والیبال هنرمندان
امشب که شنبه باشد، من به همراه دوستم به استادیوم آزادی آمده ایم تا بازی تیم والیبال هنرمندان را تماشا کنیم.
امشب که شنبه باشد، من به همراه دوستم به استادیوم آزادی آمده ایم تا بازی تیم والیبال هنرمندان را تماشا کنیم.
امشب که شنبه باشد، ما به کنسرت احسان خواجه امیری دعوت نمی باشیم. بلکه به قیمت پول خون پدرمان بلیط خریده ایم.
جلوی تالار وزارت کشور خیلی شلوغ می باشد. اینجا همه با عقشولی هایشان آمده اند. برادر من هم با عقشولیش آمده است. او خیلی با تیپ می باشد وهمیشه از سر تا پایش مارک های مختاف آویزون می باشد. او امشب مثل من پالتوی چرم پوشیده است. من که می دانم از حسودیش می باشد.
امشب که پنجشنبه باشد، ما به سفره خانه گردن دراز دعوت می باشیم. اینجا خیلی شلوغ می باشد. گروه موسیقی سنتی در حال نواختن می باشند. آقای خواننده خیلی بد صدا می باشد. او همه شعرها را اشتباه می خواند.
امروز که جمعه باشد، من از ساعت 5:24 صبح الکی بیدار می باشم. ساعت 7 شده است و من تصمیم گرفتم که برای ورزش و تلاش برای سلامتی، به پارک نزدیک خانه مان بروم.
امروز که چهارشنبه باشد، من در کلاس هوش مصنوعی باید در مورد شبکه های عصبی ارائه بدهم. من اصلاً نمی دانم هوش مصنوعی چه می باشد.برادرم می گوید تو هوش طبیعی هم نداری، چه برسد به مصنوعی. مادرم می گوید از حسودیش می باشد.
خونه برای تو چه مفهومی داره؟ خونه کجاس؟ جایی که توش احساس آرامش کنی؟ جایی که توش راحت باشی؟ جایی که ازش خاطره داشته باشی؟
صبح زود از خواب بیدار شدم. خوشحال از اینکه امروز تولدمه و می دونستم قراره کلی اتفاق خوب برام بیفته و همه برام آرزوهای خوب بکنن. از خونه زدم بیرون به قصد دانشگاه. اما نمی دونم چی شد که توی راه تصادف کردم. مقصرمن بودم. اصلا باورم نمی شد. انقدر عصبانی و ناراحت بودم که نمی دونستم باید چی کار کنم. با خودم گفتم خدایا، چرا امروز باید این اتفاق بیفته؟ درست روز تولدم.
تمام شد....
یک ماه رمضان دیگه هم اومد و رفت. یک بار دیگه خدا بهمون فرصت داد تا زلال بشیم.
پاک بشیم از هرچی بدی تو دنیاس. بهمون فرصت داد تا دروغ نگیم، بدی نکنیم، خیانت نکنیم، مال حروم نخوریم....
بهمون فرصت داد تا استغفار کنیم، نیکی کنیم، خیرات کنیم، به دیگران کمک کنیم....
1) مثبت مندان
دختران:
خصوصیات: دفاع از حقوق زنان، علاقه به اشعار حافظ، داشتن عینک، بیننده شبکه 7 صدا و سیما، معمولا بالششان را با کاغذ های کتاب پر می کنند.
پاتق: کتابخانه های عمومی و شب شعر
پسران:
خصوصیات: مثبت السلطنه، ناسیونالیست، یک نوع سیب زمینی متحرک، فوق دکترای مثبت شناسی، بیننده شبکه 4 صدا و سیما، نوشیدن یک لیتر شیر درهر روز
پاتق: فرهنگ سرا ها و کنفرانس های علمی
البته من کسی نیستم که آزارم به مگس برسد. ولی این یکی با وجودی که در این فصل عمر مگس ها سر می آید، با چنان سماجتی به لبه میزم بند می شد که وجودش مزاحم بود.
دلم پر از حرفه. حرفایی که هیچ وقت زده نشد.
