. نـکات ظـریف و دقیـق وپیچیدگیهای بسیاری در علـم چـهـره خـوانـی وجـود دارد ولی ما در اینجا به بیان نکات اصلی تر و مهمتر آن بسنده می کنیم.
چهره خوانی چیست؟
بشر در طول قرون متمادی سعی نموده تا با پیوند زدن خصـیصـه هـای صـورت افـراد بـه ویژگیهای شخصیتی، متوجه افکار و درون دیگران شود. با گـذشـت سـالها علم چهره شناسی نیز گسترش یافته و به شاخه های مختلف تـقسـیم شـده است. بـرای مثـال "متوپوسکپی" علم پی بردن به سیرت و درون آدمی از روی خطوط روی پیشانی است.
"فرنولوژی" علم جمجمه خوانی و مطالعه طرز تشکیل جمجمه میباشد که به بنا نهادن شخصیت و امیال ذاتی و روانی افراد کمک می کند.
"فیزیـوگـنومی" یا عـلم چـهره شـنـاسی، موضوعی است که ما به آن خواهیم پرداخت. این علم به ما می آموزد که چگونه از روی چهره افراد پی به شخصیت آنها ببریم.
امروزه دانشمندان به چنین علومـی، "شـبـه علـوم" اطـلاق کرده و بـهای زیـادی بــه آن نمی دهند و هـمانند عـلومی مانـنـد "طالع بـینی" به آنها می نگرند: اثبات نشده ولی بیضرر. با این وجود هنوز بسیاری از مردم چهره خوانی را راهی مطمئن برای قضاوت در مورد افراد می دانند. چیزی که اهمیت دارد این اسـت کـه چـهره را بصورت کامل و دقیق مورد تجزیه و تحلیل قرار داده و تا رسیدن به همه حقایق از قضاوتهـای شـتابزده اجتناب کنیم.

اکنون گذری می کنیم بر نکات بنیادین چهره خوانی و چگونگی تشخص شخصیت افراد:
شکل صورت
دراز و کشیده: افرادی که دارای چنین صورتی هستند عموما" دارای صـبر و تحمل زیاد بوده و توانایی حل مشکلات در آنها بیشتر است. جـذابـیـت و خوش ترکیب بودن افراد با چنین صورتی نشانگر این است که آنها معمولا کارهای خـود را نـیـمـه تمام رها نکرده و عادت به انجام امور بطور تمام و کمال دارند. گرد: این شکل دلالت بر امیدواری زنده دلی و انرژی دارد. اینگونه افراد می تـوانند اتاقی دلگیر و ساکت را به بمبی از خنده و شادی تبدیل کنند. پهن: اینگونه اشخاص بردبار و مهربان و معمولا افراد روشنفکری می باشند. مربعی: طرفدار استقلال فردی و فردگرایی، سختـکوشـی بـرای دسـتـیـابی بـه آرزوها، زیرکی و فعال بودن از ویژگیهای این افراد محسوب می شود.
پیشانی
صاف: کسانیکه که دارای خطوط در پیشانی نیستـنـد، افـرادی اندیشمند و همیشه در حال تفکر می باشند و در تصمیم گیریها سریع و منطقی عمل می نمایند. چروکیده: وجود خطوط در سطح پیشانی نشان می دهد که ایـنـگونه افراد به سرعت هیجان زده و احساساتی شده و سریع آشفته و پریشان حال می گردند.

چشم
رمانها، داستانها و اشعار بسیار زیادی در مورد چشم و ارتباط آن با خصوصیات روحی و روانی انسان نوشته شده است. چشمها هیچگاه دروغ نمی گویند؛آنها بیانگر احساس درونی و واقعی ما می باشند.
اضطراب: اگر مابین عنبیه و پـلک پـایینی هـر دو چشم مـقداری سفیدی وجود داشت، آن شخص انسانی مضطرب و نگران است.
تندخویی: اگر بالای عنبـیه بخشی سفید رنگ وجود داشت، علاوه بر استرس نشانگر تندخویی و پرخاشگری در فرد است.
روان پریشی: چنـانچه دور تا دور عنبیه را سفیدی فرا گرفته باشد، نشانگر عدم تعادل و پایداری روح و روان فرد خواهد بود.
شادی: وجـود خـطوط کـوچـک در خـارج از چـشمها حاکی از خنده رویی و شادبودن فرد می باشد.
ابرو
صاف: صافی و مستقیمی ابروها نشانگر اندیشه، تفکر و ایده گرایی فرد می باشد. کمانی: افرادی که دارای ابروهای خمیده و کمانی هسـتند از حـکایـتـها و داسـتـانـهـای واقعی لذت می برند. باریک: اینگونه افراد معمولا دارای اعتماد به نفس اندکی می باشند بخصوص اگر ابـروی آنها بجز باریکی، بالا و گرد نیز باشد. پیوسته: پیوستگی ابروها نشانگر این است که فرد دائما" در حال تفکر و اندیشـه بـوده و ایده های جالبی در سر دارد.

