پایان سیماترا
این داستان بر پایه واقعیت با تلفیق تخیل بود و تا روز 11301 نوشته شد؛
اما به دلایلی هیچ گاه منتشر نشد و به پایان نرسید!
این داستان بر پایه واقعیت با تلفیق تخیل بود و تا روز 11301 نوشته شد؛
اما به دلایلی هیچ گاه منتشر نشد و به پایان نرسید!
ساعت از نیم شب گذشته بود و اون به همراه الینو روی صندلی های راحت بالکن در حالی که قهوه می خوردن گرم صحبت بودن که امینون به خونه برگشت. از پله ها بالا رفت، سلام کرد و روی صندلی که روبروی هر دوتایی اونها بود نشست. خستگی صورتش از کم خوابی زیاد بود.
طبق عادت همیشگیش صبح زود قبل طلوع آفتاب بیدارشد. دیشب خیل خوب خوابیده بود، یه تخت خواب مناسب، توی یه اتاق که نه گرم بود و نه سر، بدون مزاحمت پشه ها و جک و جوونورهای دیگه باعث شده بود که خیلی سرحال بیدار بشه.
بعد از ظهر بود و گرمای آفتاب بی داد می کرد. یک ساعتی بود که از جنگل دور شده بودن و توی دشت داشتن حرکت می کردن. نا صافی جاده ای که داشتن توش حرکت می کردن باعث می شد تا بیشتر از یه حدی نتونه گاز ماشین رو بگیره.
نفس هاش به شماره افتاده بودن، به سختی می تونست ببینه، پاهاش براش سنگین شده بود، خستگی تمام وجودش رو گرفته و دوست داشت بشینه و استراحت کنه اما نمی شد.
روز 10201:
کم کم صدای آواز پرنده ها بیشتر می شد، عطر شکوفه های تازه باز شده فضا رو پر می کرد. با افتادن قطره شبنم روی صورتش بیدار شد.