ای کاش می تونستم همشو یه جا از دلم بیرون بریزم.
دلم پر از احساسه. احساسی که هیچ وقت بیان نشد.
ای کاش می تونستم همشو یه جا تقدیم کسانی کنم که دوستم داشتند و من نیز…
خدا را شکر که تمام شب صدای خر خر همسرم را می شنوم.این یعنی او زنده و سالم در کنار من خوابیده است
خدا را شکر که دختر نوجوانم همیشه از شستن ظرفها شاکی است. این یعنی او همیشه در خانه است و در خیابانها پرسه نمیزند
خدایا سلام!
من دوباره برگشتم. با یه نامه جدید. می دونم ازم دلخوری. چون توی نامه قبلیم همش ازت گله کردم. به جون خودت که خیلی برام عزیزی، دست خودم نبود. دلم خیلی پر بود. این جور موقع ها هیچ کس رو جز تو ندارم که باهاش درد دل کنم. حالا قهر نکن دیگه! می دونم انقدر مهربونی، انقدر گُلی که هیچ وقت با بنده هات قهر نمی کنی. می دونم مثل همیشه با دقت به حرفام گوش میدی. این نامه با نامه قبلی خیلی فرق داره. این دفعه فقط می خوام ازت تشکر کنم. به خاطر همه خوبیات.
این روزها بد جوری بوی عید به مشامم می خوره. بوی تمیزی، بوی بهار، بوی بارون...
مردم این روزها در حال تلاش وجنب و جوش هستند. خیابونا خیلی شلوغه. از خرید کفش و لباس نو گرفته تا ماهی قرمز سفره هفت سین .
تاحالا فال قهوه گرفتی؟ اصلاً به فال اعتقاد داری؟
قهوه، ورق، چای، نخود، تسبیح، کف دست... با همه اینا می شه فال گرفت.
چند هفته پیش بهتون گفتم که هیچ احساسی ندارم. دچار یه حسّ ِ بی حسّی شده بودم. ولی الان بهتون می گم که احساس آرامش می کنم. احساس می کنم تا حدودی از اون حالت معلق بودن در اومدم. به زمین نزدیک تر شدم.
روزی به درِ خانه او رفتم مست
انگشت به در زدم، گمان کردم هست
همسایه پنجره بگشود و بگفت:
او ماه عسل رفت، سپس پنجره بست...
خیلی وقت بود که احساس می کردم هیچ چیزی تو زندگی منو خوشحال نمی کنه. همه چیز خوب بود.چیزی کم و کسر نداشتم . ولی از درون احساس خوشحالی نمی کردم.هرچند که در ظاهر می خندیدم.
Beauty of a Woman
The beauty of a woman is not in the clothes she wears, the figure she carries or the way she combs her hair.
The beauty of a woman must be seen from her eyes.
because that is the doorway to her heart.
The place where love resides.
پاییز، پاییز، پاییز
چه سبک بود پاییز
پاییز در برگها گم بود
در پاییز برگها به خانه ما آمدند
آشوبِ برگ بود، پاییز بود
سرگردان به کنار پاییز رسیدم
چهره ها در پاییز، در برگ گم بود
در پاییز کوچک من درختان فقط یک برگ داشتند
بر گوشه آسمان برگها بودند
صبح ِ برگ بود، پاییز بود
تو در پاییز به خانه ما مهمان بودی
برگها آشفته به سوی دریا رفتند
برگهای پاییز به سوی زمستان رفتند
پاییز به پایان بود...
شاعر: احمدرضا احمدی
بعضی وقتا که دلم می گیره میرم سراغ همسترهام.ساعت ها می شینم جلوی آکواریومشون و به کاراشون نگاه می کنم.پیش خودم فکر می کنم که یعنی چیزی قشنگ تراز این هم ممکنه وجود داشته باشه؟
تاحالا به این واژه فکر کردی؟ می دونی معنیش چیه؟ چند وقته که به این کلمه فکر می کنم.ازش متنفرم.احساس می کنم بدترین چیزی که تو دنیا می تونه وجود داشته باشه خیانته.