پلک
کوچک: اگر فاصـله بـین بالای پلک و مژه کم باشد بیانگر اسـتقلال فرد می باشد و اینکه آن فرد حتی ممکن است بصورت ارادی خودش را به دیگران نزدیک نکند. بزرگ: بزرگ بودن پلک دلالت بر وابستگی شدید فرد به دیگران دارد.
بینی
کوچک: گفته می شود اشـخاصی که بـیـنی کـوچـک دارنـد ذاتـا" افـرادی ضعیف و اغلب غیرقابل اتکا بوده و در تصمیم هایشان استوار و ثابت قدم نمی باشند. بزرگ: بزرگی بینی نشانه ابتکار و عزم و اراده می باشد. یک شـخصـیت قـوی که اثرش را برجای خواهد گذاشت. تیز: تیز بودن نوک بینی نشانگر این است که فرد خود را مقید به رعـایـت آداب و رسـوم ندانسته و با اطرافیانش به راحتی برخورد می کند. ایـنگونه افراد خـود را بـاور داشـتـه و بی باکانه و متهورانه خود را به دیگران نزدیک می کنند. عقابی: خودخواهی، دودلی و حساس بودن از جمله ویژگیهای کسانی است که دارای چنین بینی می باشند.

گوش
کوچک: کوچکی گوش نشانه تزلزل و احساس نا امنـی در افـراد اسـت هر چند اینگونه افراد می دانند که چه می خواهد و معمولا" سخت کوش و کارکن هستند. بزرگ و دراز: این قبیل افراد معمـولا انـعـطاف پـذیـر نـبـوده و به سـختی آرام و بی خیال میشوند. پرمو: افرادی که دارای گوشهایی پرمو هـستند مـعـمـولا وسـواسـی و نـکـته بین بوده و وقت زیادی را برای چیزهای بی اهمیت تلف می کنند.
گونه
برجسته: برجسـتـگی گـونه نشـانگر قـدرت، انـرژی و اعـتماد بنفس است. کسانی که دارای گـونه بـرـسته می باشند تمایل بیشتری برای پذیرفتن اشتباهات دیگران دارند. گود: علاوه بر جذابیت و زیبایی دلیلی بر خوش مشربی و سازگاری فرد می باشد.
چانه و فک
فک چهارگوش: افـراد با فـک چـهار گـوش و مـربعی انـسانهای تـسخیر ناپذیر و سرکش می باشند. آنها توانایی تبدیل رویاهایشان به واقعیت را دارند. چانه های برآمده: اینگونه افراد، اشـخاصی خود ستـا بوده و تصـور میکنند هیچ چیزی جز خود آنها اهمیت ندارد و جز خودشان حرف کس دیگری را قبول نداشته و خود را عقل کل می دانند.

لب
قلوه ای: لبهای قلوه ای علاوه بر زیباتر نمودن صورت،نشانه بخشش و گشاده دستی می باشد. معمولا اینگونه افراد تمایل دارند در مورد خودشان صحبت و گفتگو کنند. نازک: نازک بودن لب بیانگر خویشتن گرایی ذاتی در اشخاص است. لب بالایی نازک پایینی قلوه ای: نشانه این است که فردی متـقـاعد کنـنـده و مـجاب کننده می باشد.

مطلب آخر
چهره خوانی یک علم دقیق و ثابت شده نیست و حتی با گذراندن دروه های آموزشی دقیق و پیشرفته نیز نمی توان بطور قطع در مورد شخصیت و درون افراد صــحبت نمود. نتایج شما در سنجش شخصیت، بستگی به تعداد فاکتورهای مورد تحلیل قـرار گرفـته دارد ولی با بـیاد داشتن نکات ذکر شده می توانید قبل از صحبت کردن با افراد تا حدی متوجه شخصیت آنها شوید
منبع: اینترنت