اگه یه نفر برای اولین بار بهت گفت اسب، با مشت بزن تو صورتش.
اگه برای دومین بار بهت گفت اسب ، بهش بگو عوضی.
اگه برای سومین بار بهت گفت اسب، برو برای خودت یه زین بخر...
در آن هنگام که عطر بهار نارنج در کوچه های تاریک شب پیچید، و در آن هنگام که نسیم خنک پاییزی گونه های سردوخشکم را نوازش می داد، پاییز را حس می کردم و رفتنش را.چه سبک بود پاییز، فانی وزودگذر...
او گفت: به این لبه بیا
آنان گفتند: ما می ترسیم
او گفت: به این لبه بیا
آنان آمدند
او آنان را هل داد
و آنان پرواز کردند...
دلم می خواد بدونم چه برداشتی از او و آنان می کنی؟؟؟
سلام.نمی خواستم به این زودیا مطلب بدم.یعنی حرفی برای گفتن نداشتم.الان اومدم یه سری به سایت بزنم تا مثل همیشه با خوندن مطالب قشنگ دوستام روحیم شاد بشه.ولی بغض گلومو گرفت.احساس کردم از همه عقب افتادم.من کسی بودم که سعی می کردم هر هفته مطلب بدم.دنبال سوژه می گشتم برای سایت.ولی حالا...
بگذریم.این حرفارو بذارین به حساب یه درد دل ساده.وقتی 2 روز می ری کیش که خوش بگذرونی و وقتی بر می گردی می بینی خونتون دزد اومده و همه زندگی رو مثل زلزله بهم ریخته چه حالی می شی؟؟؟ وقتی یه غریبه وارد اتاق خوابت میشه و همه کمدها و کشو هارو می ریزه بیرون و به لوازم شخصیت دست می زنه چه حالی می شی؟و قتی می بینی تمام طلاها با کلی چیزای دیگه که خیلی دوسشون داشتی رو برده چه حالی می شی؟بگذریم.اگه بخوام بگم هم خودم ناراحت می شم هم ممکنه تورو ناراحت کنم.پس بی خیال.به قول بعضی ها: سگ خورد :-)
شاید کل ضرری که زده باشه بیشتر از 6 میلیون نباشه.ولی آدم خیلی دلش می سوزه... من اون دزد بی انصاف رو واگذارش می کنم به خدا.اون خودش خوب می دونه چه جوری حالشو بگیره.همون طوری که امروز حال مارو گرفت...
کنم هرشب دعایی کز دلم بیرون رود مهرت
ولی آهسته می گویم،الهی بی اثر باشد...
امروز می خوام یکم خودمونی باهاتون صحبت کنم.تاحالا اینجوری ننوشته بودم.ولی تنوع گهگاهی لازمه.می خوام یه تغییروتحولاتی تو خودم ایجاد کنم.به قول یکی از دوستان:" تحول در هر موجودیت، الزاماً دلیلی برای بهبود یا تخریب نیست!"
ساعت حدوداً 2 بعدازظهر بود که داشتم توی بلوار 24متری سعادت آباد به سمت دفترم حرکت می کردم.کنار بلوار چشمم افتاد به یه وانت که توش پراز کاهو بود وروی یه مقوا نوشته بود:5 عدد 1000 تومن...
چندوقته که حال و روز خوشی ندارم.نمی دونم چه مرگم شده.همش بهونه می گیرم.همش قرمی زنم.همه رو از دست خودم رنجوندم.ازهمه چی گله دارم.از خدا، از خودم،از اطرافیانم.انگار هیچی منو راضی نمی کنه. از خودم خسته شدم.
امروز که دوشنبه باشد، ما تصمیم گرفتیم که به مناسبت تولد برادرم، اورا سولفیلیز کنیم.
جشنواره اتوموبیل های کلاسیک تهران، که با همکاری فدراسیون اتوموبیلرانی ایران و به مناسبت بزرگداشت هفته میراث فرهنگی از 8 الی 12 خرداد در کاخ سعدآباد برگزار شد،نوعی گردهمایی منحصربه فرد برای علاقه مندان و مشتاقان اتوموبیل و بخصوص اتوموبیل های کلاسیک بود....
آیا می دانید که شما می توانید از روی میوه هایی که افراد دوست دارند،شخصیت آدم هارا شناسایی کنید و براساس میوه مورد نظر بگویید که شرایط روحی وروانی اشخاص مختلف چگونه است!
سلام! بعد از یکی دو هفته بالاخره تصمیم گرفتم که سفرنامم رو بنویسم.راستش منتظر چند تا عکس خیلی قشنگ بودم، ولی به دستم نرسید.مجبور شدم با همین چیزایی که دارم،سفرنامم رو بنویسم.من به شهر بوتبوری،مالمو و استکهلم سفر کردم.چیزاهای جالب و قشنگی دیدم.ولی شاید نتونم همه اونهارو به راحتی براتون توصیف کنم.به نظرم اگر یه سری اطلاعات کلی راجع به کشور سوئد بهتون بدم ، بد نباشه.شاید اگر قصد سفر به اونجا رو دارید،به دردتون بخوره.پس بخونید:
امروز عصر وقت دندون پزشکی داشتم.وقتی از در اومدم بیرون،ابرای سیاه تمام آسمون رو گرفته بودن.کم کم بارون شروع به باریدن کرد.دستمو از پنجره ماشین آوردم بیرون تا بارون رو حس کنم.رسیدم به یه چراغ قرمز و ایستادم. پسر کوچولوی کبریت فروشی رو دیدم که تو بارون لا به لای ماشین ها راه می رفت و از مردم می خواست که ازش کبریت بخرن.
من در کنار پنجره ای نشسته ام که از پشت شیشه هایش نسیم غم می وزد.دختری را می بینم که سرش را به پنجره تکیه داده و به دور دست ها خیره شده و نسیمی که از لابه لای پنجره می وزد،موهای خرمایی رنگ اورا حرکت می دهد.ناگهان به خودم آمدم.آری آن دختر خودم بودم.
سفر واژه غریبی است.مثل دریا عمیق و مثل کویر پر رمزوراز.
کوله بارم را از عشق و امید پر می کنم.عشق به دیدن زیبایی های تازه و دست یافتن به تجربه ای جدید، و امید به برگشتنی دوباره.
سفر یعنی دل کندن و رها شدن.سخت است،اما می تواند اراده انسان را تقویت کند.
می روم،چون می خواهم زیبایی های جهان را ببینم.می خواهم ببینم آیا آسمان همه جا همین رنگ است؟می خواهم ببینم انسان ها در آنجا چگونه زندگی می کنند؟می خواهم با فرهنگ های مختلف آشنا شوم.می خواهم تجربه کسب کنم.می خواهم از وطنم،از دوستانم،از کسانی که دوستشان دارم،دور باشم تا قدرشان را بیشتر بدانم.
دوری دوستانم را با امید به دیدن دوباره آنها تحمل می کنم و از آنها می خواهم که دعایشان را بدرقه راهم کنند تا برگردم،با دست پر برگردم.
می روم،چون ناگزیرم.
برمی گردم،چون وطنم را دوست دارم...
یکی بود،یکی نبود.زیر گنبد کبود،یه جنگلی بود که خیلی سرسبز و قشنگ بود.توی اون جنگل کوچیک،چند تا حیوون بودن که دوستای خیلی خوبی برای هم بودن و در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی می کردن.
سلطان اون جنگل،یه آقا شیره بود که خیلی مهربون بود و همه حیوونای جنگل اون رو دوست داشتن و براش احترام قائل بودن.
به نام آن یگانه خالقی که کویر را آفرید و گرمی خاصی در دل آن نهاد که هیچ موجودی نتواند از اسرار آن باخبر شود.
در بیابانی دور،آفتاب می تابد.هیچ گل و گیاهی در آن نیست.پر از گردوغباروشن،پراز آوای غریبانه گرما.در کویر،هر قدم که پیش بروی،آب رامی بینی.اما وقتی که به آن نزدیک می شوی،آب پنهان می شود و خورشید داغ تر.
در کویر گرمایی هست که هر جنبنده ای را از پای می افکند و آفتاب ظالمانه به شن ها می تابد.پای عریان آدمی مجروح می شود با خاری که ریشه آن در شنهای داغ فرورفته و خشکیده است.
کویر سرابی بیش نیست!هرچه بیشتر بجویی ،کمتر می یابی.اگر آدمی درآن وارد شود،آنقدر بی کران است که درآن غرق می شود.
چه می توان گفت؟ زبان انسان قاصراست از توصیف این همه زیبایی،این همه جلال،این همه عظمت!
بارخدایا! به من جرأتی بده تا بتوانم در کویرقدم بگذارم،نیرویی بده تا بتوانم اسرار آن راکشف کنم و قدرتی بده تا بتوانم آن چه یافتم،درک کنم.
در اتاقی تاریک در کنج دیواری که از فرط تنهایی ترک خورده بود،نشسته بودم وبه یاد غروب دریایی که هیچ عشقی در آن پرسه نمی زد.
در تاریکی بی آغاز پایانم،حتی دری در روشنی در انتظارم نیست.چه بی کس و تنها!
من کجا بودم؟کجا رفتم؟
شاید زندگی ام در جای دیگری نوسان داشت.انگار همه درهای گمشدگی و بی پاسخی بر روی من باز مانده بودند و کسی نبود که بیاید و این درهارا ببندد.من درانعکاس تنهایی ام گمشده ام.
در غروبی نشسته بودم.ریشه روشنی ام پوسیده و فروریخت.می خروشید دریا،هیچ کس نبود که صدای مرا بشنود.لکه ای نیست در دریا که به آن خیره شوم.خودم را مانند قایقی شکسته بر ساحل می دیدم.هیچ کس نیست که بیاید و مرا درآب بیندازد.
یک لحظه خودم را در آن اتاق تاریک دیدم و باصدای تیک تیک ساعت سکوت درهم شکست.
امشب تکیه گاهم دیوار است که از فرط خستگی احساس می کنم که می خواهد برای همیشه از پشت من فرو ریخته شود و با نفس های خشک، انتظار امید را می کشم تا آن را باز یابم.
خدایا ازت گله دارم! می دونم دارم اشتباه می کنم، می دونم تو این دنیا بدون اراده تو حتی یه برگ هم از درخت نمی افته.خدایا می دونم هرچی که برای ما آدما پیش می یاد صلاحمونه، تقدیر و سرنوشتمونه. ولی آخه چرا؟ حداقل دلیلشو بهمون بگو تا یکم آروم بشیم، تا بتونیم راحت تر تحمل کنیم.
خدایا چرا این روزا باید تو دل همه جوونا پراز غم و غصه باشه؟ چرا باید به جای خنده همیشه چشماشون پراز اشک باشه؟
3 فروردین:
صبح به نیکوزیا پایتخت قبرس رفتیم و آنجا برای دوستانم سوغاتی خریدم. آنجا تنها جایی بود که موبایل آنتن می داد و فرصتی شد که به چند تا از دوستانم sms بدم و حالشون رو بپرسم. عصر دوباره به لارناکا برگشتیم.
2 فروردین:
یکی از خانواده های ایرانی که در قبرس زندگی می کردند، ما را به پیک نیک و صرف کباب کوبیده دعوت کردند. اول به شهر آیناپا رفتیم. ساحل بسیار زیبایی بود که همه دراز کشیده بودند و حمام آفتاب می گرفتند. آب دریا بسیار شفاف و زلال بود. دقیقاً مثل دریای خزر خودمون هرچقدر که نگاه می کردم سیر نمی شدم. دریا انتها نداشت. پنجه های طلائی آفتاب صورتمو نوازش می کرد و دست باد، موهامو به این طرف و اون طرف می برد. ظهر شده بود. پدرم گفت که برای نهار به خانه آقا فرهاد برویم. چون بچه هاش مدرسه بودن و اونا رو نیاورده بود. پدرم گفت همگی به منزل آنها بریم و در کنار بچه ها نهار بخوریم.آقا فرهاد قبول نکرد. انگار دلش نمی خواست ما به خونشون بریم. ولی پدرم اصرار کرد که باید بچه ها هم باشن. بالاخره قبول کردند و ما به راه افتادیم. پدر و مادرم و آقا فرهاد و خانومش در یک ماشین و ما هم در یک ماشین دیگه بودیم.2ساعت در راه بودیم. خونشون خیلی دور بود. من تمام راه رو خوابیدم. وقتی که رسیدیم، چشمام رو باز کردم. جای عجیبی بود. نمی تونستم حدس بزنم که کجا هستیم. سرم خیلی درد می کرد. اون جا یه جای کوهستانی بود با یه محوطه که چندتا کانتینر کنار هم قرار داشتند و دورش هم سیم خاردار کشیده بودند. مثل یه زندان.
27 اسفند:
ساعت 6بعد از ظهر به مقصد لارناکا پرواز کردیم. اونجا هوا خیلی سرد بود و بارون می اومد. قبرس یه جزیرس که پایین ترکیه قرار داره و از دو قسمت تشکیل می شه.
قبرس ترک و قبرس یونان. این دو قسمت از هم جدا هستند و کسانی که در قبرس ترک زندگی می کنند نمی توانند به قبرس یونان بروند ولی کسانی که در قبرس یونان زندگی می کنند می توانند راحت رفت و آمد کنند. هر کدام از این قسمت ها زبان خودشان را دارند. واحد پول قبرس یونان، پوند می باشد که حدود 2000 تومان به پول ما می شود. ساعتشان هم یک ساعت و نیم از ما عقب تر است.
از خواب بیدارشدم. نگاهی به اطرافم کردم. همه جارا سکوت فرا گرفته بود. به ساعت که نگاه کردم دیدم که عقربه های آن روی 7 قرار دارند. یه لحظه به فکر فرو رفتم. فکر دیروز، فکر امروز، فکر فردا. صدای قطره های باران که روی کولر می خورد، ملودی زیبایی به وجود آورده بود. بلند شدم و به کنار پنجره رفتم. جز قطره های باران که روی شیشه نشسته بود و یک ساختمان آجر سه سانتی که درست روبروی اتاقم قرار داشت و درخت های یاس حیاط، چیزی ندیم. پیشانی ام را روی شیشه گذاشتم. خیلی سرد بود. یک نفس بلند کشیدم. بخار بازدمم روی شیشه نشست. دیگه چیزی ندیدم. با دستم بخار روی شیشه رو پاک کردم. دوباره همه چیز نمایان شد. قطرات باران، آن ساختمان کذایی و درخت های یاس حیاط.
تاحالا فکر کردی چرا همه چیز تکراری شده؟ چرا همه اتفاقاتی که قبلاً افتاده دوباره داره تکرار می شه؟ همش تکرار مکررات. هیچ چیز جدیدی وجود نداره.
شلمان دیگه حرف جدیدی برای گفتن نداره. مجموعه انقلاب ورزشی مثل همیشه می مونه، رابطه برادرم با عقشولیش مثل قبله، سفره خونه های سنتی مثل سابق دارن به کارشون ادامه می دن، موش های من دارن مثل قبل زندگی می کنن، امسال هم روز عقشولی مثل هرسال بود، بدون هیچ تفاوتی.
انتخابات هرسال دهه محرم داره انجام می شه، روزهای هفته هنوز همون رنگین که بودن، معمای بارون هنوز سرجاشه، هنوز هیچ کس حلش نکرده، اون روزا که حسرتش رو می خوردیم هیچ وقت دیگه برنمی گردن، ما سه کله پوک مثل همیشه داریم زندگی می کنیم....
تاحالا به سادگی و ساده بودن فکر کردی؟
تاحالا انقدرساده بودی که خودت رو زود لو بدی؟
تاحالا انقدر ساده بودی تا همه چیز و همه کس رو اونجور که نشون می ده باور کنی؟
تاحالا شده دیگران از سادگیت سوءاستفاده کنن؟
تاحالا شده حالت از سادگی خودت بهم بخوره؟
امروز، سه شنبه، روز عقشولی ها می باشد. دراین روز همه به عقشولی هایشان کادو می دهند. امروز در مغازه های شکلات فروشی جای نخ و سوزن نمی باشد.
امشب که چهارشنبه باشد، من به همراه پدر و مادرم برای دیدن دسته ها به یکی از تکیه های محله آمده ایم. .هوا بارانی است و من خیلی یخ می باشم. اینجا خیلی شلوغ می باشد. پدرم می گوید انتخابات است. من نمی دانم انتخابات چه می باشد؟ مادرم می گوید هرسال دهه اول محرم، دخترها و پسرها به بهانه عزاداری به خیابان ها می آیند و عقشولی مورد علاقه شان را انتخاب می کنند. من پیش خودم می گویم امام حسین نمی دانست که با این کارش چه خدمتی به این جوانان می کند.
امروز که جمعه عصر باشد من به همراه دوستانم دوباره به مجموعه انقلاب ورزشی آمده ایم. هوا خیلی دونفره می باشد. ولی ما نشستن در رستوران را به پیاده روی ترجیح می دهیم. چون در رستوران آب و هوا خیلی بهترمی باشد. اینجا همه خیلی با تیپ می باشند. همان طور که می دانید همه دخترها و پسرها در رستوران نشسته اند و برای سلامتیشان سخت تلاش می کنند...
یاد اون روزها به خیر که آدما هوای همدیگرو داشتن، به جای فحش ونا سزا به هم حرفای محبت آمیز می گفتن. یاد اون روزا به خیر که آدما صبح که از خونشون می اومدن بیرون گل لبخند رو لباشون جوونه می زد و به خورشید سلام می کردن و صبح به خیر می گفتن.
باورش مشکله، چه کسی بارون رو کشف کرد؟ بارون چیه جز خاطرات مغشوش کهکشان ها که برسر انسان می ریزه.
حالا که همه دارن از دوستاشون حرف می زنن بذارین منم از دوستام بگم. من دوست زیاد دارم ولی دوتاشون مثل خواهر می مونن برام. البته این دوتا انقدر بزرگن که اگر بخوام توصیفشون کنم نه تنها در این صفحه، بلکه گاهی در غالب کلام هم نمی گنجند. حالا یکمی از خصوصیاتشون روبه شوخی می گم:
امروز که سه شنبه باشد من به همراه مادرم راهی دانشگاه برادرم می باشیم.امروز برادرم مهندس گرافیک می شود و پدرو مادرم خیلی کیفولی می باشند.برادرم همه کارهایش را مثل قاب عکس به دیوار زده است و همه مشغول نگاه کردن می باشند واز او تعریف میکنند.من خنگولانه همه جا را نگاه می کنم و پیش خودم می گویم اینا که زده به دیوار یعنی چه؟
امروز که چهارشنبه می باشد،دخمل همسایه ما که اسمش ثنا باشد به خانه ما آمده است.او عقشولی مادرم می باشدو خیلی اورا دوست دارد و من همیشه به او حسادت می کنم.
امشب که سه شنبه باشد،ما به سفره خانه فرشته واقع در خیابان فرشته دعوت می باشیم.در اینجا خیلی ترافیک می باشد.نمی دانم چرا همه دخترها و پسرها در ماشین هایشان نشسته اند و با زبان کرولال ها با هم صحبت می کنند.
امروز که جمعه باشد،من به همراه دوستم به مجموعه انقلاب ورزشی آمدیم.مادرم می گوید ورزش برای سلامتی خوب می باشد.به نظر می آید اینجا همان جایی است که هیچ کس به فکر سلامتی نمی باشد.
امشب سه شنبه می باشد.ما به همراه خانواده به یکی از پیتزا فروشی ها که صاحبش در به در شده است،دعوت می باشیم.